بوم و بر

 
 

شرح سفر تابستانه‌‌ای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.

 

 

بخش چهارم: قزوین به تالاب اوان / سه شنبه بیست و پنجم تیرماه

مینودر، میدان بزرگ و فراخی است که میانه‌اش بلندای قامت سردری به تداعی دروازه‌ای افراشته شده و کاروانی از شتران به سمتش روانه‌اند.

مینودر، دروازه ای به بهشت / عکس: محمود ساطع

[ در ویکی پدیا خواندم که: المان مینودر،‌نمادی در ورودی شرقی دروازه قزوین است. با چهل و سه متر و نیم ارتفاع از سطح زمین، دومین نماد بزرگ شهری در ایران به شمار می آید. برای ساخت این نماد، بیست و سه میلیارد ریال توسط شهرداری قزوین هزینه شده است. در قسمت بالایی آن، آیه‌ای از قران نقل شده که مردم را به شهر امن دعوت می‌کند. مینودر، شکلی از دروازه با آغوش باز برای ورود به شهر است و علت بهره‌گیری از شکل دروازه این است که قزوین به شهر دروازه‌ها معروف بوده است و نیز اشارتی دارد به حدیثی نبوی که قزوین را دری از ابواب‌الجنه دانسته‌اند.]   حالا بماند که رسول الله کی و کجا قزوین را شناخته است. و نیز نماند که مردم قزوین عجب طنز پردازند. پاسخ بیست و سه میلیارد را و مینودری را در یک کلمه «غریب‌کُش» نامیده‌اند. اما والحق و الانصاف، میدان زیبایی است.  

در ضلع شمالیی ـ شرقی مینودر یا غریب‌کُش، جاده‌ای است که با یک پیچ تند، واردش می‌شوی. روی تابلوی راهنما نوشته شده: الموت،‌ اُوان.

و بعد پایین‌تر کیلومتر را نشان داده‌اند. معلم کلایه (80 ک)، اوان (82 ک)، قلعه حسن صباح 106 ک. از یکی پرسیدم اُوان درست است یا اِوان؟ چون بعضی با کسره و بعضی با ضمه می‌خوانندش. گفت در نوشتن،‌ اُوان می‌نویسند اما اِوان می‌خوانند !

به تقریب کمتر از ده کیلومتر که وارد جاده می‌شویم، شیب جاده فزونی می‌گیرد و چهره‌ی زمین،‌ رفته‌رفته بکرتر و طبیعی‌تر می‌شود. جاده پیچاپیچ می‌شود و رنگ دامنه‌ها از دشت‌های پایین دست متفاوت می‌شود و سبزی و زردی هاشان به تن هم می‌تنند و سبزی‌شان فزونی می‌گیرد. جایی به نام کرانه، به مغازه‌ها چشم دواندم و یک کارگاه نجاری یافتم. با سامان پیاده شدیم و گفتم چوب می‌خواهم و گفت یک گونی می‌شود بیست هزار تومان و با اندک چک و چانه‌ای،‌ گونی از تکه چوب پر شد و با ریسمانی بستیم و چند تکه الوار هم سرباری داد روی‌اش که توی ماشین گذاشتیم. قبل‌ترش در راه، دوست عزیزمان،‌ مهدی بیات پیامکی زده بود که اگر کاری داشتی،‌ چند نفری را معرفی کنم و از او قدردانی کردم و هم او بود که گفت هیزم همراهت ببر. کنار اوان چوب کم است . و چه قدر خوب بود راهنمایی‌اش. برای کمپ که می‌روی،‌ چوب و هیزم ضروری است.‌

پیش‌ترها گمان داشتم از قزوین تا اوان و الموت سه چند پارچه آبادی بیش‌تر نیست. ولی فراوانی روستا و دیه، خیره خیره‌ام می‌کرد به دامنه و دشت و کوه که هرجا رودی،‌ رودکی در تن دشت و دامنه و کوه دویده،‌ آبادی پس آبادی پی افکنده شده به سده‌ها و قرن‌های پیش. چه بسیاری‌شان، نام تاریخ را پیش یا پسینِ خود دارند.

