آتش ،
تش، تش،
گرفت جامه، مویتان را
و سوزاند بالایتان را.
مویه نمیکنم
و نمیپرسم
بای ذنب قتلت؟
درختها خیرهام میکنند.
برگهاشان هم.
آتش ،
تش، تش،
گرفت جامه، مویتان را
و سوزاند بالایتان را.
مویه نمیکنم
و نمیپرسم
بای ذنب قتلت؟
درختها خیرهام میکنند.
برگهاشان هم.
مادر
کدام پرنده از سرزمین تو رفت؟
آوازهای روشن صبحگاهیات
از پار و پیرار
از هزارهها و اکنون
دیرگاهی است خاموش مانده است.
سنجاق گلوی تو
کدام بالهای گشوده به دشت،
کدام پرنده را ماند؟
چارقد سفیدات را به ابرها بسپار
باشد که عطر گیسویت
سبزی دستهایت
«هزار کاکلی شاد (۱)»
هزار چلچله و چکاوک را به دشت برگرداند.
۱) احمد شاملو
سفر میتواند به اندازهی نیم روزی باشد. ساعاتی چند. میتوان احتیاط کرد و با رعایت فاصلهها، به تماشای طبیعت رفت . ما عصرگاهی به تماشای آرنجن رفتیم.
آرنجن، دهی است کوچک، هشتاد کیلومتری شمال غرب کاشان. از توابع برزک و دهستان گلاب. از آبادی ورکان که رد شویم ، چند کیلومتری دشت و دامنه و باغ و تپه ماهور است تا میرسیم به آرنجن.
آرنجن بر دامنهی نرمی از خاک و سبزه نشسته. روستایی کوچک، با کمتر از سیصد خانوار. سبز و کاهگلی. پیش از ورودی، جابهجا کنده ها و آغل گوسفندان، نشان از زیست و معیشت اهالی میدهد. کشت و زرع و دام.
آرنجن، همهی نشانههای یک آبادی را دارد. دهی نشسته کنار چشمه و قنات. زیارتی و گنبدی کنار آن.
در کوچهها قدمزنان پرسه زدیم. جابهجا مردان و زنانی نشسته بودند. سلام و علیک و حال و احوالی. گفتم سالها پیش، معلم روستای ورکان بودم. دانشآموزانی هم از آرنجن داشتم. بیست و هفت سال پیش! نتوانستم نام دانشآموزان آن سال آبادی را به یاد بیاورم. آن سالها آبادی، آبادتر، اما کوچکتر بود. حالا، خانههای قدیمی، فرو ریختهتر به نظر میآمد و خانههای نوساز، دور از عناصر معمارانه بومی، به جای شان، سر بر آورده بودند. با این همه، هنوز آبادی، وجوه زیست بومیاش را در خود داشت.
نشستم و با بعضی گپ و گفت زدم. با خانم طحانی و فرزندانش. شیفته سنجاق روسریهاشان شدم .
آرنجن، در پایان تیرماه، توت داشت. دانه دانهای خوردیم. عکس گرفتیم. بارانکی خرد بارید. شیفتگیمان به آب و خاک و سبزه، بیشی گرفت. یاد عطار و بایزید، در دشت و دامنه پیچید : «به صحرا شدم، عشق باریده بود.»
غروبی افتاب، با پارس سگها، یله در یادهای دور و نزدیک، از آرنجن بیرون آمدیم.
مهدی صفارینژاد متولد ۱۳۶۳ دستیار کارگردان، نویسنده، بازیگر و پژوهشگر ادبیات نمایشی است. کتابهای سرباز هشتاد و یکم، کاش چشم نمیدید ( مضحکه قتل امیرکبیر)، باد اومد و با خود برد دنیای خیالی رو، تعدادی از اثار اوست.
سالهاست که از کاشان به تهران رفته و به تقریب، همواره در کنار آقای نمایش ایرانی، آقای داود فتحعلی بیگی، آموخته، کار کرده و با سیاهبازی و مضحکه دل به شادی دیگران سپرده است.
