بوم و بر

 

 🔹 دوستم فرید برگشته بود ایران؛ کتابی برای جنگل‌های گیلان بنویسد.

میثم با تصاویر و روایت‌هایی از زن و دخترش، فیلمی متفاوت برای شاملو می‌ساخت. 

ابوالفضل از مقاله‌ای که برای فصلنامه کاج نوشته بود؛ می‌گفت.

پدر رفته بود مزار فیض. نمی‌دانم چرا آن‌جا نماز جمعه می‌خواندند.

عطی هم؛ همان جاها در ‌خلوت مزار، با خواهر کوچک‌اش، دنبال یادداشت سنگ‌نوشته‌ها بود. 

مادرم و زن داداش، جایی در شلوغی صف بودند. می‌رفتم اما دلم می‌خواست کسی صندلی یا چهارپایه‌ای برای مادرم می‌آورد که پایش درد نگیرد.

من، حوالی میدان کمال‌الملک دنبال خانه‌ای قدیمی بودم تا بخریم و موزه‌‌ای سرپا کنیم! همه‌ی این‌ها را خواب دیدم. 

بعدتر با فرید، توی اتوبوس بودیم. از روبه‌روی خانه‌مان رد شدیم. می‌خواستم پیاده شوم اما نشدم. دوستم می‌خواست تا ایستگاه آخر برود و پول بیشتری به راننده اتوبوس داد!

 فکر کردم تا خانه را پیاده بر می‌گردیم و اشکال ندارد. آخر از استرالیا برگشته بود.آمده بود کتابی برای جنگل‌های گیلان بنویسد.

 

#محمودساطع 

boom_o_bar@

 

https://www.instagram.com/p/CGiXCn3Hm0D/?igshid=1x0jme8cx6j20

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ساعت 0:45  توسط محمود ساطع  | 

 

🔹 این نقش‌ها که غارنگاره‌ای دیرین را می‌ماند؛ جایی دورتر از سیلک، حوالی سوک‌چم، بر دیواره‌ای زرد و قهوه‌ای، به قاب نشست.

آدمیانی بر ابزاری دوچرخ، کمی خمیده به پیش، که بر شیبی می‌رانند. و با نقوش مانده بر غارها، در بی‌نامی شبیه هم‌. بی‌نامی و گمنامی‌ زنده‌گان بر خاک؛ دمی بوده‌گان و هزار هزاره‌ای نابوده‌گان. 

آن نقش‌‌بوده‌گان بر غارها را ارج می‌نهیم. زندگی جمعی، خورد و خفت و هم‌زیستی‌شان را ارج می‌نهیم که نیاکان ما بودند. مادران و پدران بایسته‌ی ما که آب و خاک را، شب را و ماه را، خورشید را، به روشنی می‌پرستیدند. بویناکی خاک را دوست می‌داشتند، درخت را هم. 

از تاریکی هراسان، نور و آتش و گرمی را به کشف رسیدند.

شاید پسین این سده‌ها و هزاره‌ها نیز آدمیانی از خاک سر برآورند. برآمده از آفتاب؛ چون پدران‌شان، زمین را، آب را، خاک را و آتش را دوست بدارند.

این نقش‌ها که به دیوار نگاره‌ای می‌مانند، یادماننده‌‌ی این روزهایند. از جمعی فرارونده از شیبی که روزگار ایشان است و در گاهی؛ در آغاز آفتاب.

 

#محمودساطع

 

https://www.instagram.com/p/CGTVCf9no7w/?igshid=1094si1t8rajz

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم مهر ۱۳۹۹ساعت 13:50  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 شگفت‌ناک است برای ما که در زمانه‌ی شما زیسته‌ایم.

بودن در زمانه‌‌ای که شما بودی، ما را، مرا ، جهان را بس.

شما؛ حافظ جان و جهان و زمانه‌ی ایرانیان، حافظ همه‌ی آنات این سرزمین‌اید. 

از غروبی افطار تا شب و جام‌های پیاپی، از شب، سکوت، کویر تا بیداد و بیدادگری این روزهامان، تا سپیده‌خوان مرغ سحر، برای همه‌ی آنات این آب و خاک خوانده‌اید.

همه‌ی زمان‌های این وطن، این بوم و بر آمیخته است با حضورتان.

آب و خاک و آتش شمایید. سرزمین شمایید. 