از آوردن نام ده‌ها روستا که از دو و سه کیلومتر تا ده کیلومتر از جاده‌ی اصلی منشعب می‌شود، در می‌گذرم تا برسیم به رجایی دشت.

نمایی از جاده الموت،‌ منطقه رجایی دشت / عکس: محمود ساطع

پیش از آن، چهار روستای قسطین رود،‌کمال آباد، کارند چال و مارکین با یک فرعی از جاده، جدا می شوند. رجایی دشت که نمی‌دانم نام پیشین آن چیست و اگر از  انتخاب این نام، ‌که  بیش‌تر می‌نماید عارضه‌ی انقلاب باشد، درگذریم، دشتی است تماشایی که با رودی که از آن می‌گذرد و بلندای دار و درخت و سبزی‌اش‌، برای مای کویری آب و سبزه ندیده، گویا دروازه‌ای از دروازه‌های بهشت است که قرار است با پا نهادن و عبور از آن، به سرزمینی سحرانگیز وارد شویم. شاید پل ورودی روی رودخانه که جاده و ما را از آن عبور می‌دهد، این تداعی را بیشتر می‌کند. دور از قیاس، یاد  اعراب صدر اسلام می‌افتم که بادیه و صحرای عربستان را پسِ سر گذاشته از دروازه‌های تیسفون وارد شدند و دشت و کوه این سرزمین را به تصرف درآوردند در آن عصر و هزاره،‌ چه بهشتی را نخست‌بار دیدند و زیر سم ستوران و شترهاشان،‌ هموار می‌کردند.    

بعد از رجایی‌دشت، تابلو دوراهی معلم کلایه و الموت با رازمیان و قلعه لمبسر، دوباره مرا یاد تصور غلطم انداخت. چرا گمان می‌کردم این سرزمین،‌ کم دیه است. به عطی گفتم می‌شود ماه‌ها که نه، سال‌ها از دهی به دهی سفر کرد و دیدشان و در آن‌ها چندروزی اتراق کرد. گفت: من طالب یک جانشینی‌ام. سالی یکی دوبار بس است. بعد از رجایی دشت، که در پهنای باز دشت از بلندی‌های اطراف محصور شده است، دوباره جاده، شیب و پیچ و تندی و تیزی‌اش بیشتر می‌شود.

دشت‌هایی که دیم‌کاری شده‌اند و نمی‌دانم جو یا گندم بوده‌اند. بعد لابلای خلوت دامنه‌ها و شیب‌هاشان، حضور تک درخت‌ها با تنهایی و ایستایی‌شان، دست آدم را به سوی دوربین می‌کشاند. ‌

از مجموعه درختان خاک / عکس: محمود ساطع

یاد دوست شفیق روزنامه‌نگار و عکاسم می‌افتم. میثم اسماعیلی عزیز و مجموعه تک درخت‌هایش. و بیشتر یاد زنده‌یاد عباس کیارستمی. شاید او نخستین عکاس ایرانی است که از تک درخت‌ها عکس گرفت و فیلم ساخت و چشم، ذهن و زبان ما را از دریچه‌ی شهر به اندیشه‌ورزی در طبیعت کشاند. و چه تشابهی است میان عکس‌های عباس کیارستمی و شعر و نقاشی‌های سهراب سپهری.

علی‌آباد و زرآباد دو روستایی است که نام‌شان را می‌بینم. از آن‌ها گذشته به دو راهی جداکنندهِ اوان از قلعه الموت می‌رسیم.

جاده اصلی مستقیم به سمت  معلم کلایه (9 ک) / قلعه الموت (39 ک) می‌رود و سمت چپ، دریاچه اوان( 8 ک).