در روزهای گذشته مهدی صفارینژاد و همسرش سبا اصلیان به کاشان آمده بودند. آنها را ندیدم، اما چند بغل کتاب اهداییشان به کتابخانه شیبانی روی میز، نشان از حضورشان میداد. کتابهای عزیزی که دوستان مشغول ثبت و شماره گذاریاش بودند.او از کمیابترین آدمهای روزگار این شهر بوده که در تمام سالهای داد و بیداد، برای کانون اندیشه جوان - سپهری، خانه تاریخی احسان، خانه کاج و خانه تاتر کاشان، و لابد کتابخانه های دیگر، کتاب آورده است.
کتابخانهها، چشم و چراغ و روشنای هر شهر و آبادیاند. به روشنای شهر و دیار و سرزمینمان بکوشیم.
به کوههای فراخت
به آبهای خروشان
که خوشه خوشهی دشتهات میماند.
اگرچه به تاریکی تو میکوشند
این روسپیان زهد فروش هزار دغا
اما
به سان سام و زال و رستم و آرش
به گیل و دیلمان و سهند و دماوند
برای آنکه بمانی
هزارتر نامی گمنام
به جان و دل کوشند.
به دست بینامان
به دست گمنامان
هماره بمانی
که جان جهانی.
امروز، پستچی با خودش جعبهای کتاب آورد.
عطی سفارش داده بود و برای بار چندم فکر کردم چقدر خوب است همخانهی آدم، نویسنده باشد!
قرآن کریم با چهار ترجمهی کهن برگرفته از تفسیر طبری، سورآبادی، ابوالفتح رازی و کشف الاسرار، کتاب آواها و ایماها از اسلامی ندوشن، شهرزاد قصهگو از هم ایشان، تفسیر و بیش تفسیر از امبرتو اکو، چشم از ناباکوف و کتابی برای سامان .
بعد دیدم چقدر کتاب خوب است. چقدر ترجمه، نشر، فنآوری، زندگی و روزمرهگی خوب است.
اگر آتش افتاده به جان جنگلهامان نباشد، به جان آدمهامان، آن وقت زندگی و گذران روزمره خوب است.
نان باشد. ماست و سبزی، کتاب و نوشتن، دوربین و تلفن همراه، حیاط کوچک و گلدان، دوچرخه و دوچرخهسواری، چه روزمرهی شیرینی است. در خانهای که عطیه راد، حافظ و خیام، اندرهژید و سارتر، کامو و شکسپیر، زرتشت و کنفوسیوس و هزار و یک نویسندهی دیگر زندگی میکنند. و پستچی که دوباره امروز جعبهای کتاب آورد.
آثار الباقیه عن القرون الخالیه، نوشتهی ابوریحان بیرونی است دربارهی مطالعه تطبیقی تقویم میان ملل قدیم، به همراه کاوشی در سنت و مذاهب .... اما هربار که به بهانهای به بقایای کالبد برجا مانده از کارخانهی شماره یک سر، میزنم، نام کتاب ابوریحان بر ذهن و زبانم مینشیند.
کارخانهی شماره یک، نخستین کارخانهی صنعتی کاشان است و کالبد برجا مانده از آن، بخشی از آثارالباقیه میراث صنعتی این شهر .
کنشگری جمع کوچک ما در تحریریه مجله کاج، سبب شد نزدیک به چهل روایت و دادهی شفاهی از این میراث برجامانده، گردآوری و در شماره اخیر مجله کاج به چاپ سپرده شود.
اما واقعیت این است که اندک میراث مادی برجا مانده از آن هر روز ریخته و فرو ریختهتر میشود. ضرورت تاریخی و هویتی کاشان ایجاب میکند؛ سر در کارخانه، دو برج بلند برجای مانده از آن و هشتی پیشین اتاق کار آقای تفضلی، به عنوان سرمایههای نمادین دهههای آغازین صنعتی شدن کاشان، مرمت شده و برجای بمانند.

نیاسر، هنوز هوشربا و دلرباست. آمیزهای از طبیعت و تاریخ. هنر و معماری. آب و آتش. آفتاب و ابر. بشارتی از آسمان و اشارتی از زمین...