به پاس حضورتان، که حی و حاضر و زنده‌اید، صدای زنده‌ی همه‌ی اعصارید، زندگی را، عشق را، دوست داشتن را، ایستادن را کنار مردمان، از شما می‌آموزیم. 

شگفت‌ناک است برای ما که در زمانه‌ی شما زیسته‌ایم. 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:44  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 پیش می‌آید که آدم‌ها سوگوار می‌شوند. عزیزی، دوستی، پاره‌ی تنی‌ را از دست بدهند یا زمینی، سرزمینی، میهن‌شان را، یا سوگوار جان عزیزی در هزاره‌‌ای پیش باشند. 

اگرچه پیش می‌آید سوگ برای همه باشد؛ اما رفتار و کنش آدم‌ها، در برابر سوگ یک سان نیست.

کاظم آقا فتحی، حسین کریمی، احمد آقا کریمی و محمد ساطع؛ سال‌های پیش، همراه پیاده روندگان دیگر، روز چهلم را کنار مرقد پیشوا و مقتداشان حسین‌ابن‌علی به سوگ می‌گذراندند.اما امسال، اپیدمی کرونا آن‌ها را راهی رودبار جنوب کرد. 

رودبار جنوب، جنوبی‌ترین نقطه کرمان، مجاور سیستان و بلوچستان است. جایی میان کهنوج و جیرفت. آن‌ها به نیابت از دوستان‌شان، افراد گردان قمر بنی هاشم، لشکر ده سیدالشهداء، به رودبار جنوب رفتند تا هزینه‌ی موکب امسال‌شان را، صرف ساخت مدرسه‌ای در یکی از مناطق نیازمند آن سامان کنند.

من با سوگ و سوگواری میانه‌ای ندارم. اما به جان و دل قدردان و ستایشگر برادرم، دوستانش، و همه‌ی آنانی هستم که راه‌ها و کنش‌هاشان، فرصت آموختن، دانش‌گری و اندیشه‌ورزی را فراوانی می‌بخشد. 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:43  توسط محمود ساطع  | 

🔸 گاهی که از مرگ رنگ
به آوار آفتاب رسیدی
در  زندگی خواب‌هات
در شرق اندوه‌‌ات
مسافر کدام حجم سبز شدی؟
صدای پای آب
نثار شب‌های خاموش مادرت.

ما؛
 در شرق اندوه ماندیم !
شما؛
زمزمه‌ای شده بودی؛ ما هیچ، ما نگاه

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:42  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 از شار تا شهر، عنوان کتابی از زنده‌یاد دکتر محسن حبیبی است که این‌روزها، دیگر نیست و نامش، بر ذهن و زبان‌ها جاریست.

به واسطه‌ی مطالعه روی بازار کاشان، می‌بایست فهمی حداقلی از کالبد شهر و بازار بیابم. نمی‌دانم کدام دوست عزیز، از شار تا شهر را به من معرفی کرد. 

از شار تا شهر، علاوه بر گذاری بر دانش شهرسازی، در بستری تاریخی، پیدایش و ساخت شهر را از دوران‌های پیشینی ایران تا امروز بیان می‌دارد. از شار دوران ساسانی تا شهرهای امروز‌. 

کتابی خوش‌خوان، آکنده از دقایق و آنات عالمانه و قابل فهم برای همگان. 

چندان مهم نیست حوزه‌ی دانش عمومی و تخصصی‌مان چیست. اما برای فهم و بینش انسانی‌امان، ضرورت دارد پاره‌ای کتاب‌ها را بخوانیم. 

از شار تا شهر، یکی از همان‌ها است. اگر کناب‌خوان نیستید، اگر دانش عمیقی هم ندارید، نگران نباشید. قول می‌دهم حتا با ورق زدن از شار تا شهر، علاقه‌اتان به شهر و محیط انسانی‌تان برانگیخته خواهد شد. لطفن بروید کتاب‌فروشی‌ها، اگرنه، کتابخانه‌ها، از شار تا شهر را بخواهید و بخوانید.

آقای دکتر محسن حبیبی، استاد بزرگ شهرسازی سرزمین، یادتان همیشه سبز. . قرین شادی باشید.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:26  توسط محمود ساطع  | 

🔹 سه‌شنبه‌های دوچرخه 

🔹 گرد شهر با چراغ

 

🔸 صبح امروزی که حالا به شب‌اش رسیده‌ایم، سه شنبه‌ی بدون خودرو بود.

