🔶 در بسیاری از مناطق شهری ایران، در بافت مرکزی و پیرامونیشان، فقدان زندگی و سرزندگی موج میزند.
مزارها و آرامستانها و حاشیهی آنها، از این دست به شمار میآیند.
در کاشان، مزار فیض تا اواخر قاجار و شاید پهلوی اول، بیرون از دروازهی فین کاشان قرار داشت. سپس با توسعهی شهر، بافت مسکونی گرداگرد آن را فرا گرفت؛ بیآنکه از عناصر حیات بخش شهری بهرهای ببرد. متاسفانه جمعه بازار ارزشمند و زندگی آفرین آن نیز، به بهانههای متعدد از میان برداشته شد.
اکنون با رنجها و مرارتهای بسیار، این حاشیهی کمرنگ - مگر در روزهای عزا و زیارت قبور - امکان زندگی و پویایی نوینی یافته است. کوشش و کنشی بایسته که تنها با درخواست متقابل شهروندان و مدیران میتواند انجام و تکرار شود.
امیدواریم با بازآفرینی صحیح مناطق شهری، افزایش فضای سبز، فضای پیادهراهی و دوچرخهراهی، امکان زندگی و زیست انسانی در شهرهامان را پدید آوریم.
#محمودساطع
#روزگاری_امروز
#پیاده_راه_فیض
#دوچرخه_گردی #کاشان_شهر_دوچرخه
boom_o_bar@
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:41  توسط محمود ساطع
|
سفر میتواند به اندازهی نیم روزی باشد. ساعاتی چند. میتوان احتیاط کرد و با رعایت فاصلهها، به تماشای طبیعت رفت . ما عصرگاهی به تماشای آرنجن رفتیم. آرنجن، دهی است کوچک، هشتاد کیلومتری شمال غرب کاشان. از توابع برزک و دهستان گلاب. از آبادی ورکان که رد شویم ، چند کیلومتری دشت و دامنه و باغ و تپه ماهور است تا میرسیم به آرنجن. آرنجن بر دامنهی نرمی از خاک و سبزه نشسته. روستایی کوچک، با کمتر از سیصد خانوار. سبز و کاهگلی. پیش از ورودی، جابهجا کندهها و آغل گوسفندان، نشان از زیست و معیشت اهالی میدهد. کشت و زرع و دام. آرنجن، همهی نشانههای یک آبادی را دارد. دهی نشسته کنار چشمه و قنات. زیارتی و گنبدی کنار آن. در کوچهها قدمزنان پرسه زدیم. جابهجا مردان و زنانی نشسته بودند. سلام و علیک و حال و احوالی. گفتم سالها پیش، معلم روستای ورکان بودم. دانشآموزانی هم از آرنجن داشتم. بیست و هفت سال پیش! نتوانستم نام دانشآموزان آن سال آبادی را به یاد بیاورم. آن سالها آبادی، آبادتر، اما کوچکتر بود. حالا، خانههای قدیمی، فرو ریختهتر به نظر میآمد و خانههای نوساز، دور از عناصر معمارانه بومی، به جای شان، سر بر آورده بودند. با این همه، هنوز آبادی، وجوه زیست بومیاش را در خود داشت. نشستم و با بعضی گپ و گفت زدم. با خانم طحانی و فرزندانش. شیفته سنجاق روسریهاشان شدم . آرنجن، در پایان تیرماه، توت داشت. دانه دانهای خوردیم. عکس گرفتیم. بارانکی خرد بارید. شیفتگیمان به آب و خاک و سبزه، بیشی گرفت. یاد عطار و بایزید، در دشت و دامنه پیچید : «به صحرا شدم، عشق باریده بود.» غروبی افتاب، با پارس سگها، یله در یادهای دور و نزدیک، از آرنجن بیرون آمدیم.
+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم تیر ۱۳۹۹ساعت 15:40  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش دوازدهم: از کندلوس به نیاسر و کاشان/ پایان مرداد نود وهشت
از کندلوس بیرون آمدیم و میدانستیم که میخواهیم به کاشان برگردیم. آموخته و دانسته از آنچه ندیده و ندانسته بودیم. از کجور نامی شنیده بودم و ندیده بودمش. حالا اندکی از آن را درک کرده بودیم. روستای کندلوس را و نیچکوه را و مردمش را ، اگرچه گذرا، اما فهم همین اندک به زندگی آدم معنا میدهد. هنگام آمدن نام زانوس را بر تابلویی دیده بودم. گمان بردم که از نام های جدید ویلانشینان است که بر آن منطقه گذاشتهاند. برگشتنا به لطف موزه کندلوس و عکسها و اسنادی که در آن فراهم کرده بودند، دریافتم که زانوس نامی کهن است. منطقه و ییلاقی که ناصرالدین شاه و اعوان و انصارش در آن خیمه زدهاند و لابد شکارگاه خوبی هم برایشان بوده است. نیز تصاویر قبلهی عالم با زنانش در کندلوس و اینکه حضرت کمالالمک هم در سفری همراه بوده و از آن نواحی تابلویی دارد.
سامان ساطع و پدرش در کندلوس/ عکس: عطیه راد
در میانه راه ایستادیم. همه جور میوه بساط کردهاند و میدانگاهی شده بر کنار رودآب خوبی که فروشنده میگفت صدها زمین در بالادست آبیاری میشود با آب و این مازاد آن است که همیشه جاری است و میرود به پایین دست. از یکی از فروشندهها که نام فامیلیاش مختاری بود سیب خریدیم. دو کیلو و نیم به قیمت هر کیلو ده هزار تومان. میخواستم بپرسم محمد مختاری را میشناسی؟ آنکه نویسنده بود، که جوان افتاد. به میان سنی نرسیده، اصحاب مظلمه، جان آگاه و فهمیماش را ستاندد. دیدم این یک، جوانی نورس و سرخوش است. درودی و بدرودی و راه افتادیم. سه راهی کندلوس، مرزن آباد از نانوایی که آنجا بود نان آمیخته با شیر و شکر خریدیم و آمدیم سمت سیاه بیشه و باز آمدیم تا باغات رودخانهی کرج. توقفی یک ساعته. ناهار نان و پنیر و خربوزه خوردیم و ساعتی درازکش و راه افتادیم سمت کرج.
از سمت روبهرویمان، جاده سنگین از ماشینهایی بود که به سمت شمال میآمدند. مانده بودم در این جنس از تعطیلات گذرانی خلق الله. که مجبورند در پایتخت آغشته به دود و سر و صدا بمانند تا چهارشنبه عصر، تا از کارشان رها شوند و دوباره خود را بیاویزند به شلوغی و ازدحام. که لابد پاسی از شب گذشته برسند به سواحل شمالی سرزمین.
آخر سفر بودیم. در جادهی قم کاشان، حوالی ده شب، در مجتمع بین راهی مارال، وفای به عهد کردیم و با پسر نشستیم پای بساط پیتزا. شام ناسالم خوشمزه که پر بدک هم نبود. این مجموعههای بین راهی، در رفع حاجات و نیازهای جاده، واقعن در خور توجهاند. به نوعی آبروی جادههایند. بسیاری به گذشته یاد دارند که بیشتر رستورانهای بینراهی، چه کثافتی از سر و روشان میبارید. نه یک دستشویی سالم، و نه غذایی که بتوان به سلامت آن امیدی داشت. اگرچه کم هم نبودند آدمهای عزیز و دردانهای که از شلوغی شهر گریخته بودند و در جادهها، قهوهخانهای، چراغی روشن میکردند و در عزت نفس و درستکاری و سلامت، سرآمد بودند. ایرج افشار در یادداشت «شادی با کاشان بودن» مینویسد: « سابقها که راه خاکی بود، قهوهخانهی سن سن بهشتی دلپذیر بود. وقتی که نزدیک به فروخفتن خورشید بود، قهوهچی آبی بر زمین میپاشید و بوی خستگی زدای خاک بر میخاست. همچنین حسینآباد، نزدیک به آن. ولی امروزه هر دو از میان رفتهاست..» همانجا یاد میکند از نازنین مردی به نام جعفر کبابی در کاشان: « و البته از جعفر کبابی باید نام بیاورم که از نمونههای فتیان و جوانمردان بود. هم کباب عالی میپخت و هم جان در راه الهیار صالح میباخت. چه میکرد، خدا میداند. اگر بینش فرهنگی نداشت، صفت انسانی داشت.» کم نبودهاند ازین دست آزاده مردان که هم کاسب روزگاران مردم بودند و هم آنی داشتند.
ساعتی بعدتر، حوالی یازده شب کاشان نیامده، پیچیدیم سمت سه راهی سوک چم و آمدیم نیاسر. درختهای باغچهی کوچکمان، آب میخواستند و ما هم خلوتی یکی دو روزه که خستگی راه را بتکانیم. نیز یادداشتهای سفرم را کاملتر کنم و آنچه را که جا انداختهام و باید دربارهاش بنویسم، بنویسم.
از جمله آنچه ننوشتهام هزینههای چند روز پایانی سفرمان بوده که از این قرار بودهاند: یکشنبه سیام تیرماه: شیرینی مخلوط سی و چهار هزار تومان، تعمیر قلاب ماهیگیری ده هزارتومان. دوشنبه: خرید میوه چهل و نه هزار تومان، بنزین به سی هزار تومان، دمپایی سی و پنج هزارتومان، ورودی کمپ گردشگری سیترا هفت هزار تومان، آب و یخ دوازده هزارتومان، خرید کپسول پیک نیکی کوهنوردی به چهل و پنج هزار تومان، هزینه اقامت به هشتاد هزار تومان. سهشنبه: ناهار هشتادهزارتومان، کیک و نوشابه و سیگار یازده هزارتومان، تعویض صفحه کلاج در نمایندگی سایپا به یک میلیون و هفتاد هزار تومان، خرید نان پنج هزار تومان، خرید گوشت از قصابی زرین کندلوس پنجاه و شش هزارتومان، خرید ماست و دوغ در حدود بیست هزارتومان، هزینه اقامت در مدرسه کندلوس به سی هزارتومان، هزینه توقف در باغ و خرید آش دوغ و چیپس و پفک به سی و پنج هزارتومان. روز چهارشنبه: ورودیه موزه کندلوس و خرید کتاب از فروشگاه مجموعه به صد و پنجاه هزارتومان، بنزین به سی هزار تومان، عوارضی دوهزار و پانصد تومان، پیتزا در اتوبان قم به کاشان نود هزارتومان، خرید میوه و صبحانه فردا سی و پنچ هزارتومان. جمع هزینههای این چهار روز میشود یک میلیون و نهصد و شانزده هزار و پانصد تومان و با هزینههای پیشینی، جمع کل هزینه سفرمان به تقریبِ نزدیک به واقع شده است؛ سه میلیون و چهارصد و شصت و چهارهزار و چهارصد تومان.
در این مدت که کاشان بودم، یکی دو کتاب موسسهی جهانگیری را خواندم. از جمله کتاب: دژ استوناوند؛ از منوچهر ستوده و دو عزیز دیگر. استوناوند، دژی سه هزار و هشتصد ساله است که زنده یاد منوچهر ستوده، نام آن را در کتابهای ادبی و تاریخی دیده و بر آن شده است که آن را بیابد. به اختصار، از نوشتار او در پیشگفتار کتاب نقل میکنم: « با برخوردن به مطالب زیاد دربارهی قلعة استوناوند در متون جغرافیایی و تاریخی، نگارنده به عظمت و ابهت این قلعه پی برد و بر آن شد که محل آن را بیابد و آثار بازماندی آن را از نزدیک مشاهده کند.» از سال 1345 ش از فرزندش که در خدمت افسری در منطقهی ورامین است، میخواهد تا در پهنهی ورامین به تحقیق بپردازد. بعدتر از جلیل آباد، از کنار رودخانهی جاجیرود به لار، ولی از قلعه استوناوند خبری نمیشنود. در ادامه مینویسد: « نگارنده دست از جست و جو برنداشت تا اینکه اوایل آبان ماه 1364 در تاریخ مبارک غازانی به « استوناوند هبلرود» برخورد. معلوم شد به جای کفهی ری باید در پهنهی خوار به جستجو بپردازم. [...] در دهانهی هبلهرود بر بازوی شرقی کوه مجبور شدیم به آب هبلهرود بزنیم و خود را به قلعهی اصلی برسانیم. جریان آب قابل تحمل بود ولی سردی آن طاقت فرسا. پس از رسیدن به سمت چپ آب هبلهرود و بازدید از آثار باقی ماندهی قلعه، معلوم شد دژ استوناوند همین جاست. [...] خلاصه پس از پیدا شدن محل قلعه و بررسی ابتدائی آن، روز اول آبان 1365، [...] روانهی خوار (گرمسار = فشلاق) شدیم. چهار روز تمام از بام تا شام صرف نقشهبرداری و عکسبرداری از قلعه شد و روز پنجم با دست پُر به تهران بازگشتیم.»
منوچهر ستوده، جدا از همهی داشتهها و پنداشتههایش، همهی مشغلهی علمی و نوشتههایش، به تقریب بیست سال میکوشد تا نام قلعه ـ دژی باستانی را بیابد. از سال 1345 تا 1365. به آب و آتش زدنش را در عبور از هبلهرود میتوان دید. یادباد یادشان که ایران را گرامی میداشتند و حالا پسینِِ ایشان، لابد ماییم. البته با خجلتی از آنچه که برجای میگذاریم.
اتفاق دیگر این مدت، دیدار با آقای جهانگیری بود به اتفاق دوست عزیز و دیرینهام کیهان خدیوی. در جست و جوی قوانین و چگونگی ادارهی مجموعه کندلوس برآمدیم. نوعی همسانی میان مجموعه کندلوس و مجموعهی ما وجود دارد. ایشان موزه روستایی دارند و ما موزه منوچهر شیبانی. ایشان کنار موزه، اقامتگاه دارند و فعال اقتصادیاند، ما هم مجموعهی تاریخی اقامتی احسان را در کاشان بنیاد گذاشتهایم. ایشان کتاب منتشر میکنند، ما هم؛ و البته فصلنامه کاج سبز را. آقای جهانگیری لطف کرد و ما را با وکیل و دوست گرامیاش آقای منصور کاظمی آشنا کرد و به دیدار ایشان هم شتافتیم. آقای کاظمی نیز لطف کرده، روشنای راهمان را فزونی بخشیدند. امید که هیچگاه در گستره زمان و مکان به توقفی نیانجامیم. اگرچه نیک میدانیم بنیاد و نهادسازی در حوزه کنشهای فرهنگی اجتماعی سرزمینمان، همواره با دشخواری انجام پذیرفته و میپذیرد.
این راه پیمودن و سفر کردن به فراغ بالی میسر نمیشد بیهمراهی دوستان و همکاران گرامیم در خانه تاریخی احسان و خانه تاریخی کاج. خاصه مدیران این دو مجموعه، خانم زهرا جهانگرد و آقای بهروز هاشمی. حضورشان در کاشان، اطمینان و امنیتی بود که بیدغدغه و نگرانی از چند و چون کار آنجا، به فراغتی راههای نپیموده را بپیمایم. روزگارشان به شادی بماناد.
حالا، پسینِ سفر ده روزه، پیش خود میاندیشم به آنچه که رفته و به کلماتی که نوشتهام، به رهاوردی که با خود آوردهام. اگرچه به مثابه زیره بردن به کرمان و گلاب آوردن به قمصر میماند، اما دلخوشم. دلخوش از تماشای قزوین، خیابان سپه و بازار و سرای سعدالسلطنه و نگارالسلطنهاش. دلخوشم به آقای مجسمهساز قزوین؛ آقای ارزی. به تماشای تالاب اوان و چشماندازهای زیبایش، به تماشای گازرخان و باغهای گیلاساش، به تماشای قلعهی الموت و سترگی و عظمت نهفتهی درونش، به تماشای پیچهبن و دامنههای سرسبز و دلکشاش، به تماشای سلنبار و زندگی آمیخته با طبیعت مردمش، به تماشای نیچکوه و کندلوس. به تماشای حوالی البرز کوه. به تماشای راههای نرفته و آدمهای ندیده. دلخوش و سرخوشم از تماشای وطن. سرخوش از آغاز و فرجامی که یافت برایم از کلمه و کلمات. باشد که وطن به شادی بزید و روزگار مردمانش به روشنی و دلخوشی بگراید.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 22:4  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش یازدهم: کندلوس/ همان شب (یکم مرداد نود و هشت)
کندلوس، در آغازش جاده به خیابانی بدل میشود و دو راه را پیش پایتان میگذارد برای تماشا. راستگاهِ خیابان، روی تابلوی بزرگی نوشته است موزه کندلوس و نرمک نرمک به بالا میرود و چپگاه، همان امتداد جاده است. که ما چپ را ادامه دادیم که ابتدا آبادی را ببینیم.
گاوهای کندلوس، آنها که شب مانیشان به کوه نیست و در دامنههای اطراف میچرند، از دشت و دامنه به خیابان آمده بودند و به خانههاشان بر میگشتند. و چقدر دیدن گاو بهتر از دیدن ماشین است. خوش آمد بسیار نیکویی است برای یک آبادی که گاوهاشان پایا و مانایند. بر عکس روستاهای زیست بومِ ما که از گاوها، هیچ اثری برجای نمانده است.
ورودی خیابان سرسبز کندلوس/ عکس: محمود ساطع
سمت چپ جاده، ساختمان کوچکی است که مزین شده به تابلو کوچکی که روی آن نوشته: دفتر شورای عالی میرکلا میخساز. میخساز گویی نامی است که بر چهار روستای کندلوس، پیده، گیلکلا و میرکلا داده میشود. چندصدمتری بالاتر، کنار گلدستههای طلایی، که همه جا سر از خاک و سبزه به در آوردهاند و متاسفانه همهجا شکلِ هم ساخته میشوند، تابلو بزرگی است به مانند سر دری برای راهیابی به کندلوس. به سانِ دروازهای و راهی سنگ چین شده و به سراشیب که شما را درون آبادی میبرد. اتوبوسی، همگی زن و دختر آمده بودند. رنگارنگ و شاد و راهنمایی که برایشان توضیح میداد.
پیاده نشده، منظر عمومی کندلوس را دیدیم. ساعت حوالی هفت بود و یک ساعت و نیمی به غروب آفتاب مانده بود. بعد از حاشیهی کندلوس جاده را ادامه دادیم که ابتدا جایی برای چادرزدن شبِمان، نشان کنیم و بعد برگردیم به تماشا. نرمک نرمک جادهی کندلوس را ادامه دادیم که آسفالت، جایش را به خاکی کوبیده و همواری داد. پیشتر رفتیم. پیرزنی از کنار جاده میرفت که سوارش کردیم. پرسیدم کجا میروی؟ گفت نیشکوه. رفتیم دو کیلومتری به تقریب و یکی دو سربالایی و پیچ که دانستیم روستای دیگری است. نیشکوه یا آنچه روی تابلو بود: نیچکوه.
نیچکوه، آخرین روستای جادهی کندلوس است بر بلندای دامنهای که درهای کم عمق را زیر پای خود دارد و بر دامنههایش، اهالی دام میچرانند و بر دشت بالای نیچکوه هم، گندم و جو میکارند و محصولات کشاورزیشان را . روستا چند محلهی به هم پیوسته دارد و خانهها عمدتن چسبیده به هم. با کوچههای کم عرض. در وردی،راستگاه جاده، تابلو صنایع نمد مالی در نیچکوه را دیدم و نیز بقعه متبرکه سید احمد را.
نمایی از ورودی نیچکوه / عکس: محمود ساطع
از دودکش حمام نیچکوه دود ملایم و اندکی بر میخاست و از درون، صدای آواز مردهایش. یعنی که زندگی برقرار است. یاد دکتر فربد، استاد مردمشناسیمان در کارشناسی ارشد تهران مرکز بخیر باد. میفرمود آن سالها که تازه حمامهای خانگی و دوش آمده بوده، بعضی روستاییها و شهریها، با آنکه حمام در خانههاشان داشتند، صبحهای زود بقچه زیر بغل میزدهاند و به حمام عمومی میرفتهاند. که یعنی چه؟ و چون کسی از ما جماعت پسر و دختر نمیدانست، خودش پاسخ داد که یعنی دیشب شبی داشتهاند. که شیر فهم شدیم چه میگوید و فهم کردیم اهالی چه شبی داشتهاند. اعلامی از توانایی جنسی. که البته اعلاترین توانستنها بوده در این مُلک. نشانهی والایی از قدرتمداری و گاه سرپوشی بر سایر ناتوانیها. علاوه بر عوام، میان حاکمان و امیرانش هم همین گونه بوده. و ملایانش هم، که عقدی و صیغهای از همه نوع را روا دانستهاند. نمونهاش از شاهان بیکاره و ناتوان در مُلکداری و مملکتداری، مردک فتحعلیشاه و از صفویها هم، آن رجالهی پفیوز شاه سلطان حسین.
نمایی از حمام و آبادی نیچکوه / عکس: محمود ساطع
البته حمام نیچکوه که خوش آوازی صدای مردها از درونش شنیده میشد، چندان به این قیاس نمیماند. میماند که دال بر نشانههای دیگری هم باشد. اینکه روستا تهی نمانده از زیست. و اینکه سوخت به آسانی و ارزانی به دست نمیآید که بتوان حمام خانهها را با آن گرم کرد. گفتند از صبح تا عصرگاه، حمام از آنِ زنان است و از عصرگاه تا صبح از آن مردان. زمانی اگر به روستاهایی از این دست رفتید، گذرانِ در حمام را خاصه اگر جمعی باشید که بروید، از دست ندهید.
نمایی از آبادی نیچکوه / عکس: محمود ساطع
کنار حمام، آن سوتر دوباره گلدستههای طلایی است و خانهها که هرکجا خشت و گل و سنگی است با درهای چوبی، دلِ آدم را میبرد. آقایی با ماشین نیسان آمده و عسل میفروخت و چندنفری از نیچکوهیها ایستاده بودند. چند زنی میانه سن، بر سکویی سنگی نشسته بودند. جلوتر عکسی گرفتم و خوشحال که هنوز زندگی هست تا بتوانی بیایی و نیچکوه را هم ببینی. یا به قول آن پیرزن دوست داشتنی؛ نیشکوه را.
از آن زنان پرسیدم دکان اینجا هست؟ که بود. یکیشان بلند شد و پنج هفت متری از میدانگاهی کوچک نیچکوه جلوتر، گفت بفرمایید تو. اتاقی از خانه که مفروش شده با موکت. کفشها را کندم و دیدم عجب پر و پیمان است. ماست و لبنیات محلی هست با شویندهها و بویندهها. حبوبات، برنج، ماش، عدس و تنقلات از تخمه و الخ که بیشتر نیازهای اهالی را برطرف کننده است و لابد نیازهای شما را؛ البته اگر بروید به تماشای نیچکوه، که خوب است که بروید.
خانه انباری در نیچکوه / عکس: محمود ساطع
دبهای ماست خریدم که نمیشد و نمیتوان بی ماست، زندگی را سر کرد. خاصه که شب باشد و قرار باشد آتشی هم بیفروزی. روستاهای این مناطق، همه دوغ هم میفروشند که پیشتر کمی خریده بودم. دوغشان چکیده و سفت است، بیآب، بر عکس ما، که دوغ برای ما دوغ است، با آب. نیم ساعتی کمتر توی نیچکوه ماندیم. ده، زندگی و سرزندگی دارد. دوست میداشتم وقت میبود تا کوچههایش را گز کنیم. با مردم گپی بزنیم. برویم تا آن بالای آبادی که مرد دکاندار و زنش میگفتند، مزارع جو و گندم اهالیست. و حتم دارم که آن بلندا تماشایی است.
نیچکوه، و هر آبادی، فیالواقع شبانهروزی تمام میخواهد که بتوانی اندکی حضورش را درک کنی. چند محلهی کوچک با جمعیتی در حدود پانصدنفر. روزگار را چه دیدی، از پیمانهی عمر مانده باشد، دوباره میآییم به تماشای نیچکوه.
پایینتر از حمام، در شیب تند کنار درهی کم عمق، فراوانی از فضولات حیوانی انباشته بود با جابهجا زبالههای انسانی. عطی گفت فقط از قشنگیها عکس نگیر. که خب راست میگفت و از زبالهها هم عکس گرفتم. اما فیالواقع با آنکه زشت مینمود، زشتیاش آنقدرها آزار دهنده نبود. لااقل حجم فضولات گاوها آنقدر بود که زشتی زبالههای ریخته آدمها را بپوشاند. و خب رابطهی من و گاوها، رابطهای قوی است. بماند که واقعن اهالی نیچکوه باید فکر ی به حال آنجا کنند. آن همه زیبایی، این زشتی را نمیطلبد.
خطی از زباله های نیچکوه / عکس: محمود ساطع
از آن آقای فروشنده پرسیدیم کجا برای چادر زدن خوب است؟ گفت به ورودی نیچکوه که بر میگردی، سمت چپ کنار رودخانه، چمنزاری است که خوب است. درود و بدروی گفتیم و از نیچکوه درآمدیم. چمنزار کنار و پایین دست نیچکوه، برای چادر زدن خوب بود. البته نه برای یک خانوادهی کوچک، خلوتی و سوت و کوری فراوانی دارد که احساس امنیتِ لازم را برایمان به وجود نمیآورد. برای سفرهای دسته جمعی، اتراقگاهِ روزانه و شبانهی خوبی است.
هنگام آمدن به کندلوس، چپِ خیابان، تابلو مرکز رفاهی فرهنگیان را دیده بودیم. گفتیم برویم آنجا سری بزنیم. آمدیم و ایستادم به پرس و جو. یاالله گویان، وارد شدم. چند زنی و چند بچه، در تراس بیرونی ساختمان، بساط غروبگاهی پهن کرده بودند. قلیان و تخمهای. رفتم توی ساختمان. چهار پنج اتاق و راهرو و سالن. یکی دو بار صدا زدم که کسی نبود و یکی از آن خانواده گفت مسئولش اینجا نیست. گفتم اتاق میخواهم. دختربچه سیزده چهارده سالهای انگار به اشارت بزرگترها با مکث و تانی گفت اتاق ندارند. گفتم این همه اتاق. گفت ما چهار خانوادهایم و اینجا را گرفتهایم. پرسیدم مسئولش کجاست؟ گفتند کسی اینجا نیست. و هر سوالم، با نمیدانم و کسی نیست و جا نیست همراه شد. دانستم که آنجا را قرق کردهاند. پرسیدم از کجا آمدهاید. گفتند از ایلام. گفتم ایلامیها که مهماننوازند. شما باید بگویید: شما هم بفرمایید پیشِ ما. قدمتان مبارک. از راه رسیدهاید خستهاید. خند خند گفتم اما جد به جد باورم بود. بعد آمدم از روی در، شماره مسئول آنجا را گرفتم. گفت ساختمان پایین خالی است و بیایید و چند نفرید؟ گفتم سه نفریم و گفت سی هزارتومان. کلیدش هم کنار در است. آمدم توی ماشین به عطی گفتم قیمتش عالیست و از لجِ اینها هم اگر باشد، امشب بیاییم اینجا. به جای چادر زدن، وقتمان را بگذاریم برای تماشا و بعد بیرون آبادی، آتشی روشن کنیم و شامی و آخر شب برای خواب، همین جا باشیم. همین هم شد. آمدیم آن ساختمان پایین را دیدیم. به خوبی همان بالایی. با این تفاوت که آن بالایی گویا حمام داشت و این یکی در راهرو تلویزیون داشت. الباقی شبیه هم. ما نه به حمام نیازی داشتیم که صبح به سینوا حمام رفته بودیم و نه به تلویزیون که مدتهاست دلخوشی و سرخوشی از آن نداریم. خاصه در این سالهای فریب. سالهای دروغ. از ساختمان خوشمان آمد. اتاقها همه مفروش شده با تختهای دو طبقه که انگار آنجا مدرسهی شبانه روزی بوده پیشترها. بوتههای بابونه را که عطی در راه چیده بود، در ملحفهای پیچیده در یکی از اتاقهای آنجا گذاشتیم با یکی دو خرده ریز دیگر. که معنی حس تملک و حضور را برساند. دور از جان عینهو حیوانات گرامی که حضورشان را در منطقهای علامت گذاری میکنند، با این تفاوت که ما یک بغل از بوتههای بابونه کوهی را بر جای خود گذاشتیم تا شبانگاهان برای خواب برگردیم.
نمایی از مرکز فرهنگیان / عکس: محمود ساطع
عطی از پاکت تخمههای آفتابگردان برای آن خانوادهی مهماننواز ایلامی برد که هنوز در سکوت ما را به زیر چشمی نگاه میکردند. و راستی چرا دلشان میخواست آن همه فضا، همهی مدرسه را شش دنگ برای خودشان بردارند. چرا نگفتند که آن یکی ساختمان خالیست. چه خودخواهی فزایندهای داریم ما آدمها. من هم در خود این خودخواهی را تجربه کردهام. وقتهایی که در سفرهای بین جادهای در اتوبوس بودهام، وقتیکه اتوبوس نیمه پر بوده، دوست میداشتهام به جای یک صندلی، دو صندلی را از آن خود داشته باشم. شاید شما هم تجربه کرده باشید. در چنین آناتی، بیشتریها به تازه واردهای آمده توی اتوبوس، چندان وقعی نمینهیم. وسایلمان را پت و پهن میکنیم یا خودمان را به خواب میزنیم. که یعنی از صندلی کنار ما بگذر و جایی دیگر بیاب. سامان غرغرکنان میگفت که بهتر است اینجا نخوابیم و برویم چادر بزنیم.
ساعت به هشت رسیده، آمدیم به آغاز جاده و با ماشین راهِ موزهی کندلوس را پی گرفتیم. ماشین را بیرونی رستوران و موزهی کندلوس گذاشتیم و از کوچههای سنگفرش شده ، سرازیر شدیم به تماشای آبادی کندلوس.
کوچه ای در کندلوس/ عکس: محمود ساطع
کندلوس، دهی است در دو سوی شیب یک درهی کم عمق، با رودخانهای که از میانش میگذرد. خانهها کنار هم و سر در آغوش هم. گردآمده از چند محله، درزی کلا، ملاکلا، جورسری، جیرسری، بنیم سری و سری دله. روستایی به نام در منطقهی کجور در ارتفاعات البرز مرکزی. در ویکی پدیا آمده که پانزده کیلومتری پول (مرکز کجور) است و از سطح دریا1650 متر ارتفاع دارد. روستا، به تمامی مرمت شده است و تک و توک بناهاییچون حمام، که هنوز نیمه کاره بود و نوشته بودند که به علت مرمت، وارد نشوید.