اما ذره ذره از تن و کالبدش فروکاسته میشود. بافت تاریخیاش مخدوش میشود و سیمای طبیعیاش، به تاراج میرود. این تودهی روشن بر بلندای دامنهها، ابر نیست. جان زمین است که از انفجار معدن بر آسمان شده است.
مدتهاست که آتشباری در معادن منسوخ شده و معدنکاران، از روشهای نوین و همسو با طبیعت به استخراج از معادن میپردازند.
شوربختانه، این آتشباری در بالادست آتشکده ساسانی و سفرههای زیرزمینی چشمهی خروشان نیاسر انجام میگیرد. و شوربختانهتر آنکه صاحبان معادن خود از اهالی این زادبوماند. و لابد نیک میدانند استفاده از باروت و انفجار امری منسوخ و نابهنگام است.
دیر و دور نیست فردایی که از نیاسر، �کهن باغ شهر ایران�، نه باغی برجا بماند، نه بومی و نه بری.. که دیگر نیانسر، نیاستر، نیسره، نیاسر؛ بیطبیعت، بیتاریخ. بیکالبد معمارانه، جایی باشد شبیه هر جایی
اما نیاسر، هنوز هوشرباست... هنوز .. باشد که بماند.
روزانه نویسیها و هفته نویسیها شد ماهانه نویسی. ماهی بیش میگذرد. و البته که به بیکاری نگذشت. به ازدحام و شاوغی رفت. به دویدن و رکاب زدن...
شماره چهارم مجله کاج، ویژه کارخانهی شماره یک در چهارصد و بیست و چهار صفحه منتشر شد. این شماره از چند شماره قبلی به صفحه و کمیت و گویی کیفیت بیش و به بهنظر میرسد. دویست تا دویست و پنجاه جلدش را هبه کردیم به دوست و آشنا و اطراف و اکناف. برای توزیع با پخش ققنوس گفت و گو کردیم که گفتند مدتی است کار تازهای را نمیپذیرند و با پخش چشمه هم تماس گرفتیم که منتظر پاسخیم هنوز. برای فروش مجازی هم با طاقچه مکاتبه کردهایم که قراردادشان را این هفته امضا میکنیم.
در این یک و ماه و اندی به جد کوشیدهایم «کاشان 1400 شهر دوچرخهها» بشود. بیش از چهل قرار ملاقات و گفت و گو داشتهایم با دوستان، گروههای دوچرخه سواری، هیات کوهنوردی، شهردار و معاونیناش، و بلاخره طرح مسئله در شورای شهر کاشان. به تازگی هم در شورای شهر نوش آباد نشستی برگزار کردیم. امیدواریم مسئله دوچرخه و قرارگیری آن به جای خودرو، در شبکه حمل و نقل شهری منطقهی کاشان مورد توجه عمومی قرار گیرد.
ضرورت بیان مفروضات نیمچه عوامانه و نیمچه عالمانه، هلم داد به سمت ایجاد کانال «بوم و بر» در تلگرام. توجه به دوچرخه و نوشتن و استعلابخشی به آن، این مسئله را دو چندان کرد و سبب شد کانال «کاشان شهر دوچرخهها» را هم در مجموعه موزه منوچهر شیبانی ایجاد کنیم.
و بعد سرک کشیدنم ماند به بازار کاشان. یکی دو تایی از راستهها را قدم زنان به همواری رفته و یادداشتهایی از آنها نوشتهام. نثر و زبان و متن آن را خودم هم پسند نمیکنم. دلخوشکنک هم برایم نیست. نقض و ضعف و نارضایتی است برایم همچنان، تا چه پیش آید.
و آخری اینکه، دو شب پیش، چراغکی هم در اینستاگرام روشن کردم. یادداشتی که در وبلاگ بوم و بر گذاشتم در اینستاگرام هم پست کردم: هزار تندیس چوبین باغ کجاست..
همینها. ..
امشب هم در نیاسر، گردهمآیی دوستداران نیاسر را برای ایجاد سازمان مردم نهادی در این شهر کوچک پیافکندیم. قرار شد با اعلان عمومی، پنجشنبهی آتی در مسجد جامع نیاسر، دومین نشست آن را برای تشکیل هیات موسس به وجود آوریم.