دوباره پیچاپیچ و شیب جاده به سمت بالا بیشتر می‌شود. تقریبن از رجایی‌شهر به این طرف، بیشتر جاده را باید با دنده دو و گاهی یک پیمود. پیش از آن‌که به اوان برسی باز روستاهای متعددی در مسیرند که معروف‌ترین‌شان روستای کوشک است.

پیچ آخر را که می‌پیچی و سرازیر می‌شوی پایین، ناگاه چپ جاده، چشم‌ات به تالاب اوان می‌افتد، نمی‌دانم چرا گفتم:  « وای». نه وای که «وا ا ا ا ا ا ی».

تالاب اوان / عکس: محمود ساطع

شگفت‌ناک و حیرت‌زده‌ات می‌کند اوان از زیبایی سحرانگیزش. آبی تیره پهناور میان نیزارها و درخت‌ها و بیبشه‌هایی که پیرامون آن را گرفته‌اند و سبزی و بلنداشان کشیده می‌شود تا دره‌های اطراف و از دامنه‌ها بالا می‌رود تا نزدیکی خط آسمان که دوباره به آبی و روشنی بگراید.

چندین تابلو راهنما و هشدار زده‌‌‌‌اند. تابلو طرح حفظ و احیا تالاب اوان، تابلو اوان، منطقه‌ی نمونه گردشگری با زیرنویس میراث و شرکت تعاونی توسعه روستایی. نیز هشدار برای آن‌که شنا ممنوع است و هیچ مسئولیتی متوجه هیچ‌کس نیست مگر فرد غرق شده! و نیز تابلو ماهی‌گیری ممنوع.

خوشبختانه تالاب از سه سو محصور شده با نیزار و طبیعی است که بکر و دست نخورده باقی می‌ماند. تنها از همان سویی که جاده می‌پیچد، نیمی‌اش عریان است و باعث می‌شود همه به همین جا راه برده و اتراق کنند. سه شنبه غروب بود که چادرمان را کنار اوان زدیم و چیزکی خورده،‌ به تماشایش نشستیم. غیر از ما به تقریب پنج شش چادر دیگر هم بودند و خلوتی داشت خواستنی. سامان می‌خواست قلاب ماهی‌گیری نخ گوریده‌اش را بیاورد که غر می‌زد رنگ بده، تابلو را رنگ کنم. و پدر تو نامردی که قلابم را درست نکردی و الخ که گفتم می‌رویم ساحل، قلاب‌ات را به ماهی‌گیرها می‌دهیم درست کنند و این‌جا نمی‌شود و فلان و بهمان و بیا برویم قایق‌سواری. قایق پدالی گرفتیم و بازی‌بازی کنان،‌ چپ و راست می‌شدیم و ماندیم تا روشنا و سوسوی چراغ‌های دور و نزدیک و تماشای بازتاب نورشان روی تالاب.