هفته‌ی پیش‌ که هم‌زمان با روز جهانی بدون خودرو بود، مدیران محترم شهر کاشان، دو گردهم‌آیی دوچرخه‌سواران کاشان را لغو کردند. این در حالی بود که استانداری تهران، خیابان حجاب را در تهران به دوچرخه سوران اختصاص داد و راه را بر عبور و مرور ماشین‌ها بست. 

اما یادمان باشد از آن سه شنبه به این سه‌شنبه فرج است. از امشب تا فردا. تا هرگاه گشایشی است. 

 هر هفته، پنج ده دقیقه‌ای به هفت بامداد، تعدادی از دوچرخه‌سواران کاشانی، میدان پانزده خرداد گرد هم جمع می‌شوند و با هم دور شهر را رکاب می‌زنند.

برای من که نخستین‌بار به جمع‌شان افزوده شدم، تجربه‌ی ارزشمند و گردهم‌آیی شیرینی بود. از خرداد به دروازه دولت و میدان درب عطا و از آنجا به حاشیه‌ی قلعه جلالی و دروازه فین، بعد تا کمال‌الملک و چهارراه و باشگاه تختی رکاب زدیم.

گروه به خط، پساپس هم رکاب می‌زدند. به هر میدان که می‌رسیدند، دورش می‌چرخیدند، انگار که طوافی کنند.

نمی‌توانم قدردان شأن نباشم.

قدردانم‌‌ از یکایک‌شان که حضورشان با دوچرخه سواری همیشگی، به سه شنبه‌های بدون خودرو کاشان، معنا می‌بخشد.

دوچرخه‌سواری در شهر، برای من به چراغ‌گرداندن می‌ماند. روشنای چراغی است که در تابش آن، می‌توان به شهر نگریست، به درخت‌ها نگریست. به آدم‌ها و پرنده‌هایی که در این سال‌ها کمیاب‌ شده‌اند. چراغ گرداندنی به مثابه آن یار در سده‌های پیشین.

دی شیخ با چراغ همی گشت گرد شهر

کز دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست.

ما در روزی که گذشت، به طواف شهر رفتیم. شما هم بیایید به طواف شهر برویم. سی دقیقه‌ای نیمه آرام رکاب بزنیم. هفت و چهل دقیقه، این میثاق مشترک، تمام شده و هر کدام به سمتی راهی شویم. هر کدام به سر کارمان برویم . هفته هفته، دیگرانی را هم تشویق کنیم دوچرخه برانند. اگر هم نتوانستیم، با خود به دوچرخه برویم. 

 هر دوچرخه‌ای، روشنای تابناک چراغی است بر ظلمت تیره آلودگی‌ شهرهامان. سه‌شنبه‌ها، چهارشنبه‌ها، روزاروز و شباشب، نرم نرم و نرنانرم، به دوچرخه‌هامان، به کودکی‌هامان برگردیم.

دوچرخه‌سواری سه‌شنبه‌ها، راهی باز می‌کند به دوچرخه‌‌سواری چهارشنبه‌ها، پنجشنبه‌ها، جمعه‌ها و هر روز و زمان و ساعتی در شبانه روزهای هر هفته. شما هم بیایید و چراغی بیافروزیم. بیاییم و به تماشای انسان برویم.‌به تماشای هم، به تماشای شهر انسانی.

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:25  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸در اعلامیه کانون نویسندگان ایران آمده؛
آقایان رضا خندان مهابادی، کیوان باژن و بکتاش آبتین  برای گذراندن دوره حبس به  زندان اوین منتقل شدند. این سه عضو کانون نویسندگان ایران در دی ماه ۹۸ در مجموع به بیش از نه سال زندان محکوم شده بودند. اتهامات این سه نویسنده "تبلیغ علیه نظام" و "اجتماع و تبانی به قصد اقدام علیه امنیت کشور" اعلام شده است.�
از میان این سه تن، من تنها رضا خندان مهابادی را می‌شناسم. نخستین‌بار، ده‌ها سال پیش،  نام او را روی مجموعه داستان‌های محبوب من،  کنار نام علی اشرف درویشیان عزیز دیدم که گویا تاکنون هفت جلد از آن منتشر شده است. 
درویشیان، نویسنده‌ی محبوب سال‌های جوانی و اکنونم بوده است. از این رو همواره به  رضا خندان  مهابادی غبطه می‌خوردم.
 سال‌ها گذشت و چندبار افتخار هم‌نفسی و هم‌نشینی با درویشیان را در نشست‌های داستان پیدا کردم. بی‌گمان؛  نیک نفسی، شرافت، معصومیت، صداقت، شجاعت و تمام صفات انسانی درویشیان در کنار نویسندگی‌اش، بی بدیل و  بی‌مانند بوده است.

