بوم و بر

 

پرسشی مانده است؛ هزار تندیس چوبین باغ کجاست؟

این روزها،‌ دوباره در باغ تاریخی فین کاشان درختی از پای درآمد. بریده شد و بر خاک افتاد. اتفاقی که در این دو دهه، برای صد و بیست درخت چند صدساله دیگر این باغ رخ داد. مرگامرگ درختان،‌ اندوهی خُرد نیست.

روزگاری، حدود سال‌های 1340 هم‌زمان با اصلاحات ارضی در دوره‌ی پهلوی دوم، باغی از توابع کرمان خشک می‌شود. به ناچاری، به اعتراض یا هر بهانه‌ای دیگر، درویش‌خان اسفندیارپور، روزهایی چند، سال‌هایی چند، قطعه‌های کوچک و بزرگی از سنگ را گرد می‌آورد و به جای میوه‌های نوبرانه، بر شاخه‌های درختان باغش می‌آویزد. رفته رفته می‌شود باغ سنگی. می‌شود یادمانی از جور و ستم و استیلای اندیشه‌ی استبدادی. باغی که سالانه، هزاران نفر به تماشای آن می‌روند. دیگر نه دوره‌ی اصلاحات ارضی است و نه دوره‌ی صاحب باغ سنگی. اما بی‌گمان، تا روزگاری که مردم باشند و مردمی باشد، باغ سنگی درویش‌خان نیز خواهد ماند.

از باغ سنگی روستای میاندواب دهستان بلورد شهر سیرجان ‌تا باغ فین کاشان، راهی نیست. اما اینک، ‌ما کدام سنگ داشته را بر درختان نمانده‌ی باغ فین کاشان بیاویزیم؟   

از سال‌های دهه‌ی هشتاد تا اکنون بیش از یکصد و بیست درخت از درختان چندصدساله باغ فین کاشان قطع شده‌اند. در این دهه‌ها، مدیران حوزه‌ی میراث سرزمین، آهک‌زنی در جوی‌های آب، هرس نابه‌جا،‌ مفروش کردن راه‌روهای باغ فین، ضعف فیزلوژیک، آلودگی قارچی و جلوگیری از سرایت بیماری را دلیلی برای خشکیدن درخت‌ها و قطع و امحای آن دانسته‌اند. اما در همه‌ی این سال‌ها سوالی برایم مانده است؟ صد و بیست درخت بریده چندصد ساله‌ی باغ تاریخی فین کجاست؟

صد و بیست درخت تاریخی باغ تاریخی فین اکنون کجاست؟ مگر به استناد قوانین میراث کشورمان، ‌هر اثری که تاریخی صدساله می‌یابد،‌ نمی‌بایست در فهرست آثار ملی سرزمین‌مان ثبت می‌شد؟ در کدام چاه زغال، به آتش سپرده‌اید میراث طبیعی سرزمین‌امان را ؟

اگر ارتفاع درخت‌های چندصد ساله باغ فین را دست کم ده متر فرض کنیم، هزار و دویست متر از تنه درختان باغ می‌بایست می‌ماند که می‌توانستیم با واگذاری یک متر از آن به هنرمندان و مجسمه سازان ایران و جهان، امروزه هزار و دویست تندیس و مجسمه داشته باشیم.  می‌شد بزرگ‌ترین موزه هنر تندیس‌های چوبی جهان را بیرون از باغ،‌ شاید در باغ کهنه فین،‌ برپا کنیم.

رویایی به خواب ماننده است که در آتش بی‌اندیشگی‌مان می‌سوزد. اما با روزها وآینده‌گی فردامان چه می‌بایست کرد؟ راه دیگریددیگری هم دارد. عالی جنابان، مدیران ارشد سرزمینی، لطفن از پس این روزها،‌ هیچ درخت چند صدساله ای را بی‌محابا از پای نیاندازد. چاره‌ای نمانده بود، به چاه‌های زغال رهسپارشان نکنید. هنرمندان ارجمند سرزمین‌مان، خالقان اندیشه و هنر را  فرا بخوانید. همین. لطفن تنها همین کار را انجام دهید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هشتم خرداد ۱۳۹۹ساعت 12:55  توسط محمود ساطع  |