بوم و بر

 

🔷 با هفت هزار ساله‌گان سر به سرم می‌برد و هزار یاد و کلمه می‌‌آوردم.

از « بوی جوی مولیان» تا هزار افسانه‌‌ی شهرزاد و شاهنامه.

از کوچه باغ‌های نشابور تا حافظ و شیراز. از« پیمانه چو سر رسد چه بغداد و چه بلخ» تا « فریدون مشیری و این جام‌ها که در پی هم می‌شود تهی...» 

تا تو، با بلند گیسوانت در « شبی گیسو فروهشته به دامن..»

تا شب و حالا،

حالا که می‌توان هنوز بود و به شادی هم پیمود.

 

#محمودساطع

boom_o_bar@

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:46  توسط محمود ساطع  | 

 

 🔶 خانم احدیت ... می‌خواهم استوری‌اش را استوری کنم، می‌بینم دست و دلم نمی‌رود. بیشتر دلم می‌خواهد درباره‌اش بنویسم.

 هویت اجتماعی با دوازدهمی‌ها دارم. توی کلاس‌ خالی، رو به سیستم و دوربین، با بچه‌ها گپ می‌زنم و درس می‌دهم. تا رویم را برگردانم دمی به ظهر شده است.‌ 

می‌روم اینستا، عکس‌هایش را می‌بینم. علی، شیما و فرزند شیما که دلبری شده برای خودش.

 نیم‌روز از هنرستان بیرون می‌زنم. آن‌سوی شهر، کارم را انجام می‌دهم. دلم می‌خواهد راه بروم. 

می‌روم میدان کمال‌الملک، دم بازار دستکش بافتی می‌خرم و می‌آیم چهاراه. توی راه، مسجد جامع را دید می‌زنم. خیابان خلوت را و بچه‌های کار را.

چهاراه، کنار ایستگاه اتوبوس می‌ایستم. ناگهان سُر می‌خورم به سی سال پیش. به وقتی کاشان این همه دکان نداشت، این‌جا دو دکان دو سمت خیابان بودند. یک طرف آقای میرخباز، روبه‌روی‌اش مافی؛ همه چیز داشتند! اگرچه آقای میرخباز هست و امید که بپاید.

اتوبوس می‌آید و‌ کنار پنجره می‌نشینم. جایی که کوچه‌ی صاحبقدم توی تیررس نگاهم باشد. این کوچه در تاریخ فرهنگ و هنر کاشان، به اندازه‌ی لاله‌زار هنرمند دارد! حالا نه تئاتری که هنرمند و نویسنده.

میثم اسماعیلی، عکاس و روزنامه‌نگار، میثم خیرخواه، نویسنده‌ی شاخه‌های عزیز اناربن و سندروم زندگی نامعتبر. ابوالفضل شاهی، نویسنده و هنرمند، شهره احدیت، نویسنده؛ فرزندش علی ضیاء، مجری و برنامه ساز.. اووه ...این کوچه، چقدر دل‌گشاست. خدا را چه دیدی، شاید هنوز هم کیمیاهایی چهره نیفروخته در خود دارد!

این میان، امروز با شهره احدیت گره خوردم. مدت‌هاست صدای داستان‌خوانی‌اش را نشنیده‌ام. وقتی «سیامو» نخستین مجموعه‌ داستان‌های کوتاهش در نشر نی منتشر شد، همه‌ی ما، جمع کوچکی که کانون اندیشه جوان - سپهری نام داشتیم، باورمان بود کتاب خودمان چاپ شده است. می‌دانستیم نویسنده‌ای بزرگ پا به هستی گذاشته است.

 شهره احدیت متولد کاشان؛ چهار کتاب در کارنامه‌اش دارد؛ #سیامو ، #گورچین، #زمان زوال، #زخم‌زار.. 

این کلمات را بیشتری برای همشهری‌هایم نوشتم. برای آن‌ها که بدانند در سال ۱۳۴۰, در خانواده‌ی احدیت دختری به دنیا آمد. دختری که چند دهه بعد نویسنده و خالق داستان‌هایی شد که تنها او از نوشتنش بر می‌آمد.

او امشب، همین امشب، ساعت ده و بیست و دو دقیقه (۲۲: ۲۲) در برنامه‌ی داستان‌خوانی مسعود بربر، @masoudborbor قرار است داستان بخواند و از داستان‌هایش بگوید.

امشب از همه‌ی کوچه‌ها و خیابان‌ها می‌گذرم تا پسین سال‌ها، دل بسپارم به روایت‌هایی که می‌خواند. خانم راوی، خانم شهره احدیت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:45  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 وقتی ماه پیش در خیابان‌های کاشان، اتوبوسی با یکی از کودکان کار تصادف کرد و کودک جان باخت، گزاره‌ای خبری نشر و بازنشر یافت؛ «عصر امروز یک کودک کار یازده ساله اتباع هنگام عبور از خیابان رجایی با اتوبوس واحد برخورد و جان داد. یکی از شاهدان این صحنه به خبرنگار کاشان فردا گفت: ساعت ۱۵:۱۴ دقیقه ترافیک عجیبی در مسیر پانزده خرداد به چهارراه آیت الله کاشانی ایجاد شد. وقتی که از پنجره ماشین نگاه کردم گونی ضایعاتی را دیدم که کنار خیابان افتاده و پارچه‌ای را روی کودکی انداخته بودند. .(...) دبیر سازمان آرامستان‌های کاشان گفت هویت این فرد مشخص شده و خانواده او به دارالسلام مراجعه کرده‌اند. (۱)

«کودک یازده ساله، اتباع» ؛ تنها گزاره‌های انسانی از فردی است که در خیابان کشته شد. کودکی بی‌نام، بی‌نشان! که در هیچ خبر، یادداشت یا مقاله‌ای تکمیلی هم‌چون همین نوشت، حتا نامش بازیابی و آشکار نشد. 

گویی نام اهمیتی ندارد، وقتی دیگر صاحبش نیست؛ وقتی کودک از میان رفته است. یکی شبیه ده‌ها خبر ناگوار که روزانه درباره‌ی کودکان می‌‌خوانیم. خبرهایی درباره‌ی« جمع‌آوری» و «ساماندهی» این کودکان؛ اخباری شبیه به جمع‌آوری معتادین، جمع‌آوری کارتن‌خواب‌ها، گورخواب‌ها، جمع آوری سگ‌های ولگرد، جمع‌آوری زباله‌ها.