حمام کندلوس / عکس: محمود ساطع
کوچهها سنگ فرش شده و راه آب و پیادهراهش، شما را به تماشا و قدم زدن دعوت میکند. دیوارها کاهگل و سقفها به شیوهی گذشته، بازسازی شده است. تک و توک خانهی کوچک مدرن میبینید که آنها هم با چوب ساخته شده و در طراحی، با معماری بومی آنجا، تلفیق و همخوان شده است. پنجره و درها چوبیاند و کمتر عارضهی ناخوشایندی به چشم میخورد. به راستی پاکیزه و تمیز است وخب نشان میدهد که مردم محلی در نگاهداریاش کوشایند. خوشبختانه از ماشین در بافت میانی روستا چندان اثری نیست. به واسطهی کوچکی و شیب کوچهها، هم لابد همراهی و حفظ شئون بافت تاریخی. یکی دو خانه را دیدم که در طبقهی پایین و زیرین در درون خانه، پسِ در چوبی که باز بود، ماشینهاشان را پارک کرده بودند.
از بلندای کندلوس که نگاه کردم به آبادی، در پایین دست، خط روشن جاده به چشمم آمد و چهار قبرستان کوچک که دو به دو، در دو سوی آن، آرام و قرار گرفتهاند. با فاصله اندکی از هم. و آیا هر یک از چهار روستایی به شمار میآیند که میخساز را میسازند یا هریک تعلق به محلهای از محلات کندلوساند. به درستی نمیدانم.
روی سطوح کاهگلی دیوارهای کندلوس، چند شعار نوشته دیدم که برایم معنا و دریافتی تازه و متفاوت برجای گذاشت. « کسی که برادر مسلمانش را متهم کند، ایمان در قلبش ذوب میشود» و جایی دیگر: «خوشا به حال کسیکه عیب خودش او را مشغول کرد تا به عیوب دیگران نپردازد.» عجب غنی و سرشار است خاصه این دومی. تفاوت این دیوار نوشتهها با بیشتر جاهای دیگر در آن است که به شما میگوید بیش از آنکه آمر به معروف و ناهی از منکرِ دیگران باشید، به خود و درون خودتان بنگرید و خطاهای خویش را اصلاح کنید. خوشحال و سرشار شدم از انتخاب دیوارنوشتهای عاقلانه و اندیشهورزانه.
دیوارنوشته ای در کندلوس/ عکس: محمود ساطع
جایی دیگر نیز عکس نوشتهای بود در پاسداشت دکتر علی اصغر جهانگیری موسس موزه و مجموعهی کندلوس. زیر عکس آمده بود جهانگیری جان( اِته خنَه آبدون) یعنی خانهات آباد. جمعی از اهالی از زحمات گرانقدر ایشان که در شکوفایی روستا و منطقه نقش داشته و خواهد داشت، سپاسگزاری کرده بودند. چاپ این عکس نوشتار روی بَنر چندان همآوایی با فضای تاریخی آن جا نداشت، اگرچه مراتب قدردانی از کوشندگان فرهنگ و آبادانی سرزمین، کاری بس ارزنده بود و است و خواهد بود.
جایی دیگر از کوچه، تابلو کتابخانه عمومی چهارده معصوم را دیدم که از حسینیه و مسجد کندلوس بود و پایین تابلو نوشته بود تاسیس 1382. چشم دواندم پشت شیشهها و در و پنجره بستهاش. کتابها جابهجا کارتن شده و میز و صندلی درهم و برهم بود با لایه لایه خاکی که بر آنها نشسته بود. همه نشان از بیرونقی خواندن و مکاشفه داشت همچون بسیاری از دیگر جاهای سرزمین. امید که چراغش روشنا گیرد.
کوچه و میدانگاهی در کندلوس/ عکس: محمود ساطع
در کوچههای آبادی از حضور زنان و گردشِ بازی کودکان، چندان اثری به چشم نمیخورد. شاید هم دیرگاه بود که بود و صدای اذان موذن هم از بلندگوی گلدستهی مسجد کندلوس برخاست که گوشنواز شد و خلوتی میساخت در آدم.
دوباره از کوچههایش قدمزنان بالا رفتیم و برگشتیم به محوطهی موزه و رستوران. عطی گفت آشی بخریم که البته رستوران تعطیل بود. مشغول تمیزکاری و رفت و روب بودند برای فردایی که چهارشنبه بود و آخر هفتهای که حتمن شلوغ میشود. داخل رستوران، کنار در ورودی، نگاهم به تابلو عکسی افتاد از دهه هفتاد یا هشتاد. تاریخی کنار آن ندیدم. جمع عزیزی از هنرمندان و صاحبنامان سرزمینمان به اتفاق هم، در سفری آمده بودند کندلوس و روی پلههای مجموعه، عکسی به یادگار گرفته بودند. کنار هم بودن این همه آدم عزیز، قابی کمیاب و دست نیافتنی ساخته بود. پارهای از ایشان ازین قرار بودند: فریدون مشیری، علی اصغر گرمسیری، ناصر ملک مطیعی، عطا بهمنش، فرهاد فخرالدینی، عبدالرحیم جعفری، مهدی محقق، ناصرمسعودی، نصرت کریمی، محمدعلی فردین، آقای جهانگیری و همسرش و شماری دیگر.
عکس بازدید هنرمندان و نام آوران ایران از مجموعه کندلوس/ عکس: محمود ساطع
آن گروه زنانی که هنگام آمدن دیده بودیمشان از اتوبوس پیاده میشوند، حالا در خلوت شبانه و نیمه تاریک بالای کندلوس، آواز میخواندند. و گاهی نیز دستافشان، بیهیچ پایکوبی. شنیدن صدا و نرمانرم شادیشان، دوستداشتنی بود. لختی ماندیم به شنیدن و آنها که رفتند، ما هم رفتیم. در این سالها، به نظر میرسد این گشتهای دسته جمعی زنان، بیشتر شده و فراغت خوبی برای خود میسازند. کمی دوری از هیاهو و مسئولیت خانوادگی، خلوت یکی دو روزهی خوبی برایشان میسازد.
به بیرون از آبادی، و پیشتر از آن برگشتیم. جایی میخواستم که آبی روان باشد و آتشی روشن کنیم و شامکی بخوریم که چندان جای دلخواهی نیافتم. نرسیده به آبادی، کنار جاده و رودخانهی کوچک، باغ پذیرایی ساده و بیآلایشی یافتم که روی تابلوش نوشته بود: باغ خانوادگی پیده. مردی به هفتاد رسیده و در بازنشستگی، آنجا را اداره میکند. آلاچیق دارد و میز و صندلیهای چوبی جنگلی و چند تاب بلند که هوس تاب خوردن را در آدم بر میانگیزاند و یکی دو اتاقک که دکان و آشپزخانه و انبارش است. با اجاقهایی جابهجای باغ برای برای آتش. کسی غیر از ما نبود. دو نفری دیگر هم بودند با ماشین نیسان چادر کشیده که عسل فروش بودند و گویا همانها که در نیچکوه دیده بودیمشان. معلوم بود که آشنای اویند. برای وردی چهل هزار تومان میخواست که گفتیم ساعتی بیش نیستیم و آتشی روشن کنیم و شامی بخوریم، رفتهایم. گفت بیست هزار تومان و گفتیم چشم. آش دوغی گرفتیم و برای سامان هم چیپس و پفکی و گفتیم که چوب داریم. میتوانیم آتش روشن کنیم که گفتند بله.
پرسیدم عمو چرا اینقدر خلوت هستید؟ با عصبانیت گفت: مردم پول ندارند. پول ندارند بیایند بیرون.
این بیپولی و گرانی واقعن رمق مردم را دارد میگیرد. چلهی تابستان باشد و ییلاق و باغ و راغ، این همه خلوت؟ ممکن است خیلیها هم سفر کنند که میکنند همچون خودِ ما. ولی تلاش میکنند هزینهاشان را پایین نگهه دارند. این واقعیت روشنی است . وقتی در آن قصابی میپرسیدم کجای گوسفند برای کباب برگ خوب است؟ یعنی اینکه سالهاست کباب برگ نخوردهای. حالا بماند که ما چندان گوشتخوار نیستیم. اکثر خلقالله دارند گیاهخوار میشوند. این به خودی خود چندان عیب نیست. اما با کمی مصرف شیر و لبنیات، حبوبات و سبزیجات و آنچه لازم است، چه میشود کرد؟ خیلیها از فرط نانخواری دچار چاقی مفرط میشوند. اینها را یک طرف، حذف محصول فرهنگی از سبد خانوار هم یک طرف. بیسینما، بیتئاتر، بیکنسرت موسیقی، بیجشن و شادی و هیاهو، بیاینها، بیماری جسمی و روانی بیداد میکند. گفتم ما هم درد مشترکیم. سالی یکبار سفر و البته این هم غنیمت است.
آنچه از گونی چوبها که در روستای پیش از الموت خریده بودیم و هنوز ته ماندهاش را داشتیم، روشن کردیم. و آنچه از قلوه و دنبلان بود، به آتش سپردیم. نان و نمک و ماست هم مزه شد. سیخی از قلوه را با گرده نانی برای آنها که بودند، بردیم و شب به دلخواه گرداندیم. روشنی بود کنار آتش و تاب خوردیم و هم تاب خوردیم. ساعتی بیش بودیم و حوالی یازده شب برگشتیم.
برای خواب، پتوها را پهن کردیم روی فرش تمیز کف اتاق و دراز کشیدیم. حالا خنکای هوای ییلاقی کندلوس خواب را رماند. میرماند از من. شب به گوارایی میگذرد و من از کلمه و در کلمه و تاب و آب و آتش و رودخانه، تاب میخورم و میخورم. پسینِ مدتهای مدید که کم نوشتهام یا ننوشتهام، نوشتن این روزها و شبهای سفر، یادآور بخشهای فراموش شده اما خواهندهی درونم است. نت بوک را پیش میکشم و نشسته، خوابیده، مینویسم. مینویسم تا از کلمه به خواب در میغلطم.
کندلوس / دوم مرداد نود و هشت
صبح، از روشنی دوشینه و خواب برآمده، صبحانه خوردیم. اندک وسایلمان را جمع کردیم و راهی تماشای موزهی کندلوس شدیم.
تابلو مجموعه در ورودی روستا/ عکس: محمود ساطع
موزه، رستوران، مهمانسرا، فروشگاه، پارک کندلوس و موزهی گیاه شناسی، همه تحت پوشش موسسه یا بنیاد فرهنگی جهانگیری اداره میشود. در بروشور آن، نوعی گنگی دیده میشود که این مجموعه چه نامیده شود. در بروشور آمده فرهنگسرای کندلوس. در جایی دیگر موزه. و البته که همهی اینها هم هست. از همان متن، برایتان نقل میکنم: «به نام خداوند جان و خرد./ فرهنگسرای کندلوس/ این بنا در سال 1360 هجری خورشیدی به کوشش بنیانگذار آن علی اصغر جهانگیری فرزند حاج حسین و به همت مردم روستای کندلوس آغاز شد و در سال 1366 هجری خورشیدی به پایان رسید./ هدف از ایجاد این فرهنگسرا، نگاهبانی و ارائه اسناد و مدارک و اشیاء باستانی در متن فرهنگ این دهکده تاریخی است که به سالیانی دراز با شور و شوق فراوان گردآوری شده است. امید که در گسترش فضیلتهای انسانی و باورهای راستین و نگاهداشت سنتها و سرمایههای معنوی این منطقه کهنسال، فرزندان برومند وطنمان را به کار آید. همچنین سرآغازی باشد برای آبادانی این روستای زیبا و محروم، نیز امید است توانسته باشیم چند روزی که میهمان این سرزمین مقدس بودهایم، شکر نعمتهایی را که خداوند به ما ارزانی داشته گزارده باشیم و امانتی را که پدران ما به ما سپردهاند، حقگزارانه به آیندگان سپرده و دین خود را به مردم خوب و مهربان زادگاه خود ادا کرده باشیم.
سردر مجموعه کندلوس / عکس: محمود ساطع
بخشهای مجموعه، همپوشانی خوبی با یک دیگر دارند. یک سیاستگزاری اندیشیده شده، که مثلن بلیط موزه را باید از رستوران تهیه کنید. در نتیجه، شما با رستوران آمیختگی پیدا میکنید و رستوران نیز با موزه. در همین بین، در راهگذارتان، مهمانسرای مجموعه را هم میبینید. فضای مجموعه، در دههی شصت خورشیدی طراحی و اجرا شده است. پرتلاطمترین دههی سیاسی اجتماعی ایران، در نتیجه به عناصر زیبایی شناسانهی بیرونی این مجموعه، نمیتوان چندان خرده گرفت. مجسمهها و تندیسها در پارک و باغ موزه، به شدت بازاریاند، اما در عین حال، حوزهی معناییشان غنی است. فضای موزه، علیرغم ارزش بسیار اشیاء و داشتههایش، بسیار کوچک است و گاه شبیه به بازار مکاره میشود. اینها بیش از آنکه بیان خردهگیری باشد، بخشی از واقعیت این مجموعه است. مجموعهای که بسیار ارزشمند و در نوع خود کمنظیر، بلکه بینظیر است. افرادی که در حوزههای فرهنگی و اجتماعی سرزمین،کوشش میکنند، فراوانی رنج و قرارگیریشان در برابر حملات هموطنانشان، خاصه دستاندازی دولتیها، اندازه و مقیاسی ندارد. از اینرو، آنچه انجام یافته، ستودنی است و میتواند در سالهای آتی، به پیرایی و آراستهتر گردد.
تابلویی از قوللر آغاسی در موزه کندلوس/ عکس: محمود ساطع
در جایگذاری و تخصیص فضا، موزه، به تقریب بالاترین بنای این مجموعه است. با پلههای پیچاپیچ سنگی، از میان باغچههای پرگل و بوته،که با پلاکاردی، بسیاریشان هم به نام رایج و هم به نام علمی، معرفی شدهاند، به بنای اصلی موزه که خانهای در دو طبقه است میرسید. در تالارهای موزه، اشیاء بسیار نفیسی از کندلوس و منطقهی کجور که کندلوس نیز جزئی از آن است، گردآوری شده. نیز انواع و اقسام ظروف، دست سازها، پوشاک، زیورآلات و تابلوهایی که قصههای بومی مردم این منطقه را روایت میکند، جذاب و دیدنیاند.
نیز سیر تحول اشیاء گوناگونی را میتوان در موزهی کندلوس پیگیری کرد. سیر تحول ساخت عینک، همچین سیر تحول صدا و موسیقی گیرا و دیدنی و شنیدنیاند. از آن جمله صدای مظفرالدینشاه را که خودش، خودش را سایهی خدا میداند. « و سایهی خدا که خود مائیم.» قرار بود بیست دقیقه، در موزه تاب بخوریم و بیاییم بیرون، دو ساعت و نیم از چهارشنبه دوم مرداد و نود و هشت را در موزهی کندلوس گذراندیم. آن هم به شتابزدگی. بیاغراق، دیدن آن همه اشیاء، حداقل چندروز را طلب میکند. مجموعهی اسناد خطی و چاپی، فرامین محلی و ملی موزه کندلوس نیز، بسیار کمنظیر است.
شانه های قدیمی در موزه کندلوس / عکس: محمود ساطع
برگشتنا از موزه، سری به فروشگاه زدم. فراوانی از محصولات گیاهی، با بسته بندیهای شکیل چیده شده بود. نیز کتاب و سی دی و محصولات فرهنگی هم. آقای علی اصغر جهانگیری، دستی به قلم و کتاب هم دارد. حافظ به روایتی دیگر، هزار راه نرفته و چند کتاب و جزوه دربارهی کارآفرینی و خود اشتغالی از اوست. نیز روایت مستندی از مینا و پلنگ که از داستانهای مردم آن نواحی است. مینا و پلنگ را خریدم. نیز کتاب استوناوند، دژی که سه هزار و هشتصد سال از عمر آن میگذرد نوشتهی دکتر منوچهر ستوده، مهندس محمد مهریار و احمد کبیری. همچنین کتاب قندیه و سمریه، دو رساله در تاریخ مزارات و جغرافیای سمرقند به کوشش ایرج افشار. همه چاپ شده توسط موسسه فرهنگی جهانگیری و یادگار سفرمان به کندلوس شد.
اشیا و ادوات موزه کندلوس/ عکس: محمود ساطع
آقای جهانگیری و یاران ندیده و ناآمده نامشان، به صحت و سلامت و شادی بپایند در آبادی این کهن مرزو بوم. آنجا از یکی، سراغ آقای جهانگیری را گرفتم. گفتند تایباد است. آن نواحی مزرعهای چند هکتاری راه میاندازد. بر و بوم وطن، با حضور آدمیان، نه دیوان، به آبادی گراید. به قول اخوان ثالث که قول نیاکان است: ایدون باد ایدونتر.
ساعت دوازه و نیم گذشته از کندلوس سرازیر شدیم. « کندلوس میعادگاه عاشقان طبیعت و تاریخ» این قول از بروشور موزه است. امید بر و بومش آباد بماند.
+ نوشته شده در یکشنبه دهم شهریور ۱۳۹۸ساعت 21:12  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش دهم: سینوا به کندلوس / سه شنبه یکم مرداد نود و هشت
صبح برخاستم. چایی و نانی مختصر و دمی از هشت گذشته، خط هشت بودم. پذیرش ماشین انجام شد و نشستم توی سالن خدمات و انتظار. نتبوکم را آوردم و دستی به سر و گوش یادداشتهایم کشیدم یا پارهای جاها را نوشتم و تکمیل کردم. دو ساعتی بیشتر، نزدیک ده و نیم بود که رفتم سری به ماشین بزنم برای برداشتن چیزی. ماشین هنوز در گوشهای بود و آن جنابان سرش نرفته بودند. عصبانی اما به آرامی گفتم : ساعت از ده و نیم گذشته، هنوز سراغ ماشین هم نرفتهان. لطفن ماشینم را تحویل دهید میخواهم ببرم. مسئول پذیرش، صدای مسئول سالن زد. بحثشان شد و توجیه مسئول سالن که نگفتین کارتان عجلهای است و مسافر است و یکی از مکانیکها نیامده و مسئول پذیرش هم میگفت که نه، به شما گفتم و الخ. هر دو جوان. ماشین را آوردند و دم رفتن، مدیرفنی و همان مسئول پذیرش آمدند که نمیخواهیم خاطرهای بد از اینجا داشته باشین، قول میدهیم ماشین را دوازده نشده تحویل دهیم. من که یادداشتهای بخش پیچهبن را تکمیل میکردم و هنوز وقت داشتم، رضایت دادم به ماندن. دوباره آمدم توی سالن انتظار. آب خوردن و قدمزدن و سیگاری؛ بعد دوباره نشستن و نوشتن. مسئول پذیرش، گمانم آقای رحمانی با پذیرفتنِ اشتباه، عذرخواهی و ادب و مشتری مداریاش، آرامم کرد. به علاوهی خط و خطوط چشم و طرح لبهایش که مرا یاد دوست عزیزم میانداخت. یاد فرید باقری در سالهای دهی هفتاد. با این تفاوت که او درونیتر بود با خودمداری بیشتر که برای من دوست، یار، همراه، منتقد و عزیز بوده و است. ظهر بود که خداحافظی کرده، بیرون آمدم.
در هر سفرمان، با سامان یک قراداد نانوشته اما پیموده داریم مبنی بر یک وعده خوردنِ پیتزا. به آخریهای سفر میرسیدیم و هنوز به قرارمان نرسیده بودیم. یکی دو پیتزایی رفتم که طبیعی بود در ظهرگاهِ دمکردهِ مردادماه، جایی باز نباشد که بشود به وعده وفا کرد. کالباسِ گوشت خریدم و نان باگت و خیارشور و نوشابه، به چیزی حدود هشتاد هزار تومان. ناهارِ ناسالمِ خوشمزهای خوردیم. از صاحبخانه تلفنی اجازه خواستم که تا سه و چهار بمانیم. که لطف کرد و اجازه داد. از مزایای خانه گرفتن نسبت به هتل، یکی همین است که اگر ضرورت داشت میتوانی ساعاتی بیشتر بمانی. که برای من ضروری بود و به خواب نیاز داشتم که خوابیدم. دو ساعتی و بعد چایی و قبراق راه افتادیم . به سینوا و فین و چالوس درودی فرستادیم و رفتیم سمت مرزن آباد.
از مرزن آباد که ده پانزده کیلومتر به سمت سیاه بیشه بگذریم، سمت راست جاده، تابلویی است که بالای آن نوشته کوهستان غرب. و پایین آن، نام هفت ده روستا. اگر تابستان به این نواحی آمدید، حتمن به تماشای کوهستان غرب بروید. اگر از سمت کرج و سیاه بیشه سرازیر میشوید، چپگاهِ جاده است. همان پانزده بیست کیلومتری مرزن آباد. نیز یادتان باشد جادههای فرعی، کم عرضاند و از خطر خالی نیستند. حتمن اگر بار نخست میروید به گاهِ روز بروید. زمانی که زمان داشته باشید برای تماشا و تغییر در برنامهریزی سفرتان. از دیدنیترین ییلاقات البرز، یکی همین کوهستان غرب است به اضافهی هزار جای دیگرش. سال گذشته رفتیم به تماشا و ماندن آن نواحی. سهچهار کیلومتری کمتر که وارد جادهی کوهستان غرب میشوید، به دو راهی میرسید که روی راستِ تابلو، نام چند آبادی آمده از جمله ایلیت و دلیر. و روی فلشِ سمت چپ نوشته انگوران.
از فرعی راست بروید به تماشای ایلیت و دلیر. بروید بالا و هرچه بالاتر، خنکا و دلپذیری هوا هم، بیش و بیشتر. از نواحی جنگلی و درختچههایش عبور کنید تا برسید به دلیر که آخرین آبادی آنجاست. روستایی سرزنده و همهی آنچه نیاز و ضروریتان باشد، یافت میشود. نانوایی، قصابی، فروشگاه محصولات غذایی و میوهفروشی. آنجا دو فامیل بزرگ زندگی میکنند. همه فامیلیشان یا «سامدلیری» است یا «کیا دلیری». نامی اسطورهای برآمده از عصرهای پیشنیان. به سرزندگی ماسوله نیست اما جذابیتهای بومآوردِ خودش را دارد. در یکی از دامنههای نزدیکش، از میان کوچه باغها و از خاکی جاده که عبور کنید، میتوانید به آبگرم دلیر بروید. آبگرمی روباز، که حوضچهای است به ابعاد تقریبی چهار در هفت متر. با عمقی یک تا یک و نیممتر. پارهای گوشه و کنارش سبزهای چند روئیده. از کف آن نرمانرم، آبِ گرم قل میزند و از بدنهی کوه مجاورش، باریکهای آب سرد که آب آن را نو به نو میکند. محیط و محاطش همه طبیعی و بکر است. به نوبت نیم ساعت، یک ساعت نشده، زنانه مردانه میشود. برای تنی به آب زدن. صدمتری پایینتر، کنار آبهای جاری مینشینید تا نوبت هم جنسان خودتان شود.
دلیر از جای جای کوه و دشت و دامنه و زمینش، چشمههای آب جاریست. همه به هم میپیوندند و در میانه، درهی کم عرض و کم عمقی میسازند که سراسر باغ و راغ است و سبزی. و خانههای نوساز و ویلایی، نه هنوز انبوه و آزاردهنده، جایجایشان آرام و قرار گرفته است. بافت روستایی دلیر، خوشبختانه در بخش مرکزیاش، آسیب چندانی ندیده است.. از خشت و سنگ، با سقفهای مسطح چوبی که امیدی به حفظ چندانشان نیست.
در دامنهی دیگری، ِپس از دیه و آبادی دلیر، به تماشای لَلِ پل بروید. جادهای یک دست، هموار و خاکی از کنار رودخانهی پر آب میگذرد. پلی روی آن است که این سوی و آن سوی رودخانه را به هم میپیوندد. شگفتانگیز و بکر و چشمنواز. تنها دو خانهای در گوشهای از درهی باز دیده میشود و یک قهوهخانهی محلی که توسط اعضای یک خانواده اداره میشود. غذاهای محلی دارند. گوشت و کباب و جوجهاشان را نچشیدیم. اما به قرینه میتوان دانست که همه تازه است. بلال و از این دست هم دارد. آش دوغاش از خوشمزهگی بیداد است و در آن خنکای هوا و اگر مه باشد،، سرمای هوایش، بسیار خواستنی است. کنار اینها طراحی چشمنوازی دارد. با میز و صندلیها و تختهای چوبی تراسی که چشم و دل به رودخانه و دامنهی کوه دارد، دل به سختی میتوان از آن برکشاند.
سال پیش، کنار رودخانهاش، دو شبی چادر زدیم و ماندیم. جادهی خاکیاش جان میدهد برای پیادهروی و از دامنههای کوههایش، گروههایی چند از کوهنوردان، صبح و عصر در آمد و شدند. َللِپل، قصهها میسازد در شما، در سادگی و سبکیاش شناور میشوید.
پارسال، پسینِ دو شب ماندن در ایلیت و دلیر، از مرد قهوهچی پرسیدم انگوران چگونه است؟ گقت از من میشنوی، نرو. مردمش مثل اینجا نیستند. با کسی باز نمیشوند. و من که هر تجربهای را خود خواستهام بیازمایم، رفتم. برگشتنا آمدیم پایین تا آن دو راهی و راندیم سمت انگوران. تا جایی که جاده آسفالت بود، آن پایینها بدک نبود. آبی و رودخانهای و خلوتی، اما هرچه پیشتر به سمت انگوران میروی، جاده خرابتر، باریکتر و سنگلاخیتر میشد. به انگوران که رسیدیم، مه و سرمای تابستانی، باران میشد. نرم اما سرد که مجال چادر زدن را از ما میگرفت. همان بود که آن مرد گفت. نیم ساعتی تابیده بودیم به امید یک فضای سرپوشیده که بتوانیم چادر بزنیم یا جایی اجاره کنیم. که هیچ کس راهمان نداد. گفتند ما اینجا، خانهی اجارهای نداریم. متفاوتاند با مردم ایلیت و دلیر. در این دو، عمومن مردم کشاورزند و باغدار. اما به نظر میرسید در ارتفاعات انگوران، دامداری و پرورش گاو، حرف بیشتری میزند. آن شب در گاهِ برگشت از انگوران، که جادهی باریک و لغزان و باران خوردهاش در درون میترساندم و ناچار بودم بیتوقفی از آن برگردم، مردی به بازنشستگی نشسته، به نام اصغری انگوران به دادمان رسید و خانمش شامی تدارک دید و شب با مهربانی، پتو و رختخوابشان را گشودند و تعریف ما را از انگورانیها به مرز روشنی رساندند. بی آنکه انگورانیها را مقصر بدانم، چه شاید حق داشته باشند در آن انزوا میان آن کوههای سرد و سختهی زمستان و بهار و پاییز، در خود و با خود باشند، گفتهی آن دوست را میپذیرم که برای فراغت به انگوران نروید؛ مگر پژوهشی، ساخت مستندی یا اتفاقی که برای حضورتان دلیلی مییابید که بسیار یافتنی نیز میتواند باشد. راستی اگر دمی به غروب به کوهستان غرب رسیدید یا خسته از چادر زنی و کمپ بودید، زیارتگاه ایلیت، از معدود جاهایی است که بیرونی خوبی دارد. فضای مسقف بازی دارد که فرش شده و به کفایت حتا لوازم خواب کنارش دارد. دشتِ باز روبهروی زیارت هم، برای رسیدن شبانه و شبمانی خوب است. ایلیت مردم مهماننوازی دارد که میتوانید کنارشان اتراق کنید. نیز معماری و بافت روستاییاش خاصه در گذشته، قابل تامل و احترام است.
از سال پیش، به این روز برگردم که حالا همین امروز، دوباره وسوسهی ایلیت و دلیر درونم میدود. به سختی از کنار تابلو کوهستان غرب عبور میکنم و از پیچاپیچ هزار چم بالا میرویم. جاده خوش است در نیم روز سهشنبه یکم مرداد نود و هشت.
ده کیلومتری به تقریب بالاتر به تابلو کندلوس رسیدیم، با نام کندِلوس از دوران دانشجوییام در رامسر و سر کلاسهای دکتر حبیبالله مشایخی آشنا شده بودم. یکی دوبار هم مزرعهی گیاهان دارویی آن را در راه چالوس به رامسر دیده بودم. اما خود روستای کندلوس را نه. به عطی گفتم برویم کندلوس؟ گفت برویم. سه راهی جاده اصلی توقف کردیم و از یک رانندهی تاکسی اوضاع و احوال آنجا را جویا شدیم. گفت کندلوس بهشت است. و ما هم هزار جهنمی، نمیشد که تا اینجا آمده باشیم و بهشت را نبینیم.
این بی مقصدی در سفر و در به در شدن در جاده و آبادی، چه عیشی دارد. نان و پنیر باشد و خنکای هوا و سبزی در و دشت، که این همه در کوهستانهای البرز کوه به فراوانی یافت میشود، آن وقت جایی برای برگشت به کاشان تفتیده از گرمای پنجاه درجه نمیگذارد.
تا کندلوس کمتر از ساعتی به تقریب باید رفت. جاده، اگرچه آسفالت است، اما پیچاپیچ است و ایستادن و تماشایش نگذاشت کمتر از دو ساعت برسیم.
میانهی راه، کنار جاده، بوتههای تمشک وحشی، بعضیشان رسیده بودند. ربع ساعتی ماندیم و تمشک چیدیم. یاد شنل قرمزی و خالقانش بخیر. خیلی وقتها، داستانهای بزرگ از نویسندگان بزرگشان، شناساتر میشوند. همه، کم و بیش پینوکیو را میشناسند اما کارلو کلودی ایتالیایی را نه. قصهها و ترانههای عامه، که جای خود دارند. راستی اتل متل توتوله از کیست. یا تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی.... خدای ما را نندازد.