من مدت‌ها متحیر بودم مگر می‌شود یک نفر آدم، این همه وجوه انسانی درونش جمع شود. آنان که علی اشرف درویشیان را دیده‌اند، می‌دانند چه می‌گویم.

آبان‌ماه ۱۳۹۶، بهشت سکینه، قطعه ۷، ردیف ۴، شماره ۲۸، کالبد نویسنده‌ی سترگ ایران زمین، شریف‌ترین آدمی - نویسنده‌ای که به چشم دیده‌ام، علی اشرف درویشیان روی دست و دل و جان دوستانش به خاک سپرده می‌شد. تنی چند صحبت کردند. نوبت به رضا خندان مهابادی رسید. سلام و درود گفته و نگفته، گریه راه بر کلامش بست. نتوانست. 

 رضا خندان، گریان بود در فراق درویشیان، در فراق کلمه، در فراق قصه، در فراق انسان. این نخستین و آخرین دیدار من با ایشان بوده است؛ دیداری به تسلیت و تسلا.

نوشت این کلمات از آن روست که من نیز نویسنده و داستان نویسم. ماحصل چند دهه نوشتنم، تنها گردآوری و چاپ یک مجموعه داستان و گردآوری سفرنامه‌های سیاحان از شهرم، کاشان بوده است؛ دیگر هیچ.

 اما رضا خندان مهابادی، سال‌ها، دهه‌ها بر سر کتاب و کتابت و پژوهش گذاشته است. جای نویسنده پرکار و توانمندی چون او؛ بی‌شک زندان نیست. ننوشتن و سکوت درباره‌ی او روایم نیست. حالا چه عیب که نویسنده‌ای چپ باشد، راست باشد، متمایل به جنوب یا شمال! 

تجربه‌ی تاریخی همه‌ی دولت‌ها و سرزمین‌ها نشان می‌دهد نمی‌توان راه را بر فعالیت‌ها، کنش‌ها و علایق آدمی و موسسات ابداعی‌اش بست. کانون نویسندگان ایران، ابداع کانون نویسندگان ایران است و فعالیت صنفی و بیان دیدگاه ‌های سیاسی، به نوعی وظیفه‌ی ذاتی‌اش به شمار می‌آید. وظیفه ذاتی کلام و کلمه، بیان و تبیین داشته‌ها و ناداشته‌هاست. از بیان ناداشته‌هامان، از بیان کژی و کاستی هامان نهراسیم و باور داشته باشیم اگر جامعه‌ی ایرانی، آزادی بیان، آزادی مطبوعات، آزادی ‌ احزاب، و آزادی‌های مدنی بیان شده در قانون اساسی خود را پاس می‌داشت، امروز این روز و روزگارمان نبود. 

آن دو عزیز دیگر، کیوان باژن، شاعر، پژوهشگر و بکتاش آبتین نیز شاعر و فیلم سازند. باور بفرمایید هیچ نویسنده‌ای، شاعری، هنرمندی، اساسا علاقه و امکانی برای اقدام علیه امنیت ملی کشورش را ندارد. امنیت ملی سرزمین را آنانی به خطر می‌افکنند که دارندگان زر و زورند. نویسندگان، دارندگان کلامند. پاسخ کلام را با کلام ادا کنیم . بیاموزیم به نویسندگان و هنرمندان سرزمین‌مان ارج نهیم. 

🔸 پی‌نوشت:

راستی یادم رفت بگویم آقای رضا خندان مهابادی، به شرافت و انسانیت ‌تان احترام می‌گذارم. دوست‌تان دارم ولی اعتراف کنم ترجیح می‌دهم به شما غبطه نخورم! 