تالاب اوان / عکس: محمود ساطع

ماندن روی تالاب همان و شام نداشتن همان. ماشین را برداشتم و راندم بالادست اوان. نزدیکش که روستای وربن است، سه چهار مغازه دارد در حد مایحتاج اولیه و از آن هم کمتر. بیشتر دلخوشکنک فروشی برای بچه‌هاست که پفک دارند و بیسکویت و نوشابه و ساندیس و کیم و بستنی و شکلات. نیز شوینده‌ها از صابون و شامپو و مایع دستشویی و لباس شویی و... از مسجد که تعدادی بیرون آمدند، جویا شدم که نان کجا می‌توانم پیدا کنم که اشاره‌ها به نبودن نان و نانوایی داشت و می‌بایست بروم معلم کلایه. پرسیدم چند کیلومتر است؟ گفتند بیست و پنچ کیلومتر. گفتند این‌جا چندان خرید و فروشی نمی‌شود و چیزی پیدا نمی‌شود و باید قزوین خرید می‌کردی یا بروی معلم کلایه. به زبان ساده گفتم که دوست دارم در جوامع محلی خرید کنم. بهانه‌ای می‌شود برای گپ و گفت و آشنایی و الخ. خب نتیجه‌اش هم روشن بود. بی‌نان و یخ،‌ اما با تخم مرغ و بیسکویت و دلستر و  ماست و خیارشور و نوشابه برگشتم. سامان را قولش داده بودم که کنار دریاچه آتش روشن می‌کنیم و جوجه و بال کباب درست می‌کنیم. بی‌هیچ بال و جوجه برگشتم. واقعیت این است که اصلن گوشت نمی‌خورد مگر گاهی کباب کوبیده و هیچ مرغ و ماهی نمی‌خورد مگر به بهانه‌ی آتش و کبابی‌اش را. دوباره رفت روی دنده ‌قهر و از سوی دیگر مادر هم تلفن کرد که پدرت وضع ریه‌اش بدتر شده و با داداش محمد رفته‌اند دکتر و تماس گرفتم که برادر گفت دکتر گفته دریچه قلبش گشادتر شده و سرفه‌هایش علائم عفونت ریوی هم دارد و الخ و نگران نباش.. که نمی‌توانستم چندان نگران نباشم. غرغر و قهر پسر و بیماری عود شونده‌ی پدر، حالم را به هم ریخت و بی‌آب و یخ،‌ بی‌نان، ‌احساس پدر بی‌مسوولیتی را داشتم که آن سرش ناپیدا! آن هم‌ منی که نان و ماست همراه همیشه سفر و حضرم است. از شما چه پنهان،‌ بسته‌ی ده پانزده‌تایی نانی را که در قزوین خریده بودم، ‌به گمانم توی همان نانوایی جا گذاشته بودم.

 شب بود و عطی برای سامان پلو دَمی گذاشت و من زودتر بی‌یخ شروع کردم و بعدترش رفتم توی ماشین یادداشت شبانه‌ی سفرم را بنویسم که سامان هم آمده، شامش را خورده بود و با عطی به خواب رفتند. موسیقی علیزاده بیداد می‌کرد کنار آب و آتش. آمدم کنار چادر و آتش را که به خاموشی گراییده بود، دوباره روشن کردم و شرح یاداشت‌هایم را نوشتم تا بی‌خودی غلبه کرد. ماهتاب،‌ آسمان، ‌زمین چون کشتی بی لنگر گز می‌شدند و مژ می‌شدند. 

 

همان‌جا /‌ همان شب

شبی است کنار دریاچه‌ای که به نام می‌شناختم و حالا که سبکم، حالا که سنگینم، نامش را از یاد برده‌ام. موسیقی نرم و روشن درونم می‌ریزد. زنی غمگین می‌خواند.

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند. /پرنده‌ها رفتند.

آی آی آی /پرنده‌ها رفتند.

شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سفید...

آی های ../ پرنده‌ها به تماشای آب ها رفتند..

به یاد تو ای مهربان‌تر از خورشید ...

ٱی شکوفه‌های سفید ... شکوفه‌های سفید ...

هی درونم روشن می‌شود و به تاریکی می‌زند. پسرم شب را غمگین گذراند. من غمگین‌تر از او که هم غم او را داشتم و هم غم پدر... پدرجان جان پدر ... چقدر درونم غمگین است از دَردِِ تو... از دردِ  درد کشیدن تو ..

و این زنی که غمگینانه می‌خواند. زنان جهان با تصویرهای همیشه‌اشان درونم می‌ریزند.. شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سفید..

و این همه روایت‌گری سفر نمی‌شود در شبی که تلخ خورده‌ای و تلخی و شیرینی می‌اندیشی... شبی است کنار اوان. دریاچه‌ی کوچکِ آرام ... سرد و گرم شبان و روزگاران ... سرزمینی است درون اوان. سرزمینی است درون من و ما .. تا سپیده که سر زند بی‌من و ما... ای مهربان‌تر از خورشید...

نمی‌توانم بگویم روشنم یا درد آلود و تاریکم..