میانهی راه ، بساط میوه فروشها پهن بود. عبور کردیم و رفتیم پیشتر. دشتهای باز و گستردهای پیش چشم میآید. جایی نوشته بود به روستای مدیترانهای حسن آباد خوش آمدید. بعدتر روستای کینس،
نیز پنجک رستاق که نامی خوش بود. دهستانی به هم پیوسته از آبادیها. نامی قدیمی و کهن مانده از نیاکان. در تاجیکستان هم پنجکت یا پنجکنت را داریم که گویا همان سغد باستان است و نیز پنج رود را و هم پنجاب را در پاکستان.
کندلوس و زانوس و تعدادی آبادی های دیگر در زاستگاه از جاده اصلی که به سمت پول، کجور و رویان می رود، جدا می شوند. نمی دانستم که از این جا به رویان راه دارد. باری شاید از این جا آمدیم.
نرسیده به کندِلوس، دو کیلومتری مانده، یک نانوایی بربری بود. پرسیدم نان داری؟ گفت بیست دقیقهای طول میکشد. گفتیم میمانیم. بعد پرسیدم قصابی این حوالی است؟ گفت پانصد متری بالاتر، یک قصابی است. گفتم کندلوس گوشت و نان پیدا میشود؟ گفت از اینجا ببری بهتر است، گوشتشان خوب است. سامان را گذاشتیم توی نانوایی و رفتیم بالاتر. همان چپِ جاده، نوشته قصابی زرین. سوپر مارکتی است با قصابی. پرسیدم جگر دارید؟ گفت جگر تمام شده. قلوه دارم. رفتیم پشت مغازهاش، در حیاط خانه، روی تراس، یخچال نسبتن بزرگی بود و گوسفندی که تازه پوست کنده شده بود. میانه مردی هم آمد که نمیفهمیدم چه نسبتی با فروشنده داشت. ولی آدم باطنداری بود.
دست کرد درون گوسفند و دو قلوه درآورد. پرسیدم کجای گوسفند برای برگ خوب میشود؟ گفت از پشت ستون فقراتش و یکی دو جای دیگر. بعد گفت گوشت خیلی تازه است و برای برگی کردن خوب نمیشود. مانده باشد، بهتر است. بار نخست بود که میشنیدم گوشتِ خیلی تازه، برای برگی خوب نیست. گوسفند بیچاره را دو تکه کردند و بُرش دادند که تقریبن پشیمان شدم. خیلی از گوشت خوردن لذت نمیبرم یا نمیخواهم ببرم. بعدتر آنکه وقت نداشتیم گوشت را آماده کنیم. گفتم چهکنیم؟ یکی دو برش کوچک گوشت داد و گفت بیا دنبلان بهت بدهم. روی آتش عالی میشود. از پوست جدا کرد و دو نیم کرد و جدا از گوشت و قلوه گذاشت. به خوبی میفهمید که کیام و چه نیاز دارم. من سالهای کودکیام دنبلان خورده بودم. یکی از پسرهای بستگان، شب ادراری داشت و گفته بودند که برایش خوب است. و من در آن هشت، نه سالگی خورده بودم باری. و باری دیگر با دوست عرقخوری که میگفت با عرق، عالی میشود. و حالا پسینِ این همه سال، لابد به کار میآمد. پرسیدم ماست داری؟ که ظرف بزرگ داشت و دوغ. کمی دوغ خریدیم و سامان را برداشتیم و روانهی کندلوس شدیم.
دو سه شبی بود که آتش روشن نکرده بودیم. به ویلا و خانه اجارهای گذرانده بودیم. هوای کندلوس، آتش میطلبد و دمی به روشنیزدن. و روشن کردن چراغِ شب. به قول زنده یاد م. امید در آن تک بیت درخشانش:
شبهای تیره به که چراغان به مِی کنی / اصراف نیست هرچه کنی خرج روشنی
بساط شبهای تیره جور شد که به دروازهی کندلوس رسیدیم.
+ نوشته شده در دوشنبه چهارم شهریور ۱۳۹۸ساعت 2:10  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش نهم: خوشامیان به سینوا / دوشنبه سی و یکم تیرماه نود و هشت
صبح تا حوالی هشت و نیم به خواب گذشت. بعد صبحانه و توی باغ گشتی زدیم. حاج اکبرآقا روزهای قبل درختهای مرکباتش را سمپاشی کرده بود و یک عالمه پروانههای کوچک ریخته بودند روی زمین و راهروها. از درختهایش پرسیدم و گفتیم و شنیدیم. بالنگ را ندیده بودم که چه میوهاش بزرگ میشود. انواع مرکبات را دارد. با گل و گیاهی که از جای جای آورده. حتا گلِ قمصر. از گلهای رُزش که رنگارنگ بود، چندی از ریشه درآورد و از پیاز گلهایی که خوشه خوشه گل ریز سرخ داده بود، که ببرم برای باغچهامان در نیاسر. گفتم حاجی، اینها خشک میشود، گناه دارند. گفت هیچیشان نمیشود. با خاک نمدار اطرافشان کنده بود و نایلون پیچ کرده بود که گذاشتم ته صندوق عقب. تا سامان بیدار شود، سراسر خاک زدهگی ماشین را از تو و بیرون پاک کردم. دستمال کشیدم و حس میکردم ماشین از زیر این همه گرد و غبار جادههای خاکی، سبک شده و حالش خوش شده است.
عطی آمد کنار ماشین و گفت بهروز هاشمی چندتا عکس برایت فرستاده. خوشحالی دوید توی صورتم. شماره دوم مجله کاج سبز را که پیش از سفرمان، از چاپ درآمده، در کاشان، دو جایی استند تبلیغاتیاش را نصب کرده بودند.
شماره اول از دوره جدید مجله کاج، ویژه پری زنگنه بود و نگران بودیم که مسئله ساز نشود. با اینکه عکس روی جلد، زنگنه را بسیار محجوب نشان میداد. باز نگران بودیم اهالی امکنهی عمومی دارالمومنین به قباشان بربخورد. برخورد که زنی خواننده، چهرهاش بر دیواری، پردهای، پوستری قرار گیرد. حالا، اگرچه بیضایی را هم بر نمیتابند، اما امید که مسئلهساز نشود. واقعن کارهنری کردن، کار فرهنگی کردن،کار عمومی کردن در ایران، کارِ بسیار شیرین و بیدغدغهای است!
با عمه زهرا و شوهر عمهی عزیز خداحافظی کردیم و عمهجان از پلوجوجههای شب قبل و خورشت سبزی خوشمزهاش، ظرفی گذاشته بود و ناهارمان را فراهم کرده بود. راهی جاده شدیم به سمت چالوس. ساعت حوالی یازده بود و آفتاب تند و گرما شدت میگرفت. باید جایی به آب میزدیم. که نمیشد شمال آمد و دریا نرفت. من و عطی گرمازده تمایل چندانی به آب نداشتیم ولی سامان دریا میخواست. آمدیم تا چالوس و بعد تا نوشهر و گیج و ویج بودیم. چندجایی تا کنار آب رفتیم ولی بسیاری جاها، کثیف و زبالهزده بود. حوالی چالوس که بیداد بود. جایی هم به یک فرعی پیچیدیم به هوای دریا و رفتیم تا لابلای مزارع شالی. جاده باریک و باریک میشد. دنده عقب گرفتم که برگردم، با کلافگی و بیاحتیاطی، چرخ عقب را بردم تا لبهی جویی که یک متری چال بود. ماشین گیر کرد عقبش. آمدم پایین. تقلا فایدهای نداشت. رفتیم زیر سایه درختی بنشینیم تا آب و خربزهای بخوریم که دو تا جوان برومند، سوار بر موتور از راه رسیدند. آب و خربوزه نخورده، زیر سایه درخت نرفته بودیم که ماشین را هل دادند. بازو و کتفهاشان ستبر و خالکوبی شده بود. بدن سازی و خالکوبی در این صفحات خیلی رواج دارد انگار. به هرحال لطف بسیار کردند. گفتم اینجا ماشینرو نیست؟ گفت چرا باباجان، این راه به دریا میرسد. نیسان میآید، شما دست فرمان نداری. همچین چیزی گفت. خیلی خوشم نیامد که دست فرمان نداشته باشم. دنبالشان رفتم. از روی خط باریک، لابهلای بوتههای سبز شده، با سرعت کم میراندند تا دچار مشکلی نشویم. پانصد متری بعد، روی خط ساحلی بودیم. همچنان گرما و شرجی هوا و کثافت ساحل، حال آدم را خراب میکرد. گرما طبیعی بود، شرجی هم؛ اما با این همه آشغال که دریا قی کرده و به ساحل برگردانده بود، چه میشد کرد؟ با این همه زباله که مردم میریزند، چه میشود کرد؟ از ساحل چالوس و آن همه ویلا و خانههای دم آب گریختیم سمت نوشهر. ساعت دو ونیم بود که نوشهر، به سایهی درختان پارکی پناه بردیم. ناهاری که عمهخانم تدراک دیده بود، خوردیم و نیم ساعتی، دراز کشیدیم. ذهنم درگیر کلاج بود. دیروز، در کلارآباد ریگراژ کرده بودم و طرف گفت جا برای ریگراژ ندارد. باید صفحه کلاج را عوض کنی. من و ماشینم که به نمایندگی سایپا آرزو کاشان عادت داریم، دلمان نمیآمد که جایی دیگر برویم. تلفنی با آقای آرزو صحبت کردم و گفت یک بار ریگراژ اشکالی ندارد و اگر دیدی باز مشکل دارد، صفحه کلاج را باید عوض کنی. به نظرم میرسید دچار مشکل میشویم.
پرسان پرسان آمدیم تا ساحل و مجموعه گردشگری سیترا. به نسبت خوب و تمیز بود. پت و پهن و وسیع، به چند کیلومتر در نوار ساحلی. با درختکاری و جای پارک ماشین و محوطهی شنا، آب گرم و سرویس بهداشتی تمیز و الخ. سالها پیش که کشتیهای بیشتری به بندر نوشهر میآمدند، هیچ وقت در این نواحی شنا نمیرفتیم. پدر بیشتر ما را به ساحل محمود آباد میبرد. وقتهایی هم که بار کامیونش از بندر نوشهر بود، هم همین طور. اگر دریا آرام بود، ساحل شنی آنجا را بیشتر پسند میکرد. دو ساعتی به آب زدیم و سامان دل نمیکند که بلاخره بیرون آمد. دوش آب سردی گرفتیم. دوش آب گرم و حمام و مکان شستو شوی لباسش، کمی دورتر به ما بود که ترجیح دادیم به دوش آب سرد ساحل بسازیم. بعد که لباس پوشیدم، پرسیدم از آب گرم که گفت نفری هفت هزار تومان. سیترا در ساحل نوشهر، غنیمتی است برای آنان که مجبورند در ساحل بمانند. برای شبمانی کنار آب هم بدک نیست. از مجموعههای شخصی کوچک و پلاژهای کنار آب، بهتر به نظر میرسد. ورودی هر ماشین هفت هزار تومان بود و کارتی میدادند برای هر ماشین، به گاه بیرون آمدن، پرسیدند کی آمدهاید؟ گفتیم چند ساعت پیش، که آن هفت هزار تومان را هم نگرفتند.
از یکی دو نفر دربارهی نمایندگی سایپا پرسیدم که بیشترشان اشاره کردند که نمایندگی سایپا چالوس خوب است. گفتند برو خط هشت. کمربندی چالوس، نزدیک میدان ورودی از تنکابن.
از نوشهر به چالوس رفتیم. این تکه از راهگذار جاده، که چالوس را به نوشهر میرساند را از نوجوانیام دوست میدارم. بلواری با دو خط کندرو در دو طرفش. با درختهای سربه فلک کشیده که از دورهی پهلوی به یادگار مانده است.
ساعت شش عصر، نمایندگی سایپا بودیم که البته میدانستم دیرگاه است. از آقای جوانی که مسئول پذیرش آنجا بود، پرسیدم امکانش هست که صفحه کلاج ماشین را عوض کنیم؟ گفت تا هفت بیشتر نیستیم و توی شهرتان این موقع میروی نمایندگی؟ گفتم نه عزیزجان. گفت صبح اول وقت ساعت هشت اینجا باش، تا ده و نیم ماشین را تحویل میدهیم. و اینکه یک چال برایم خالی میگذارد و قرار و مداری و راه افتادیم. آمدیم تا ابتدای جادهی چالوس. هنوز گیچ و ویچ که چه کنیم؟ کلمن یخ را انباشتیم از آب و یخ و خرده خریدی و بستنی یخی. یک دل میگفت گاز ماشین را بگیر و برو کاشان. یک دل دیگر که بمان و شبی به جاده زدن با کلاجی که دنده را به آسانی عوض نمیکند، درست نیست. کلافگی و گرمای روز هم بود که آمدیم نرم نرمک تا فین. گفتیم میرویم پارک جنگلی فین، چادر میزنیم. دو دل بودم که خب، صبح بروم سراغ تعمیر ماشین، دوباره ظهر خواهد شد و گرما و چه و چه که نرسیده به پارک جنگلی، پیچیدم به خود روستای فین.
من همیشه اینجا را فین Fin میخواندم. اما تلفظ درستش فییَن Fian است. با پلی که به آنسوی رود چالوس و جاده وصل میشود، به روستای فین رفتیم. خانهها در دامنهی جنگلی ساخته شده و هی خوش خوشان دوباره پیچ و تاب خیابان را دنبال کردیم و از دامنه، هفت و هشت بالا رفتیم که روستای دیگری به چشمم آمد سینوا. جلو یک املاکی ایستادیم که خانهای اجارهای پیدا میشود؟ دو جا را پیشنهاد کرد که اولی را نپسندیدم و دومی، خوش بود. به قول دوست شاعر کرمانشاهیمان، سحر احمدی که هرچه را دوست دارد، میگوید: خوش است؛ آنجا هم خوش بود. آن مرد عزیز از صد و پنجاه هزار تومان کرایه رسید به صد و ده هزار تومان و بعد که فهمید ماشینمان ناخوش است و باید برویم تعمیرگاه، رسید به هشتاد هزار تومان.
خانه بخشی از جنگل بود با طول و عرض فراوان حیاط جنگلی کم درختش. توی شیبِ کوه. واقعن خانههای اینجا، توی جنگلی ساخته شدهاند که حالا از درختهاشان، تک و توکی مانده است. جای تمیز و شسته رفتهای بود. تنها مشکلش نبودن کولر گازی بود. که پنجرههای متعددش را گشودیم و پنکهی سقفیاش را روشن کردیم و دراز کشیدیم به نوشتن. پس از خوردن شامی که قرار بود پیتزا باشد و نشد که بشود. شد نان و پنیر و خربوزه. خربوزهای که قرار بود زیر سایه درختی خورده شود به گرماگرم هوای نیم روزِ چالوس. حالا سبک و دلچسب بود. و سامان غر زنان که: « همهاش نان و پنیر! نان و پنیر!» اما نان و پنیر و خربوزهی خنک، خوردن داشت. دلچسب و دوست داشتنی.
نمایی از خیابان و مسجد سینوا / عکس: عطی راد
سینوا، چه نام خوشی است. عصری که رسیدیم، توی سوپرمارکت بزرگی که داشت، رفته بودم به خرید. از خانم جوانی که آنجا بود، پرسیدم سینوا یعنی چه؟ گفت نمیدانم. تازه آمدهام. پرسیدم مگر اهل اینجا نیستی؟ گفت: نه، داماد اهالی اینجا شدم. با خودم و بلند گفتم: «سینوا. شاید سینَوا باشد، سی آهنگ، مثل سیمرغ .» البته روی هوا میگویم. باید دید در زبان محلی، چه معنایی دارد. یاد زنده یاد منوچهر ستوده افتادم. نمیتوان در این نواحی و سزمینهای شمالی بود و نوشت، بیآنکه ذکر جمیل منوچهر ستوده را نکرد. منوچهر ستوده، با دوست و یار و یاور عزیز همیشگی پای در رکاب سفر و قلمش ایرج افشار. باید کتاب از آستارا تا استرآباد ستوده را دوباره بخوانم. به جد بخوانم. سالهای پیشین ورق زدهام. اما کو فهم که دریابم. سالها پیش در نوشتار مصاحبهای از او خواندم که در عنفوان جوانی، یادداشت یا کتابی از زنی خارجی میبیند که گویا از قزوین و الموت پای پیاده به مازندران رفته است. با عبور از کوه و جنگل. بیجادهای هموار. بعدتر منوچهر ستوده از خود میپرسد چرا من نروم. آن زن که هموطن نبوده، برای فهم این سرزمین، این همه ناهمواری را بر خود هموار کرده است. منوچهر ستوده، از همان مسیری که او یعنی آن زن طی کرده، پای در راه گذاشته و دیده و نوشته است. یادشان به خیر و شادی باشد. هست تا هست ایران زمین، که آفتاب مشرقی هر صبح که طلوع کند، هر روزی، پسین روزی که این سرزمین آمیختگیاش با فهم و روشنی قرین گردد، یاد و نام و راهشان فروغی افزونتر خواهد گرفت. باشد که چنین باشد. سپاسگزار روزگارانم که با اینان، به ساعاتی و دمی به چندبار گذراندهام.
نخست در آران و بیدگل به حوالی بیست و چند سالگی، شبی در منزل دوست گرانمایه آرانیمان، آقای عباس اسلامینژاد دعوت شدیم. منوچهر ستوده و ایرج افشار آمده بودند منزلش. نخست چیزی که به چششم آمد، پوتینهای ایشان بود پسِ در، بزرگ و گشاده و کوبیده شده از راه و بیراه. بعدِ در، عصا و کوله پشتی و پارهای لوازم سفرشان. ان شب، نخست باری بود که ایشان را دیدم. آمده بودند بروند مرنجاب و قصر بهرام، با پاترولِ ایرج افشار.
بعدتر در سی و اند سالگی در شهر تاریخی انارک، در همایش زبان و گویشهای آن منطقه. زمانی خوش بود. دوست عزیز اکبر رضوانیان، مدیر روابط عمومی میراث اصفهان بود در زمان مدیریت آقای وکیل. و در و دیوار انارک به همت مردمان آنجا و یاریگری میراث مرمت شده بود، نیز برجهایش. موزهی مردمشناسی انارک هم به سعی و کوشش دانشی مردانش گشایش یافته و هم زمان، این همایش هم آنجا برگزار میشد. انارک پسینِ آن سال، جانِ تازهای یافت و انارک شد. آنجا، بار دومی بود که منوچهر ستوده و ایرج افشار را دیدم که دیدنشان سهمی بزرگ بود برای بسیارانی.
بعدتر با عطی در سالهای آغاز دههی هشتاد برای چاپ کتاب کاشان در گذار سیاحان، به دیدار ایرج افشار رفتیم در کتابخانهی مرکزی دانشگاه تهران. که راه نمودم و گفت کارت را تکمیل کن. بعد از تکمیل نسبی کتاب بود که افشار با مهر و روشنی، مقدمهی شیرینی بر کتابم نوشت با عنوانِ « شادی با کاشان» و پسین آن سالها، لطف کرده در سفرهای اسفندیشان که از جنوب بر میگشتند، در میان راهِ تهران به کاشان میآمدند. به خانهی تاریخی احسان، که مرکز کوششها و جوششهای فرهنگی بسیارانی چون من بوده است. باری چند آمدند چاشتگاه یا عصرگاهی. ایرج افشار، منوچهر ستوده، احمد اقتداری و شفیعی کدکنی. روان آن سه تن به روشنی پاید و سایهی شفیعی مستدام. در این سفرها، در هر گوشه و کنار، کنارتر از کار و کوشش علمیشان، علاوه بر فراغت سفر، بسیارانی را چون من، والهی ایران و ایران دوستی خود میکردند. برای همهی اهالی این سرزمین، از جنوب تا شمال، از غرب تا شرق، فراهم آوردهای از دانش و گرانمایهگی و وطنپرستی را به ارمغان گذاشتند. در مراسم خاک سپاری ایرج افشار به چشم میدیدی چشمهای گریان بسیارانی که معلوم بود ـ از رنگ به رنگی چهره و حالتهاشان ـ که از جایجای سرزمین آمدهاند. از بوشهر و خطهی جنوب تا یزد و کرمان و نایین و کاشان. از کردستان و کرمانشاهان تا سیستان و خراسان و صفحات دیگر این سرزمین. دوست عزیز نائینیام، رسول زمانی را که در انارک با او آشنا شده بودم، آنجا دیدم و بسیارانی دیگر را. گمان بردم که هیچگاهِ زمانه، چون ایرج افشار نخواهد آمد، اما جمع آن هزاران چشم، تر شونده و گریان که بسیاری چون من، بر خود میگریستیم، یادم آورد که اگرنه چونان او و ایشان، با فروغی اندک، میتوان هزاران چراغ برافروخت در پهنهی پهناور سرزمین. جانِ زمین، ایرانِ جان. یادشان به روشنی.
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۸ساعت 14:50  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایانِ تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش هشتم: سلج انبار به تنکابن و رامسر / شنبه بیست و نهم تیرماه نود و هشت
از سلجانبار یا سلنبار سرازیر شدیم به سمت تنکابن. پرسیده بودم و میدانستم که به ارتفاعات سه هزار رسیده و خواهیم رسید به نوار ساحلی. دو سه روز بود که خط نداشتیم و از حال و روز دیگران بیخبر بودم. در سلجانبار گوشیام را روی چراغ گاز کوهنوردی کمی تاباندم که افاقه کرد. کلیدهایش به کار افتاد اما خط راه نمیداد.
نرم نرمک، مرتع آمیخته میشود با دار و درخت که نه، درختچههایی اندک. و جاده هیجانی دارد تماشایش. تا هشت ده کیلومتری اوضاع خوب است. رفته رفته جاده از همواری به ناهمواری میرود. ناهمواری هم، ناهموارتر میشود. دنده یک، راه را رفته رفته پایین میآییم. درختچهها، به درختانی تبدیل میشوند تنک و بعد نرم نرم فراوانی مییابند. در پیچ و تاب جاده، یکی دو جای دیگر ایستادم و عطی رفت به چیدن بابونه. وقتی آمد گفت سوغات سفرِ در و دشت، بابونه ببریم!
عطی و گلهای بابونه / عکس: محمود ساطع
جنگلهای سه هزار مرا یاد سالهای دانشجوییام میاندازد در رامسر. دانشجوی اخراجی از اعتصاب تربیت معلم نجفآباد بودم در 69 - 70 و تابستان آن سال، در مسابقات دانشجویی دانشجویان در حوزهی شعر و داستان، رتبه دوم و سوم کشوری را برده بودم. عدم حضور و رتبه آوردنم سبب شد اخراجیام مبدل شود به انتقالی. مثلن تبعید شدم به الیگودرز و عجیب آنکه، آنجا هم راهم ندادند. رئیس یک آقای آخوندی بود که هی رفت سر قفسهی کتابخانه و آخرسر گفت سه بار به قرآن استخاره کردم و بد آمد. نمیتوانی اینجا بمانی. برگشتم به کاشان و پناه بردم به دختر رز. ترمی دیگر بلاتکلیف بودم و سرانجام به پایمردی استادان و پارهای مدیرانم چون آقایان معین و فاضل و رستمانه و دیگران به سالی بعد تبعید شدم به مازندران. توصیههای آقای معین سبب شد آقای کشاورز نامِ عزیزی، در اداره کل استان مازندران مرا تبعید کند به بهشتِ ایران، رامسر! و آنجا آشنا شدم با آقای دکتر حبیبالله مشایخی استاد نازنین جغرافیامان، رادمردی به تمام معنا، مرا و ما را پشتیبان بود. به یاد دارم باری به در خوابگاهم آمد تا با دانشجویان سال بالاییاش مرا هم به بازدید از چوکا ببرد. وقتی هم ما را به ارتفاعات دو هزار برد. و من آنجا بود که با دو هزار و سه هزار آشنا شدم. رفتیم تا بالاترین روستاهای دو هزار. بَرِسه را به یاد دارم. از بچهها خواست که نقشه تهیه کنند. من آن سالها علاقهی شدیدی به عکاسی با فیلم اسلاید داشتم. دهها عکس و اسلاید دارم و حالا تمام این راه از قبلتر از پیچهبن تا هرجای دیگر، از دکتر حبیبالله مشایخی گفتم. پارهای او را میشناختند و بعضی هم نه. شنیدم که حال و روزش خوب است. هی یادش با من و در من بود و است. وامدار بسیارانی چون اویم. دو هزار و سه هزار و ارتفاعات این نواحی و کوه سیالان و جواهرده را با او شناختم. روز و روزگارش به سلامتی و شادی باشد.
به تقریب ده کیلومتری پایین آمدیم بی آنکه آبادی به چشم آید. دوباره ایستادیم به چیدن گلهای بابونه. جاده به کل خراب و داغان است و هی مدام باید مراقب بود زیر ماشین گیر نکند؛که به خیر گذشت.
جاده سلج انبار به سه هزار/ عکس: محمود ساطع
جاده سلج انبار به سه هزار / عکس: محمود ساطع
غیر از سلجنبار یا سلنبار در آن بالا بالاها، آبادی دیگری به چشم نمیآید تا جاده دو راهی میشود. ایستادم و برگشتم ببینم روی تابلوها چه نوشته است. تابلویی بود که نشان میداد راهی را که از آن آمدهایم به الموت و مران میرود. مران را نمیدانم و نشنیدم. ـ بعدتر دانستم که از روستاهای هدف گردشگری است و حمامی از دوره قاجار دارد که سالم است و اهالی از آن استفاده می کنند. نیز قبوری دارد از هزار و پانصد سال پیش. همچنین به واسطه بافت تاریخی و تخت بودن سقف بامهایش شهرت دارد. ـ و راهی دیگر در موازات رودی که جاری بود و گویا رودخانه سههزار بایست باشد، نام آبگرم درجان را بر خود داشت. و تابلو سبزدیگری که نوشته بود : توجه، توجه / عبور مسیر موقت/ و پایینش:
- عبور وسایل نقلیه ستگین ممنوع / جاده باریک و دارای پیچهای خطرناک میباشد. / با دنده سنگین و با احتیاط تردد کنید. / و پایینتر نام اداره راه و ترابری تنکابن.
با پذیرفت اینکه دوباره خواهم آمد و مران را و آبگرم درجان را خواهم دید و ده درجان را، همراه حرکت رودخانه سرازیر شدیم به منطقه سه هزار. در سه هزار مرتع و جنگل و کوه و رود به هم آمیخته میشود و همه با هم آن را میسازد. کمی پایینتر سمت چپ سربالایی تندی است که به روستایی میرفت. از یکی پرسیدم گفت روستای یوج است. گفتم تابلوش کجاست؟ گفت کنده شده و بردهاند پایینتر نصب کردهاند. ارتفاعات قزوین ازین بابت بسیار خوب بود. بر تابلوها، نام روستا، فاصله جاده فرعی تا روستا و میزان جمعیت هر آبادی حک شده بود. دانستن این حداقلها بسیار درست و منطقی است. اما اینجا حداقل در محور سه هزار ،جاده فرعیهایی چند را میبینم بی آنکه بدانم به کجا میرسد.
پایینتر، سمت چپ در فاصلهی درهای، اصل و اساس آبادی را دیدم. یوج مرکز دهستان سه هزار است گویا. آبشاری کنارش از دره پایین و فرو میریزد و بر سر بلندای انگار، مرکزی رفاهی تفریحی است.
نمایی از روستای یوج / عکس: محمود ساطع
پایینتر رسیدیم به روستای دیگری. چند مرد با اسب و قاطر میخواستند بارهاشان را جابهجا کنند. حال و احوالی و پرسشی از بقیه راه و دوباره سرازیر شدیم.
کیلومتری پایینتر، حاشیه جاده چند خانهی بزرگ و عمدتن ساخته شده از مصالح چوب خودنمایی میکرد. بزرگی یکیشان در نوع خود کمنظیر بود. میشد دانست که خانه نبوده است و از آقایی که در خانهی کناری بود پرسیدم: گفت که قهوهخانهاش بوده است و بچهها نیامدهاند به دنبال کردن کار و او مجبور شده است سر پیری آنجا را تعطیل کند. بنا، حس و حال خوبی داشته و هنوز هم دارد. امید دوباره چراغش روشن شواد.
قهوه خانه قدیمی سه هزار / عکس: محمود ساطع
از این حوالی به بعد جاده تیغ خورده، پهن شده و انگار بخواهد بزرگراهی شود. در پرس و جو دانستم که قرارگاه خاتمالانبیا از سپاه، قرار است اینجا را بسازند.
زیرسازی بزرگراه تنکابن - الموت/ عکس: محمود ساطع
دو سه فقره تونل کنده شده و جاده در پارهای جاها، دیوارهسازی شده است.
اینجا یعنی محور تنکابن ـ الموت ـ قزوین از یک بابت خوب است که جادهای میشود و راهی دیگر گشوده میشود که به مدد جاده چالوس میرسد. اما از هزار و یک بابت فاجعه است برای محیط زیست. بیشک، از میان رفتن جنگل و دامنه و مرتع و زیست بوم و ویلاسازی، سر به فلک خواهد گذاشت.
زیرسازی بزرگراه تنکابن به الموت / عکس: محمود ساطع
به عطی گفتم خوب است این همه وزارت خانهی عریض و طویل را جمع کنند و همهی کارها را بدهند به سپاهیان، مملکت زودتر سر و راست میشود. وزارت راه، وزارت مسکن و شهرسازی، وزارت نیرو، وزارت ارتباطات و سازمان بنادر و کشتیرانی و چندتایی دیگر را که با ساخت و ساز و ایجادِ زیرساخت همراهند، همه را در قرارگاه خاتمالانبیاء متمرکز کنند. وزارت آموزش و پرورش و وزارت آموزش عالی و تک و توک دیگر را هم ضمیمهی بسیج کنند. الباقی را هم درون سپاه. همه نیز زیرِ نهاد عظما. آخر این مملکتِ ملوک الطوایفی شده، دولت و این همه وزارتخانه میخواهد چکار؟
جاده از خاکی به آسفالت رسیده و با شیب ملایمی همچنان به همراه رودخانه پایین میلغزد. جنگلهای سههزار سر به آسمان میسایند و در اطراف جاده و رودخانه، مجتمعهای ویلایی، قارچوار سر از خاک در آوردهاند. جایی ایستادیم و نفسی تازه کردیم. چای و کیک و آبمیوهای. تلفن راه میداد و با خانه احسان و خانه کاج تماس گرفتم. اوضاع خوب بود. در خانه هم، پدر حال و روزش بد نبود و داداش برده بودش دکتر و قرصهایش را تغییر داده بودند. مانده بودیم از اینجا کدام سمت برویم. مادر خانم عزیز و داییهای عطی، چندروزی میشد که رفته بودند سنگچال، ده بسیار زیبایی در جاده هراز. دوستِ شاعر، نویسنده و پژوهشگرمان که شوهر خالهی عطی هم میشود، محسن طاهری عزیز، آنجا بنایی سرپا کرده و فامیل سالی دو سه باری کم و بیش، جمع میشوند. تا دوشنبه بیشتر نمیماندند و خود عمو محسن هم که نبود و نمیآمد، رفتنمان به آن سو لطفی نداشت. مردد بودیم که چه بایستمان کرد. من همچنان تشنهی تماشای راه بودم اما عطی دمی به خستگی میزد. سرازیر شدیم به سمت تنکابن و حوالی نه شب آنجا بودیم.
