بوم و بر

 

                                      

تاریخ رسانه‌های رسمی این سرزمین، ‌آمیخته و آغشته به سانسور و خودسانسوری فراوانی است که در هر گوشه و کنارش،‌ فراوانی از گفته‌ها را ناگفته گذاشته است. بی‌شک  استیلا و استعلایافتگی قدرت و فقدان فرهنگ مدارا در حاکمان، و کم‌خوانی و ترس‌خوردگی شهروندان، یاری‌گری فراوانی به این خود نابینی نموده‌ است.

تا پیش از آمدن رادیو و تلویزیون،‌ کتاب و مطبوعات، مهم‌ترین رسانه‌های جمعی بشمار می‌آیند.hN مطبوعات در گذاری به تقریب یکصد و پنجاه‌ساله، ناچار بوده مراقب باشد آسیبی بر پیکره‌ی نحیفش نخورد. بسیاری مجیزگوی قدرت و شمار اندکی از مطبوعاتیان، کشتگان قلم و کتابت شده‌‌اند. میرزا جهانگیرخان صوراسرافیiل در باغ شاه کشته می‌شود. میرزا علی‌اکبرخان دهخدا آوراه‌ی غرب، موید الاسلام کاشانی به کلکته، علی‌محمدخان پرورش به مصر، و بسیارانی دیگر آواره از خان و مان شده اما ‌کوشیده‌‌اند چشم بینای جامعه‌ی معاصر خود باشند.  

از دوره‌ی قاجار گریخته به آنی به اکنون می‌آییم. «تاریخ سانسور در مطبوعات ایران» نوشته‌‌ی «گوئل کهن» را در علاقه و فراغتی که ندارید، می‌توانید بخوانید و شمار دیگری از کتاب که من نیز نمی‌‌دانم و نخوانده‌ام تا باورتان بشود که ما تنها امروز، گرفتار ناخودبینی نبوده و نیستم.

در روزهایی که می‌گذرد، مطبوعات و رسانه‌های رسمی، علیرغم اهمیت بی‌بدیل‌شان، رفته‌رفته تاثیرگذاری‌شان را از دست می‌دهند و شاید چیزی تا محاق‌شان نماند. هرچه پیش می‌رویم رسانه‌های غیر رسمی، تنوع، تکثر و اثرگذاری فراوان‌تری می‌یابند. این اتفاق مدت‌های مدیدی است که رخ داده و این سال‌ها به مدد گوشی همراه و گسترش فن‌آوری و نرم‌افزارهای فراگیر ارتباطی‌اش،‌ جهان رسانه را خصوصن در جامعه‌ی ایرانی دگرگون کرده است. رسانه‌هایی که دیگر در دستان یک طبقه یا نهاد نیستند.

 رسانه‌های رسمی یا به تعبیری دیگر رسانه‌های قانونی که ملزم به رعایت انتشار تصویر، صوت و کلام یا نوشتار در چارچوب قانون‌های آمده و رعایت فضای سیاسی جامعه هستند، به دلایل بسیاری از جمله آمیختگی به سانسور و خودسانسوری یا نابینی و خودنابینی، به سرعت اثرگذاری‌شان را از دست می‌دهند. این بزرگ‌ترین آسیب رسانه‌های سرزمین ماست. آسیبی که «نارسایی رسانه» را سبب می‌شود.

نیز «خبرسازی» از اتفاقاتی که گوارایی بیشتری نزد حاکمان و نمایندگان ایشان دارد و ناگواری کمتری بر عرف و سنت می‌گذارد، شایع‌ترین، معمول‌ترین و بدیهی‌ترین راه گریز رسانه‌ای شده است. شایع‌ترین روش خصوصن برای صدا و سیما و سایر رسانه‌‌های فراگیر. روشی که نهایتن منجر به از دست دادن مخاطبان رسانه‌های رسمی می‌شود.     

اما در روزگار کنونی، آسیبی دیگر نیز حوالت‌گاه ذهن می‌شود. آسیبی که تولیدکنندگان، توزیع‌کنندگان و مصرف‌کنندگان خبر در فراوانی آن موثرند. صرف نظر از درستی یا نادرستی داده‌های خبری، انتشار هر خبر، با سرعتی تمام، فراگیر می‌شود. این فراوانی خبر، به همان سرعت داده‌های قبلی را از ذهن دور می‌کند. خبریافتگی در فراوانی‌اش، تولید «خبرنایافتگی» می‌کند. ذهنیت کنشگران به کرختی می‌گراید و درآمد‌وشد داده‌های نوین، داده‌های پیشین مفقود می‌شوند.