 

اوان/ چهارشنبه بیست و ششم تیرماه

شب که تا چند پاسی‌ بیدار بمانی،‌ خب روشن است که بامداد رحیل را از دست بدهی. از نُه گذشته بیدار شدیم و صبحانه‌ای و دل‌مان خواست که بمانیم. آفتاب تند بود اما نسیم خنک و چشم‌نوازیِ آب و خاک،‌ رهامان نکرد. چند نفری به آب زده بودند. چند نفری هم که گویا محلی بودند به همین شکل. لباس می‌کندند و بیست دقیقه‌ای به آب می‌زدند و از این سو تا نیمه یا آن‌سو رفته،‌ بر می‌گشتند. نیم‌روز نشده،‌ عطی و سامان پسرم به آب زدند. گفتند بیا، بهانه کردم که هنوز آب گرم نیست و بعد از ظهر می‌روم آب‌تنی. فایده نکرد و نیم ساعتی بعد،‌ توی آب بودیم. به عطی گفتم روسری‌ات را بردار دور سرت نپیچد. گفت می‌خوای دریاچه‌ی لفور شود؟

همین یک ماه نشده پیش،‌ عده‌ای که رفته‌ بودند دریاچه لفور، به شادی زده و کوبیده و رقصیده بودند. و خوا‌ندن‌شان در شبکه‌های مجازی پخش شده بود. و گویا این دست‌افشانی و پای‌افشانی، هم زمانی داشته با رحلتی. تلویزیون جمهوری اسلامی خودش را کشت و واحجا و وا اسلاما،

این شد که آب‌تنی نیم‌روزی به درازا کشید و دوباره بی‌نانی و گرسنگی، ‌که طاقت‌مان طاق شد و بی‌گاه راه افتادیم به سمت معلم کلایه. عطی ماند دم پختکی درست کند و من و سامان رفتیم به خرید نان و گوشت که چون حوالی سه عصر بود،‌ گفتند دیر آمده‌اید و قصابی‌ها تعطیل‌اند. فقط صبح‌ها هستند. نان و سبزی و میوه و بال‌کباب و یخ و چند دانه سوسیس و چند برگ کالباس خریدیم و برگشتیم و تا برگردیم چهار شد و ناهارکی به گاهِ عصرانه و دوباره تنی به آب.

غروب شد و غروبی به شب پیوست و آتش و روشنی و گژی و مژی روزگار. سالی، ماهی باری، ‌آب و آتش و خاک. یاد یاران نبوده و جای‌شان به شادی خالی. باشد که شادی باشد.

هزینه‌های این دو روزه‌مان ازین قرارند:

روز دوم و سوم: ناهار  دو پرس خورشت سبزی و یک پرس چلوکبیده با نوشابه و ماست در چلوکبابی نوبهار بازار به هفتاد هزار تومان، خرید از گالری هنری مژگان بیست و هشت هزار تومان، ‌شیرینی بیست و شش هزار تومان، ورودی موزه شاهنامه و اسطوره و خرید کارت پستال یازده هزارتومان، بنزین سی هزارتومان، خیار دو هزار تومان، خرید بشقاب فلزی برای پخت و پز به پانزده هزارتومان، هزینه پارکینک ده هزارتومان، خرید نانی که گم کردم! به پنج هزار تومان، خرید از سوپر مارکت اوان به بیست و نه هزار تومان، ورودی بلیط دریاچه در دو روز به ده هزارتومان، خرید از سوپر مارکت بیست و شش هزار تومان، قایق سواری روی اوان دو نوبت به چهل هزارتومان، خرید ماست و پنیر و بستنی و یخ سی هزار تومان، خرید هندوانه و خربوزه و آلو سیاه سی و سه هزارتومان، نان سه هزار و پانصد تومان، کت و بال و سوسیس سی و سه هزارتومان جمعن به مبلغ: چهارصد و یک هزار و پانصد تومان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ساعت 1:45  توسط محمود ساطع  |