پرسش این است دستگیری، جمع آوری و بعد به ناچار منها آوری و ترخیص ایشان، چه امکانی برای حل این پدیده فراهم می‌آورد؟ آیا اساسا، پدیده‌‌ی کودکان کار، که برساخته از پیچیدگی و تنگناهای اقتصادی، اجتماعی، سیاسی و فرهنگی چندین و چند دهه ساله است، با جمع‌آوری قهری و مقطعی، حل و فصل می‌شود؟ حتمن نه!

«رییس انجمن مددکاران اجتماعی ایران می گوید : بیش از 80 درصد کودکان کار و خیابان به دلیل تامین معاش وارد این مقوله می‌شوند بنابراین نباید به آنان فشار آورد و به زور آنان را از خیابان‌ها حذف کرد.» (۲)

نیز می‌افزاید: «باید زمینه‌ای فراهم شود تا کودکانی که مجبورند کار کنند از سایر حقوق مانند امنیت، آموزش و بهداشت برخوردار شوند و در کنار آن یک مهارت کسب کنند تا در آینده برای دسترسی به شغل پایدار، فرصتی در اختیار داشته باشند.» (۳)

گمان دارم صرف نظر از عوامل ایجادی و ابعاد وسیع مسائل، می‌بایست در ساحت‌های کوچک منطقه‌، به راه‌کارهای منطقه‌ای روی آورد. 

 

🔹(منتشر شده.در رسانه کاشان ‌نیوز؛ چهارم بهمن ۱۳۹۹ )

 

🔶 ادامه در کامنت

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:44  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 در نیم‌روز کاج‌ها

🔶 هم‌‌رکاب خوب آدم را سر ذوق می‌آورد. حالا اگر نویسنده باشد، روزنامه‌نگار باشد و چند دهه‌ با تلخ و شیرین هم جوشیده و خروشیده باشید ،چه بهتر. به حتم چون می خوشگوار می‌شوید! 

جابر تواضعی خالق مجموعه داستان « زیر درخت انجیر»، کتاب« سر زدن به خانه‌ی پدری» و آثار ارزشمند دیگری در حوزه‌ی تاریخ شفاهی، برای من همین شکلی‌هاست. 

پیامم داد دوچرخه‌‌ای به دستش رسیده و برگشتنی سری به او بزنم. شکلک گِردلی متاسف 😔 را هم در انتها فرستاد.

تحریریه مجله‌ی کاج بودم و دوستانم، آخرین یادداشت‌های رسیده را چیدمان می‌کردند. نوشتم با هم هماهنگ می‌شویم و گِردلی خندان😀 را برایش فرستادم. 

دلم غنج زد از خوشی. جابر تواضعی در این شماره‌ی کاج؛ دو یادداشت کم‌نظیر درباره‌ی دوچرخه دارد. یکی، نگاهی به دوچرخه از منظر مطالعات فرهنگی و دومی، زندگی‌نگاره‌ای با دوچرخه. بیداد است از شیرینی. 

 انتهای آن یادداشت، نویدی برای آمدن این روز داده بود و من در انتظارش بودم. 

🔸 دو ساعت بعد، توی فرعی‌های امیرکبیر رکاب می‌زدیم. اگرچه کم؛ اما رها بودیم. رها و یله و سرخوش؛ آن‌قدر که مجالی برای خودنمایی بادهای سرد نماند. 

تلألو آفتاب کم رمق بهمن‌ماهی؛ میان کاج‌ها و درخت‌های باغی، چشم نوازی می‌کرد. باغی میان بلوک‌ها و خانه‌های سربرآوردنده از خاک. جابر گفت؛ تا چند وقت دیگر تمام! گمان نمی‌کنم اثری از باغ و درخت‌ها بماند. به اتاقی اشاره کرد و گفت؛ از همین اتاقک میان باغ، شروع می‌کنند به ساخت و ساز.

اگرچه سرنوشت باغ را می‌دیدیم، اما امیدمان ماند که بماند. خدا را چه دیده‌ای! امید بماند به سبزی و سبزینگی‌هاش. 

سرخوش از تماشای باغ و دوچرخه‌سواری، عکسی گرفتیم به یادگار. از روزهایی که می‌گذرند. روزی به امروز دوم بهمن ۱۳۹۹. 

 

#محمودساطع

 

کاج، ( ویژه‌ی شهرها و دوچرخه‌ها) اسفند منتشر می‌شود.

 

@jaber_tavazoee

 

@kajhouse. 

 @kaajmag

#روزنوشت‌‌ #دوچرخه_گردی

#کاشان_شهر_دوچرخه

#مجله_کاج_سبز #فصلنامه_کاج

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:43  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 در بسیاری از مناطق شهری ایران، در بافت مرکزی و پیرامونی‌شان، فقدان زندگی و سرزندگی موج می‌زند. 

مزارها و آرامستان‌ها و حاشیه‌ی آن‌ها، از این دست به شمار می‌آیند. 

در کاشان، مزار فیض تا اواخر قاجار و شاید پهلوی اول، بیرون از دروازه‌ی فین کاشان قرار داشت. سپس با توسعه‌ی شهر، بافت مسکونی گرداگرد آن را فرا گرفت؛ بی‌آن‌که از عناصر حیات بخش شهری ‌بهره‌ای ببرد. متاسفانه جمعه بازار ارزشمند و زندگی آفرین آن نیز، به بهانه‌های متعدد از میان برداشته شد.

اکنون با رنج‌ها و مرارت‌های بسیار، این حاشیه‌ی کم‌رنگ - مگر در روزهای عزا و زیارت قبور - امکان زندگی و پویایی نوینی یافته است. کوشش و کنشی بایسته که تنها با درخواست متقابل شهروندان و مدیران می‌تواند انجام و تکرار شود.

امیدواریم با بازآفرینی صحیح مناطق شهری، افزایش فضای سبز، فضای پیاده‌راهی و دوچرخه‌راهی، امکان زندگی و زیست انسانی در شهرهامان را پدید آوریم.