آیا به راستی و درستی چشم بینای جامعه‌ی ایرانی،‌ کارآمدی خویش را از دست می‌دهد؟ گمان دارم بیش از هر عاملی، سانسور و خودسانسوری که آن را «نابینی و خودنابینی» می‌نامم، در پیدایش این وضعیت سهیم هستند. در تحلیل و تبین این وضعیت،‌ ناچار از بیان چند پرسش می‌شوم. در ماه‌های اخیر، اصلی‌ترین تیتر رسانه‌های کشور را به یاد بیاورید. در هفته‌ی اخیر، مهم‌ترین رویداد منطقه‌ی زیستی‌تان را به یاد بیاورید؟ کمی مکث کنید. لطفن روی کاغذ بنویسید و بنویسید مرجع خبر شما چه بوده است؟

کمی دور بشویم و دوباره نزدیک بیاییم. کمی بیاندیشم، این بار نه در قبال مرجع فرستنده‌ی خبر،‌ بلکه در قبال جنس یا موضوع خبر. خبرهایی که متعلق به حوزه‌ی سیاسی،‌ حوزه‌ی فرهنگ یا مثلن حوزه‌ی محیط زیست هستند. خبرهایی که شخصی، محلی،‌ منطقه‌ای یا ملی و فراملی هستند. خبرهایی که هم‌زمان می‌توانند مجموع چند حوزه را دربرگیرند، اما خوانده، ‌نوشته، یا اندیشیده نشوند. به عنوان مثال، ‌در هفته‌های گذشته، جمعی از فعالان حوزه‌ی محیط زیست دستگیر می‌شوند. از جمله کاووس سید امامی استاد دانشگاه که تابعیتی دوگانه (ایرانی ـ کانادایی) دارد، در زندان جمهوری اسلامی جانش را از دست می‌دهد. این خبر به سرعت در فضای مجازی و رسانه‌های غیررسمی و برون ملی فراگیر می‌شود. اما رسانه‌های رسمی با تاخیری دیرهنگام، به بیان ابتر و کوتاه آن می‌‌نشینند. این داده‌ی خبری، هم‌زمان، «منطقه‌ای، ‌ملی، ‌فراملی، جنایی، جناحی، سیاسی،‌ مذهبی، فرهنگی، اجتماعی و زیست محیطی» به شمار می‌آید. از آن رو مذهبی است که در شرع مبین، نگاه‌بانی از طبیعت و مخلوقات آن، بر عهد‌ه‌ی انسان گذاشته شده و افراد انسانی، موظف بر حراست آن هستند. جنایی از آن روست که شائبه‌ قتل بر آن مترتب شده است. جناحی از آن روست که پاره‌ای از سیاست‌مداران خودی و نه غیر خودی، در چنداچون آن و در رسانه‌های شخصی، بازتعریف دیگری از آن می‌‌کنند. ‌سیاسی از آن‌روست که نهادهای امنیتی و نظامی،‌ دلایلی بر ظن جاسوسی در آن دارند. فراملی است از آن رو که موضوع محیط زیست، ‌موضوعی جهانی است و افراد ناچار از همکاری‌‌های برون مرزی هستند. علاوه بر آن‌که تنی از آن کوشندگان، تابعیتی دوگانه داشته‌اند. اجتماعی از آن روست که کوشندگان و دستگیر شدگان از سازمانی مردم‌نهاد بوده‌اند. در این میان، دیرهنگامی، بی‌هنگامی و ناپرداختگی به داده‌ها و تفاسیر این خبر، ناگزیری مراجعه به رسانه‌های غیر رسمی را افزون می‌کند. این در حالی رخ می‌دهد که شبکه‌های برون مرزی و رسانه‌های مجازی، بی‌هیچ دغدغه، خوانش‌ها و پی‌افزودهای خود را از یک رویداد‌ می‌سازند. ساحتی متنوع و متکثر از خبر تا مخاطبان، زوایای تاریک آن رویداد و هر اتفاقی دیگر را بازخوانی کنند.