کنار خیابانی ایستادم که نشانی بپرسم و پا بر گاز گذاشتم برای حرکت، که از کلاج صدایی آمد و ماشین دنده گذاشته جلو پرید و خاموش شد. چه شده چه نشده معلومم بود که کلاج زیر پایم خالی است. یکی دو نفری از صاحب مغازهها جمع شدند به کمک. آژانسی آنجا بود که رفتیم سیم کلاج خریدیم و عزیز تعمیرکاری آمد و تا سیم کلاج را عوض کند، شد دهِ شب. خستگی سراغمان آمده بود. ماندیم که تنکابن بمانیم یا نه، که راه افتادیم سمت رامسر. رفتیم بلوار کازینو، یکی دوجا را دیدیم و خانهی دوخوابهی گرفتیم. دوش آب گرمی و شامکی و چرخی در هوای نیمه شب رامسر. نشد که چرخ بزنیم. نان و ماستی خوردیم و به خواب رفتیم.
یکشنبه سیام تیرماه / خوشامیان
صبح تا صبحانه را بخوریم و چرخی دور خودمان بزنیم، شد ساعت یازده. سوار شدیم گشتی توی رامسر زدیم. عمه خانم و شوهرعمهجان، در خانه باغ شمالشان بودند. میان تنکابن و چالوس، کلارآباد، محلهی خوشامیان. از شب قبل خبر دادیم که آن حوالی هستیم و فردا میآییم پیششان. زن داداش که دختر عمهی عزیز هم هست، تماس گرفت که مامان و بابا منتظرند، حتمن بروید.
رفتیم تا کلارآباد و خوشامیان. در این چند ساله، همه چیز در این مناطق سر به فلک گذاشته است. چقدر ساخت و ساز شده . چقدر ویلا و آپارتمان و شهرک سازی که بوده، حالا جای خودش را به برج سازی داده. مجموعههای گوناگون تجاری و برج پسِ برج. بیش از ده سالی بود که حوالی رامسر نیامده بودم. سال قبل که آمدیم، از آقایی پرسیدم ساعت چند است؟ که گفت لاادری. جوانی عرب بود. کوچه و خیابان و مغازهها همه عبارات عربی به چشم میخورد. توی دکاني میوهفروشی، از ده نفر، چهار نفر بیاغراق عرب بودند. از عراق بسیار میآیند شمال ایران، در این خطهی مرکزی شمال، جای بسبار خوشی است برایشان. هتل و متل و رستوران و امکانات رفاهی و تفریحی و تلکابین و دریا و الخ. امسال هم توی جاده، تعدادی ماشین نمرهي بغداد دیدم.
ظهر شده، خانهی حاج اکبر مهندسپور بودیم. شوهر عمهی عزیز که از تجربههای زیستهی او بسیار آموختهام. از کارگری به معماری و کارفرمایی رسیده، البته با وجدان کاری. به یاد دارم در سالهای پایانی کودکی و به نوجوانی نرسیده، نه ده سالگی، سر یکی از ساختمانهایش بودم. من گاهی میرفتم به جابهجا کردن آجری. شوهر عمه جان از راه رسیده، نگاهی به پسرعمه کرد که داشت کاشیکاری سرویس بهداشتی را تمام میکرد؟ از پسرش پرسید که لولهی فاضلاب را چه گذاشته؟ گفت فلان شماره.. ناراحت شد و گفت بِکن، همه را عوض کن. و پسر عمه که کار کاشیکاریاش به انتها نزدیک بود، ناچار شد دوباره از نو شروع کند و لوله و زانویی مناسبتری بگذارد. شوهر عمه گفت نمیخواهم فرداها پشتِ سر خودم و پدرو مادرم فحشِ مردم باشد. شوهر عمه آن خانه را تمام شده تحویل داد و من هنوز به یاد دارم که صاحب آن خانه تا سالها و چه بسا امروز، پول او را پرداخت نکرد به اضافهی خیلی از صاحبکارهای همشهریمان در کاشان و شوهر عمه به تهران رفت و رفت که رفت. که گشایش کار و زندگی خود و بچههایش شد. و من هنوز و همیشه در خاطرم است که درستکار در انجام وظایفم باشم، یکی از آموختههای کودکیام از او بود. و همین گونه دوست داشتن گل و بوته و سبزه را هم از او دارم. دوست داشتن گُل و گِل و خاک و سبزه هم یادم آورد که بوم و بر و خاک و آبِ سرزمینم را دوست بدارم. و مخفی نماند که شعرها و متنها و آدمهایی که خواندم، آموختگی و دوست داری وطنم را چند چندان کرد. همچون شعر دهخدای سترگ، که آن سالها آموختم.: «هنوزم ز خردی به خاطر در است / که در لانه ماکیان برده دست. / به منقارم آن سان به سختی گزید / که اشکم چو خون از رگ آن دم جهید. / پدر خنده بر گریهام زد که هان / وطنداری آموز از ماکیان. «
ناهار، عمه خانم خورشت سبزی گذاشته بود که مرا برد تا خانه و دیارم. ناهاری و خوابی و عصر با سامان رفتیم کلارآباد. قلاب ماهیگیریاش، گوریده و خراب شده بود. حالا بماند که کاشان را با ماهی چه نسبتی است؟ پرسان پرسان رفتیم تا بازارچه یا پاساژ دیلمی. روی شیشه نوشته بود: لوازم صیادی سمائی. مردی میان دکان و تورهای ماهیگیریِ جابهجا آویختهاش، ایستاد به تعمیر لنسر سامان. مدام به شوخی و طنز از سامان میگفت: چه کردهای آقا؟ چه کردهای آقا به این قلابت.
نیم ساعتی آنجا بودیم و گره از گره گشود و قلابهایش را که بزرگ و برای ماهی دریا بود، گشود و وزنهاش را جابهجا کرد و وقتی کارت را بهش دادم، گمان میبردم دست کم سی چهل هزارتومانی خواهد شد. آن عزیز ده هزارتومان بیشتر برنداشت. از من اصرار که آقا این همه وقت گذاشتهاید؟ قابلتان را ندارد. که گفت ملت خودش به خودش رحم نکند، که بکند؟ و من بارهای چندم بود در این سفر که از فحوای کلام مردمان سرزمینام، نوعی رویارویی و تقابل ملت را برابر دولت حس میکردم. برابر حاکمیتِ گرانی و فساد که بسیاری را به سختی و سختگیری بر همگنان گرایانده است. از او پرسیدم سامان کجا میتواند قلاب بیندازد. نشانی پلی را داد قبل از متل قو.
با سامان رفتیم زیر پلی که آبِ رود، آرام و تیره میلغزید سمت دریا. دریا پیدا بود و ما صد متری مصب رودخانه ایستادیم. توی بازارچه نان بربری داغی گرفتیم که تا برسیم بیشترش را خوردیم و کمی خمیرهایش را گذاشتیم برای قلاب. دو نفری قلاب انداخته بودند. سلام و علیکی و حال و احوالی و با فاصلهای پنج شش متری ایستادیم. یکیشان که نزدیک تر بود راهنمایی کرد و سامان قلابش را پراند. پرسیدم ماهی چه دارد؟ گفت بیشتر کپور و اردک ماهی و یکی دیگر که نامش را به یاد ندارم. ده دقیقهای ماندیم. هوا به تیرهگی میرفت و پشهها سرو کلهاشان پیدا شد. دم کردگی هوا و گرما و دیرگاه شدن، کلافه کننده بود. ماهیگیرها خداحافظی کردند. یکیشان که میخواست برود، جایش را به ما داد و گفت اینجا آب عمق و چرخش خوبی دارد و برای ماهیگیری خوب است. ندیدم که ماهی گرفته باشد و انگار دست خالی میرفت. گفتم ماهی کم شده. گفت که کم شده و گویا اضافه کرد که اینجا ها طعمه زیاد است و .. ده دقیقهای بعدتر ما هم فرار کردیم و البته که باید میرفتیم.
حوالی نه و نیم خانهی عمه خانم بودیم. شامی و گپ و گفتی دربارهی بستگان و یاد «جمیله مهندس پور» دختر عمهی عزیز که امسال چهارمین سالی است که از جهان رفته اما در دل همهی آنانی که میشناسندش، زنده است و گویی نیکویی و مهربانیهایش بخشی از هرکسی شده. جمیله به سرطان رفت در جوانیاش به سی و سه چهارسالگی. شب همهی لامپهای درون خانه خاموش شد غیر از لامپ کوچکی که بالای عکس اوست. چهره و یاد او، چراغِ شبِ ماست. روانش به شادی . خواب مرا میبرد با یادهای رفته و آمده و بوده و نبوده.
+ نوشته شده در شنبه دوم شهریور ۱۳۹۸ساعت 2:36  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش هفتم: سلج انبار/ جمعه بیست و هشتم تیرماه نود و هشت
فرعی سلجانبار ـ سلنبار یا سلمبارـ ، شیب بسیار تندی دارد و به تقریب دو کیلومتری، هفت و هشت میرود پایین. ورودی آبادی، جوی پرآبی روان است. آغلی برای گوسفندان و کمی جلوتر، یکی دو سه خانه سمت چپ و راستگاه هم باغی چند. همان ابتدا، باید ماشین را گذاشت. از ماشین پیاده شده و نشده، میدانستم که میخواهم در سلجآنبار هم بمانم. از گذرندهای پرسیدم که اینجا خانهی اجارهای پیدا میشود؟ گفت نه. گفتم ما چادر داریم و وسایل خواب، جایی برای چادرزدن هست؟ گفت همان اول روستا، یک فرعی هست که به امامزاده میرود. هرچه فکر کردم دیدم سه و چهار از ظهر گذشته، ناهار نخورده، خسته و کوفته از بیخوابیهای شبهای پیشین و لبریز از تماشای در و دشت، توان چادر زدن و دوباره جمع کردن را ندارم. از قزوین که بیرون آمدیم، سه شب بود که چادر خوابی کرده بودیم. گفتم خانهای باشد. اگر نیست اتاقی باشد و ایوانی. که بشود در آن نشست. از بس کوهها و دامنهها قشنگ بودند. گفت چند شب میخواهی؟ گفتم یکی دو شب. گفت یه جایی شاید پیدا شود. از میدانگاهی پا به کوچه گذاشتم. سمت چپ همان وردی، حمام کوچک مخروبهای را دیدم شبیه حمام پیچهبن . هم شکلِ هم، از هر دو، دو سقف نیمخرابه مدور مانده. با این تفاوت، که این یکی خرابهتر شده و روی تابلو زنگ زده کنارش، مصرعی از شعر خیام است: عاقبت خاک گل کوزه گران خواهی شد.
حمام قدیمی سلجانبار / عکس: محمود ساطع
یکی دو خانه که رو به دشت و کوه روبهرو بود را نشان دادم که گفت؛ صاحبانش توی آنها مینشینند. همراه آن جوان از کوچه پس کوچهها پایین رفتیم. گفت: خانهی خودم را بهتان میدهم.
از همهی خانهها رد شدیم و رسیدیم به پایینترین خانه. رو به کوه و دشت و دره. خیره کننده بود. خدا خدا کردم که بشود بمانیم. بیرون ماندیم تا با همسرش صحبت کرد و گفت یک شب اشکال ندارد و میتوانید بمانید. گفتم نمیخواهیم مزاحم شویم. گفت نه اشکال ندارد. ماندیم در خانهاشان. لطف فراوان کردند. با فرغون وسیلههامان را آوردیم. کوله پشتی و ظروف و لوازم خوابمان را. گفتیم به چیزی دست نزنیم. عطی پلو دمی گذاشت که خستهی خواب بودیم. نان و پنیر خوردیم. با چای و عسلی که خریده بودیم، خوردیم. نتبوک و باطری دوربین را به شارژ گذاشتم. از خستگی به خواب رفتیم.
خانه آقای کیایی / عکس: محمود ساطع
خانه آقای کیایی / عکس: محمود ساطع
باغ بهشت است این خانهی کوچک، روی شیب دامنه. با باغچهای و پرچینهای چوبی. برای نخستینبار دلم خواست که میشد در آنجا ماند. به هفتهای و از این خانه نوشت. از خانه و آبادی و مردم و چشماندازش. همهی دامنه پیداست که شیب میخورد و تا کفی دره میرود و رودخانهای کوچک که کوههای اینجا سرچشمههایش هستند، در آن جاری است و بعد دشت و دامنههای روبهرو که مردان آبادی را روی آن میبینی که چندچند، مشغول درو کردن علوفه هستند، برای زمستان گاوهاشان. با داس و از دورها میشود صدای حرکت موتور دستگاه علفچینی دستی را هم شنید و دید که چگونه تنداتند علفها و سبزهها را کوتاه میکند. پسِ دو ساعتی، کم و بیش از خواب برخاستیم. از پلو دمی که دم کشیده بود خوردیم و گفتیم تا نور هست برویم دوری بزنیم.
از در و دیوار و کوچه عکسی گرفتم. دختربچهای بود که در قاب چادر رنگی رنگ و رفتهاش، با طرههای ریخته، دل آدم را میبرد. هفت هشت ساله مینمود. عکسی گرفتم و بعدتر چند بچه دیگر تا به مادرهاشان رسیدیم. سلام و علیک و به تقریب همه فهمیده بودند که ما همان مهمانهای آبادی هستیم و در خانهی چه کسی اقامت داریم. زنی پا به سن گذاشته حال و احوال کرد و تنها دبستان روستا را نشانمان داد. گفت تنها یک دانشآموز دارد. دبستان یک دانشآموزه. دبستان، خانهای بود. دری گشوده به یک راهرو باریک که در طرف راستش، به یک اتاق سه در چهار میرسید و در انتهای راه رو هم یک اتاق دیگر داشت که درش قفل بود و به نظر یک انباری میرسید. اتاق و راهرو، فرش و موکت شده بود و دیوارها را یک متری با نایلون پوشانده بودند و سقف را هم. با چراغی آویز از وسط و در کناری هم جای لوله بخاری. با پنچرهی نسبتن بزرگی که نور را به اتاق برساند. بیشتر به خانهای شبیه بود.
دبستان سلج انبار / عکس: محمود ساطع
دبستان سلج انبار / عکس: محمود ساطع
خانههای سلجانبار، بیشتر کوچک و نقلیاند. دیوارهاشان با سنگ چین و ملات ساخته شدهاند. پوستهای از کاهگل یا گچ و خاکی که به زردی میزند،، روی بعضیشان کشیده شده. سقفها هم از چوب، گرم و دوستداشتنی به نظر میرسند. بعضیشان هم در کنار، آغل و طویلهای بزرگ و کوچک برای گاوهاشان دارند. دامداری به نوعی شغل اصلیشان به شمار میآید.
کوچه را به سمت ورودی آبادی ادامه دادیم که برویم سری به زیارتشان بزنیم. بچهها عقبمان هوار میکشیدند که از محمدعلی عکس گرفتن. از ما عکس گرفتن. از گاوها عکس گرفتن .. مثل بلندگویی بلند و تکرار کننده میدویدند و گزارش میدادند که از چه عکس گرفتیم.
دمی به غروب مانده، گلهی گاوهای به چرا رونده، سنگین و با ابهت از گردنه و جاده به زیر آمده، با فاصلهای از ما رد میشدند. بعضیشان ایستاده به ما مینگریستند. نمیدانم چرا میگویند مثل گاو، مثلِ الاغ، من هزار و یک بار فهم عمیق این حیوانات را به تجربه دریافتهام. بیگانهگی ما را میفهمیدند. از رهگذارشان به کنار رفتیم. با ابهت و عمیق بود سکوتشان، نگاهشان و یکی دوتاشان گارد محکمی داشتند. به سامان گفتم: ببین لباس قرمز پوشیدی، داره بدجور نگاهت میکنه.
گاوهای سلج انبار پس از چرای روزانه / عکس: محمود ساطع
دامنه پر بود از نوعی گیاه ساقه بلند و محکم که در بالا خوشهای از گلهای زرد داشت. دلفریب و سحرانگیز. پرسیدم از یکی که نامش چیست و برای چه نگهه داشتهاند. نامش را گفت که یادم رفته اما گفت که برای زنبورها مفید است. لابد گاو و گوسفند به خوردنش علاقهای ندارند که زیر دست و پای آنها سالم مانده است.
چسبیده به آبادی، جادهی خاکی دیگری میپیچد بالا دست و سپس هموار و صاف در خط افق، میرود تا قبرستان. نور کم میشد و تنها توانستم از یکی از سنگ قبرهای قدیمی عکسی بگیرم. وفات مرحومه خاور بنت مرحوم آقاجان ... مورخه 7/1332 به گمانم.
سنگ قبری در سلج انبار / عکس: محمود ساطع
زیارت سید زکریا در سلجانبار، عجیبترین و سادهترین شکل هندسیای دارد که تا به حال دیدهام. بالا دست قبرستان با دیوارهای سنگچین دورش. یک اتاق به قاعده مستطیل کوچک و اتاقی دیگر که مخروطی با ملاتی سفید شده، بر سر آن، کج و کول میرود چند متری به سمت آسمان. عینهو خانههایی که بچهها با برف میسازند. یا شبیه خانههایی که توی کارتون آدم کوچولوها میبینیم. این کجی و مژی و پیرایش ساده و بیآلایشاش، به نوعی جذاب و دوستداشتنیاش کرده است. برای منِ زیارت گریز و حرم گریز، حرمِ امن و ساکتی بود که دعوت کنندهات میشد تا بروی سویش.
زیارت سید زکریا در سلج انبار / عکس: محمود ساطع
خورشید رفته بود و به سرعت هوا به تاریکی میرفت. از قاب چوبی دروازهی سنگی پا به حیاط کوچکاش گذاشتیم که همه از همان خاک و سبزهی کوه بود. از در بنا سرخمیده واردِ زیارت شدیم. دیوارها سفیدی ناهموار با پستی و بلندی که با پارچههای سبز و تمثال امامان و ادعیه تزئین شده بود. در چپگاه درون کنار در، تختگاه کوچکی است، پیرنشین و با الباقی کف که سی سانتی پایین است، همه مفروش شده با قالیچههای کوچک.
زیارت سید زکریا در سلج انبار / عکس: محمود ساطع
سر و تن تقریبن تا کمر خم شده از درگاه چوبی و آستانه آن اتاق کوچک، پا به زیر مخروط میگذاری. ضریح چوبی مستطیل شکل کوتاهی که با پارچهی سبز تزئین شده و در هر چهارگوشهاش، روی گردی چوب برآمده، چهار کلاه سبز دست بافت گذاشته شده است. روی مقبره، تابلو کوچکی قرار گرفته که با خطی خوش نوشته شده روی آینهاش: سحرخیز مدینه کی میآیی. چند تسبیح و جانماز. همین.
زیارت سید زکریا در سلج انبار / عکس: محمود ساطع
اینجا، بیش از آنکه سطوت و جلووت امام و امامزادهای داشته باشد، خلوت عارفانهای دارد. شاید از اینرو هرچه نگاه کردم ندانستم کیست. نشستم و سر به بالا به مخروط کله قندی مجوف بالاسرم نگاه کردم.
نمای داخلی از سقف زیارت سیدزکریا / عکس: محمود ساطع
اینجا، جان میدهد برای مراقبه و صد البته برای آنان که جویای خلوتاند نه برای چون منی، سر به وادی بیرون گذاشته که با بادهای لبریز میشوم. یاد فخرالدین عراقی به خیر باد: که تو در برون چه کردی که درون خانه آیی. سر به بیرون گذاشتم. شب از راه رسیده بود وقتی در جادهی خاکی به ده سلجآنبار میرفتیم. ایزوی دروبین را بردم تا هزار و از شبِ زیارت و خلوتش عکس گرفتم. زیارت در آبی تیرهِ شب، زیر نور لرزانِ زرد فام، شط شناوری از رازناکی و رمزوارگیاش، جاری بود.
زیارت سید زکریا در سلج انبار/ عکس: محمود ساطع
در تاریک روشن شب با هِدلایت و چراغهای آبادی برگشتیم. گله گوسفندها هم برگشته بودند و توی آغل روباز ورودی آبادی لمیده بودند. سگ گله بیرون حصار، کنارشان بود و ترجیح دادیم با حفظ فاصله از کنار جوی باریک بالادست، پا به آبادی بگذاریم. از تنها فروشگاه سلجانبار، که اندک مایحتاج ضروری را برطرف میکند، خرید کردیم. هشت تا تخم مرغ، چندتا بومی که داشت و الباقی ماشینی و پنیر و شیر هم خواستیم که گفت گاودارها دارند. از جوانی که روبهروی مغازه، در فضای باز آغل گاوهایش بود، پرسیدیم که گفت برایتان میآورم دم خانه. دو کیلو شیر خواستم و یک کیلو پنیر گاوی و گفتم چند میشود. گفت بیست و پنج هزار تومان و دادمش و سر به خانه گذاشتیم. تا بیاییم خانه و در بیرونی آستانهی در بنشینم به نشستن و نوشتن، لطف کرده، شیر و پنیر آورد.
کلمن آب را در این سفر کشف کردم که علاوه بر کارکردِ ضروری و بایستهاش، نقش میز را هم میپذیرد که میشود روی آن، نتبوک گذاشت و نوشت. عطی شیر را جوشاند. شام را نان و پنیر و شیر و عسل خوردیم. بیاغراق سالها بود که از این دست، طعمِ شیر گاو را از یاد برده و نچشیده بودم. بیداد بود از خوش مزگی. لذت واقعی یک خوراک طبیعی و سالم. شبِ سلجانبار، به نیمه رسیده و ماه از کرانهی کوهایش بالا میزند و خنکایش عجین شده با تن و روان. خواب راهزن میشود و دمی گذشته از دو و نیم بامداد به درون اتاق میروم. شب در سلجانبار شکوهی دارد به بیداری بامداد نیشابور.
سلجانبار / شنبه بیست و نهم تیرماه نود و هشت
صبح که برخاستم و بیرون آمدم، از پایین دست ارتفاعات، مه خودش را بالا میکشید و پیش میآمد. دست و روی شسته، چایی گذاشتم و نشستم به نوشتن. مردها یک به دو و چند با هم، از راه باریکهی کنار خانه و پرچین میگذشتند تا به دامنههای روبهرو بروند برای علفچینی. سلام و علیکی و بعد عطی و سامان هم بلند شدند. صبحانهای خوردیم و قرارمان بود تا سه و چهار عصر بمانیم.
صبح در سلج انبار / عکس: محمود ساطع
سامان میخواست به تماشای برفهای درهی بالادست برود. یک دنده و پشت سرهم میگفت برویم ایگلو بسازیم. گفتم نمیشود. باید از دره پایین برویم و دوباره برویم بالای آن دامنهها.
راه افتادیم سمت دره پایین دست و از دامنههای شیبدار آن سویی بالا رفتیم. توی راه با مردی میانه سن بالا، حال و احوال کردم. با خانمش که از عقب میآمد هم حال و احوال کردم. ازشان پرسیدم سلجانبار از کی نامش سلجانبار بوده که گفت از قدیمها و اینکه به معنای چیست؟ که پاسخ نهاییشان این بود که یعنی انبار برف. جایی که برف خیلی میآمده و جمع میشده است. و اینکه به تقریب پنج شش خانواری زمستانها میمانند و بقیه میروند تنکابن و بیشتری هم گویا خرمآبادِ تنکابن.
علفچینها، دستههای علوفه را جابهجا روی دامنهها انباشت کرده بودند و اتگار به ریسمان کشیده. هر دسته به اندازهی باری که به یک سوی حیوان گذارند. مه که صبح بالا میآمد، خیز خیز عقب نشست و محو شد. پرسیدم از بارندگی که خوب است که روشن بود که برای سبزی مراتعشان خوب است و اینکه نمیدانستم برای حملِ علوفه هم خوب است. باران که بزند، علوفه نم میکشد و جابهجاییاش به واسطهی انعطاف ساقهها آسان میشود. لابد خرده خرده هم نمیشود.
علف چینی در مراتع سلج انبار / عکس: محمود ساطع
دو ساعتی تابیدیم. از سامان اصرار که برویم تا برفها و مثل اسکیموها، ایگلو بسازیم و از من انکار که ما نمیتوانیم خانهی برفی بسازیم. اولا که دور است و حداقل چندساعت طول میکشد و باید دمای هوا خیلی کم باشد و هوا آفتابی است و باید برویم و جان ندارم راه بروم و چندان دلیل دیگر که نیمه راه برگشتیم. مهمتریناش که باید ساعت سه و چهار بار سفر میبستیم. حکایت آن داستان که فرمانده از سربازانش پرسید که چرا شکست خوردید. گفت به هزار و یک دلیل. اولیاش اینکه باروت نداشتیم. گفت بس است، آن هزارتایش بماند. به قول عمران صلاحی عزیز: حالا حکایت ماست. شکست خورده، ایگلو نساخته از دامنه پایین آمدیم و از کفی درهی آرام گذشتیم و برفها را که آب میشدند و سرچشمههای رود را میساختند و انبوهی از گُلها و سبزهها را تماشا کردیم و از شیب آبادی بالا آمدیم. ساعت حوالی یک و نیم بود. و آن مردها هم از علوفهچینی بر میگشتند. بیشترشان میانسال و جوان بودند. کم دیده بودم جایی جوانها تن به کار دهند ولی اینجا در سلجانبار، جوانها همه به کار بودند. بعضیشان به رعنایی. به عطی گفتم میان این همه مرتع و علوفه، با کلاهایی که به سر دارند، آدم یاد فیلمهای ایتالیایی میافتد. یک تِم عاشقانه هم کنارش بگذاری، ملودرامی میشود. چمنزار و دامنه و گُل و گاو و لابد پای یک خانم هم به وسط بیاید، تمام است. سلجنباریها، چهرههای سفیدی و گلبهی دارند و گِِلنمک هم که دارند، تماشایشان هم شیرین خواهد بود.
نیم چرتی زدیم پسِ ناهار . با صاحبخانهامان آقای مهدی کیایی خداحافظی کردیم و راه افتادیم. موقع آمدن گفتم چند خدمتتان بدهیم. گفت هیچی. مهمان ما باشید. از ما اصرار و از او انکار که هر چه میخواهید. چون حمام و آبِ گرم نداشت و از لوازم خودمان استفاده میکردیم گفتم پنجاه هزار تومان خوب است؟ گفت قابل شما را ندارد و خودمان به خودمان حساب کردیم که بنده خدا، خانهی خودش را به ما داده و خودشان رفتهاند خانهی خواهر یا مادرشان که رسیدیم به هفتاد هزار تومان. البته گفتِ مادرشان هم بیتاثیر نبود که گفت پنجاه تومن پولی نیست در این دوره و زمانه. که راست میگفت ولی اینکه مادرش فکر میکرد دویست هزار تومان رقم خوبی برای پرداخت است هم اشتباه میکرد. پول دادن و پول گرفتن واقعن تابعی است از خیلی پدیدهها. کم دادن همان اندازه غیرانسانی است که پرداخت زیاد. درست است آن خانه، باغ بهشت بود برای مای در راه مانده، ولی پرداخت مبلغ اضافی، راه را بر دیگر راهماندگان میبندد. انتظارات را نابهجا تغییر میدهد. هفتاد تومان توافق شده را با رضایت به صدهزار تومان دادیم. قدردان اویم. روز قبل از خستگی و بیجایی رهاندمان. به خانمانش راهمان داد. چراغش پر فروغ باشد و دلش به شادی.
بچه های سلج انبار / عکس: محمود ساطع
با اهالی و یچههایی که دیده بودیم، خداحافظی کردیم. در برگشت تا جاده اصلی، دوباره بوتههای بانونه دل از عطی میبرد. یکی دوجا ایستادیم و بابونه چیدیم. در ساعت چهار عصر از سلجانبار یا سلنبار، این آخرین روستای تنکابن بر پرتگاهی بلندترین دامنهی کوههایش، خداحافظی کردیم. روزگارش به سبزی و پاکی و پاکیزگی بماند. در ساعت چهار عصر به یاد یاد لورکا میافتم. در شعر درخشانش: در ساعت پنج عصر.
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۸ساعت 16:10  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش ششم: پیچهبن به سلجانبار / جمعه بیست و هشت تیرماه نود و هشت
ظهرگاه از پیچهبن بیرون آمدیم. از جادهی خاکی، بالا آمدیم و آن بالا عکسی از دشت پیچهبن گرفتم. اگر مجالی بیش بود، میشد دوشبی در آنجا ماند. دشت بیدریغ بود و سحرانگیز. آن پهنه و کوههای سربه بلندا گذشته دورترش، آدم را به دورها میبرد. به تعبیر سپهری: دشتهایی چه فراغ/ کوههایی چه بلند/ و چنان دلتنگم که دلم میخواهد بدوم تا ته دشت/ تا سرکوه.
حسِ گمنامی، آدم را از ازل تا به ابد راه میبراند.
بالاتر نقطهی ارتفاعات پیچهبن، که این سو دشتهای پیچهبن و قزوین است و آنسو سرازیر میشوی به سرزمین مازندران، در راستگاه جاده، کاروانسرایی سنگی پیداست. به تقریب پنج کیلومتری پیچهبن. بر سنگی به نسبت بزرگ، حک شده: کاروانسرای پیچهبن، با آرمی در بالاتر. عموم بناها و قلعههای سنگی قزوین، تابلوهای راهنمایش از سنگ و برسنگ حکاکی شده. به ظرافت و قشنگی و خب از خوش سلیقگی قزوینیهاست که در کوهستان، تابلوها بایسته است که از سنگ و بر سنگ باشد.