 

#محمودساطع

 

#روزگاری_امروز

#پیاده_راه_فیض 

 #دوچرخه_گردی #کاشان_شهر_دوچرخه

 

boom_o_bar@

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:41  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 از جایی شبیه به آزمایشگاه بیرون امدیم.‌ گفتند زنم چارقلو حامله است؛ همه دختر!

لرز به تن‌مان افتاده بود.‌ 

توی هال خانه‌ی پدر نشسته بودیم.‌‌ مادرم گفت: « تا چشم به هم بزنی، بزرگ می‌شن.» 

 مادر می‌گفت و من و زنم چیزی نمی‌گفتیم.‌ تحمل این همه بچه را نداشتیم.

معلوم بود در ذهن‌مان دنبال راه حل می‌گشتیم. در سکوت گاهی به هم نگاه می‌کردیم و گاهی به گل‌های قالی، به تلویزیون و پنکه و مبل و صندلی. باید از دست چهارقلوها رها می‌شدیم.

 فکر کردم اگر نشود و بچه‌ها به دنیا آمدند، چندتاشأن را به فامیل می‌دهیم. بعد دوباره دیدم نمی‌شود، یکی دو تا که نیستند!

نمی‌دانم از ترس بود یا اضطراب که از خواب پریدم.

 «- چهارقلو بچه، در خواب هم نمی‌توانی بهش فکر کنی!»

 

#محمودساطع

#خوابها_و_یادها #خواب_نوشت

 

پ.ن:عکس از خبرگزاری ایرنا

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:40  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 تازه رسیده بودم نانوایی سنگک و انتهای صف ایستادم. چندان شلوغ نبود. پسری با دوچرخه‌اش جابه‌جا می‌شد. خواستم آن‌ها را با دوچرخه‌ی خودم در قابی بنشانم. عکسی گرفتم. نشد. نگاهم به دوچرخه‌‌ی دیگری کنار دیوار خورد. آقایی نان به دست سمت آن رفت و خوب که دقت کردم، زین کوچک روی تنه‌ دوچرخه‌اش را دیدم. اجازه خواستم عکس بگیرم. 

 🔸آقای گلریز بود. با کلاه و ماسک بودیم و هیچ کدام‌مان هم را نشناختیم.‌ از دیدار هم ذوق کردیم.‌ آن پسر دوچرخه سوار هم، نوه‌اش بود. امیرضا را معرفی کرد. آقای گلریز، محمد گلریز، از بهترین دبیران علوم اجتماعی کاشان است.

بر عکس من که رها و بی‌قید، با شلوار جین آبی و پیراهنی بی‌آستین سرکلاس می‌رفتم، آقای گلریز همیشه با کت و شلوار، با وقار و متانت سر درس و کلاس حاضر می‌شد. با این همه شباهت‌های زیادی هم داشتیم. این‌که می‌دانستیم هر دو عاشق کارمان هستیم و هر دو بچه‌ها را دوست داریم.

از دوچرخه‌ی آقای گلریز و زین کوچک روی تنه‌اش که برای نشاندن بچه‌های خردسال است و‌ سال‌ها بود ندیده بودم، عکس گرفتم.‌ 

گفت گاهی نوه‌ی کوچک‌ترش را روی آن می‌نشاند و به اتفاق امیررضا می‌روند دوچرخه‌سواری. 

وقتی از هم خداحافظی کردیم، مفهوم بی‌بدیل خوشبختی را مزه می‌کردم. این‌که نان سنگک باشد، دوچرخه باشد و فراغتی و آدم با نوه‌‌هایش گاهی برود دوچرخه‌سواری. 

 

#محمودساطع

#روزنوشت

#دوچرخه_گردی #کاشان_شهر_دوچرخه

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:39  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶سال اول راهنمایی، رفوزه‌ شدم و سال دوم را با هشت، نه تجدیدی و تک ماده پشت سر گذاشتم. سال سوم شرایطم تغییر کرد و با سه تجدیدی، فارغ‌التحصیل شدم. از خوشحالی کارنامه‌ام را نگه داشتم و هنوز دارمش!

آن سال‌‌های سیزده، چهارده ساله‌گی، مدرسه‌ی راهنمایی احتشامی، شلاق و تنبیه، جز جدایی‌ناپذیر درس و آموزش‌مان بود.‌ حالا که فکر می‌کنم خیلی از شیطنت‌هامان، صرفا برای خواستن تغییری در فضای تکراری آن روزهامان بود. از صدای جِک و جانور در آوردن سر کلاس تا دُم کاغذی برای هم گذاشتن در زنگ تفریح! لاجرم، تسمه‌ی کولر نسخه‌ی تجویزی اول و آخر مدرسه‌مان بود.

اما در همان شلوغی و جنگ، چند نفری از معلم‌هامان بودند که متفاوت باشند. آقای عرب‌زاده معاون‌مان که بعدها فامیلی‌اش آقای کیا شد و هیچ وقت نشد که با غیظ تنبیه کند. اگر شلاق هم می‌خواست بزند، دستش را خیلی بالا نمی‌برد. کمتر از نیمی از تسمه را می‌گرفت و آرام می‌زد.

آقای خیراندیش، معلم ریاضی‌مان، روانش به شادی. او هم هیچ‌گاه دستی به شلاق نبرد. آقای کواکبی دبیر اجتماعی و جغرافی و آقای داور، معلم هنرمان.

🔸ساعت هنر، فراغت خوبی می‌توانست باشد در آن حال و روزها. بدی کار این بود که از نقاشی و خط هم بهره‌ای نداشتم. سر و ته همه‌ی نقاشی‌هایم، چند خط هفت و هشتی که کوه می‌شد و دو خط موازی که در پایین صفحه از هم باز می‌شد و رودی بود و ماهی‌های قرمز داشت! چند خط منحنی که خانه بود و هشت ده گوسفند و چوپانی کنارش. همیشه همین بود با نمره‌ای حوالی سیزده چهارده.

🔸یک روز ساعت خط، آقای داور، نخی را توی شیشه‌ای دوات کرد و در‌آورد و لای دو کاغذ گذاشت و آن را کشید. وقتی کاغذ دو لا را از هم باز کرد، دو طرح درهم پریش سیاه روی سفیدی کاغذ بر جا ماند. به چشم‌بندی هنرورزانه‌ای می‌مانست که چشم‌هایم را گرد کرد.

