بوم و بر

🔶 قرار بود برویم خانه‌ی سیلویا پلات او را ببینیم.‌ از راهرو باریکی، شبیه یک تونل زیر زمینی عبور کردیم. خانواده‌ای خارجی عریان بودند و یکی‌شان‌ که نزدیک‌تر به من بود به دیگران هشدار داد. گفتم نگران نباشید. از کنارشان رد شدم، فکر کردم بوسیدن و هم‌آغوشی‌‌شان به ما چه ربطی دارد!

با چندنفری از دوستانم، در میدانی شبیه پانزده خرداد کاشان ایستاده بودیم، جمعیتی پراکنده و گاه منسجم، شبیه تظاهرات، به سمت خ طالقانی حرکت می‌کردند. چند نفری با تعجب از حضورم نگاه می‌کردند. خودم هم از بودنم متعجب شدم. من که هیچ‌گاه تظاهرات و مرگ گفتن را خوش نداشتم، این‌جا چه می‌کردم؟ به خودم گفتم قدم می‌زنم، همین. فقط قدم می‌زنم.

 

در کارخانه‌‌ی یکی از دوستانم بودم. انگار قبر چند کشته‌ی گمنام را می‌خواستند خراب کنند و به جایش باغچه بسازند. گفتم این‌جا یک بنای یادمانی است. باید برای آینده بماند.

 در وضعیت روانی دشواری بودم. هیچ کس اعتنایی به من نمی‌کرد. فرزند دوستم قدم‌زنان گاهی می‌آمد و می‌رفت. هر دو سعی در دور شدن از هم داشتیم. 

  در سالن‌های خالی شده از دستگاه‌ها و آدم‌ها و در فضای باز و بزرگ پیرامون کارخانه قدم‌ می‌زدم.. فکر می‌کردم چه بد؛ همه چیز در حال از بین رفتن است! از ساختمان اداری کارخانه که رد می‌شدم، دوست دیرینم را دیدم که روی تخت درازکش نشسته با نوه‌اش بازی می‌کند. مکث کردم و ماندم پیشش بروم یا نروم؟ خوشحال از این‌که بود و ناگوار از جنس رابطه‌امان و آنچه میان ما پیش آمده بود، گذشتم و عبور کردم. فکر کردم کاش، کارخانه و زمین‌هایش را که حالا خالی مانده، نیروگاه تولید برق خورشیدی کنند. 

 

🔸پ.ن: سیلویا پلات، وقتی بیدار شدم، چندبار این نام را تکرار کردم که فراموشم نشود. همان‌طور درازکش خوابم را نوشتم و بعد توی گوگل جست‌وجو کردم. بعد یادم آمد سال‌ها پیش، از سیلویا پلات شعر یا داستانی پراکنده در نشریات خوانده بودم.‌ برایم عجیب بود پسین پنج ده سال، نامی از زنی شاعر و نویسنده به یادم مانده باشد. گزیده‌ای از شعرهای پلات را اسدالله امرایی عزیز ترجمه کرده و می‌توانید بخوانید. نسخه‌ی اینترنتی‌اش را از طاقچه خریدم. این نخستین باری است که خوابم سبب خریدن کتاب می‌شود!

 

#محمودساطع

#خوابها_و_یادها

#خوا نهب‌ها و یادها

+ نوشته شده در  چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:35  توسط محمود ساطع  |