کاروانسرای پیچه بن / عکس: محمود ساطع
پیاده شدیم و به تماشای کاروانسرای پیچهبن رفتیم. کاروانسرا، در پهنهی مسطحی روی بلندای شمالی شرقی پیچهبن از سنگ با ملاتی گچی آهکی پنا شده است. نقطهی فوقالعادهای است، بیآنکه خود در تیررس باشد، همه جا را در دیدرس خود دارد. همه سو چشمانداز دشت و دامنه و کوهستان را میتوان پایید. به گمانم صفوی باشد، اگر دیرینهگی بیشتری نداشته باشد. مستطیل بزرگی است. با سقفهای گنبدی پیدرپی و کوتاه. که به حتم بتوان در سرما و برفابرف چندمتری زمستان، گرمش کرد. در جانبین یک ورودی و در اضلاع بزرگ، روی به روی اصلی، دو ورودی.
کاروانسرای پیچه بن / عکس: محمود ساطع
یاالله گویان وارد شدیم. در آن آفتاب تند کوهستان، چه خنکای خوبی داشت. مجموعهی به هم پیوستهای از چهارتاقیهای سنگی. در عین سادگی، کاربردی و موثر. چندجایی از پی و کف آن را حفاری کرده بودند، لابد به یافتن گنج، غافل از آنکه گنچی را به ویرانی میکشند.
نمای داخلی کاروانسرای پیچه بن / عکس: محمود ساطع
کاش قزوین، فکری بکند به این دُردانهی کوهستان پیچهبن در دورترین نقطهی اقلیمی که از دورهای تاریخ مانده است. مانده است که امید هماره بماند و بپاید. چشمم روشن است که بپاید. اتاقکهایی از آن را در ضلعی دورتر از جاده نیمهکاره با کاشی پوشانده بودند. به قصد توالت و آشپزخانهای، که رها مانده بود. میشود آن را اقامتگاهی کوهستانی کرد. همان کاربرد موثر کاروانسرایی را به آن بخشید. یکی دو خانوادهی دیگر هم به تماشا آمدند و ماشین آفرودی، آن دورترها میچرخید.
دورنمای سلمبار و جاده از کاروانسرای پیچه بن/ عکس: محمود ساطع
راه افتادیم. دختری و پسری، نوجوانی به جوانی رسیده، سرخوشانه روی صندوق عقب ماشینی سواری نشسته بودند و دیدند که دوربین حمایلام است. کمی دورتر که رسیدند، دست بر سینه قفل کردند که انگار عکسی بگیرم که نشد که بشود. در پیچ جاده گم شدند و دوست میداشتم خاطرشان را ،خاطرهاشان را به تصویر کشم. یاد عاشقانههای نوجوانی افتادم. بهترینشان را داریوش مهرجوبی ثبت کرده است در درخت گلابی. دریغ از سینما! دریغ از سینمای ایران که تیرهگی، این روزگاران بلای جانش شد. درخت گلابی را اگر ندیدهاید، ببینید. دریغ از سینما. دریغ از ادبیات. دریغ از روزگاری که به نامرادی میرود و نامردمی.
عطی برای آنکه سامان را سر ذوق بیاورد،، دعوتش کرد بیاید آنها هم بر صندوق عقب بنشینند. با من در حالتی از قهر و آشتی است سامان. میخواست پشت فرمان بنشیند که در این شیباشیب جاده، مکان و مجالش نبود. به تلاشی عقب ماشین نشستند. به ده بیست متری بیش. مدام سر میخوردند و نمیشد که بشود. آن جوانها شیب را پایین میآمدند، ما از آخرین شیب جاده بالا میرقتیم. رفتیم تا بلندای بالای کاروانسرای پیچهبن. سرزمینی که در این روزها و حالها، ناشناختگی، رازوارهگی و رمزوارگیاش، خنکای روشن و صریحاش، در این گرماگرم و داغی و عرقزیزان بیهوده و باهودهی جسم و روان، برای ما مرحمی بود. شفاعتی به روشنای آب و خاک. از بلندترین نقطهی آنجای سرازیر شدیم. سرازیر به سرزمین مازندران، که همیشه بر و بومش آباد بماناد. اگرچه گیلانجان، جان من است. جان چون منی که از رهایی و بخشندهگی و سرسبزیاش، همیشه گشایشی داشتهام. دریچهای بوده است به روشنا. از آن همه رمزوارهگی الموت و پیچهبن، سرازیر شدیم به جادهای خم اندر خم.
راه پیچه بن به سلمبار / عکس: محمود ساطع
جاده، خاکی کوبیدهای دارد هموار. سرخوشی بود از جادهای ندیده. نارفته، دیر دیده اما دیده. در گاهی که آسمان به عصر میرسید. عصری بود که نه، پسینِ نیمروز بود که پای به وادی مازندران نهادیم.
نمایی از راه و کوه از پیچه بن به سلمبار/ عکس: محمود ساطع
از چند پیچ و خم به دقایقی رفته، کمتر از ده دقیقه ،چپگاهِ جاده میان دامنهای، برفانباری مانده بود از بارشهای زمستانی انبوه. برف روی برف و در پایین جایش، قوسی از آب و لابد سرداسرد. کنار کشیدم و دل دادم به دلِ مردی که میانهی برف، با بیلی در دست، برف را میکَتد و ظرف میکرد و پشت پیکانبارش، در ظرفهای بزرگ کائوچویی، انباشت میکرد. پرسیدم برای چه میخواهید؟ گقت زنبور دارند و برای نگههداری مواد غذایی از آن استفاده میکنند. کلمن را آوردم و از برفهای تمیزتر، چند بیل برداشت و در کلمنامان ریخت. عجب سرزمینی است این مملکت. بچهها میگفتند دمای کاشان، پنجاه و چند درجه شده است. اما اینجا، کنار برف و یخ، میتوانی طعم سرما را بچشی.
برف انباری کنار جاده پیچه بن به سلمبار / عکس: محمود ساطع
مردی در برف انبارِ کنار جاده / عکس: محمود ساطع
پیکانبار با ظرفهای انباشته از برف راه افتاد و ما ماندیم به عکسی و بعد راه افتادیم. به پانصد متری پایینتر، در همان راسته، دیدم همان مرد ایستاده است با پیکانبارش. دیدم دبههای دربستهاش را آب میکند. پشت سرش ایستادم. گفتم: شما هرجا میروید، ما هم دنبالتان میآییم. مردی از دوستانش رسید و تشنه بود و خواست آب بخورد. میخورد به فراوانی. که آن آقای زنبوردار مانعاش شد. گفت در کوه و دمن و دشت، هر وقت خیلی تشنه بودی و به آب ـ آبِ سرد ـ رسیدی، اول یک نصفه لیوان کمتر آب بخور. چند دقیقه صبر کن، بعد یک نصفه لیوان دیگر. و کمی بعدتر هرچه خواستی بخور وگرنه آن چنان بدنت را از درد، درهم میپیچاند که به خاک میغلطی. فهم و دانش تجربیاش، پای آن یخاب و این آبِ یخ، چنان در من آمیخت که احساس کردم چقدر دوستش دارم. پرسیدم ببخشید فامیلی شریفتان چیست؟ گفت استبصاری. آقای استبصاری و آن مرد رفتند و من کلمن را از آب سرد، واقعن سرد و گوارا پر کردم و پنج شش بطری دیگرمان را هم.
یکی دو کیلومتری آمده و نیامده، در چند ده متری جاده، کندوهای زنبور و چادر و پیکانبار آقای استبصاری را دیدم. ماشینی کنار جاده بود و چندنفری، دو مرد و یک زن، مشغول خرید عسل بودند. ما هم ایستادیم و رفتیم نزدیکشان. دبهای هفت هشت ده کیلویی عسل میخواستند. عسل کوهستان، کیلویی صد و ده بیست هزار تومان و عسل جنگل، گویا هشتاد نود هزار تومان. با موم و بیموم هم فرقی نمیکرد. آن دوستش مشغول چک و چانه با مشتریان بود و خودش هم، ظرفهای انباشته از یخ را پایین میگذاشت. دوباره سلامی کردیم و دیدم درون یکی از آن کائوچوهای انباشته از برف، نایلونی گوشت و مرغ و پنیر و یکی دو قلم محصولاتی که نگههداریشان نیاز به یخچال دارد، گذاشت. عجب جای فوقالعادهای است و عجب خوب است برای زنبورها. به آن دوستش که زیر سایبان کوچکی، بساط عسلهای فروشی را گذاشته بود و با قاشق شیشهای کوچکی، از هر دو نوع عسلاش به من و عطی هم داد؛ گفتم ما در سفریم و هزینههامان بالاست. یک کیلو از عسلهایت را بده. هشتاد و پنج هزار تومان در جیبم بود. بیچک و چانه، ظرفی نیم کیلویی دادمان به پنجاه هزار تومان. یکی دو قدم نرفته، صدامان زد که بیایید. یک ظرف یک کیلویی دادمان به همان هشتاد و پنج هزارتومان! گفت آنقدر مودبی که خجالت کشیدم. گفتم نه آقا، این حرفها چیه، شما اینجا تو این بَر و کوه زحمت میکشید. که واقعن هم شغل پر زحمتی است. به هرتقدیر خوشحالمان کرد. آن دو مرد و زن هم با ما خوش و بشی کردند. یکیشان گفت چهرهی شما چقدر آشناست. شما را در قزوین دیدهایم که معلومم شد از اهالی قزوین هستند. آنها هم متشخص و با کمالات بودند. گفتم نه، کاشان هستیم. یکیشان گفت آقای مزدیان را میشناسید؟ من هم گفتم بله. چون یکی دو نفر از مزدیانهای کاشان را میشناسم. گفت دکتر مزدیان، استاد دانشگاه کاشان. با هم نسبتی فامیلی داشتند. و خوش و بشی و القصه از آنها خداحافظی کردیم.
زنبورداری آقای استبصاری در جاده پیچه بن به سلمبار/ عکس: محمود ساطع
در راه، کفی جاده، کوبیده و هموار بود حوالی تابلوی روستایی به نام سلج انبار. سامان، کیلومتری پشت فرمان نشست و کیلومتری بعدتر که جاده دوباره شیب و پیچ میگرفت، ایستاد. دشت جابهجا گلهای بابونه داشت و گاه به گاهی ایستاده بودیم و عطی بغلی از بانونه جمع میکرد. ساعت از چهار گذشته بود و گرسنه بودیم. جاده را دور زدم و گفتم برویم سلج انبار را ببینیم. از آن بلندی و در بالای کاروانسرای پیچهبن، دورنمایش را دیده بودیم. ده کوچکی پایین دست دشت بود. عطی چیزی نگفت که برویم و یا نه نرویم. و غنیمتی است این همراهی برای منی که شیفتهی جاده، بیجادههای هموار و ناهموارم. ابتدای جاده که میپیچید به فرعی سلجانبار. دو نفری از دیگر زنبوردارها را دیدم. جابهجای دشت، چادری است و کندوهای عسلی. پرسیدم اسم روستا سلج انبار است؟ گفتند سلنبار هم میگویند. داشتند ناهار میخوردند و بفرمایی گفتند و تشکر کردم. پیچیدم به سمت سلج انبار. کیلومتری که آمدیم، دورنمای سلج انبار را دوباره دیدیم. گفتم: اوه! خیلی راه است. دور بزنیم و برگردیم. دور زدیم و برگشتیم. ده پانزده متری برگشتیم که عطی نگاهاش به بوتههای بابونه افتاد. ایستادیم و کمی بابونه جمع کردیم. پشت ماشین، رو به سلجانبار یا سلنبار ایستادم. آتشی و بعد دیدم نمیشود. لامصب، بدجور خوش بود. آدم این همه بیاید و بپیچد توی فرعی و دورنمای آبادی را ببیند و به آبادی نیاید. دیدم نمیشود.
دورنمای سلج انبار / عکس: محمود ساطع
گفتم: برویم سلنبار، ناهار را آنجا بخوریم. نان داشتیم و پنیر و عسل هم که بود و از گیلاسهامان هم که کمی مانده بود و آلو هم داشتیم. کلمن و بطریهامان هم که آب داشت.
+ نوشته شده در جمعه یکم شهریور ۱۳۹۸ساعت 10:53  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش پنجم: الموت به پیچ بن/ پنجشنبه بیست و هفت تیرماه نود و هشت
از گازرخان که بیرون آمدیم، کیلومتر ماشین را دوباره صفر کردم و سراز شدیم. از باغات و پیچ و تاب جاده با شیب بسیار پایین آمدیم تا دوباره به سهراهی اصلی رسیدیم. نانوایی بزرگی چپ جاده بود که معلوم میشد نان بسیاری از روستائیان و اهالی را تامین میکند. پیچیدیم به چپ و ساعتی به غروب مانده، رسیدیم به گرمرود. چهل و چند کیلومتری راه آمده بودیم.
نام پاره ای از روستاها در الموت شرقی / عکس: محمود ساطع
گرمرود، دهستانی است مرکز الموت شرقی. پایین دست کوهها و درهای است نسبتا طولانی که بر دامنههای اطرافش، خانه و سازه ساختهاند. هتلی جمع و جور دارد و فروشگاه و مغازه و میشود مایحتاج سفر و حضر را فراهم کرد. یک تریلی، لوله آورده بود که خالی کرده بود و با جان کندن، از پل و کنارهاش میخواست دور بگیرد. خواستم از جلوش رد شوم که شاگرد راننده، خسته و دلخور، دستی تکان داد که باباجان، خب صبر کن چند دقیقه. کمی عقب کشیدم و گفتم چشم و عذرخواه شدم . خستگی و درماندگی و عجز و سختیِ کارشان را میشد دید. واقعن توی این جاده، جان راننده تریلر به لبش میرسد. باری چند با کامیون دهچرخ پدر در گیر و گورِ باریکه راهها و جایها بودهام. از صبر نکردنم خجل بودم. اگرچه صبر کردم. رفتیم و تا زمانی بعدتر حسِ نافهمی موقعیت و عدمِ درکِ لحظات با من بود. راه دادن و دیگرخواهی، راهبانی و فهم و فرهنگ و فرهیختگی میخواهد. صبوری و اندیشهگی.
در گرمرود، از یکی دوجا سراغ اقامتگاه خانگی گرفتم. یکی را هم دیدیم که چنگی به دل نمیزد. دورتر از جاده میخواستم و در دامنههای روبهرو که چشم نوازتر بودند. نبود یا ما چندان نگشتیم. مسعود، پسر عموی عزیزم که سالی پیشتر این مسیر را پای کوبیده و آمده بود، گفته بود پیچبن جای بسیار زیبایی است برای ماندن و آنجا یکی دو شب بمان. در نتیجه نان خریدیم و از گرمرود که خانههایی ویلایی، چهرهاش را از بکری درآورده، خداحافظی کردیم. راستش هم همین بود. اگر دنبال خانه ویلایی و هتل و خوشنشینی هستید اینجا، آخرین نقطهی قزوین است در کنار رود و دلآرامی خودش را دارد. اما برای جماعت طبیعت باز و چادر خواب، گرمرود چندان نه.
از گرمرود، جاده دوباره با پیچ و خم و شیب بسیار تند، به سمت بالا میرود. مدام هفت و هشت میشود و ماشین با دنده یک میرود بالا. از بالا و بلندیها گذشتیم و پس هر گذشتنی، دوباره بلندای دیگری رخ مینماید. کنارتر از جاده و پیچ، زنبوردارانی ایستاده بودند. ماشین را کنار کشیدیم و ماندیم. آمدیم به پرسوجو و حال و احوال و قیمت. که گفتند از خرم آباد تنکابن آمدهاند و زنبورها را اینجا به ییلاق میآورند. دو خانوادهای بودند. یکی مردی و زنی و سگی و دیگری مردی تنها. میانه سن و دوست و همراه. با مرغها و خروسهاشان و چند اردکی. پرسیدیم از عسل که گفت خالص کیلویی صد و بیست هزار تومان و عسل معمولی شصت هزار تومان. به چایی دعوتمان کردند و گپ و گفت. دعوتمان کردند که شب پیششان بمانیم. گفتم میرویم پیچهبن. گفتند اگر مِه باشد، سرمایش استخوان آدم را سیاه میکند. گفتیم اگر مه بود و سرد بود و اقامتجایی نیافتیم بر میگردیم. گرم و خوش و مهماننواز بودند. یکیشان گفت انگار پنجاهسال است که هم دیگر را میشناسیم! و واقعن همین گونه بود. گرم و دل چسب بودند. گفت چهلسال است در کار مواد غذایی است. راهنماییمان کرد اگر خواستین خیار را نگه دارین شورش را البته، گفت که سهتا سوراخ به اندازه میخی در آن بزنین. مدتی بگذارین تا هوا در آن عبور کند و بعد در آب نمک بیاندازید و اگر سالها بماند، هر هنگام که بخواهید، تازه تازه است. اگر خواستنین چه و فلان و بهمان را تهیه کنین، چه و چه را را با چه مخلوط کنید! گفتم شراب را چه میگویی؟ گفت دو سبد انگور سیاه سنندج را میگیری با یک سبد انگور روشن. و همان حکایت قدیمی. سی روزی بماند و بعد درش را بر میداری و هم میزنی و بماند تا چلهای.
یاد حضرت حافظ افتادم و صافی شدن پسینِ چله ماندنی: سحرگه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی
جالب رابطهی این آدم با سگش بود. چوبی پرت میکرد و سگ به دو میرفت میآوردش. جای سامان خالی بود که آن پایین توی ماشین نشسته بود و وقتی برای ماندن نداشتیم که بگویم به تماشای مرد و سگ بیاید. بغلش میکرد. فک و دهن سگ را میپیچاند و با هم پیچ میخوردند. میگفت این سگه؛ از پسرم با محبتتر است . زنش میخندید و میگفت مرد این حرفها رو نزن. میگفت نه به خدا راست میگم.
بعد گفت سگ حافظِ جان و مال و ناموس این مردم بوده است. عربها که هجوم آوردند، میخواستند سر وقتِ ناموسِ مردم بروند، سگها مزاحمشان بودند. گفتند سگ نجس است. این کجا نجس است؟ این چنین روایتی از سگ و اعراب نشنیده بودم. چای خوردیم و کنارشان حالی خوش یافتیم.
از آنجا کمتر از ربع ساعتی، دنده یک بالا رفتیم. نرسیده به پیچهبن آبشاری میان دره، بلند و بالا و چشمنواز به دید میآید. به تیرماه زمین، سبزی در سبزی است و خنکای هوا. چمنزارها و دیم زاران سبز پیچهبن عجب تماشایی است. جای دوستان و یاران خالی. حال خوشیمان فزونی مییافت. سبز شدیم در پیچهبن.
آبشار کلاک / عکس: محمود ساطع
پیچهبن آخرین روستای قزوین است بر بلندای ارتفاعات شمال شرقیاش. دیهی بر دامنه و گرداگردش دیمزار و علفزار. جاده از کنارهاش میگذرد و نیمپیچی میخورد دورش و آبادی محفوظ میماند از راهگذارِ راه. ابتدای ده از سمت قزوین، در چپگاه جاده، قهوهخانهای است گمانم به نام آقای عباسی. قهوهخانه رویهای از کاهوگل دارد با پاچین سنگی دیوارهایش. برای آنانکه به پیچهبن میروند، تکیهگاهی را مانند است. در چنین کورهراهها و خلوتراهها، قهوهخانههایی از این دست،کمنظیرند. هر کدام، چراغبان و راهبانی هستند که حضورشان، دلگرمی میدهد غریبان را، که جایی هست. جایگاهی هست.
راه پیچه بن / عکس: محمود ساطع
مینی بوسی رسیده بود قبلتر از ما. سی نفری کم و بیش بودند. زن و مرد، دختر و پسر. بیشتر جوان میزدند با حال و هوای جوانیشان. در تختگاههای بیرونی و درونی مغازه نشسته بودند. بسان کوهنوردانی، بیشتر انگار طبیعتگرداتی. حال و حسشان خوش بود. خوب بود. سری تکان دادن از ما و ایشان، ایشان و ما. از یکی جوانترهاشان پرسیدم از کجا آمدهاید؟ گفتند از تنکابن. گفت شما چه؟ گفتم از کاشان. خوش و بشی و از لابهلاشان عبور کردم و پرسیدم آقای عباسی را میخواهم. گفت بفرمایید. گفتم خانهای سرپناهی پیدا میشود؟ گقت یکی داریم. طبقهی زیرین قهوهخانهاش را که هم کف حیاط و باغچه بود را نشانم داد. اتاقی که چهار پنج تختی داشت و زیراندازی با در و پنجره کوچکی که نور کمی در آن میتاباند. به گمانم دلگیر آمد. گفتم جای بازتری، پرنورتری دارید. گفت نه ندارند. گفتم آقای عباسی نیستید؟ گفت دوستش هستم.
اتاق جان میداد برای پاییز و زمستان. طبقهزیرین و کم رابطه با بیرون. من دشت میخواستم و اطمینان داشتم که امشب آسمان صاف است. بی آنکه مه بنشیند و سرمایش استخوان را بترکاند، بتوان دل به دل زمین سپرد و در بارگاه زمین، آب و خاک و هوا چادر زد و آتشی به پا کرد و شبی به سپیده رساند. پرسیدم به چند؟ گفت صدوپنجاه هزار تومان، نرم نرمک رسید به حوالی صد و قدردانی کردیم از چراغبانیشان. شاید وقتی دیگر، گاهی دیگر.
عصرگاه بود و هوا روشنی داشت که همراه جاده که روستا را دور می زند، دور زدیم و به بالای پیچهبن رسیدیم. غیر از ما تک و توکی ماشین دیگر میگذشتند. دشتی باز و نرم، سراسر پوشیده از سبزی، که به نرمی به دامنه میرسید و دامنهها به کوه. جایی فوقالعاده برای کمپ زدن. میانِ دشت، یکی دو اتاقک و چند کانکس و سایهگاهها و منقلهای بزرگ آتش، با جویهای آب و سبزه و سایهسار چند درخت، جماعت از راه رسیده را به خودش میخواند. دشت بهشتی است این پیچهبن. رفتیم خرده خریدی کردیم و پرسیدیم برای چادر زدن، گفتند کمی صبر کنید. گروه ده نفرهای کم و بیش با موتورهای پرشی و آفرود آمده بودند و یکی دو کانکس گرفته بودند. یکی دو ماشین هم بودند.
در این فاصله تابی خوردیم و پرسیدیم از دستشویی. کمی دورتر، به چند صد متری، رنج برده و توالت ساختهاند. زنانه و مردانه، جدا؛ اما در یک قاب مستطیل. هر کدام دو یا سه چشمه دستشویی با روشویی. متاسفانه کثیف و بیآب. اگرچه شیر و شیلنگ و آفتابه داشت. اما لولهای را که از جوی آب تا آنجا آورده بودند، روکار کشیده بودند و گویا شکسته بود. مسافرها هم با بی رحمی و نافهمی، دستمال و آشغالشان گوشه و کنار رها. به نیم روزی وقت میخواهد تا لوله را تعمیر کنند. از جوی آب در بیست سی قدمی، آب آوردیم و به قول آقایان قضای حاجت.
وقتی برگشتیم، گفتند اگر میخواهید چادر بزنید. پنجاه متری، در دشت روبهروی اتاقکها، چادرمان را برافراشتیم. آن سوتر از ما هم پنج شش تایی پاترول و شاسی بلند کمپ زده بودند. پیششان رفتم تا وضعیت شبمانی را جویا شوم که دیدم همان خانوادهای بودند که در الموت دیده بودیم و دایی جان برایشان آواز میخواند. آشنایی دادم و از اینکه بچهها و جمع را به آوازی خشنود میکرده از داییجان، قدردانی کردم. گفتم از کجایید و گفت که از زنجان آمدهاند. خوش و بشی و درودی. خاطرمان جمع شد که اتراقگاه خوبی انتخاب کردهایم. از گونی چوب، فراوانی هنوز مانده بود. آتش خردی روبهروی چادر افروختیم و با خرده خریدی که از آنجا کردیم و داشتههامان، شامی سرپا کردیم و نشستیم به خوردن. دوباره به شمال نرسیده، گوشی همراهم رطوبت دیده وکلیدهایش کار نمیکرد. به شمال و رطوبت آلرژی دارد و هر سال همین مکافات است. چند ماشین دیگر هم رسیده بودند. از آقایان فروشنده پرسیدم اجازه هست که گوشیهامان را شارژ کنم. گفتند اشکالی ندارد. بعد دیدم یکی دوتا گوشی و وسیله برقی نیست که، نت بوک من هست از عطی و سامان هم هست و بعد چه و چه. با آقایان گپ و گفتی زدم که ببخشید ما، من و همسرم نویسنده هستیم و متاسفانه وسیلههای شارژیمان زیاد است. بماند که پاور شارژ هم همراهمان بود و آن هم تهی، که گفتند اشکالی ندارد و گذاشتیم برای شارژ. از تلفن همراه یکی از دوستانشان هم استفاده کردم و تماس گرفتم به زهرا که در دسترس نیستیم و لطفن به مادرم هم خبر برسان که چندروزی درکوهستان هستیم و چشم انتظار تماس نباشد. 0911 و ایرانسل آنتن نمیدهد. به گمانم میگفتند 0916 فقط آنتن دارد.
شبی شد برایمان. بیشتر برای من که عطی خسته بود و زودتر به خواب رفت. شاید هم برای خواباندن سامان، که خودش هم به خواب غلطید. آتش شراره میگرفت و دوباره خودی و بیخودی بود و دشت و شب و ستارهها در آغاز شب که ماه از کرانه کوه و آسمان بالا زد و خواب، حرام بود. از دو گذشته، سرک کشیدم به نت بوکم که دیدم چراغ باطریاش سبز شده. کلمن آب را پیش کشیدم و شد میز کوچکی برای نت بوک و نوشتن کنار آتش و آتش تا نزدیکیهای چهار صبح، یاداشتهایم را نوشتم و سردی و خواب آلودگی، محاطم کرد. اگرچه هنوز سرخوشی بود. رفتم توی چادر که دراز بکشم و دنباله یادداشتهایم را بنویسم که خواب مجالم نداد.
همانجا / جمعه 28 تیرماه
صبح از هشت گذشته، بیدار شدم. دم صبح خنکای هوا به سردی زده بود و توی چادر با پنجرههای بسته و پتویی چند، تحملش خوش بود. اگر به این حوالی آمدید، لباس گرم و پتوی اضافه بردارید. آن همه سبزی در سبزیِ پایانِ تیرماه، بیدلیل نیست. نیمه شب یکی دو خانواده دیگر هم رسیده بودند و اتراق کرده بودند.
در سایهگاه چادر بساط صبحانه را پهن کردم. از سقف چادر تا سقف ماشین هم، بندی بستم و ملحفهای به آن گره زدم و نیم سایهای شد تا صبحانه را بخوریم. آفتاب، تند و تیز میشد که چادر و بساطمان را جمع کردیم. ماشین را به سایهگاه درختهای کنار قهوهخانه بردیم و راه افتادیم توی آبادی.
پیچهبن در امتداد جوی آب و درهی نرم و کم عمقی، به خطی ماننده است که در میانهاش به گردی و قوس میرسد خانههایش. کنار کوچهها، از تپالههای کوفته شده، دیوارهایی نیم متر و یک متر ساختهاند. برای سوخت زمستان و آتش کرسیهاشان. گاوها نبودند که رفته بودند به مراتع پیرامونی. بافت بومی آبادی حفظ شده و خرابههای حمام قدیماش را دیدم و عکس گرفتم. دو سه اتاقک کوچک که سقفهای مدورش تا نیمه فرو ریخته بود.
حمام قدیمی پیچه بن/ عکس: محمود ساطع
بالادست حمام، بنایی تر و تازه اما قدیمی بود که با محوطهی باز پیش رویاش، آدم را به خود دعوت میکرد. عطی پیش رفت و سرش را به شیشه چسباند و گفت اینجا مسجد است. فرش شده با شمایل مقدسین و تک و توک ظرفی که در آن بود. دو پنجره و دو در چوبی در هر دو طرف پنجرهها. ساده اما شکیل و زیبا. لابد ورودی زنانه و مردانه جدا باشد.
مسجد پیچه بن / عکس: محمود ساطع
پیچیدیم به دور زدن و برگشتن. بنای بسیار بزرگی از آهن و سیمان و شیروانی ساخته بودند و چندنفری در آن مشغول بودند. طبقه پایین، یک دست و باز، شاید پانزده در هشت متر. بزرگ و بلند و غلط انداز. بیخود و بیاصالت بود میانه آن همه خانههای ساده. پرسیدم اینجا چه میسازید. گفتند طویله برای گاوها و بالا هم خانه. که بالا کوچکتر میشد. عطی گفت گاوها مسئله مهمی هستند. مهمتر از خانه. و دقیقن همین بود. حیف که چشمانداز آبادی را خراب میکرد. و لابد ناچاری است دیگر. شیروانی ناچاری است. زمستان راحتی است. حالا نماند که در گذشته هم حلبی بود. اما با ظرافتی تمام رویاش را تخته کوب میکردند و بعضن روی تختهها هم سنگ میگذاشتند. وقتی خانهها را به نظاره مینشستی، خاک و خشت و چوب و سنگ بود بیرونیشان. با درختها و سبزههای تنیده بر بام و دور و برشان، همه جزئی از بوم و بر و محیط پیرامونیشان میشدند؛ بیاضافاتی.