این تنها یک مثال از داده‌های داده و نداده پیرامون ماست که رسانه‌های رسمی این سرزمین، به چنداچون آن اشراف نیافته، ‌یا نخواسته و یا نتوانسته به تبیین آن بپردازند. مجموع این نادانسته‌ها، ناخواسته‌ها و ناهای بسیار دیگر، رسانه‌های ما را به نارسایی نزدیک کرده است. اتفاقی که سال‌هاست رخ داده اما زمان به زمان، فراگیری بیشتری می‌یابد. پیام‌‌آور خاتم، ‌در جایی از خداوندگار خدا می‌خواهد که : « اللهم اّرنی الاشیاء کما هیَ ./ خداوندگارا حقیقت اشیاء را بر من بنما.» گمان دارم اگر ناخواندگی، نابینی، نارسایی و ناهای دیگر از میان برنخیزد، رسانه نخواهند توانست حقیقت اشیاء را به تماشا گذارد. 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۶ساعت 23:30  توسط محمود ساطع  | 

 

شده است از سالی پیش تاکنون، گذارتان افتاده باشد به خیابانی که جوی و درخت و پیاده‌رویش را حذف و مثله کردند. جدول‌هایش را کندند و تنگ دل خانه‌ها کاشتند. خیابان را پهن کردند تا ماشین‌ها، آسان‌تر عبور کنند و آسان‌تر زیاد شوند؟

تقاطع خیابان مدرس به بلوار مفتح، اواخر زمامداری شهردار محترمِ پیشین، شخم خورد. جوی آب با تک و توک درخت آن حذف شد و تاسف‌بار آن‌که در اوایل دوره مسئولیت مدیران جدید، آسفالت و تکمیل شد. بنا به هر دلیل یا بی‌دلیلی، در گذشته، بر و کف بسیاری از بناهای این خیابان خطا داده شده ست. کف مغازه‌ها، از پیاده‌رو بالاتر بوده و موجب شده پلکان‌های فلزی ورودی‌شان، نیمی از عرض پیاده‌راه را بگیرند. تیرهای چراغ برق و سایر تابلوهای تبلیغاتی و هشداردهنده را هم به آن اضافه کنید. نتیجه آن‌که، عرض پیاده‌رو در بعضی نقاط، کمتر از پنجاه سانتیمتر ‌شده است.

 

 

 می‌خواهم بپرسم این بی‌توجهی به نظام حرکتی افراد پیاده، در کجای دانش شهرسازی معاصر تائید می‌شود؟ و می‌خواهم بپرسم آیا تمام مسئولیت خطاهای موجود در یک سیستم، تنها متوجه یک شخص می‌شده یا می‌شود؟ مجموع ده‌ها معاون، مشاور و شهرساز محترمی که در اداره‌ی شهری مشارکت کرده و می‌کنند، در چگونگی انجام پروژه‌‌ها، نقشی بر عهده نداشته یا ندارند؟ آیا مدیران محترم تازه آمده، گمان نکردند این خیابان نیز، به درخت نیاز دارد. شده است در شهری که تابستان‌هایش، گرمای هوا به بالای چهل درجه می‌رسد، ‌خیابان و پیاده‌رو، هیچ سبزی و سایبانی از درخت نداشته باشد؟

از  بلوار مفتح و تقاطع مدرس،‌ سمت بلوار مطهری می‌آیم. صرف‌نظر از این‌که بر و کف در این بلوارِ سه دهه ساخت نیز به واسطه‌ی تغییر جوی و جدول و آسفالت‌ریزی‌های مجدد تغییر کرده، نظام حرکت پیاده در جاهایی کاملن قطع می‌شود. نادرترین و شگفت انگیزترین اتفاق، ‌در ورودی خیابان تربیت به بلوار مطهری رخ داده است. سالی‌ست صاحب ملکی که به گودبرداری زمین‌اش مبادرت ورزیده، کاملن عرض پیاده‌راه را بسته و عابران می‌بایست به سختی از جوی گذشته و از خیابان تردد کنند. و عجیب این‌که هیچ نهاد ناظری از شهرداری ناحیه و منطقه و شهر، در قبال به بن‌بست کشاندن و بستن پیاده‌‌راه،  اقدامی نکرده است.  

