بوم و بر

 

قدردانی از

سامان،عطی و قصه‌هایی

که برای‌مان خوانده‌اند. می‌خوانند.

ـ تق تق تق

ـ کیه داره در می‌زنه؟

ـ قار قار منم آقا کلاغه...


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:24  توسط محمود ساطع  | 

روزگاری در حاشیه شهر کویری کاشان، در خیابان بلند و ممتدی که به سمت فین می‌رفت، کنار جوی آبی در ابتدای کوچه باغ ابولولو، آقای اسماعیل کیانی‌نژاد، دکان بستنی‌فروشی‌اش را سرپا کرد. در بیرونی آن، چند تخت چوبی  با قالیچه‌­های نیمدار و سالم و لابد کاشی بافت یا جوشقانی گذاشت. جوی آب و نم خاک و سایه‌سار درختان توت و بید، همه‌ی این‌ها باعث می‌شد رهگذرانی که از تفتیدگی گرمای شهر به خنکای کوچه باغ‌ها و دشت‌های پایین فین می‌گریختند، در میانه راه‌شان، دمی بیاسایند یا بنشینند روی تخت‌ها و بستنی یا فالوده‌ای بخرند. روزها و سال‌ها از پی هم گذشت. آقای بستنی‌فروش، به میان سالی با پسرانی که در کنارش می‌چرخیدند و نرم نرمک  درس و مشق‌شان را می‌خواندند، همچنان کام مردمان را شیرین می‌کردند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه دهم اردیبهشت ۱۳۹۱ساعت 12:20  توسط محمود ساطع  |