پیچهبن، به تقریب سبک بود از جمعیت و سکنه. هرچه پیرامونش بهشتی سبز در سبز از سبزه و مراتع است، درونش در گاهی که ما دیدیم، کثیف مینمود. نوعی درهم ریختگی و بینظمی. کسانی از پیچهبنیها باید بیایند به آبادیشان، دستی به سر و روی آن بکشند. کوچهها سنگ فرش شوند و کاهگل دیوارها نو شود و باغ و راغ و باغچهاشان را بیارایند. به گفتن راحت است اما به کار نه. گمانم سرمای فراوان پاییز و زمستان و حتا بهارش، مانعی است. اندک اهالی هم، همهی هم و غمشان جمعآوری علوفه برای زمستان دامها و آذوقهای است تا پناهی برای سرما و برفهای فراوان زمستانشان باشد. با این همه پیچهبن بماند به شادی و آبادی. رفتگی و تمیزیاش بباشد، از آبادی چیزی کم ندارد. در کوچه باغ پهن و بسیطی عکس میگرفتم که زنی میانسال، بوتهای را نشانمان داد و گفت این گلپر است.
گلپر / عکس: محمود ساطع
ما بوتهی گلپر ندیده، خوشحال شدیم از بودن در محضر بوتهی گلپر. از او قدردانی کردیم و جلوتر چند مرد، خانه و کوچهای را مرمت میکردند. تر و تازگی خاک و گِلشان، خوشحالم کرد. در برگشتنا، چند زنی هم دیدیم توی زمینی که لوبیا کاشته بودند و سیب زمینی، وجینکاری میکردند. پرسیدم گوجه هم میکارید؟ گفتند اینجا عمل نمیآید. کشت غالب همان لوبیا و سیب زمینی است. به شادی بپایند. این هر دو کشت، کنار نان، فیبر بالایی دارد و اصطلاحن و واقعن، شکم پر کن است. به قول عزیزی، غذائیت دارد.
برگشتیم به دشت بالای پیچهبن. رفته رفته پنج ده ماشین دیگری هم آمده بودند. تک و توک از تنکابن هم میآیند. دم سحری، صبح زودی میآیند، یکروزه صبحانه و ناهاری و گشتی و عصرگاه بر میگردند. پرسیدم تا تنکابن چقدر راه است. گفتند جاده خاکی است و سه چهار ساعتی طول میکشد.
آب های جاری بالای پیچه بن / عکس: محمود ساطع
از دو برادری که آن اتراقگاه را اداره میکنند خداحافظی کردیم. تابستانها، چراغبانی اینجا را میکنند. آبی و آتشی، نان و غذایی. شب بعضی از آمدگان برای ظهر فردا سفارش غذا میدادند. میگفتند خواهری دارند که در خانه غذا را پخت میکند و میآورند. از خورشتها، خورشت قیمه و سبزی را داشتند و همچنین جوجه و میرزاقاسمی. پرسیدم میتوانم شمارههاتان را بنویسم. با کمی مکث گفتند باشد. از یکیشان در غیاب دیگری پرسیدم اینجا از شماست. گفت از برادرم است. من غلامش هستم، شاگردش. از برادری برادرها حالخوشیام بیشتر شد. آقایان سجاد رحیمی 09192799425 و سروش رحیمی 09910255292 نشانی دقیق آنجا را پرسیدم. گفتند پیچهبن، سلطانجو. چه نامی دارد. سلطان جو . به معنای جایی است که سلاطین در جست و جویش بودهاند؟ شاید هم سلطان جوی به معنای جوی آبی باشد که آنجا روان است. شاهجوب مثلن. سلطان جوی نمیدانم. چراغشان به روشنا باشد.
نمای عمومی پیچه بن / عکس: محمود ساطع
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 17:42  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش چهارم: اوان به قلعه حسن صباح/ پنجشنبه بیست و هفتم تیرماه نود وهشت
صبح دوباره تا بنهکن بشویم و خرده ریزهامان را به ترتیبی بچینیم و صبحانهای بخوریم، چاشت شد. تخم مرغ داشتیم و گوجه که عطی اُملت درست کرد و تعدادی مرغانه هم که زیاد آمده بود، آبپز کرد. یاد باشُو غریبه کوچک افتادم و بازی درخشان سوسن تسلیمی. آنجا که، تخم مرغی در دست میگیرد و رو به باشُو، میپرسد: « امَن اَنه گیم مورغانه، شما چی گید؟»
نیمههای شب قبل، خانوادهای آمده و به جمع چادرنشینانِ اوان افزوده شده بودند. چاشتی دیدیمشان. زن و مرد و دختری چهارساله، گیسو فروهشته و شیرین. گفتند که دو و سه شب رسیدهاند و دو سهبار، تکههایی از جاده را اشتباهی رفته و برگشتهاند. یادتان باشد هیچ جادهی نرفتهای را به شبانگاه نروید. اینجا هم، هم قزوین به اوان و اوان به الموت و هم هر جای دیگر را با حساب و کتاب زمانیاش باید طی کرد. واقعن هنوز هم همان وقتگاهِ حرکتِ کاروانیانِ صدها سالِ پیش، کارآمدترین گاهِ حرکت است برای پای گذاشتن به راه و و پای کشیدن از جاده.
بیستواند کیلومتری طی کردیم. هشتتایی به تقریب برگشت از جاده اوان تا سه راهی و دهتایی حرکت در امتداد جاده اصلی تا برسیم به معلم کلایه. معلمکلایه، روستا شهری است میان جادهای و مرکز بخش و فیالواقع در میان آن دهها بلکه صدها روستای منطقه، جمعیتی دارد و وسعتی و خیابانی و میدانهایی که نبششان در محور اصلی، بیشتری مغازه است و فروشگاه. کم و کسری راه و سفر را میتوان به تمامی فراهم کرد.
نمای عمومی معلم کلایه / عکس: محمود ساطع
ورودی میدان معلمکلایه از سمت قزوین، میدانی است که مجسمهی عقابی را بر خود دارد. میدان عقاب. حالا اگرچه عقابش، چندان به تمام و قاعده نیست، اما انتخاب نام و شمایل عقاب، فر و زیبندگی خوشی با خود دارد. از میدان عقاب به چپگاهِ جاده، تعدادی نام از روستاها بر تابلویی حک شده است: سایین کلایه، ملاکلایه/ اندج/ آفتابدر، ترکان، جولادک، فیشان
پسین میدان هم، تابلو راهنما، افقی بالای خیابان است که در راست به امامزاده ابوطالب و گلزار شهدا میرود و به جایی به نام اناده. در جریان انقلاب و جنگ، فراوانی از قبرستانها در گوشه و کنار روستاها و شهرها، گلزار شهدا، نامیده شدند و نیز فراوانتری از نو به وجود آمدند تا اجساد فرزندان این آب و خاک در آن بیارامند. پارههای تن وطن و مردمانش. و این ترکیبِ گلزار با گلهای لاله کنار تصاویر و عکس اینان، یادآور خونی بود که به ناحق بر زمین ریخته شد و نیز مولد اندیشهای که مرگ در راه آرمانهای انقلاب و وطن را مرگ نمیدانست. شهادتی میدانست که از آن، به فیض عظما و عطیهی الهی یاد میشد. روانِ رفتگان زمین به شادی باد.
همان تابلو، تداوم راه را، به قلعه الموت و مرکز شهر نشان میدهد و سمت چپ هم راه میبرد به قلعه میموندژ و کنارتر امامزاده دوازده امام و شمس کلایه. میموندژ، عجب نامی است در این منطقه. لابد باید وجه تسمیه جالبی داشته باشد. در این منطقه، دژهای متعددی وجود دارد و لابد همه بر بلندای کوهستان. امامزاده دوازده امام هم نام جالبی است. تکلیفاش روشن است. یکجا همه امامان را درون نام خود دارد. دوازده امام!
خرده خردیدهامان را تکمیل کردیم و از معلمکلایه بیرون آمدیم. ظهر شده بود یا میخواست بشود که به مینودشت رسیدیم که نام شترخان، ریزتر زیرش نوشته بود. آخر نام به این قشنگی که گواهی بر تاریخ دور و درازش دارد، چه کم دارد که نام مینودشت را بر آن نهادهاند. مشخصات آن بر اساس تابلو راهنما چنین است: دهستان مینودشت (شترخان) توابع شهرستان قزوین، بخش رودبار، فاصله تا قزوین 90 ک، جمعیت فصلی و دائم 1500 نفر
جلوتر هم تابلو روستای زیارتی و سیاحتی بوکان (لامان) به چشم میخورد. همهجا را دو اسمه کردهاند. عینهو مشخصات شخصیتی آدمهای این دوره و زمانه. همه چندجور شخصیته شدهاند.
جاده دوباره پیچاپیچ میرود تا میرسد به دو راهیای که مستقیم میرود گرمارود، و سمت چپ میپیچد و میرسد به گازرخان( 8 ک) و قلعه حسن صباح
اتفاق جالب در این منطقه، فراوانی تابلوهای راهنماست. حداقل کاری که میتوان برای آبادی و مردمش کرد. جالب اینکه، کنار تابلوها، سنگ نگاریهایی هم به چشم میخورد که به فارسی و انگلیسی، نام امکنهی تاریخی را بر آن حک یا نصب کردهاند. شیب جاده تند و تیزتر میشود به آنگونه که باید با دنده یک راه را پیمود. پس از ده بیست دقیقهای کم و بیش، صخره و کوه هموار شده و دار و درخت در دشت فراوان میشود و فراوانتر. پیش درآمدی بر منطقه و روستای گازرخان. درختها و باغات رفته رفته انبوهتر میشود و به قولی از صد، نودِ آن درخت گیلاس است. فراوانی از باغها، باز اند. بی در و پیکر و بی حصاری.
در سینهکش جاده، سرعت را کم کردم. معلم کلایه باک را پر کرده بودم، انگار بخواهیم برویم سفر قندهار! متاسفانه درِ باکِ تیبایم مشکل دارد و توی سینهکشها بنزین نشت میکند و از آن بیرون میزند. کناری ایستادیم و سرک کشیدیم توی باغی که تعدادی درونش بودند. مثل بیشتر باغها این هم، در و بُن نداشت. میانِ باغ، تعدادی نشسته بودند سر جعبهها و بساط پهن بود. یاالله گویان و سلام و علیک کنان، خودمان را انداختیم بینِشان. گفتم دو تا مسئله، یکی اینکه بنزین از باکمان سَر میرود. اگر ظرف دارید، پنج شش لیتری بردارید و دیگر اینکه اگر میشود یک جعبه گیلاس از شما بخریم و گفتم که معلم کلایه میخواستم بخرم و گفتند نداریم. اما اگر عصر و غروب ببایید، ماشینِ ده تُن هم خواسته باشید هست و گفته بودم که باباجان، دو کیلو گیلاس که ده تن نمیخواهد!
ظروف غذای میوه چینان گازرخان / عکس: محمود ساطع
عجب گیلاسهایی، بیشتر تکدانه و چه درشت و خوردنی. بندهی خدا خوشحال شد از بنزین و دنبال ظرف و شیلنگ رفت و چند لیتری که توانست کشید. گفتم گیلاس کیلویی چند میفروشید. زن میانسال با مهر گفت که میدان ده و نیم تا یازده هزار تومان از ما میخرند و خودشان دوازه هزار تومان روانه میکنند به سمت بازار. گفتیم ما یک جعبه میخواهیم و دستمان به گیلاسها دراز شد. سامان مدام میگفت: من نمیتونم جلو خودم را بگیرم. دلی از عزا درآورد در آن لحظه و ساعت! خدا در دو جهان نصیب همه خلایق کند. لذتی است چیدنِ میوه از درخت. حالا بماند و نماند که باغبان چه رنجها که نمیبرد سر آب و خاک و کود و آفات و سَم و بالاخره کارگرِ میوه چین. پرسیدم از کارگرانی که کار میکردند. بیشتر شبیه به هم، به برادر میخوردند. از مشهد آمده بودند و روزمزد به روزی یکصد و بیست هزار تومان. یکیشان گفت از نیمههای تیر میآیند و هستند به ماهی بیشتر در این منطقه. گیلاسهای گازرخان را که چیدند، میروند ده بالا، بالادست در چپگاهِ قلعه الموت. پرسیدم گیلاس اینجا بهتر است یا از مشهد؟ گفتند اینجا. اگر رسیدگی کنند.
گیلاس بازاری است این گازرخان.
کمی جلوتر، پایینِ دهِ گازرخان، زیارتی است به نام امامزاده محمود. گنبد و گلدستهی زردش، در پناه سبزی باغها به چشم میزند و خنکای آبی کنارش. دستو رویی شستیم و بعد آمدیم تا گازرخان و پای قلعه.
روی تابلو خواندم: روستای گازرخان، بخش الموت، فاصله تا قزوین (108 ک)، جمعیت فصلی و دائم شش هزار و دویست نفر.
ورودی قلعه، سایهگاه درختی برای ماشین یافتیم و راهی شدیم سمت قلعه. بلیط گرفتیم و بروشور خواستیم که مثل همهجا نداشتند و گفتند تمام کردهایم. طراحی پذیرش و ورودی قلعه، چشمنواز و عالی است. بنایی از سنگ و چوب و جمع و جور بیاضافاتی. به سامان گفتم سوار اسب شدهای تا به حال. گفت نه. و به بیست و پنچ هزار تومان با مادیان آمد. مسیر هم راهپلهی هموار سنگی دارد و هم جادهی خاکی شنی که به موازات هم تا یک جایی بالا میروند و بعد دوتا میشوند. سامان و مادیان و صاحب حیوان مدام عقب بودند. پسر نوجوانی بود هم سن و سال سامان. گفتم حیوان خسته است؟ صبح تا حالا چندبار بالا رفتهای؟ گفت نه، بچهاش را جدا کردهایم، حالا لجبازی میکند.
دانستم مادیان است و همین دیروز زاییده و از بچهی یک روزهاش جدایش کردهاند، راه نمیرود. حیوان چهارپنجبار بیشتر همان اوایل ایستاد و بالا نمیآمد. بالاخره نرم نرمک آمدند تا جایی که دو مسیر پلهرو و خاکی، دوباره به هم میرسند. پسر گفت تا اینجا بیشتر نمیآییم و شوخی گفتم قبول نیست. گفتی تا قلعه. و صدالبته بقیه مسیر باریک بود که بردنِ آدم و حیوان در آن باریکه راه سخت بود. بیست و پنج هزار تومان کرایهاش را دادم و گفتم جانِ مادرت، ببرش پیش بچهاش. به تقریب دو پنچم از راه مانده بود که رفتیم تا بلندای قلعهی حسن صباح.
عجب کوه سنگی و استواری است. ستیغی صیقلی سر به فلک کشیده است از سه طرف، بی هیچ دامنهای. تنها از بخشی از پس و پشت، راه باریکی دارد که آن هم به گفتهی راهنمای عزیزمان در گذشته با پل چوبی متحرک و دروازهای، محافظت میشده است و به جای آن اکنون با داربست و چوب، باریکه راهی ساختهاند. راهی برای قلعه.
عنوان: نمای عمومی قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع
آقای کاظمی، میانه مردی به سر پیری رسیده، با فهم و کمالی در خور ،برایمان از قلعه گفت و آنکه مرحله مرحله قلعه شکل گرفته است. از دیلمیان بوده است و حسن صباح آن را خریده است. استحکامات آن را فزون کرده. مسجد و راه و کوچه و انبار مواد غذایی، انبار آذوقه و خوراکِ دام، آب انباری چند و الخ. حفره بزرگ دستکنی در کوه در میانهی بالا، دو سوی کوه را به هم وصل میکند و اسبیخانه نامیده میشود. و در حفاریهایی که کردهاند در چند نقطه و در آن بلندی، آخور اسب و چهارپایان نمایان شده است.
نمایی از قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع
نمایی از کوچه ها و مسجد قلعه حسن صباح/ عکس:محمود ساطع
بسیاری نقاط را با داربست و توری غیرقابل دسترس کردهاند. تا آسیب نبیند و مطالعات باستانشناسی به درستی انجام گیرد. آقای کاظمی، جابهجا به یافتههای خانم حمیده چوبک، اشاره میکرد. که من مدام یاد صادق چوبک میافتادم. سرک بکشم. قلعه الموت یا درستتر بگویم قلعه حسن صباح ـ چون الموت قلاع بسیاری دارد ـ توسط هلاکو تخریب میشود و لابد چه هنگامهای بوده است. بعدها در دوره صفویه، گویا شاه تهماسب بر خرابههای آن، ساخت و سازهایی صورت میگیرد.. آجرکاریها و سازههای دوره سلجوقی و صفوی جابهجا درهم آمیخته و بازپیرایی آن را دشوار میکند. آقای کاظمی تا بلندا ما را همراهی کرد و به آن روزگارمان برد و من مدام یاد آقای عباس اعتماد خودمان میافتادم که با چه دل کوشی، دل به دلِ سیلک داده است در کاشان و از الموت تا آنجا، از هرجای تا هرجای سرزمین، امید فزونی یابند اینگونه راهنمایان و روشنانِ راه.
آقای کاطمی، راهنمای بزرگوار قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع
سرازیر شدیم از بلندای تاریخ اسماعیلیه و یاد دورهی دبیرستان افتادم که با چه ذوق و شوقی کتاب سهیار دبستانی را از هالدین مکفال بلعیدم. رمانی تاریخی، شکل گرفته بر مبنای روایت یا افسانهای که حکیم عمرخیام نیشابوری، حسن صباح و خواجه نظامالملک را سه دوست و یار دیرین میدانست. و راستی چه افسانه و افسونی با خود داشت و در ما داشت. کتابی که بعدتر باعث شد چند کتاب دیگر از اسماعیله را بخوانم.
حالا خوب که به ساخت و پرداختِ این قلاع، فکر میکردیم میدیدیم که چه اعجابی نهفته است در تن و روان آدمی. به قول عطی ایمان! و عجب روزگارانی بوده است و نیز هست. فرمانپذیری و فرمانبری از پیشوا، مرگ آفرینی و خطر پذیری، و کشته شدن در راه آرمان، همهی اینها را که با هم جمع میکنی میبینی چقدر مرگامرگِ مذهبی، فرقه گرایی و قدرت طلبی، طالبان و طالبانگری، داعش و داعشیگری، سنیگری و شیعیگری و همهی اینها با هم، چه جانی از آدمها برده است در این بوم و بر. به اینها که میاندیشم سترگی اندیشهی خیام و حافظ را بیشتر یاد میکنم و دوست میدارم. «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را »
من و عطی / عکس: سامان ساطع
میان این همه بازدید کننده، یک زوج جوان خارجی را دیدیم. و تک و توک خانوادهای. گروهی هفت ده نفره بودند که آوازخوانان از قلعه به زیر میآمدند. کوچک و بزرگ. و صداشان میپیچید در کوه و دَمن. یکیشان گفت دایی جون، یه چیزی بخوون که همه با هم بخوونیم و داییجان، بلند بلند عمو زنجیرباف را خواند.
عمو زنجیرباف/ و همه سرخوش و کشیده گفتند: بـــــــله./ زنجیر منو بافتی/ بـــــله/ پشت کوه انداختی.
ما از پشت کوه به زیر آمدیم.
گازرخان و قلعه سبز بود از بلندای درختهایش. شنیدم که قبلن کم آبی بوده و خوشحال شدم که در این دوره، دورهی جمهوری اسلامی، از آن سوترها لوله قطوری خواباندهاند و از آب سرشارش، پای قلعه و گازرخان و پست و بلندش، با دار و درخت به سبزی نشسته. سبز از بلندای درختان گیلاساش. سامان گفت اینجا پایتخت گیلاس ایران است. گفتم به گمانم. و دلم غنج رفت از آب و روشنی.
گازرخان، نامی است برای خودش. ما هم در کاشان خشکه رودی مانده بر زمین داریم به نام گازرگاه. گازُر به معنای رخت شوی است و گازرگاه به معنای جای رختشویی. رختشویخانه. از گازرگاهِ کاشان تا گازرخان را باید آمد و دید. که روزگار بلند بماند که ما دیدیم.
نمای عمومی گازرخان از بلندای اسبی خانه / عکس: محمود ساطع
گازرخان، خان و مانش جایجای نشانههای روشنی از بافت قدیم خود را دارد. خانههایی به کاه و گل پیراسته شده و نقششان مرمت شده است. میدان گازرخان، انبوه از ماشین بود. بیشتر نیسانبار و جابهجا جعبههای پر و خالی گیلاس بود، آماده شده برای بارگیری. و مردهایی که گوشه و کنار دسته دسته بر سکوها نشسته بودند یا ایستاده به گپ و گفت. پیاده شدم و چد عکسی گرفتم به یادگار و چشمم افتاد به خانهای در پایین دست ورودی میدان، آراسته و پیراسته به گل و گلدان. اقامتگاه بومگردی آنجا بود و عطی گفت که از خانهی احسان برایشان مهمان خارجی فرستادهایم. شکیل بود بیرونیاش. فرصتی برای تماشا نبود و روز از نیمه گذشته، حوالی پنج عصر از گازرخان بیرون آمدیم. به خوشی از بودن و آمدن و تماشا. تابلو روستاهای هرانک، اتان، کلایه و هنیز را دیدم و چه خوب است این تابلوها و نشانهها که آبادی هست وآب و آدمی.
+ نوشته شده در پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 0:16  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش چهارم: قزوین به تالاب اوان / سه شنبه بیست و پنجم تیرماه
مینودر، میدان بزرگ و فراخی است که میانهاش بلندای قامت سردری به تداعی دروازهای افراشته شده و کاروانی از شتران به سمتش روانهاند.
مینودر، دروازه ای به بهشت / عکس: محمود ساطع
[ در ویکی پدیا خواندم که: المان مینودر،نمادی در ورودی شرقی دروازه قزوین است. با چهل و سه متر و نیم ارتفاع از سطح زمین، دومین نماد بزرگ شهری در ایران به شمار می آید. برای ساخت این نماد، بیست و سه میلیارد ریال توسط شهرداری قزوین هزینه شده است. در قسمت بالایی آن، آیهای از قران نقل شده که مردم را به شهر امن دعوت میکند. مینودر، شکلی از دروازه با آغوش باز برای ورود به شهر است و علت بهرهگیری از شکل دروازه این است که قزوین به شهر دروازهها معروف بوده است و نیز اشارتی دارد به حدیثی نبوی که قزوین را دری از ابوابالجنه دانستهاند.] حالا بماند که رسول الله کی و کجا قزوین را شناخته است. و نیز نماند که مردم قزوین عجب طنز پردازند. پاسخ بیست و سه میلیارد را و مینودری را در یک کلمه «غریبکُش» نامیدهاند. اما والحق و الانصاف، میدان زیبایی است.
در ضلع شمالیی ـ شرقی مینودر یا غریبکُش، جادهای است که با یک پیچ تند، واردش میشوی. روی تابلوی راهنما نوشته شده: الموت، اُوان.
و بعد پایینتر کیلومتر را نشان دادهاند. معلم کلایه (80 ک)، اوان (82 ک)، قلعه حسن صباح 106 ک. از یکی پرسیدم اُوان درست است یا اِوان؟ چون بعضی با کسره و بعضی با ضمه میخوانندش. گفت در نوشتن، اُوان مینویسند اما اِوان میخوانند !
به تقریب کمتر از ده کیلومتر که وارد جاده میشویم، شیب جاده فزونی میگیرد و چهرهی زمین، رفتهرفته بکرتر و طبیعیتر میشود. جاده پیچاپیچ میشود و رنگ دامنهها از دشتهای پایین دست متفاوت میشود و سبزی و زردی هاشان به تن هم میتنند و سبزیشان فزونی میگیرد. جایی به نام کرانه، به مغازهها چشم دواندم و یک کارگاه نجاری یافتم. با سامان پیاده شدیم و گفتم چوب میخواهم و گفت یک گونی میشود بیست هزار تومان و با اندک چک و چانهای، گونی از تکه چوب پر شد و با ریسمانی بستیم و چند تکه الوار هم سرباری داد رویاش که توی ماشین گذاشتیم. قبلترش در راه، دوست عزیزمان، مهدی بیات پیامکی زده بود که اگر کاری داشتی، چند نفری را معرفی کنم و از او قدردانی کردم و هم او بود که گفت هیزم همراهت ببر. کنار اوان چوب کم است . و چه قدر خوب بود راهنماییاش. برای کمپ که میروی، چوب و هیزم ضروری است.
پیشترها گمان داشتم از قزوین تا اوان و الموت سه چند پارچه آبادی بیشتر نیست. ولی فراوانی روستا و دیه، خیره خیرهام میکرد به دامنه و دشت و کوه که هرجا رودی، رودکی در تن دشت و دامنه و کوه دویده، آبادی پس آبادی پی افکنده شده به سدهها و قرنهای پیش. چه بسیاریشان، نام تاریخ را پیش یا پسینِ خود دارند.
از آوردن نام دهها روستا که از دو و سه کیلومتر تا ده کیلومتر از جادهی اصلی منشعب میشود، در میگذرم تا برسیم به رجایی دشت.
نمایی از جاده الموت، منطقه رجایی دشت / عکس: محمود ساطع
پیش از آن، چهار روستای قسطین رود،کمال آباد، کارند چال و مارکین با یک فرعی از جاده، جدا می شوند. رجایی دشت که نمیدانم نام پیشین آن چیست و اگر از انتخاب این نام، که بیشتر مینماید عارضهی انقلاب باشد، درگذریم، دشتی است تماشایی که با رودی که از آن میگذرد و بلندای دار و درخت و سبزیاش، برای مای کویری آب و سبزه ندیده، گویا دروازهای از دروازههای بهشت است که قرار است با پا نهادن و عبور از آن، به سرزمینی سحرانگیز وارد شویم. شاید پل ورودی روی رودخانه که جاده و ما را از آن عبور میدهد، این تداعی را بیشتر میکند. دور از قیاس، یاد اعراب صدر اسلام میافتم که بادیه و صحرای عربستان را پسِ سر گذاشته از دروازههای تیسفون وارد شدند و دشت و کوه این سرزمین را به تصرف درآوردند در آن عصر و هزاره، چه بهشتی را نخستبار دیدند و زیر سم ستوران و شترهاشان، هموار میکردند.
بعد از رجاییدشت، تابلو دوراهی معلم کلایه و الموت با رازمیان و قلعه لمبسر، دوباره مرا یاد تصور غلطم انداخت. چرا گمان میکردم این سرزمین، کم دیه است. به عطی گفتم میشود ماهها که نه، سالها از دهی به دهی سفر کرد و دیدشان و در آنها چندروزی اتراق کرد. گفت: من طالب یک جانشینیام. سالی یکی دوبار بس است. بعد از رجایی دشت، که در پهنای باز دشت از بلندیهای اطراف محصور شده است، دوباره جاده، شیب و پیچ و تندی و تیزیاش بیشتر میشود.
دشتهایی که دیمکاری شدهاند و نمیدانم جو یا گندم بودهاند. بعد لابلای خلوت دامنهها و شیبهاشان، حضور تک درختها با تنهایی و ایستاییشان، دست آدم را به سوی دوربین میکشاند.
از مجموعه درختان خاک / عکس: محمود ساطع
یاد دوست شفیق روزنامهنگار و عکاسم میافتم. میثم اسماعیلی عزیز و مجموعه تک درختهایش. و بیشتر یاد زندهیاد عباس کیارستمی. شاید او نخستین عکاس ایرانی است که از تک درختها عکس گرفت و فیلم ساخت و چشم، ذهن و زبان ما را از دریچهی شهر به اندیشهورزی در طبیعت کشاند. و چه تشابهی است میان عکسهای عباس کیارستمی و شعر و نقاشیهای سهراب سپهری.
علیآباد و زرآباد دو روستایی است که نامشان را میبینم. از آنها گذشته به دو راهی جداکنندهِ اوان از قلعه الموت میرسیم.
جاده اصلی مستقیم به سمت معلم کلایه (9 ک) / قلعه الموت (39 ک) میرود و سمت چپ، دریاچه اوان( 8 ک).
دوباره پیچاپیچ و شیب جاده به سمت بالا بیشتر میشود. تقریبن از رجاییشهر به این طرف، بیشتر جاده را باید با دنده دو و گاهی یک پیمود. پیش از آنکه به اوان برسی باز روستاهای متعددی در مسیرند که معروفترینشان روستای کوشک است.
پیچ آخر را که میپیچی و سرازیر میشوی پایین، ناگاه چپ جاده، چشمات به تالاب اوان میافتد، نمیدانم چرا گفتم: « وای». نه وای که «وا ا ا ا ا ا ی».
تالاب اوان / عکس: محمود ساطع
شگفتناک و حیرتزدهات میکند اوان از زیبایی سحرانگیزش. آبی تیره پهناور میان نیزارها و درختها و بیبشههایی که پیرامون آن را گرفتهاند و سبزی و بلنداشان کشیده میشود تا درههای اطراف و از دامنهها بالا میرود تا نزدیکی خط آسمان که دوباره به آبی و روشنی بگراید.
چندین تابلو راهنما و هشدار زدهاند. تابلو طرح حفظ و احیا تالاب اوان، تابلو اوان، منطقهی نمونه گردشگری با زیرنویس میراث و شرکت تعاونی توسعه روستایی. نیز هشدار برای آنکه شنا ممنوع است و هیچ مسئولیتی متوجه هیچکس نیست مگر فرد غرق شده! و نیز تابلو ماهیگیری ممنوع.
خوشبختانه تالاب از سه سو محصور شده با نیزار و طبیعی است که بکر و دست نخورده باقی میماند. تنها از همان سویی که جاده میپیچد، نیمیاش عریان است و باعث میشود همه به همین جا راه برده و اتراق کنند. سه شنبه غروب بود که چادرمان را کنار اوان زدیم و چیزکی خورده، به تماشایش نشستیم. غیر از ما به تقریب پنج شش چادر دیگر هم بودند و خلوتی داشت خواستنی. سامان میخواست قلاب ماهیگیری نخ گوریدهاش را بیاورد که غر میزد رنگ بده، تابلو را رنگ کنم. و پدر تو نامردی که قلابم را درست نکردی و الخ که گفتم میرویم ساحل، قلابات را به ماهیگیرها میدهیم درست کنند و اینجا نمیشود و فلان و بهمان و بیا برویم قایقسواری. قایق پدالی گرفتیم و بازیبازی کنان، چپ و راست میشدیم و ماندیم تا روشنا و سوسوی چراغهای دور و نزدیک و تماشای بازتاب نورشان روی تالاب.