خانه که آمدم، خدا می‌داند چند صفحه‌‌ی وسط دفتر چهل برگ یا شصت برگ‌مان، از میان کنده شد و لابد می‌باید شب شده باشد که از تجربه‌ی کشف این طرح‌های سیاه وهم‌آلود دست کشیده باشم.

🔸امروز با عکاسی از آبرنگ‌ هانا، همان تجربه‌ی شیرین برایم ساخته شد. دوربین گوشی‌ام را پس و پیش گرفتم و این طرح‌ها ماند. اگرنه چشم‌بندی هنرورزانه‌‌ای است، اما ته‌مایه‌ای از کشف را برایم ساخت. کشف کاغذ و رنگ، طرح و نقش؛ مه‌آلود و گنگ شبیه به روزهامان، سرشت و سرنوشت مان. 

و لابد خوشا به حال نقاشان که ملکوت زمین از آن ایشان است.

 

#محمودساطع

#یاد_نوشت

#معلم_نقاشی_ما

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:38  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶این روزها، آرش نورآقایی پسین سال‌ها کوشندگی‌ در عرصه‌ی گردشگری، نخستین جلد از مجموعه‌ی «اهل ایرانم» را با کمک دوستان و یارانش درباره‌ی شهر کاشان منتشر کرده است. 

« اهل کاشانم» نخستین کتاب او درباره‌ی شهرهای ایرانی در پروژه‌ای به عنوان « نوسده» است که در یازده فصل به تاریخ، جغرافیا، معرفی محوطه‌ها و بناهای تاریخی، بازار، هنر ، مشاهیر، خوراک، نوشاک و پوشاک در منطقه‌ی کاشان و شهرهای پیرامونش چون نیاسر و قمصر، برزک و پاره‌ای آبادی‌ها پرداخته است. 

اثری فاخر در چهارصد و نود و شش صفحه، با کاغذ گلاسه، چاپ و صفحه‌‌آرایی کم‌نظیر، که صدها عکس و طرح و اینفوگرافی را در کنار متن‌هایی خواندنی به تماشا می‌گذارد.اثری بی‌نظیر از گردشگری فرهنگی، که بی‌شک، کارایی و توانایی پدیدآورندگانش را بازتاب می‌دهد. 

 به یادها می‌ماند این کتاب در زمانه و روزهایی گردآوری و منتشر شده است که نه تنها جامعه‌‌ی ایرانی، که جامعه‌‌ی جهانی، هولناک‌ترین اپیدمی این سده‌ها را تجربه می‌کرده، در قحط‌سالی که ۱۳۹۹ ه.ش بوده است. امید آنان که اندیشه‌ای روشن و دستی باز دارند، کنش‌ها و کوشش‌های آرش نورآقایی و دوستانش را ارج نهند.

 

#محمودساطع

#کتابی_به_روزگاران

#اهل_کاشانم. #آرش_نورآقایی

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:37  توسط محمود ساطع  | 

🔶 قرار بود برویم خانه‌ی سیلویا پلات او را ببینیم.‌ از راهرو باریکی، شبیه یک تونل زیر زمینی عبور کردیم. خانواده‌ای خارجی عریان بودند و یکی‌شان‌ که نزدیک‌تر به من بود به دیگران هشدار داد. گفتم نگران نباشید. از کنارشان رد شدم، فکر کردم بوسیدن و هم‌آغوشی‌‌شان به ما چه ربطی دارد!

با چندنفری از دوستانم، در میدانی شبیه پانزده خرداد کاشان ایستاده بودیم، جمعیتی پراکنده و گاه منسجم، شبیه تظاهرات، به سمت خ طالقانی حرکت می‌کردند. چند نفری با تعجب از حضورم نگاه می‌کردند. خودم هم از بودنم متعجب شدم. من که هیچ‌گاه تظاهرات و مرگ گفتن را خوش نداشتم، این‌جا چه می‌کردم؟ به خودم گفتم قدم می‌زنم، همین. فقط قدم می‌زنم.

 

در کارخانه‌‌ی یکی از دوستانم بودم. انگار قبر چند کشته‌ی گمنام را می‌خواستند خراب کنند و به جایش باغچه بسازند. گفتم این‌جا یک بنای یادمانی است. باید برای آینده بماند.

 در وضعیت روانی دشواری بودم. هیچ کس اعتنایی به من نمی‌کرد. فرزند دوستم قدم‌زنان گاهی می‌آمد و می‌رفت. هر دو سعی در دور شدن از هم داشتیم. 

  در سالن‌های خالی شده از دستگاه‌ها و آدم‌ها و در فضای باز و بزرگ پیرامون کارخانه قدم‌ می‌زدم.. فکر می‌کردم چه بد؛ همه چیز در حال از بین رفتن است! از ساختمان اداری کارخانه که رد می‌شدم، دوست دیرینم را دیدم که روی تخت درازکش نشسته با نوه‌اش بازی می‌کند. مکث کردم و ماندم پیشش بروم یا نروم؟ خوشحال از این‌که بود و ناگوار از جنس رابطه‌امان و آنچه میان ما پیش آمده بود، گذشتم و عبور کردم. فکر کردم کاش، کارخانه و زمین‌هایش را که حالا خالی مانده، نیروگاه تولید برق خورشیدی کنند. 

 

🔸پ.ن: سیلویا پلات، وقتی بیدار شدم، چندبار این نام را تکرار کردم که فراموشم نشود. همان‌طور درازکش خوابم را نوشتم و بعد توی گوگل جست‌وجو کردم. بعد یادم آمد سال‌ها پیش، از سیلویا پلات شعر یا داستانی پراکنده در نشریات خوانده بودم.‌ برایم عجیب بود پسین پنج ده سال، نامی از زنی شاعر و نویسنده به یادم مانده باشد. گزیده‌ای از شعرهای پلات را اسدالله امرایی عزیز ترجمه کرده و می‌توانید بخوانید. نسخه‌ی اینترنتی‌اش را از طاقچه خریدم. این نخستین باری است که خوابم سبب خریدن کتاب می‌شود!

 

#محمودساطع

#خوابها_و_یادها

#خوا نهب‌ها و یادها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 دوچرخه‌ام را که پنچر شده، می‌‌بندم به رک پشت ماشین و می‌آورمش دوچرخه‌ساز خ فاضل نراقی، پنچری‌اش را بگیرد.