 از بلوار مطهری به پیاده‌راه‌های دیگر شهر سرک بکشیم. واقعیت آن است که صرف‌نظر از چند خیابان منتهی به چهارراه،‌ و تک و توکی دیگر، تمام پیاده‌رو‌های شهر کاشان، نیازمند ساماندهی‌ست. قریب به اتفاق شهرهای جهان، می‌کوشند پیاده‌راه‌های شهری و برون شهری‌شان را وسعت ببخشند. اما کاشان، دور از داشته‌های عالمانه‌ی شهرسازی معاصر، با ناداری، راه خویش را می‌پیماید و رفتار مدیران و مردمانش ‌شده است خیابان‌هایی که با ماشین انباشت‌شان کنند. بی‌‌هیچ دغدغه‌ای برای پیاده‌راه و پیاده‌هایش و بی‌هیچ خطی از آن دوچرخه‌هایش.

شهری که چند دهه بعد، جمعیت کهن‌سالش چندبرابر می‌شود، خانه‌هایش تخریب و آپارتمان‌های قد و نیم‌قد جایش را می‌گیرد و در نتیجه، جمعیتش هم چندبرابر می‌شود، با این پیاده‌راه‌های نیم‌متری چه خواهد کرد؟ آیا عبور سالمندان، افراد کم‌توان جسمی و نابینایان ، در چنین پیاده‌رو‌هایی امکان‌پذیر بوده و خواهد بود؟

از پیاده‌روهای حداقلی و خیابان‌های انباشتگی شده از ماشین، سری به کوچه‌های شهر بزنیم. مفهوم کوچه، با همه‌ی دارندگی و برازندگی‌‌اش در عرصه‌ی تاریخی، از کوچه‌باغ‌های نشابور تا کوچه باغ‌‌های محلات هر شهری چون کاشان، عرصه‌ی تاخت و تاز وسایل نقلیه موتوری شده است. امری به ظاهر اجتناب ناپذیر که موجودیت نظام عبور و مرور را به شدت دگرگون کرده است. خیل بی‌شماری از کوچه‌های شهر، با عقب نشینی‌های داده و نداده شده، و با دست اندازی و تردد ماشین‌ها، میان مفهوم کوچه یا خیابان مردد مانده‌اند. از کوچه‌ی تقدیسی تا کوچه‌ی صاحبقدم. از کوچه‌ی مسجد سلمان، تا هر کجای دیگر شهر. بی‌گمان آن‌قدر خوشبین نیستم تا گمان کنم به سالی، دهه‌ای سامانی یافته خواهد شد برای این همه نابسامانی. اما باور دارم هرگونه تغییر در حوزه‌ی زیستی، با تغییر در حوزه‌ی اندیشگی فراهم‌آوری می‌شود. حالا به سالی نه، دهه‌ای شاید.

این نوشتار می‌خواهد از شما دعوت کند به کوچه و خیابان‌هامان بیاندیشیم. با مهم انگاشتن و بهسازی پیاده‌راه‌هامان، به توسعه فرهنگ پیاده‌روی یاری رسانیم و از سوی دیگر با فهم و فرهیختگی، نظام ذهنی و اندیشگی‌مان را درباره‌ی آمد و شدهای شهری تغییر دهیم. کاشان، شهریست بافته به هم در بستری هموار با شیبی ملایم که می‌توان علیرغم خطرات خیابان‌‌هایش، در بسیاری از روزها و شب‌های سال، با دوچرخه در آن راند یا پیاده در آن رفت. شهری که می‌توان با زمانی کمتر از ساعتی پیاده‌روی از سویی به سوی دیگرش رسید. از خانه‌ به مقصدی در بازار، یا مدرسه یا محل کار. با دوری‌گزینی در استفاده از ماشین، به کوچه و خیابان احترام بگذاریم. اندوه پیاده‌راه‌هامان را دریابیم و فضایی بیافرینم تا کنش و رفتارمان با فهم و مسئولیتی اندیشگی‌تر همراه گردد. این نوشتار می‌خواهد از شما دعوت کند با اصلاح پیاده‌روهامان، با دوچرخه‌سواری و پیاده‌روی، قامت انسانی و پیاده‌مدار شهر را به کاشان برگردانیم.

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم بهمن ۱۳۹۶ساعت 22:59  توسط محمود ساطع  |