تالاب اوان / عکس: محمود ساطع
ماندن روی تالاب همان و شام نداشتن همان. ماشین را برداشتم و راندم بالادست اوان. نزدیکش که روستای وربن است، سه چهار مغازه دارد در حد مایحتاج اولیه و از آن هم کمتر. بیشتر دلخوشکنک فروشی برای بچههاست که پفک دارند و بیسکویت و نوشابه و ساندیس و کیم و بستنی و شکلات. نیز شویندهها از صابون و شامپو و مایع دستشویی و لباس شویی و... از مسجد که تعدادی بیرون آمدند، جویا شدم که نان کجا میتوانم پیدا کنم که اشارهها به نبودن نان و نانوایی داشت و میبایست بروم معلم کلایه. پرسیدم چند کیلومتر است؟ گفتند بیست و پنچ کیلومتر. گفتند اینجا چندان خرید و فروشی نمیشود و چیزی پیدا نمیشود و باید قزوین خرید میکردی یا بروی معلم کلایه. به زبان ساده گفتم که دوست دارم در جوامع محلی خرید کنم. بهانهای میشود برای گپ و گفت و آشنایی و الخ. خب نتیجهاش هم روشن بود. بینان و یخ، اما با تخم مرغ و بیسکویت و دلستر و ماست و خیارشور و نوشابه برگشتم. سامان را قولش داده بودم که کنار دریاچه آتش روشن میکنیم و جوجه و بال کباب درست میکنیم. بیهیچ بال و جوجه برگشتم. واقعیت این است که اصلن گوشت نمیخورد مگر گاهی کباب کوبیده و هیچ مرغ و ماهی نمیخورد مگر به بهانهی آتش و کبابیاش را. دوباره رفت روی دنده قهر و از سوی دیگر مادر هم تلفن کرد که پدرت وضع ریهاش بدتر شده و با داداش محمد رفتهاند دکتر و تماس گرفتم که برادر گفت دکتر گفته دریچه قلبش گشادتر شده و سرفههایش علائم عفونت ریوی هم دارد و الخ و نگران نباش.. که نمیتوانستم چندان نگران نباشم. غرغر و قهر پسر و بیماری عود شوندهی پدر، حالم را به هم ریخت و بیآب و یخ، بینان، احساس پدر بیمسوولیتی را داشتم که آن سرش ناپیدا! آن هم منی که نان و ماست همراه همیشه سفر و حضرم است. از شما چه پنهان، بستهی ده پانزدهتایی نانی را که در قزوین خریده بودم، به گمانم توی همان نانوایی جا گذاشته بودم.
شب بود و عطی برای سامان پلو دَمی گذاشت و من زودتر بییخ شروع کردم و بعدترش رفتم توی ماشین یادداشت شبانهی سفرم را بنویسم که سامان هم آمده، شامش را خورده بود و با عطی به خواب رفتند. موسیقی علیزاده بیداد میکرد کنار آب و آتش. آمدم کنار چادر و آتش را که به خاموشی گراییده بود، دوباره روشن کردم و شرح یاداشتهایم را نوشتم تا بیخودی غلبه کرد. ماهتاب، آسمان، زمین چون کشتی بی لنگر گز میشدند و مژ میشدند.
همانجا / همان شب
شبی است کنار دریاچهای که به نام میشناختم و حالا که سبکم، حالا که سنگینم، نامش را از یاد بردهام. موسیقی نرم و روشن درونم میریزد. زنی غمگین میخواند.
پرندهها به تماشای بادها رفتند. /پرندهها رفتند.
آی آی آی /پرندهها رفتند.
شکوفهها به تماشای آبهای سفید...
آی های ../ پرندهها به تماشای آب ها رفتند..
به یاد تو ای مهربانتر از خورشید ...
ٱی شکوفههای سفید ... شکوفههای سفید ...
هی درونم روشن میشود و به تاریکی میزند. پسرم شب را غمگین گذراند. من غمگینتر از او که هم غم او را داشتم و هم غم پدر... پدرجان جان پدر ... چقدر درونم غمگین است از دَردِِ تو... از دردِ درد کشیدن تو ..
و این زنی که غمگینانه میخواند. زنان جهان با تصویرهای همیشهاشان درونم میریزند.. شکوفهها به تماشای آبهای سفید..
و این همه روایتگری سفر نمیشود در شبی که تلخ خوردهای و تلخی و شیرینی میاندیشی... شبی است کنار اوان. دریاچهی کوچکِ آرام ... سرد و گرم شبان و روزگاران ... سرزمینی است درون اوان. سرزمینی است درون من و ما .. تا سپیده که سر زند بیمن و ما... ای مهربانتر از خورشید...
نمیتوانم بگویم روشنم یا درد آلود و تاریکم..
اوان/ چهارشنبه بیست و ششم تیرماه
شب که تا چند پاسی بیدار بمانی، خب روشن است که بامداد رحیل را از دست بدهی. از نُه گذشته بیدار شدیم و صبحانهای و دلمان خواست که بمانیم. آفتاب تند بود اما نسیم خنک و چشمنوازیِ آب و خاک، رهامان نکرد. چند نفری به آب زده بودند. چند نفری هم که گویا محلی بودند به همین شکل. لباس میکندند و بیست دقیقهای به آب میزدند و از این سو تا نیمه یا آنسو رفته، بر میگشتند. نیمروز نشده، عطی و سامان پسرم به آب زدند. گفتند بیا، بهانه کردم که هنوز آب گرم نیست و بعد از ظهر میروم آبتنی. فایده نکرد و نیم ساعتی بعد، توی آب بودیم. به عطی گفتم روسریات را بردار دور سرت نپیچد. گفت میخوای دریاچهی لفور شود؟
همین یک ماه نشده پیش، عدهای که رفته بودند دریاچه لفور، به شادی زده و کوبیده و رقصیده بودند. و خواندنشان در شبکههای مجازی پخش شده بود. و گویا این دستافشانی و پایافشانی، هم زمانی داشته با رحلتی. تلویزیون جمهوری اسلامی خودش را کشت و واحجا و وا اسلاما،
این شد که آبتنی نیمروزی به درازا کشید و دوباره بینانی و گرسنگی، که طاقتمان طاق شد و بیگاه راه افتادیم به سمت معلم کلایه. عطی ماند دم پختکی درست کند و من و سامان رفتیم به خرید نان و گوشت که چون حوالی سه عصر بود، گفتند دیر آمدهاید و قصابیها تعطیلاند. فقط صبحها هستند. نان و سبزی و میوه و بالکباب و یخ و چند دانه سوسیس و چند برگ کالباس خریدیم و برگشتیم و تا برگردیم چهار شد و ناهارکی به گاهِ عصرانه و دوباره تنی به آب.
غروب شد و غروبی به شب پیوست و آتش و روشنی و گژی و مژی روزگار. سالی، ماهی باری، آب و آتش و خاک. یاد یاران نبوده و جایشان به شادی خالی. باشد که شادی باشد.
هزینههای این دو روزهمان ازین قرارند:
روز دوم و سوم: ناهار دو پرس خورشت سبزی و یک پرس چلوکبیده با نوشابه و ماست در چلوکبابی نوبهار بازار به هفتاد هزار تومان، خرید از گالری هنری مژگان بیست و هشت هزار تومان، شیرینی بیست و شش هزار تومان، ورودی موزه شاهنامه و اسطوره و خرید کارت پستال یازده هزارتومان، بنزین سی هزارتومان، خیار دو هزار تومان، خرید بشقاب فلزی برای پخت و پز به پانزده هزارتومان، هزینه پارکینک ده هزارتومان، خرید نانی که گم کردم! به پنج هزار تومان، خرید از سوپر مارکت اوان به بیست و نه هزار تومان، ورودی بلیط دریاچه در دو روز به ده هزارتومان، خرید از سوپر مارکت بیست و شش هزار تومان، قایق سواری روی اوان دو نوبت به چهل هزارتومان، خرید ماست و پنیر و بستنی و یخ سی هزار تومان، خرید هندوانه و خربوزه و آلو سیاه سی و سه هزارتومان، نان سه هزار و پانصد تومان، کت و بال و سوسیس سی و سه هزارتومان جمعن به مبلغ: چهارصد و یک هزار و پانصد تومان
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ساعت 1:45  توسط محمود ساطع
|
شرح سفر تابستانهای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش دوم: قزوین / دوشنبه 4 2 /4
یک از ظهر گذشته، دروازهی قزوین بودیم که به آن، دروازه تهران میگویند. دروازهای و میدانی، نفیس و دوست داشتنی. نماد و نشانهایی با منارههای ظریف آجری و کاشیکاریهایی به جای مانده از دوران قاجار. در گذشتهها، بیش از هر پدیدهای، اشکال معماری و طراحی بناها، شهرهای این سرزمین را از هم متمایز میکرده است. بر عکس حالا که یک نقشه میگذارند وسط و از هر چیز، سریکاری و سریع کاری میکنند.
قرارمان بود قزوین نرویم و بپیچیم از کمربندی به سمت الموت. به هوای تهیه نقشهی راهها برای سامان، از دروازه تهران پیچیدیم به سمت شهر و از خیابان سپه سر درآوردیم. خیابانِ سپه، برای آنانی که از دروازه تهران به شهر قزوین میآیند، خیابانی است گشوده به باغ بهشتِ قزوین. آنرا نخستین خیابان یا بلوار ایران میدانند که در زمان شاه تهماسب صفوی و در گاهِ پایتختی قزوین از سر در عالی قاپو تا برابر مسجد جامع کشیده شده و بعدها هم در خطی راست تداوم یافته است. خیابانی سنگفرش شده، با پیادهروهای وسیع و درختهای سایه گستری که آدم را به ماندن و قدم زدن در شهر فرا میخواند.
پیاده راه خیابان سپه قزوین / عکس: محمود ساطع
تماشای خیابان سپه سرخوشمان کرد. به میدان سپه که رسیدیم، کناری ایستادیم. روبهروی سر در عمارت عالیقاپو، تابلو کتابفروشی به چشممان خورد. رفتم داخل و از دیدن آن همه کتاب که به زیبایی قفسهبندی شده بود، حالم خوشتر شد. کتابچه اطلس راهها را خواستم که کتاب فروش عزیز گفت ندارم. یکی دو نمونه از نقشه کاغذی نشانم داد و اضافه کرد که چندان راهگشا نیست و بیشتر توریستی است. برخورد مهربانانهای داشت آقای چگینی با روییخوش و خوییخوش و نظریخوش، زمینگیر قزوینمان کرد. مصاحبت کوتاهش فوقالعاده بود و ماندیم در ولایت قزوین. مجله کاج، ویژه بهرام بیضایی را که تازگی چاپ کردهایم، نشانش دادم و گفتم که اگر موافق باشند در قزوین مرکز توزیعاش باشند. پذیرفتند. از مجلههای معتبر ادبی، بخارا، همشهری داستان، سان و تعدادی دیگر را هم دیدم که دارند. کتاب فروشی مینویخرد، جایی برای عرضه کتابهای دست دوم هم داشت و در تالار کناری، فضایی طراحی شده برای کافه. دستگاههای قدیمی چاپ هم آن میانه به درخششی ایستاده بود. پرسیدم از اوضاع فرهنگی قزوین و دریافتم که توی کتاب فروشیاش، نشستهای نقد کتاب برگزار میکرده که باری ایشان را هم تا آستانه پلمپ و تعطلیلی کشانده بودند و مجبورش کرده بودند که تعطیل کند. درد مشترک همهی کسانی که در حوزه اجتماعی کار میکنند و صد البته آقایان به هیچ اجماع و جماعتی، خارج از خودشان تن نمیدهند.
در قزوین ماندیم. پرسان پرسان از خیابان سپه به خیابان فردوسی آمدیم و مرکز رفاهی اقامتی فرهنگیان. اتاقهای دو سه نفرهاش، جا نداشت و مانده بود اتاق شش نفرهای به صد و هشتاد هزارتومان، که با تخفیف، چهارنفره حسابمان کردند و صدو بیست هزار تومان پرداخت کردیم به خوشحالی و آمدیم طبقه سوم. با آسانسور و کولر گازی و تخت و صندلی و میز و یخچال و تلویزیون و برای ما عالی. در حوالی دو ظهر که بیرون گرم بود و خنکای دلچسب اتاق و دوش آب و ناهاری که گرفتیم و خوردیم و خواب پس از آن، عالی بود. به این قیمت برایمان بسیار میارزید. برای ناهار رفتم بیرون غذا بگیرم، پرسیدم خورشت سبزی دارید. که گفتند نداریم. خورشت قیمه هم که نداشتند. قیمه نثار داشتند و گفتند گوشت دارد و خلال و چی و چی. از خوردنش صرف نظر کرده، هر پُرسی به تقریب چهل هزار تومان میشد که خساست کرده یا مدیریت در هزینههای سفر، به ساندویچ بسنده کردیم! قیمتهاش ازین قرار بود: ساندویچ ژامبون گوشت دو عدد 000/14 تومان، ساندویچ ژامبون مرغ یک عدد 7000 تومان، ساندویچ ماکارونی 2 عدد 7000 تومان، سالاد فصل 4000 تومان، سوپ جو سه پرس 7500 تومان، چهار عدد سس اضافه 00 2 1 تومان، دلستر یک لیتری 6000 تومان جمعا چهل و شش هزار و هفتصد تومان. بههرحال پیتزا یکتا سیرمان کرد.
عصری حوالی ساعت هفت، رفتیم میدان آزادی یا سبزه میدان. مردم جابهجا نشسته، ایستاده، بساط بازی یا فروش پهن کرده، زندگی میکردند.
زندگی در سبزه میدان قزوین / عکس: محمود ساطع
پای مجسمه دهخدا ایستادیم و عکس گرفتیم. چقدر دهخدا زنده است در تن ما و در تنِ سرزمین. نامیرا، سترگ، با آن همه طنازی در زبان و ایده. دهخدای چرند و پرند، دهخدای امثال و حکم، دهخدای شاعر، دهخدای لغتنامه. دهخدای فر و فرهنگ و آزادگی. حالمان خوش بود از یاد و حال دهخدا. عارف قزوینی، و اینروزها جواد مجابی عزیز و بهاءالدین خرمشاهی و کامران فانی و دیگران..
از آنجا رفتیم سمت سعدالسلطنه، پیشتر مسجد پیغمبریه را دیدیم. چقدر زنده و جاندار بود. مردی به میانه و پیری نشسته، تک و توک درخت و باغچهاش را آب میداد. نیمی کمتر از حیاط، فرش ماشینی زمینه لاکی پهن بود و چند نفری به خوش و بش و خواندن قران مشغول بودند. بینهایت آجرکاریاش دوست داشتنی بود. قوسهای ملایم سقف و جابهجا کاشی کاری. آبی خوردیم از آبسرد کنِ مسجد و زیبایی خیره کننده و سرزندگیاش، رهامان نمیکرد. آدم نماز هم بخواهد بخواند، در این غروبی مسجد پیغمبریه بخواند. با آجرهای قرمز و گنبد سبز فیروزهای و درخت و سبزه و آبش.
نمایی از مسجد پیغمبریه / عکس: محمود ساطع
بعد گذارمان افتاد به کتابفروشی فردوسی. باز به هوای خرید نقشه برای سامان! با اقای فردوسی آشنا شدیم میان قفسههای چوبی کتابفروشیاش. با چند پرندهای که درون و بیرون قفس بود. کاسکویی خاکستری بیرون قفس به وقار و تانیِِ کاسکوی یک کتابفروش، اندک کش و قوسی به خودش میداد تا بدانیم مجسمه نیست و جان دارد. آقای فردوسی میانه سن، مویی به سپیدی نشسته، کتاب عکسی نشانمان داد و از مدرسهاشان گفت و هم شاگردی بودنش با خرمشاهی. از ارزشمندی مدرسه و آموزش و دانشگاه گفت و هِرت بازاری که دانشگاه آزاد وجود آورد و از میان بردن ارزش دانش و دانشجو. گفت که تهران است بیشتر و گویا گاه به گاه میآید.
از لای کتابهایش، اسناد انقلاب مشروطه را گرفتم با نقشهای به قیمت 25 هزار تومان و عطی نگاهش گره خورد با کتاب صور اسرافیل. به قطع رحلی چاپ سال 61 از انتشارات رودکی. چهل هزار تومان خرید و ذوق مرگ شدیم از خریدش. بیشتر عطی که از خرید خوبش، پَر پَر میزد. از آقای فردوسی خداحافظی کردیم و او هم گفت بروید سعدالسلطنه را ببینید. کنار کتابفروشی فردوسی، ساختمان قدیمی بود که نوشته بود رویاش ساختمان طوطی. ابنیه این خیابان، عمدتا آجری و قدیمی است. هرچه ما در معماری کاشان خشت داریم این جا در قزوین آجر دارند. فاصلهی میان آفتاب و گرما تا سرما و باران.
سعدالسلطنه بیداد بود از قشنگی و آرامش و نور و خوبی خوبرویاناش که شاهدوار به جمعی چند یا دو نفره، ایستاده یا نشسته بودند جای جای آن در کافههای دنج و هموارش یا فروشگاههای صنایع دستیاش. آجرکاری، کاشیکاری، درهای چوبی با قابها و جامهای بزرگ شیشهای. آویزهای نوری و چراغ از جنس چوب و مس که فانوسهای بزرگ پیشینیان را به یاد میآورد. طراحی و بازآفرینی حوض کاشیکاری و باغچهها که با سنگ و چوب طراحی شده، بعضا یک متری از زمین بالاتر، که نشسته بودند بر آن. پرسیدم از اداره آنجا که از میراث است. گفتند فروشگاههاشان را از سازمان عمران اجاره کردهاند. لابد دست شهرداری قزوین و سازمانهای تابعهاش درد نکند که انتظار آدم را از تمییزی و ادارهی توالتهای شهری به سطح شهریاری و شهرداری بالا میبرند.
نمایی از کاروانسرای سعد السلطنه / عکس: محمود ساطع
آن سمت خیابان؛ بستنی، فالوده، پیراشکی و آب طالبی خوردیم و خوش خوشان برگشتیم سبزه میدان. از یک چرخی آلو سیاه و هلو خریدیم به کیلویی پنج هزار تومان. حداقل سه چهار هزارتومانی ارزانتر از کاشان. ماستی و شیری و پنیری برای شام و صبحانه و برگشتیم اقامتگاهمان.
جالبتر برای من، خطوط دوچرخهسواری بود که کنار خیابانها، ایجاد کرده بودند. خاک بر سر مدیران شهری کاشان کند که هیچ بویی از دوچرخه و دوچرخه سواری نبردهاند یا بویی برده و جربزهی اتجامش را نداشتهاند.نداندااانا کاری که اینجا کردهاند میشود در خیابانهای کاشان هم کرد. خیابانهای مرکزی و بافت تاریخیشان را یک طرفه کردهاند و کنارش خط دوچرخه طراحی کردهاند. پیادهروها هم عالی است. با وجود عرض کمِ بعضیشان، همه، همکف و براند. بیهیچ پستی و بلندی که پیاده میتواند به راحتی بیواهمه از افتادن، به قاعده و هموار راه برود.
پیاده راه و خطوط دوچرخه در قزوین / عکس: محمود ساطع
دهِ شب شده بسیاری فروشگاهها بسته میشدند. از یکی پرسیدم اجبار است که ده شب تعطیل کنید. گفت که نه. از صبح میآیند و یک سره تا شب هستند و خستگی دیگر مجالشان نمیدهد. بر عکس کاشان ما، که گرمای توفنده هوایش همه را به تعطیلی ظهرگاه میکشاند و شهر شبهایش به روشنی و بیداری میگذرد. شامکی خوردیم و خوش از روزی که خوش گذشت.
سامان ساطع در فروشگاهی از صنایع دستی در سعد السلطنه
خریدهای امروزم را برای ثبت قیمتهای این روزگار مینویسم. ازین قرار: یخ و دو بسته بهمن کوچک چهارده هزار تومان، بیست لیتر بنزین بیست هزار تومان، عوارض راه اتوبان کاشان قم دوهزار و پانصد تومان، عوارض اتوبان ساوه دو هزار تومان، اقامت یکصد و بیست هزار تومان، سه عدد تی شرت هر یک چهل و پنج هزار جمعا صد و سی و پنج هزار تومان، کتاب اسناد انقلاب مشروطه، نقشه و کتاب صوراسرافیل جمعا شصت و پنج هزار تومان، بستنی و فالوده و آبمیوه بیست و چهار هزار و پانصد تومان، سه کیلو آلو و هلو پانزده هزار تومان، ماست کوچک چهارهزار تومان، کتاب جیبی اطلس راهها ده هزار تومان، نان و شیر هفت هزار و چهارصد تومان، جمع خریدها: چهارصد و نوزده هزار و چهارصد تومان. روز پُرخرجی بوده است روز اولِ راه!
قزوین/ سهشنبه بیست و پنجم تیرماه
از دیروز بنویسم که صبحش را به خواب گذراندم تا حوالی هفت و نیم. دستی به چند صفحه یادداشت روز قبل کشیدم و تا نان و پنیر و چایی بخوریم، مردد بودیم به تماشای قزوین یا بمانیم تا سامان از خواب بیدار شود و با هم برویم. به عطی گفتم برویم موزه چهل ستون در سبزه میدان که پیشنهاد خودش بود. گفت بمانیم تا سامان را هم ببریم که سامان خواب ماند تا ده. باید اتاقمان را ساعت یازده تحویل میدادیم که ماندیم تا آن هنگام و یک باره وسایلمان را جمع کردیم و خداحافظی با آقایان و آمدیم به خیابان.
بسیاری از کوی و خیابان و میدان قزوین ـ لااقل آنها که ما دیدیم ـ با المانهای هنری و مجسمه و صناعات دستی تزیین شده است. این را پس از عبور از چند خیابان و میدان میبینید. مجسمهی بزرگی از میرعماد، خطاط بزرگ ایرانی در میدانی به نام او به سترگی و فخامت، قرار گرفته است. کنارش دروازهای تاریخی به مثابه دروازه قزوین.
دروازه درب کوشک قزوین/ عکس: م. ساطع
ماشین را پارک کردیم و به هوای عکس پایین آمدیم. و چه بهانهای بهتر از عکاسی.. چند عکسی گرفتیم. مثل بسیاری جایها ترکیب آجر و کاشی، جلوه خیره کنندهای از نقش و خط را به تماشا میگذارد. در جای جای، نیمکتها و نشیمنهای خوب کنار فضای سبزش جانمایی شده و چند تنی از پیران نشسته بودند. یکیشان هم سر زانو، داشت علفهای هرز لای گُلها را بیرون میکشید. خوشم آمد. بیشتر شهروندی عادی به نظر میرسید تا باغچهبان کوی و شهر. هم به گپ و گفت با دوستانش مشغول بود و هم بیرون کشیدن علف از لای گُلها. به سمتش کشیده شدم. پرسیدم اینجا را چه میگویید؟ گفت دروازه درب کوشک، یکی از چهار دروازه قزوین است ـ در منابع آمده که قزوین نه دروازه داشته است. ـ حالا فقط این یکی مانده است و یکی دیگر هم دروازه قزوین. عطی نگاهش به کتیبهی کاشی بود و میخواند. [ در عهد اعلیضرت کیوان رفعت، شهریار با عدل و داد، شاهنشاه اسلام پناه، حافظ ملت سید انام، السلطان بن السلطان، خاقان ابن خاقان، السلطان ناصرالدین شاه قاجار، خلد الله ملکه و ...] و الخ، که توسط شاهزاده عضدالدوله ساخته میشود. آن بالای سر درب در قوس هلالی، و پایین کتیبهی آمده، تصویر دو شیر تاجدار را می بینیم با تصویر خورشید خانمی با چشم و ابروی کشیده و طرهی مو در پسِ پشت شیرها. این دو شیر در میانه، تصویر بیضی مانندی را از نبرد شیر و اژدها در دستانِشان دارند. باری دروازهی با ابهتی بوده است در زمانهی خودش. و خوشا به حال قزوین و سرزمین که حفظ شده و با محوطه سازی پیرامونی، جایگاه در خوری یافته است.
تصویر شیر و خورشید سر در کتیبه دروازه کوشک قزوین / عکس: محمود ساطع
تابلوهای راهنمای شهری روی دیوارها، بسیاری جاها کاشیهای بزرگی به تقریب سی در سی سانت با لعاب سبز آبی و فیروزهای، انگار پتینه شده به چشم میخورد. زیر دروازه نیز، یکیاش هست به همان نام کهنی که بوده: کوچه درب کوشک.
از آنجا آمدیم تا سبزه میدان. از پلیسی که بود، نشانی پارکینک را پرسیدیم که چندجایی را گفت و رفتیم جلوتر از سبزهمیدان. کوچهای و پارکینکی که نگهبانش راهمان نداد. گفت پارکینک اختصاصی است و مال نمیدانم سازمان عمران یا کجا. گفتیم یک ساعتی ماشینمان را بگذاریم. باربند داریم و چه و چهها. گفت بگو همهاش بار سکه باشد، بارِ الماس.. اینجا دولتی است و الخ. گفت راهتان میدهم البته اگر انعام ما را فراموش نکنی. معلوم نبود شوخی میگوید یا جدی. گفتم به چشم. ماشین را توی پارکینک گذاشتیم و سهتایی رفتیم به تماشا.
توی پیادهرو، نگاهمان خورد به ورودی زیارتی. از یکی پرسیدیم اینجا چیست و کیست؟
گفت اینجا مزار چهار پیامبر خداست و همین طور نوه یکی از امامها. اسمشان را پرسیدم و گغت حضرت سلام و سلوم و سهولی و القیا و همین طور که راه میافتاد گفت البته یهودیها میگویند اینها پیامبران ما هستند. خب باشد چه اشکال دارد؟ اینا پیامبر خدا هستند گفتم نه والله. اشکال ندارد. اصلن برای آنها.
توی صحن چهار انبیاء، روبهروی در ورودی، آن ته، چادر بزرگی برافراشته بودند و روی بنری نوشته بودند خیمهی معرفت. در روشن و تاریک توی چادر، یک روحانی نشسته بود و رویاش به ورودی و مای بازدید کننده بود و کسی یا کسانی هم نشسته بود یا بودند توی چادر که پیدا نبود یا نبودند و آقای روحانی داشت برایشان حرف میزد.
رفتیم درون زیارت و مثل همهی زیارتها مردانه زنانهاش کردهاند. توی زیارت، همه در و دیوار، آینهکاری و ضریح مثل همهجا طلایی رنگ و لابد پولهایی هم درونش که بود. و نیز امامزادهای به نام صالح بن الحسن مجتبی هم میگویند هست. بالاخره نمیشود کنار این همه پیامبر، امامزادهای نباشد برای ملت شیعه مذهب. چند نفری نشسته بودند یا ایستاده به دعا و ثنا و یکی هم نیمکش خوابیده بود سهکنجی رو به زیارت.. برای خواب رفتننش دلم رفت. در عین مودبانه خوابیدن، خواب بود. عکسی گرفتم و بیرون آمدم و از این سلام وسلوم و سهولی و القیا خوشم آمد. چه ترادف و هم سانی زبانی شکیلی آفریدهاند این آفرینندگان و خالقان زبان و زبان ورزی.
از آنجا، صد قدمی کم و بیش تا سبزه میدان است و موزهی چهل ستون. موزه چهل ستون کاخی صفوی است گویا از ساختههای شاه تهماسب در زمان پایتختی فزوین که در دورههای بعدی، افزونیهایی بر آن افزودهاند. از جمله اضافه کردن طبقهی بالایی که گویا در در دورههای بعدی صورت گرفته است. عمارت چهل ستون میانِ باغ بزرگی بنا شده است. آراسته به گل و سبزه و درختها و درختچههای گوناگون. نزدیک ورودی و غرفهگاهِ فروش، درختی دیدم تا به حال ندیده بودم. میوههای بسیار کوچکی داشت. پرسیدم چیست؟ گفتند خرمالوی وحشی. خوشم آمد. یادم باشد یکی بگیرم و ببرم نیاسر، شاید گرفت و بارآورد. جالب برایم درختچههای بنجامین بود که ما در کاشان، به هزار جان کندن توی گلدان و خانه هم نمیتوانسیم حفظش کنیم. اینجا در محوطهی باغ به وفور بود. درختچههای ابریشم با گلهای گلبهی رنگش، بلندم و نرم، پر گشوده بودند به باغ و راغ. از دیگر میوهدارها هم گردو بود و توت بزرگی که هنوز ته ماندهی توتهایش بر زمین بود و کاممان را شیرین کرد.
عمارت به قاعده زیبا و موزون، با پنجرهها و ارسیهای رنگیاش، دل میبرد. راهنمای عزیزی توضیح میداد برای خانوادهای، که ما هم به آنها پیوستیم. کاخ چهل ستون از آثار دوره صفویه است. از زمان شاه تهماسب، که به آن عمارت کلاه فرنگی هم میگویند. در دوره قاجار، سعدالسلطنه، حاکم قزوین، به مرمت آن میکوشد. و نقاشیهای آن نشانگر نگارگری مکتب قزوین و دارای شهرت جهانی است.
طبقه دوم موزه و عمارت چهلستون / عکس: محمود ساطع
قزوین را پایتخت هنر خشنویسی میدانند. نمیدانستم که امروز دانستم میرعماد را هم دارند. نمونههای خطی موزه، عمومن از قرون متاخر است و قدیمیترینش خط نوشتی به گمانم از قرن نهم. بیشتر شعر و بسمالله و تک و توک کتابچههای شعر با چه ظرافتی. از جمله کتابچهای از سنایی و نیز سازی ابداعی به سانِ دار قالی آنجاست با انواع و اقسام صدا. هم کارکرد سازهای زهی را دارد با سیمهایي که تار قالی را مینماید و هم بدنهاش، آوای سازهای کوبهای. برایمان کمی نواخت. بیداد بود. میگفت میتوانند چندنفر با آن، ارکستری به راه اندارند. ابداع خارقالعادهای است از هنرمند معاصر قزوینی... باغش آباد و دست و دل و ذهنش به توانایی و روشنا.
به خود عمارت در هر دوره، دستی رساندهاتد. لایههای آن را در مرمت حفظ کردهاند. آنجاها که احتمال آسیب زیاد بوده از جمله در راهپلههایی که به طبقه فوقانی عمارت میرود، دیوارها را با شیشه به ظرافت پوشاندهاند. از دست رساندنهای اشتباه هم، آخریاش در اوایل انقلاب بوده که عدهای آمدهاند پیکره و چهره زنان را مخدوش کردهاند.
