قدردانی از
سامان،عطی و قصههایی
که برایمان خواندهاند. میخوانند.
ـ تق تق تق
ـ کیه داره در میزنه؟
ـ قار قار منم آقا کلاغه...
ادامه مطلب
قدردانی از
سامان،عطی و قصههایی
که برایمان خواندهاند. میخوانند.
ـ تق تق تق
ـ کیه داره در میزنه؟
ـ قار قار منم آقا کلاغه...
روزگاری در حاشیه شهر کویری کاشان، در خیابان بلند و ممتدی که به سمت فین میرفت، کنار جوی آبی در ابتدای کوچه باغ ابولولو، آقای اسماعیل کیانینژاد، دکان بستنیفروشیاش را سرپا کرد. در بیرونی آن، چند تخت چوبی با قالیچههای نیمدار و سالم و لابد کاشی بافت یا جوشقانی گذاشت. جوی آب و نم خاک و سایهسار درختان توت و بید، همهی اینها باعث میشد رهگذرانی که از تفتیدگی گرمای شهر به خنکای کوچه باغها و دشتهای پایین فین میگریختند، در میانه راهشان، دمی بیاسایند یا بنشینند روی تختها و بستنی یا فالودهای بخرند. روزها و سالها از پی هم گذشت. آقای بستنیفروش، به میان سالی با پسرانی که در کنارش میچرخیدند و نرم نرمک درس و مشقشان را میخواندند، همچنان کام مردمان را شیرین میکردند.