نگاهم به کارواش می‌افتد و ماشین را هم می‌گذارم آن‌جا. می‌گوید دو ساعت دیگر!

وقتی بر می‌گردم، هر دو آماده و قبراق‌اند. حساب می‌کنم و می‌خواهم سوار ماشین شوم، نگاهم می‌افتد به روزنامه‌ی پهن شده کف ماشین.

محمود گلابدره‌ای می‌خندد. نگاهم به تیتر زیر عکس می‌خورد. 

« نویسندگان هم می‌میرند!»

 از زیر پا بیرونش می‌آورم. می‌آیم تحریریه کاج و روزنامه را روی میز پهن می‌کنم. محمود گلابدره‌ای را از سال‌ها سال پیش به عنوان داستان‌‌نویس می‌شناسم. در ضمیمه‌ی ادب و هنر روزنامه اطلاعات، به بهانه‌ی سالمرگش، ویژه‌ای از او کار کرده‌اند؛ به تاریخ ۱۴ مرداد ۱۳۹۹، هم گاه با سالروز انقلاب مشروطه، انقلابی که از کلمه بود و با کلمه ماند.

ورق می‌زنم. الهی قمشه‌ای، شاهرخ تندرو صالح، اکرامی‌فر، رضا رفیع، صالح علا، امین‌الله رشیدی، شکار سری و نام‌ها، متن‌ها و عکس‌های دیگری، در چشمم می‌نشیند.

اگرچه « شکاریم یک‌سر همه پیش مرگ» و این طبیعتِ طبیعت است.اما فکر می‌کنم از مواجهه‌ی ما با کلمه و روزنامه دهه‌ها می‌گذرد و ما همانیم که بوده‌ایم. از گذاشتن سبزی و گوشت لای روزنامه تا پاک کردن شیشه‌های خانه و دکان؛ تا پهن‌کردن کف ماشین!

راستی دیگر مردمان جهان هم، روزنامه‌‌هایی که دیگر روزنامه نیستند، باطله می‌نامند یا ماییم با روزها و عادت‌هامان؟ روزها و عادت‌هایی تکرار شونده.

 

#محمودساطع

 

🔸این یادداشت در بیستم دی‌ماه در #کاشان_نیوز منتشر شده است.

 

#نویسندگان_هم_می_میرند

#محمود_گلابدره_ای #روزنامه_باطله

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:56  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶 جایی شبیه خانه‌ای بودم و روی پشت بام می‌خواستم سیم‌های قطع شده آنتن تلویزیون را وصل کنم. پایین آمدم. ده پانزده نفری کوچک و بزرگ، هر کدام به کاری مشغول نشسته بودند. گفتم یکی از سیم‌ها قطع است. اگر می‌خواهید فیلم ببینید، درستش کنید.

از پله‌های خانه که شکلی دوبلکسی داشت، پایین آمدم. زنی آن‌جا بود که دوستش داشتم.‌ رابطه‌ای تنانه، شیرین و دل‌چسب میان‌مان گذشت.

جایی دیگر بودم. شبیه میدان گاهی _ مثل چالوجه نیاسر _ آدم‌هایی پراکنده ایستاده بودند. چندمتری بالاتر، سه چهار سگی به خط دنبال هم می‌گذشتند. قشنگ بودند. از حرکت ماندند و به بچه‌های میدان خیره شدند. یکی از سگ‌ها، لبخندی شیرین و دوست داشتنی به لب داشت، شگفت زده و بی‌قرار شدم که سگ‌ها توانایی بی‌مانندی در رابطه‌ی دوستانه با انسان یافته‌اند.

سگ‌ها رفته بودند؛ اما جمعی هفت هشت نفره ، با لباس نظامی به میدانگاهی آمدند. به نیروی پیروزی می‌ماندند که به شهری آمده‌اند. با رژه و تفنگ؛ ایستادند و به جمعیت نگاه کردند. من و زنم کنار دیواری ایستادیم. 

 زندگی و میدانگاهی حس و حال‌ مهاجم‌ها را تغییر داد؛ دست به ساز شدند و آهنگی به رقص نواختند. 

دنبال گوشی همراهم گشتم که عکس بگیرم. اشتباهی گوشی قدیمی عطی، با جلد زرد قشنگش، دستم افتاد. صدای طبل و سنج گروه عزا از سمتی برخاست و پرچم سیاه‌شان توی کادر دوربین آمد. زیاد نبودند. گروه نظامی که حالا لباس نظامی تن‌شان نبود و به شادی و پایکوبی با مردم و بچه‌ها مشغول بودند، با آمدن عزادارها، مغلوب، آرام و سربه زیر میدانگاهی را ترک کردند. گروهی تبعیدی می‌نمودند که می‌بایست بیرون شهر می‌‌رفتند. 

🔸انگار نجف‌آباد باشیم، از خانه‌ی دوبلکسی قبلی، پایین آمدم. به هوای عکاسی و پرسه زنی با دوچرخه، شهر را رکاب زدم. جا به جا باغچه‌ها، بوستان‌ها و فضاهای سبز شهری چشم‌نواز و دوست داشتنی بود. پیش خودم گفتم چه عالی. می‌توانیم چند روزی در این شهر - که یکی از شهرهای دوران دانشجویی‌ام بوده- بمانیم. بعضی روزها هم جمعی برویم فولادشهر یا کنار رودخانه، ناهاری و دوباره برگردیم همین‌جا. 

عجیب شده بود نجف‌آباد، انگار سراسر سبزه میدان با درخت‌ها و سبزه‌هایی سبزتر!

به درگاه بازاری سر پوشیده رسیدم. میان وسوسه‌‌ی عکاسی از بازار یا عکاسی از کوچه و خیابان مردد ماندم. اتاقک چوبی بسیار کوچکی در ورودی بازار چشمم را گرفت. کفاشی با ابزار و ادوات و گربه‌ای کوچک در آن نشسته بود. روی زمین نشستم از درون اتاقک گنجه مانند عکس بگیرم. 

 

🔶 ادامه در کامنت:

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:54  توسط محمود ساطع  | 

🔶 ما تافته‌ای جدا بافته نیستیم!