تصویر مخدوش شده زنی بر دیوار موزه چهلستون قزوین / عکس: محمود ساطع
به راستی گویای تاریخ مرد سالار این سرزمین که حضور زنان در آن بایسته بود پوشیده میماند. عطی شعر ایرج میرزا را خواند و به یادم آورد:
«برسر در کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند /ارباب عمایم این خبر را از مُخبر صادقی شنیدند / گفتند که واشریعتا خلق روی زنِ بی نقاب دیدند /آسیمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دویدند / ایمان و امان به سرعت برق میرفت که مومنین رسیدند / این آب آورد آن یکی خاک یک پیچه زگِل بر او بریدند / ناموس به باد رفتهای را با یک دو سه مشت گِل خریدند .»
و تا آخر که شعری خواندی است.
بدرودی گفتیم و قدمزنان رفتیم سمت سعدالسلطنه که دوشینه به گیجی دیده بودیمش. از دفتر گردشگری، بروشور خواستیم که مثل همهجا نداشتند. خانم جوانی گفت قرار است راهنمای گردشگری بیاید بنا را توضیح دهد. اگر دوست دارید کمی بمانید. استقبال کردیم و دخترخانم جوانی که اتیکت راهنمای گردشگری بر سینه داشت آمد و سعدالسلطنه را به اتفاق، قدمزنان گشتیم.
نمایی از بازار سعدالسلطنه/ عکس: محمود ساطع
از سعدالسلطنه حاکم قزوین گفت و اینکه گویا با مالیاتهایی که میگیرد این مجموعه را خلق میکند که شامل فروشگاهها، تجارتخانهها و قیصریه بوده و دارای حیاط اصلی و حیاط خلوت و حمام و آبانبار و اصطبل و چه و چه بوده است. گفتم خوش به حال قزوین بوده که سعدالسلطنه را داشته و گفت نه بابا، مردم شکایت میکنند و سعدالسلطنه با قهر میرود. [هنگام ویرایش متن در منابع خواندم که باقرخان سعدالسلطنه اصالتا اصفهانی بوده و در اواخر دورهی سلطنت ناصرالدینشاه حاکم شهر قزوین میشود. از سال 1310 تا 1314 حکومتش برقرار است. کاروانسرا از آثار اوست که بزرگترین کاروانسرای سرپوشیده و مرکز تجاری داخلِ شهریِ ایران به شمار میآید. باقرخان سعدالسلطنه در روزگار مشروطیت در زنجان هنگامی که حاکم این شهر بود به فتوای آخوند ملاقربانعلی زنجانی مجتهد مخالفِ مشروطه، حکم تبعید برایش صادر میشود. سعدالسلطنه در اثر مقاومت برابر آخوند، توسط اطرافیان مجتهد زخمی می گردد و در راه تهران فوت مینماید.] نیم ساعتی کمتر با همراهان چرخیدیم .آقای صالحی مدیر سازمان انرژی اتمی هم اهل قزوین است و در بخشی از مجموعه سعدالسلطنه، آثاری را که به ایشان دادهاند،گرد آورده و به آنجا هدیه کرده است. گویی موزهای به نام فرزند ملت! بیآنکه فرصت دیدار باشد عبور کردیم. خانم راهنما گفت اگر اشکالی ندارد عکسی باید بگیریم که به مسئولین نشان بدهیم که راهنمای چه گروههایی بودهایم. ما هم از خداخواسته ایستادیم و عکس گرفتیم. به قاعده، مهربانیِ آمیخته با ادب داشت. از فامیلیاش پرسیدم که اگر اشکال ندارد بدانم. گفت چگینی هستم. از آن خانم جوان هم خداحافظی کردیم و بدرودی نثارشان و راه افتادیم سمت موزهی آقای ازی که نمونه کارش در چند نقطه، زیبایی معنایی سعدالسلطنه را، چند افزون کرده است.
مجسمه ساربان و شتر در برابر موزه شاهنامه اثر استاد ازی/ عکس: محمود ساطع
از مجسمهی شتربان و شترش با زنگولهای که بر گردن دارد تا تابلو نقش برجستهی نبرد رستم و دیو سفید که قابی است بر دیوار سعداللطنه، آدم را، هر عابری را به تماشای تاریخ میخواند. خیره میکند که بداند کار کیست؟ در بخشی از سعدالسلطنه، موزهای خلق شده از کارهای فراوان حضرت ازی، که تماشای قزوین، بیتماشای آنان، نادرست است. تابلوهای فراوانی همه از جنس سفال. بیشتر نمایانگر و بازتاب دهندهی تصاویری روشن و سحرانگیز از شاهنامه. غیر آن خلق چهرهی مشاهیر ایران زمین. نیز خلق چهرههای مردمی چون ملانصرالدین. نیز تابلویی چند تکه، روایتگرِ مراحل شستوشو و آداب حمامهای قدیم. آنقدر جاندار و صمیمی است کارهای این مرد که آدم را ساعتها به تماشا فرا میخواند. به شگفتزدگی، به سکوت.. به خاموشی و نگریستن به سرزمین و روزگار رونده .
کتیبه برجسته زایمان رستم اثر استاد رضا ازی محمدی/ عکس: محمود ساطع
آقای ازی محمدی را هم دیدیم. به دقایقی. ساده و بیریا، بیآلایش. کمتر هنرمند حوزهی تجسمی را دیده بودم که اینقدر راحت و بیآلایش باشد. دعوتش کردم که اگر بشود کارهایش را در کاشان به تماشا بگذاریم. گفت عمومن سفال است و اگر شد میشود ماکت آنها را نمایش داد و من هم با افتخار از حمیدرضا صادقزاده گفتم که در کاشان، کار مجسمه میکند و تنی چند چون حمید بابایی و دیگران . همچنین گفت که فیلم مستندی به نام «عشق و خاک» از او ساختهاند که به تازگی، همین دو چند شبِ پیش، نشان دادهاند.. باشد که ببینم. درود و بدرودی با ایشان تا گاهی دیگر.
به تعجیل رفتیم سمت بازار. بازار زرگرها، بازار پارچه فروشها. همهی تنِ بازار آز آجر، کمی به قرمزی. رفتیم چلوکبابی نوبهار به نشانی خ مولوی، بازار دیمج. ناهار خوردیم از این قرار (خورشت سبزی دو پرس سی و چهار هزار تومان، کوبیده یک پرس بیست و چهار هزار، نوشابه خانواده پنج هزار، دو عدد ماست موسیر سه هزار و سالاد هفت هزار تومان) ده پانزده تنی دیگر هم بودند. بر عکس بازار کاشان که ظهرها خاموش است و به خواب میرود، اینجا بیشتر بازاریها صبح میآیند و تا شب میمانند. عدهای از بازاریان، نشسته بودند کف مغازهها و روی زیراندازی به خوردن ناهار... چندی هم ورودی مغازههاشان را با پارچهای بسته بودند به امید خدا، یا همسایهها و خلق خدا. بازار باز بود اگرچه رونق و حرکتی در آن به چشم نمیخورد. کاسبهای کاشان خیلی خوش به حال زندگی میکنند. هم خواب و استراحت صبح شان را دارند و هم خواب ظهرشان را و هم نه و ده شب نشده بستهاند و به خانههاشان رفتهاند. اما اینجا ظاهرن هنوز کاسبکارترند. بماند که تاثیر آب و هوا را هم نمیشود بر بازار انکار کرد. در گرمای پنجاه درجه کاشان، هیچ تنابندهای این گاهِ روز به خرید نمیرود.
در برگشت از مسیر مسجد نبویه سمت پارکینگ رفتیم. پیشتر در سرای کنار مسجد، رفتیم قضای حاجت! بزرگ، روشن، تمیز، با بیش از سی چشمه توالت و همینطور روشویی و الخ. لابد زنانه هم همین طور. واقعیتی است که ما در اماکن و فضاهای عمومی شهرهامان، توالت هامان نه در شان مذهب و نه در شان دیرینگی سرزمینمان است. همه کوچک و خفه و کثیف. که خوشبختانه اینجا تمیز و روشن و درخور بود. توی مسجد نبویه، حیاط گشاده و پهناور و عریض و طویل بود. مسجدی گویا از اوایل دوره قاجاریه است. سایهی درخت گلابی باغچهی کنار حوض، آدم را به خوشی فرا میخواند تا از آبسردکن آنجا آبی بخورد. پاز از در بیرون زدیم که نگاهم به تابلو کتابخانه خورد. کتابخانهی نبویه. سرزده سر زدم که اتاق مطبوعات را در ورودیاش دیدم و بعد کتابها و آقای عزیز کتابدار توضیح داد که تالار مطالعهی اینجا شبستان زیرین مسجد بوده است. در دهههای اخیر، که از جماعت نمازخوان کاسته شده، تبدیلش کردهاند به کتابخانه و قرائتخانه.
تالار مطالعه کتابخانه نبویه / عکس: محمود ساطع
خدا پدر و مادر و هفت جدشان را بیامرزد. روی پیشخوان نگاهم خورد به روزنامه ولایت که یومیه آنجاست. در صفحهای از آن هم مصاحبه و یاداشتی با جواد مجابی داشتند. با تیتر دنبال خط اولش بودم که میخواستم ببینم هم ولایتیهای مجابی، او را چگونه خطاب کردهاند. نوشته بود: گفتوگو با ادیب و پژوهشگر قزوینی. مجابی گفته بود: « ردپای نگارگری ایرانی را باید در شاهنامه و اشعار نظامی جست.» درود نثارشان
بیرون کتابخانه، ایستگاه دوچرخه است. عجب قزوینیها به جِد، دوچرخه سواری را رواج میدهند.
ایستگاه دوچرخه در کوچه مسجد و کتابخانه نبویه / عکس: محمود ساطع
اکثر خیابانهای مرکزی، حتا اگر باریک هم هستند را یکطرفه کردهاند و به جایش در یک چهارم از عرض خیابان، خط دوچرخه گذاشتهاند. مردم هم از دوچرخه استفاده میکنند و تک و توک زنان جوانی را هم دیدم که با کلاه و پوشیده، از دوچرخه استفاده میکنند و آن وقت در شهر ما آقایان میفرمایند چنین و چنان.. همان روایت زنان است. از نوع خانگی و پوشیده بودنشان. در صدف حجاب و عفاف، بماند که روزگار، سیلابوار خواهد برد همه چیز را، تر و خشک را با هم. به قاعده و بیقاعده و افسوس که منطق و اندیشهگری نیست. کاش حرف مولایشان را میشنیدند که جایی روشن گفتهاند: فرزندانتان را نه برای امروز که برای فردا تربیت کنید. آن وقت آقایان عظام تلاش میکنند مردمان را به سان گذشتهها درآورند و نه آنگونه که بایستهی این روزگاران است.
مجسمه از آقای رضا ازی محمدی / عکاسی از روی عکس
از قزوین آمدیم به سمت مینو در. دوباره تماشایی. با مجسمهی شترهایی قطار شده رو به شهر و المان بلندی از دروازه. آقایی گفت قزوینیها به میدان مینودر میگویند میدانِ غریبکش. پرسیدم چرا؟ گفت رانندههایی که با سرعت، از بزرگراه به میدان میرسند، نمیتوانند بپیچند و کله میکنند. حالا شما یادتان باشد آرام برانید.
واقعیت این است که همهی نگاهم به قزوین گونهگون شد. در کودکیها با کامیون پدر از کنارش گذشته بودم و در عنفوان جوانی جوکهای سید کریم را گاه شنیده بودم و نیامده و نرفته بودم تا این چندروز.. نه غریب کشاند و نه غریب گز. آنچه دیدیم؛ فرهنگ و فر و فرهیختگی بود. اگرچه به مردمِ عوام راهی نیافتیم. اما برخورد با آن چندده نفر فروشنده و کاسب و بازاری هم آمیخته با قشنگی و شیرینی بود برایمان. پاینده ماند و استوار. مگر میشود قزوین را دو روزه گشت. اگرچه کم اما غنیمتی بود تماشای قزوین. به تماشای قزوین بروید.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ساعت 18:3  توسط محمود ساطع
|
شرح سفری تابستانه، از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچهبن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایانِ تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.
بخش یکم: از کاشان به قزوین / دوشنبه بیست و چهارم تیرماه نود و هشت
هشتِ صبح گذشته از خانه بیرون آمدیم به قصد سفری که به درستی تا شب قبلش نمیدانستیم به کجا میخواهیم برویم. پسرمان سامان از مدتها قبل میخواست که برویم علیآباد شیرگاه. خدا پدر سریال پایتخت را بیامرزد که پسرمان را علاقهمند کرد به شیرگاه. به تکهای از مام میهن! حالا بماند این آخریهای سریال به صحرای شام زدند و سیاست زدگی و توجیه حضور در آن ولایات به بهانهی داعش. اگرچه داعشیگری کم و زیاد در همهی این تکه از زمین به فراوانی در من و ما حضور دارد.
عطی دلش میخواست برود برود الموت. به قصد دیدن قلاع اسماعیلیه. قبلترش میخواست برود ارتفاعات تالش و سوباتان و قبلِ قبلترش قصد کرمانشاهان و غرب ایران زمین را هم داشت. لابد همهی اینها در یک سفر یک هفته ده روزی نمیگنجد و من هم که عشقِ بدوی زیستن در سفر را دارم و گریزان از گرما و ترافیک و شلوغی و ازدحام شهرها و ندید بدیدهی ازلی ابدی تپه و دشت و رودخانه و کوهام. این جوریها بود که نقشه و پیدی اف راهها و گوگلمپ و تماس تلفنی با این و آن و تجربههای پیشینی را روی هم ریختم و به سامان گفتم انتخاب مسیر سفر سال پیش با تو بوده، امسال نوبت انتخابِ مادر است و سال بعد نوبت من. و بعد گفتم از خدا چه میخواهم؟ دو چشم بینا! گفتم میرویم الموت و بعد از آنجا به ارتفاعات شمال میرویم و راهی از آنجاها هست به سمت تنکابن و اگر پسر خوبی باشی از آنجا میرویم سمت شیرگاه! سامان به شوخی و بازی، تنکابن را میگوید تنکابل و من هم، شیرگاه را شیرگاب میگویم و با بازی زبانی ریختن هم خدا و هم خرما نصیبم شد. و همین جوریها شد که امشب از قزوین سر درآوردیم و شبانهی دلچسبی که اطرافمان جریان دارد.
دیشب تا ساعت سهونیم شب به بیداری و جمع کردن خردهریز و کوله پشتی و کیف و بسته بندی چادر و پتو و ملحفه گذشت. عطی دیرآمده زود خوابید. من و سامان آخرین کارمان دوخت ودوز رویهی بالشتهایی بود که لبههاشان باز بود. به هوای اینکه نکند توی دشت و دمن، جک و جونوری توی بالشها راه پیدا کند و شب و نصف شب بگزدمان، ـ که البته عطی اینها را از علائم وسواس میشناسد! ـ خل و چلوار نصف شبی دقیقن با سامان نخ به سوزن میکردیم و لبهی بالش و روبالشی را سوزن سوزن، ریز ریز کک زدیم و جالب برایم سامان بود که چه مهارتی داشت. اولش طفره میرفتم که کار تو نیست و نمیخواستم دخالتی بکند که خب کرد و از شما چه پنهان، چه خوب و درست کک میزد. درستتر از مال من. خوشم آمد. نزدیک چهار بامداد خوابیدیم و برای پنج و نیم ساعت را کک کردیم و چه چک و چانهای با هم زدیم. او ساعت تلفن همراهاش را روی پنج و ده دقیقه گذاشته بود که ذره ذره کشاندیماش برای پنج و نیم که البته هفت صبح از خواب بیدار شدیم. آفتاب پسین لایهی نازکی از ابر بود و آمدم توی حیاط. مانده به خواب و بیداری. خوابم میآمد و زور زورک، آب به سر و صورت زنان، ماندهی وسایل سفر را توی صندوق عقب تیبامان گذاشته و بستهی رخت خوابها را روی باربند بستم و عطی و سامان، نکونال کنان به هم، راه افتادیم.
از یار و دیار خداحافظی کرده و نکرده، هشت و نیم از عوارضی اتوبان کاشان، دو هزار و پانصد تومان داده، بیرون زدیم. پرداختِ عوارضِ راه، از گذشتهها مرسوم و مالیاتی بوده بر راهها و گذرندگان آنها و گاه باج سبیل هم نامیده و تلقی میشده که خلقالله و جماعت کاروانیان از پرداختش، دلِ خوشی نداشتهاند. که لابد نه راهی بوده و نه راهداری و گاهی لابد قطاع الطریق و حرامی و دزدان شب و روز نیز بودهاند که دادن این باج راه را بی معنیتر میکرده است. این میشود که الانها هم همین باشد، خاصه در بزرگراههایی که مالامالِ دستانداز است و صدای خوردگیِ لاستیک ماشین را میشنوی.
از اتوبان کاشان آمدیم به سمت قم. از مشکات رد شده، سامان پرسید مشکات یعنی چه؟ که من گفتم مشکان بوده و شده مشکات. و همبشهی خدا، یاد زندهیاد ایرج افشار میافتم که چه دلخون میشد از این همه تغییر نام بیهوده و باهوده در این ملک و سرزمین. از جمله خشمگین بود از تغییر نام مشکان. بیدلیل نیز نبود و نیست، که هر جابهجایی و تغییر نام، جفایی است در جغرافیای نامها و از میان بردن دیرینگی و اصالتشان. و هرجا هم به توجیهی. یکی دو دهه پیش، که چندسالی پراکنده در مشکان درس میدادم، دانستم که بالای جاده، نامش مشکان است و پایین جاده، محمودآباد. و مثل هر منطقه یا محلهی مجاور، گاه به گاه، خصومتی میان این دو آبادی به چشم میآمد. لابد یکی از دلایل نامگذاری، این بوده که نه این نام باشد و نه ٱن نام. دوم آنکه مشکان، پسوندِ کان دارد. خیلی از شهر و روستا خاصه در حواشی کویر مرکزی، به این پسوند آمیخته است. مشکان، ورکان، اردکان و الخ. و خب انگار امروزیها حضورِ کان را، حتا پسِ کلمه، به رسمیت نمیشناسند.
پسینِ روستا و منطقهی آب شیرین و نرسیده به قم، شاید اوایل محدودهی آن ولایت، سازندهای کوهستانی قرمز فام چپِ جاده همچنان و همیشه چشم را به تماشا میخواند. عکسهای چندی از اینجا در جایجای دیدهام. از جمله این آخریها، در کتاب عکسهای سعید شریفی، دوست عزیز عکاس ایرانیمان، اقامت گزیده و ساکنِ برلین است که از این سازندها، عکسهای خوبی دارد. عکسهایش عمدتن با روایتهای داستانی همراهاند. ابتدا با عنوان «چشمهای پارسی» در خارج از کشور چاپ شده و سال پیش توسط انتشارات نظر با عنوان «کاشان؛ روایت یک عشق جاودانه» بازنشر شده است. آشنایی با او و تماشای عکسهایش در خانه تاریخی کاج، فرصتی بود که دوستان هنرمند و اندیشهورزم ابوالفضل شاهی و امیر مقامی برایمان فراهم ساختند.
در گذشتههای تاریخی راه میان کاشان و قم، شایان توجه بوده است و ، چونان امروز شاهراهی به شمار میآمده که شمال و جنوب ایران را به یک دیگر پیوند میداده است. نیز به مانند بسیاری از جادهها، منزلگاهها و کاروانسراهای مهمی در خود داشته است. کاروانسرای پاسنگان، کاروانسرای سِن سِن و کاروانسرای نصرآباد، مهمترین آنها بهشمار میآمده که غیر از آخری، آن دو هنوز به ایستایی، پایا و مانایند.
(عکس از اینترنت)
از قم گذشته، وارد جادهی جعفریه شدیم. طی این چندسال، امسال دشت و صحرا ، بیشتر به سبزی نشسته یا به زیر کشت رفته است. کیفیت این جاده به مراتب از گذشتهها بهتر شده. نیز تا ساوه و بعدتر بویین زهرا. بسیاری جایها راه دو باند مجزا شده است. یادم هست سالهای پیشینی و پیشترها که با کامیون پدر از این محور به رشت و گیلانجان که میخواستیم برویم، دل و رودهی ما و کامیون در دست اندازها و پیچ و واپیچهایش به هم میریخت.
ساوه، در منطقهی پیرامونی و کمربندیاش، جذاب و با صفا شده است. بوستانهای حاشیهای راه با طراحیهای متناوب و گوناگونش از گل و سبزه، چشمنوازانه، کوفتگی راه را از تن میرماند. جایی نزدیک سرویس بهداشتی ایستادیم. فوقالعاده تمیز بود! بدون دربان و دفتر و دستک و گرفتن باج توالت. شاید بهترین معیار سنجش کار شهرداریهای یک شهر، یکیاش، همین توالتها و چند و چوناش باشد. سبزهها تر و تازه، گلهای ناز و تاج خروسی و اطلسی، میان در میان چمن با شمشادهای دورتا دور باغچه. همه پیادهراههای حاشیهای با تمیزی بیعیب و نقص، امید که به کوچه و خیابانهای درون شهر هم رسیده باشند. نیم هندوانهای داشتیم خوردیم. سامان را به تماشای کرهی سیمانی زمین فراخواندم که ساخته بودند و نام کشورها را از روی آن با هم خواندیم و عکسی و راه افتادیم. از حاشیهی شهر انارها عبور کردیم و یاد سفرنامهی مارکوپولو افتادم که در آن هنگامهی بلبشو و قومزدگی شرق و غرب، از این شهر نیز دیدن کرده و گذشته است. از ساوه و آوه. و حکایت معروف آن سه مغ زردشتی را آورده است که از این دو شهر و یکی از کاشان، به دیدن درخشش آسمان در هنگامهی تولد عیسای مسیح به دیدارش میروند. چندتایی از سفرنامه نویسان از جمله مارکوپولو و پارهای دیگر به این حکایت و روایت پرداختهاند.
به بویین رسیدیم. بویین زهرا را نخستبار با تک نگاری جلال آلاحمد شناختم. با کتاب تات نشینهای بویین زهرا. در هفده سالگی خواندم و چه ذوقی داشتم از خواندنش. از نخستین مونوگرافیهایی بود که خواندم. چه تاثیری بر ما دواند آل احمد و بعدتر سیمین دانشور و صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی. از کتاب تات نشینها، اورازان، جزیرهی خارک راه بردم به ارزش ثبت دادههای آدمیان. از ابزار کشت و داشت و برداشت، از خانه سازی و گردهم آیی و ارزش زبان و کلمه و ترانه و بازی و فرهنگ عامه. به گمانم مهمترین اتفاق در کشاورزی این منطقه در این دهه، فراوانی کاشت درخت پسته یوده است. بیشتریها جوان بودند و به نظر زیر ده سال. دو چند سال پیش که از بویین رد شدیم، شب بود و حالا این فراوانی درخت پسته، فوقالعاده به نظر میرسید در کشاورزی و باغداری. پستهکاری به واسطهی نیاز کم درخت پسته به آب و آسان نمودن نگهداری از آن و دپریاییاش و صد البته به پاس درآمد خوب اقتصادی و سود آوری، از رفسنجان و دامغان به جای جای ایران راه پیدا کرده و خوب هم جواب داده است. از جمله این جایها همین نواحی و در حاشیهی شهر کویری ما؛ ابوزیدآباد و نوشآباد و آبشیرین است. رشدی فزاینده داشته، امید که باغهاشان سبز در سبز بماند.
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ساعت 12:58  توسط محمود ساطع
|
کهن باغ شهر نیاسر، مانده از تاریخی هزاران ساله، در کنارهی غربی کاشان را، میتوان به دلایل بسیاری دوست داشت. چشمه و آبشار، چارتاقی و غارهایی مانده از دورانی دیرین، بافتی تاریخی و معمارانه که با تنیدگی در باغ و راغ، چشمنوازانه، شکوه طبیعت و دست ساختههای انسانی را به نمایش میگذارد. هنوز از تماشاییترین و دلپذیرترینهای منطقهی کاشان بشمار میآید.
شمار فراوانی از مردمان، هرساله به تماشای آن پا در رکاب سفر میگذارند. اگرچه یادمان رفته که تخریب طبیعت و چشماندازهای طبیعی آن، تخریب ناجوانمردانه سنگ و کوه، دست اندازی بیرویه به عرصههای تاریخیاش، بیشک چیزی برای تماشای آیندگان برجای نخواهد گذاشت. فقدانی که بهانهی این نوشتار میشود.
در دههای متاخر، حضور حداکثری ماشین و تغییرات اجتنباب ناپذیر ـ یا اجتناب پذیرـ آن ، فراوانی از تغییر را بر پیکره زیستبومهای برآمده از تاریخ و طبیعت، تحمیل کرده است. بسیاری از باغ و راغ، کوی و برزن، کوچه و گذر، آرام آرام تخریب شده و جایجای آن را بناهایی ناهمگون با طبیعت و صرفن آسان ساخت، در برگرفته است. باغ شهر تاریخی نیاسر نیز از این گزند دور نمانده و روز پسین روز، شب پسین شب، آهسته و آرام، از باغ و راغ و درختهایش کاسته شده و دامنهها و دشتهای زیبا و دلبرانهاش تخریب میشود.
بلند مرتبه سازی، استفاده از مصالح ناهمگون، استفاده بیرویه از شیروانی و سقفهای کاذب، فرارَوی و دست اندازی به عرصههای طبیعی، دامنه و کوه و دشت، اهم این آسیبها به شمار میآید. متاخرترین این اتفاقات را دست اندازی و ساخت و ساز بیرویه در دشتها و مزارع نیاسر میتوان دانست؛ از جمله دشت بنار. و نیز منطقهی گیلانه.
دشت بنار، در غربیترین بخش نیاسر، قرار گرفته و با کوششهای بسیار پیشینیان، از سرسبزیترین و آبادترین مناطق آن بشمار میآید. هنگامی که از جادهی غربی نیاسر به سوی محلهی تالار و چارتاقی میروید، باغهای بیحصار این دشت، چشمهای شما را خیره میکند. خیره میکند به خلقت دستهای هنر وَرزانه کشاورزان و باغداران کهنسال نیاسری. گیلانه نیز در شرق نیاسر، محلهی روداب را به محلهی نو، پیوند میدهد. باغهایی که میرود درختانش به بهانهی کمآبی قطع شوند.و تیغ تیز لودرها و بلدوزرها، پیکرهاش را درهم نوردند. زمینهایی بشوند پاره پاره که در هر پارهاشان آهن و فولاد، میلهگرد و بتن، سر برآورند از آن به جای لالههای سرخ، به جای سبزه و درخت.
متاسفانه توسعهی فیزیکی شهرهای ایرانی، در دهههای اخیر و اکنون، شهرهای ایرانی را از هویت خود و داشتههایشان تهی میکند. اتفاقی که نه تنها در نیاسر، که در قمصر و برزک، آران و بیدگل، که در کاشان بزرگ نیز رخ میدهد! چونان فراوانی از دیگر شهرهای این سرزمین. برعکس آنچه در بلاد کفر در غربا غرب زمین، میبینیم و میخوانیم که شهری، پنجاه سال پیش، در مثال، پنجهزار شهرنشین داشته است. اکنون نیز کمابیش، همین جمعیت را دارد و شاید چند دهه بعد نیز چنین باشد. شهروندان آن شهر، هیچ احساسی دال بر عقب ماندگی یا عدم توسعه در خویشتن خویش یا شهرشان ندارند. اما مای مای ایرانی معاصر، مدام بر طول و عرض شهرها و خیابانهامان میافزاییم و براین گمانیم که فربه شدن را به مثابه توسعهیافتگی بدانیم. بیگمان نگاه شهرسازانه بازتعریف صحیحی از توسعه را پیش روی خود باید بنهد و در اجرای آن بکوشد. از این میان، هنوز امید میدارم شهریاران و شهرواندان نیاسری، الگوی مناسب توسعهی نیاسر را دریابند. طرحهایی مطالعاتی متعددی در گذشتهی نیاسر مکتوب شده و با نگاهی طبیعت مدارانه، میتوان از ناداشتگی فرداهای این باغ شهر تاریخی، پیشگیری کرد.
به تعبیر سپهری عزیز: « کوههایی چه بلند / دشتهایی چه فراخ / در گلستانه چه بوی علفی میآمد...» گلستانهای نیاسر، باغ و راغ و خانمانش آباد بماند. آباد به مثابه آبادی، آبادیای برآمده از حرمتگذاری به آب و خاک و درخت. آن گونه که نیاکان این سرزمین در فرهنگ هزاران سالهی خود پروانده بودند. آن گونه که شاعر این دیار سرود: « میدانم سبزهای را بکنم خواهم مرد.» امید برگابرگ درخت و دشت را نگاهبان باشیم.
+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم فروردین ۱۳۹۷ساعت 7:10  توسط محمود ساطع
|
بازار
از عمومیترین و اجتماعیترین مکانهای شکل گرفته جوامع به شمار میرود.بازار به « محل خرید و فروش کالا و خوراک، کوچه
سرپوشیده که از دو سوی دارای دکان باشد» (معین، 1371، ج 3، 145) گفته میشود.
مکانی که مناسبات اقتصادی در آن صورت گرفته و علاوه بر آن، مظاهر فرهنگ جمعی و
ارتباطات انسانی در آن به فراوانی به چشم میخورد. در گذشته تاریخی، بازار معبر و
شاهراه اصلی ارتباطی مردم شهر به شمار آمده و از این رهگذر، فضای کالبدی و ساختاری
بازار، به نیازهای متنوع زیستی آدمیان، پاسخ مطلوب میداده است. نیز بازار شامل
مجموعهای از سازههای متفاوت بوده که وجه جداییناپذیر آن تلقی شده و کارکردهای
آن را گوناگونی میبخشیده است. کامران عدل در تعریف بازار مینویسد: « بازار از
مجموعه اماکن عمومی مانند حمام، مدرسه، مسجد، تکیه، سقاخانه، زورخانه و قهوهخانه
به وجود آمده است که بر روی هم بافت کامل و اندامواری را به وجود میآورد، که از
نظر ارتباطات بخشهای مختلف زندگی و فعالیتهای اقتصادی، اجتماعی، مذهبی، سیاسی،
جوابگوی نیازمندیهای مردم بوده است.»( سلطانزاده، 1383، 13)