🔶 در سال جاری، هم‌زمان با همه‌گیری ویروس کرونا، وزارت کشور؛ مدیران شهری را موظف به اتخاذ تغییراتی در زیست‌گاه‌های شهری از جمله حوزه‌‌ی حمل و نقل عمومی کرد. 

از جمله در بخشنامه‌‌ی شماره ۵۶۳۱ حذف یک باند از خط پارک حاشیه‌ی خودرو در خیابان‌ها و جای‌گزینی آن با خط دوچرخه را خواستار شد. 

اقدامی قانونی و پیشروانه برای تغییر حمل و نقل عمومی؛ که البته کاشان هیچ اعتنایی به آن نکرد!

در اقدامی دیگر؛ سازمان شهرداری‌ها و دهیاری‌های وزارت کشور پیرو نامه شماره ۱۶۸۲۳ از شهرداران محترم سراسر کشور خواست در خصوص اجرای طرح خیابان باز ( برای عابران پیاده و دوچرخه‌سواران و بسته بر روی خودروها، open streets) برای ساعاتی از روز، خیابانی از خیابان‌های شهر، در قالب « طرح خیابان زندگی» در نظر گرفته شود. 

در کاشان، علیرغم موافقت شهردار و پی‌گیری معاونت حمل و نقل و ترافیک، این مهم نیز انجام نشد و نامه‌ی آن روی میزها یا درون فایل‌های فرمانداری ویژه به بایگانی‌ها پیوست.

مدیران شهری در کاشان؛ دلیل انجام نشدن بسیاری از اقدامات درست و کارآمد را بالادستی‌ها می‌انگارند. حالا که بالادستی‌ها، تصمیم به تغییر وضعیت و بهبود شرایط زیستی گرفته‌اند؛ آقایان می‌فرمایند؛ « بله؛ این‌جا کاشان است. شرایط خودش را دارد!»

این در حالی است که شهرهای بسیاری، به واسطه‌ی مشکلات فراوان زیست محیطی، به سمت تغییرات اساسی از جمله توسعه‌ی فرهنگ دوچرخه‌سواری و جایگزینی دوچرخه به جای ماشین؛ خیز برداشته‌‌اند.

معاون حمل و نقل و ترفیک شهرداری تهران در تیرماه سال جاری در مصاحبه با خبرگزاری ایران آنلاین در مورد توسعه خطوط دوچرخه در تهران بیان کرد: «در بودجه سال‌جاری معاونت حمل و نقل، حدود 300 میلیارد تومان اعتبار برای توسعه و بهسازی پیاده روها که در کنار آن مسیر دوچرخه نیز طراحی شده است، در نظر گرفته‌ایم.» 

دبیر شورای اسلامی شهر تبریز در خبر مشابهی، بیان کرد: «کاهش حمل و نقل از طریق خودرو و توجه به شهر هوشمند اولویت اصلی شورای شهر تبریز است. حمل و نقل عمومی و پاک هدف سیاست های مدیریت شهری امروزی ماست.»

رئیس شورای شهر شیراز نیز در مصاحبه با راه‌بلد گفت:« با توجه به ایجاد زیرساخت‌های انجام شده برای دوچرخه، به عنوان شهر ملی دوچرخه در ایران برنامه‌ریزی می‌کنیم.»

 

🔸(عنوان متن، اقتباسی است از کتاب گزارش به خاک یونان اثر کازانتزاکیس)

 

🔶 ادامه در کامنت:

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:53  توسط محمود ساطع  | 

‌🔶 عالی جنابان در تاریکی نشسته

  آدم‌ها را، کوچه‌ها را می‌پایند!

 

🔶🔶 پ.ن

 در دوچرخه گردی‌های امروز دیدم‌شان که در تاریکی نشسته و روشنی را می‌پایند.

یاد جنابان در تاریکی نشسته می‌افتم که خیابان‌ها را رصد می‌کنند. بی‌آن‌که بدانند ناچارند و «الامر الاقدس الاعلی مطاع»

گمان می‌کنند فهم شان، متعالی‌ترین فهم از جهان است و الباقی گمراهان‌اند، دگراندیشان و معاندان و اوباشان و همه مشتی خس و خاشاک.... دریغ که؛ «ما نیز مردمی هستیم.»

 

#محمودساطع

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:52  توسط محمود ساطع  | 

 

🔷 عکاسی از پدیده‌های طبیعی، بهانه‌ی خوبی است برای ماندن، برای مکث کردن.

مکث کردن در آنچه بدیهی است . آنچه که عادی شده و چندان مهم انگاشته نمی‌شود. مثل همین کویج‌ها که انگار حضور و غیاب‌شان، تفاوتی ندارد.

از این‌رو، عکس و عکاسی را دوست دارم. نگاهم می‌دارد به نگاه کردن. آنی، آناتی شگفت‌زده‌ام می‌کند. گاهی اندوه و بیشتری شادی، شوقی، جذبه‌ای سبک در تنم می‌دواند. آرامم می‌کند. 

دلم می‌خواهد رنگی، طعمی، مزه‌ای بیافرینم. حتا به اندازه‌ی دانه‌ای از همین کویج‌ها، کویج‌های کوچک پاییزی.

 

🔶 پ.ن:

زالزالک، خَفجه، کیالک، یمیشان یا کویج (نام علمی: Crataegus aronia) گیاه و میوه‌ای است که سه نوع زرد، سیاه و قرمز (شغالی) و بعضاً سیاه دارد.

بیشتر به شکل درختچه است و داراى شاخه هاى خاردار و شکوفه‌هاى پرپر زیبا به رنگ سفید یا صورتی و معطر مى باشد. در دامنه كوه ها و اراضی جنگلی آفتابی در سرتاسر جهان می روید و تکثیر آن از طریق تخم و تهیه نهال انجام می شود.

 

#محمودساطع

#عکاسی

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:51  توسط محمود ساطع  | 

 

🔶امروز، روز نخست سال نو میلادی، یکم ژانویه ۲۰۲۱ است و خب برای من، همین آدینه‌ی دوازدهم دی‌ماه.

دوستان نزدیکم تماس گرفتند که بیاییم برویم پیاده‌روی؟ نان سنگک هم گرفتند آمدند. جای‌تان سبز.. صبحانه‌ای و تا پس از نیم‌روز، یله شدیم میان دشت و دامنه و درخت.

امروز بارها به یاد فریدون مشیری عزیز افتادم؛ « بشر دوباره به جنگل پناه خواهد برد/ به کوه خواهد زد.»

برگشتنی، همه از طبیعت می‌گفتند. این که رخ و چهره‌ای دیگر داشته، کاشان و توابعش که این‌گونه بود. آفتاب و باران و مه، بی‌دریغ‌تر، مهربان‌تر؛ شاید هم ما مهربان‌تر شده‌ایم.

🔸کرونا، همه را به تنهایی کشاند، به خلوت... امیدوارم دشت و دامنه‌ای نزدیک‌تان باشد که گاهی به آن پناه ببرید. جویباری باشد و روشنای آب. اگر نیست، امیدوارم درخت‌های خانه‌ و خیابان باشد، اگر نیست، می‌تواند گلدانی کنار اتاق‌تان باشد. آب و خاک و سبزه؛ روشنای زندگی‌اند. به روشنی‌تان. به روشنای زمین.

 

#محمودساطع

#روزنوشت

#فریدون_مشبری

#بشر_دوباره_به_جنگل_پناه_خواهد_برد.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:50  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 بخش فارسی بی‌بی‌سی هشتاد ساله شد. خبری که خبرنگاران این شبکه‌ی خبری نه با شور و شوق و اشتیاق، بلکه نسبتا عادی بیان کردند. 

هشتاد سال؛ زمان بسیاری است. وقتی به دورها نگاه می‌کنم؛ نخستین برخوردهای من با این رسانه چون بسیاری دیگر از هم‌وطنانم به سال‌های کودکی‌ام بر می‌گردد

برای من به سال‌های ۱۳۵۷ و ۱۳۵۸. در هفت، هشت سالگی‌؛ می‌شنیدم که دایی‌جان از آن نقل می‌کرد و پسرعمه‌ها و در سال‌های بعد؛ بیشتر گروهی از فامیل که در دوگانه‌‌ی انقلابی- ضد انقلابی؛ در گروه دوم قرار می‌گرفتند.

با این همه؛ در گفت‌وگوهای عید و مهمانی‌هایی که آن روزها بود و دیگر نیست، نقل قول‌های رادیو بی بی سی؛ بیشتری؛ نشانه و ردی از تایید یک خبر را با خود در پی داشت.

و بعد سال‌های جنگ و بمباران که نوجوان شده بودم و در تاریک روشن شب‌های بی‌برقی؛ به پیچ رادیو ور می‌رفتم تا صدایی بگوید: این‌جا بی بی سی است. یا بگوید؛ صدای ما را از لندن می‌شنوید. و برنامه‌ی شبانگاهی‌اش را گاهی چند بشنوم که دوست‌ داشتم.

سال‌ها و دهه‌ها گذشت تا رادیو، تلویزیون، وب‌سایت و سایر الحاقات رسانه‌ای رسانه‌ای چون بی بی سی تعدد و فراوانی گرفت. تا بشود حالا که میلیون‌ها رسانه باشد و خود رسانه‌گی، ویژگی‌ روزهامان بشود.

یادم می‌آید کم و بیش یک سالی پس از آمدن تلویزیون فارسی بی‌بی‌سی؛ جایی دعوت شدم. وقتی پرسیدند: آیا اخبار بی‌بی‌سی را دنبال می‌کنی؟ گفتم بله. و وقتی پرسیدند چرا؟ گفتم حرفه‌ای است. خیلی حرفه‌ای کار می‌کنند! و بگویم: پاره‌ای برنامه‌های بی‌بی‌سی فارسی چون تماشا، آپارات و چند برنامه‌ی دیگر که ارزش‌گزارانه به فرهنگ و هنر می‌نگرد را دنبال می‌کنم.

گمان دارم اهالی بی‌بی‌سی؛ جایی از جهان و زمان ایستاده‌اند که کمتر جانب‌دارانه - ولو ظاهرا - و بیشتر آزادانه سخن می‌گویند. به هنگام، صریح ، روشن، و گاه محتاط . نیز احترام‌گزارانه سویه‌های متنوعی از یک واقعه را با مخاطب خود در میان می‌گذارند. 

بر عکس رسانه‌ی ملی ما که بسیاری مواقع، چشم بیدارش را بر وقایع مهم سرزمینی بسته است،این بی بی سی فارسی بوده که افزون بر بیان یک رویداد، خوانش‌های متنوعی از حواشی آن نیز تهیه و منتشر کرده است. ده‌ها نمونه‌ به یاد می‌آورم تا همین ماه‌های پیش، درگذشت خدایگان آواز ایران، محمدرضا شجریان. اتفاقی که که رسانه‌‌ی ملی با خاموشی از کنارش گذشت، اما بی‌بی‌سی، هم‌زمان با پخش داده‌های خبری، با ده‌ها هنرمند، آهنگساز و .. مصاحبه کرد و خلا خبری رسانه‌های رسمی ایران و به اغما رفتن آنان را از میان برد.

 

🔸 ادامه در کامنت

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:48  توسط محمود ساطع  | 

🔸خانه‌ای برای آدم‌ها و پرندگان

 

🔸چاشت نشده؛ دوچرخه و کلاه و دستکش را برداشتم و سرازیر شدم سمت خانه‌ی کاج. چند یادداشت‌ رسیده به مجله را خواندم. دوست عزیز سال‌ها ندیده، مانی ثابت ایمان یادداشتی با عنوان «سینما، سوار دوچرخه در پنج وضعیت» فرستاده بود. یادداشتی عالی که در این شماره خواهید خواند. 

تا نیم‌روز؛ چند کار دیگر را پی‌گیری کردم و حوالی یک، از کوچه پس‌کوچه‌های محله‌ی در باغ، گذرباباولی و محله‌ی طاهرمنصور برگشتم.

🔸معماری کهن این سرزمین، خرابه‌هایش هم، آدم را سرشار می‌کند. خانه باغی شگفت انگیز بعد از زیارت طاهر منصور؛ خانه‌ای برای آدم‌ها و پرندگان.

 با این‌که، جا‌به‌جا ریختگی‌هایی دارد، ولی سراسر تقارن و توازن و ملاحت و طرح و نقش است. زیبایی خیره کننده‌ای مانده از اعصار پیشین. امید دستی برآید و دل به آبادی‌اش ببندد. 

پایین‌تر، نزدیک فرهنگسرای معراج، در خانه‌ای باز بود.‌ دور زدم و ایستادم. کنجکاوانه از صاحب‌خانه پرسیدم؛ آقا؛ این‌ حوالی، آقای جاوید منش را می‌شناسید؟ گفت چه کارش دارید؟

🔸گفتم؛ چهل و چند سال پیش، کلاس اول ابتدایی، یه همکلاسی داشتم به نام ابوالفضل جاوید منش.‌ این جاها؛ خانه‌ای قدیمی داشتند. حیاط بزرگی داشت و حوض و دو باغچه دو طرفش.

گفت فامیلی‌تان چیست؟ گفتم ساطع؛ محمود ساطع. گفت؛ من پدرش هستم!

ذوق کردم. گفتم؛ بعضی روزها می‌آمدم خانه‌اتان، درس‌ می‌خواندیم. توی حیاط، دوچرخه سواری می‌کردیم. گفت خانه را خراب کردیم و این‌جا را ساختیم. خیلی تعارف کرد. گفتم دیروقت است و کرونا و یه فرصت دیگر .

عکس حالای ابوالفضل را نشانم داد. گفتم از هفت سالگی تا الان زمان زیادی گذشته است.‌ گفتم کودکی، آنات شیرینی دارد که آدم از یاد نمی‌برد.. شماره‌اش را گرفتم تا شبی زنگش بزنم. شبی به گپ‌وگفت نشستیم و ذوق و شوق، چهل سال فاصله‌مان را برد و شست.

شبی خوش است برایم؛ از روزی که یک یادداشت، یک خانه و یک دوست شگفت انگیز را خوانده، دیده و باز یافته‌ام. 

 

#محمودساطع

#دوچرخه_گردی #دوچرخه_نگاری. #روزنوشت

#معماری_کاشان #خانه_تاریخی_کاج #مجله_کاج

#مانی_ثابت_ایمان #یار_دبستانی #ابوالفضل_جاوید_منش

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:46  توسط محمود ساطع  | 

 

🔹 مراحل پایانی نمونه خوانی و ویرایش خود را طی می‌کند. 

بیش از سی متن به تحریریه ارسال شده؛ اما بر این باوریم تا از وضعیت دوچرخه و دوچرخه‌سواری در جای‌جای سرزمین‌مان، بازتاب جامع‌تری بیابیم.

لطفن جُستار و مقالات خود را درباره‌ی دوچرخه و تجربه دوچرخه‌سواری در شهر و آبادی‌تان را تا پانزدهم دی‌ماه برای‌مان ارسال کنید. 

 یادداشت‌هاتان را می‌توانید به نشانی: « کاشان، صندوق پستی ۱۴۵۶ » یا به نشانی « kaajmag@gmail.com » ارسال فرمایید و در اینستاگرام https://instagram.com/kaajmag?igshid=n6byykwsiwwu

همراه‌مان باشید. 

 

🔸 پ.ن: اگر تمایل دارید می‌توانید نسخه‌ی الکترونیکی شماره‌ی پیشین کاج را در سایت یا اپلیکیشن طاقچه https://instagram.com/taaghche_ebookstore?igshid=eb37hdtmay9m دانلود نمایید.

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:45  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 در خانه‌ای بزرگ و قدیمی اما نیمه ویران، بنا و کارگر زیادی کار می‌کردند. من هم با لباس آبی نفتی که مخصوص کارگران صنعتی است؛ آجر و ختایی جا به جا می‌کردم!

صاحب کار یکی از آیت‌الله‌های کاشان، آقای یثربی بود و مهندس محلوجی هم بود و این دو مرا می‌شناختند. هیچ کدام صحبت خاصی نکردند. 

میان آن همه کارگر و بنا ، معمار عزیز شهرمان استاد راحتی را دیدم. وقتی نگاهش به من خورد، انگار کارگری را کسر شأنم بداند؛ گفت کاش می‌گفتی با آقای راحتی آمدی!

من از کارگری کردنم ناراحت نبودم؛ اما خب می‌دانستم که کار معمولی هم انجام نمی‌دهم.

جایی از خانه در طبقات پایین؛ چاه می‌کندند و خاک‌ها را همان‌جا کنار دست و پا می‌ریختند. آقای محلوجی پرسید؛ خاک‌هایش را چه می‌کنند؟

کمی این سمت و آن سمت را گشتم و واگشتم و گفتم باید بالابر بگذارند و ببرند روی سقف و از آنجا با فرغون ببرند توی کوچه خالی کنند. 

🔸بعدتر توی کوچه بودم؛ دنبال پیدا کردن و آوردن آجر سه سانتی. دیدم کارگرها دست از کار می‌کشند. فکر کردم اعتصاب کرده‌اند، بعد دانستم که ساعت کار تمام شده! 

احساس می‌کردم کار چندانی نکرده‌ام و بیشتر در جست و جوی مصالح بوده‌ام تا آورد و بردشان. به قول کاشونی‌ها؛ هم‌ور شده‌ام! پیش خودم فکر کردم نیمی از مبلغ یک کارگر روزمزد را باید بگیرم نه پیشتر. 

شنیدم کارگرها می‌گفتند کارفرما، آقای راحتی را به عنوان سر معمار ساختمان انتخاب کرده‌. 

من هرچه از نابلدی کار کردن خودم ناراضی بودم از انتخاب آقای راحتی، به‌عنوان معمار اصلی و ناظر بنا، خوشحال شدم. 

 

پ.ن: آقای استاد عباس راحتی؛ از معماران بزرگ و باسواد کاشان در حوزه‌ی مرمت آثار تاریخی است. مرمت خانه تاریخی احسان، خانه‌ی تاریخی کاج، خانه‌ی سرو و شماری دیگر از بناهای تاریخی؛ با دست‌های توانای ایشان انجام گرفته است. خوشحالم که در خواب هم دوست‌شان دارم.

 

#محمودساطع

#خواب_نوشت

 

#استاد_عباس_راحتی

#خانه_تاریخی_احسان #خانه_تاریخی_کاج

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:43  توسط محمود ساطع  |