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:22  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸« درود گفت دوست و مادران وطن»

 

🔸 گاهی‌ فکر می‌کنم آیا مکان جدا از آدمی، واجد منش و شخصیت است یا آن که کنش آدم‌ها، آن مکان را ارزشمند می‌دارد؟

 ارزش چیست؟ معناهای برساخته در ذهن ماست؟ به تعبیر آندره ژید « اهمیت در نگاه توست، نه در آنچه می‌نگری.» 

اما هرکدام که باشد، گاه پاره‌پاره‌هایی از زمین، برای هر کدام از ما، اهمیتی مضاعف دارد. 

برای من، قریه‌ی وادقان چنین است. وادقان را برای نخستین بار، چون بسیاری از شهرها و آبادی‌ها، در کودکی‌ها و نوجوانی‌ها، با کامیون پدر، کشف کردم. دهی آرمیده میان کوهپایه‌های خوش رنگ و نقشی در پنجاه کیلومتری کاشان؛ با خانه‌ها و کوچه‌هایی در آغوش هم و باغ‌ها پیرامونش.

بعدتر از آن، با علی مصلحی، علی فلاحیان، مجید محسنی، پدر بزرگوارش آقامیرزا، وحید محمدزاده و نام‌های عزیز دیگری آموخته شدم. 

برای نخستین بار، در بیست و چند سالگی‌ام، دفترچه‌ای نخ دوزی کردم و مشق یادداشت نویسی آبادی وادقان را در آن نوشتم.‌ برای نخستین ‌بار، شعر « حسینا» را از زبان پیرمردی چوپان، شنیدم و ذوق‌زده روی نوار ضبط کردم. 

... حسینا کوله بر پشت، کوله بر پشت

تفنگ بر دوش و نی بر بند انگشت

حسینا لار می رفت لار می رفت 

گهی بر پشت و گه هموار می رفت ...

 

آق‌میرزا محسنی برایم شعر خواند. برایم از کتاب و کلمه، از جوی و آب و درخت حرف زد. بیلی دست گرفتم و «وار» را و گرداندن آن را آموختم. اگرچه آب، وارم را برد! 

 

دانستم به جایی از سنگچین جوی، که آب از آن فرو می‌ریزد و صدایش فزونی می‌گیرد، دُهل می‌گویند. من با وادقان، شگفت‌زده شدم.

حالا، عصرگاه دیروز به ملاقات دوست رفتم.

 به دیدار علی مصلحی، دوست عزیز مصلح و روزنامه‌نگارم که حق صحبت قدیم بر من دارد. مادر گرامی‌اش از میان‌شان رخت بر بسته است و چونان هر مادری، چونان هر داشته‌‌ی تابناکی، پسین غیابش، جای خالی‌اش ملموس‌تر خواهد شد. 

علی مصلحی نیز چون من و چون بسیاری از دیگران، در نظام خانوادگی متکثری به دنیا آمده است. انقلاب ۱۳۵۷ و حوادث پسینی آن بر خانواده و جامعه‌ی ایرانی، تاثیرات عمیقی برجا گذاشت. بسیاری از فرزندان، به پاس زیست و آموخته‌گی‌هاشان در بازه‌های زمانی و مکانی متعدد، علایق و سلایق متفاوتی پیدا کردند. برادری به جنگ رفت. برادری ضد جنگ شد. برادری، انقلابی و برادری ضد انقلاب نام گرفت. برادری به چپ، برادری به راست و خودی و غیرخودی .... 

خانواده، کانون اندیشه‌ها، منش‌ها و کنش‌های متکثری شد که بار روانی آن را مادران متحمل شدند. مادر من، مادر علی و شاید همه‌ی مادران وطن.

و لابد حالا، پسین این همه سال، می‌بایست آموخته‌هامان فزونی گیرد. حالا می‌بایست در غیاب مادر، مادرانگی‌‌هامان فزونی گیرد. هر یک به کوششی مشق مدارا کنیم. علی مصلحی برای من این‌گونه است. 

وادقان به پاس طبیعت ذاتی‌اش و به پاس مردمان ارجمندش، مرا به مهربانی و کلمه فرا می‌خواند. مرا به کنش‌گری برای فرهنگ می‌خواند. چندین دهه است مهدیه فرهنگی وادقان، برای رشد و اعتلای کلمه و کتاب می‌کوشد. سال پیش، مقام نخست روستاهای کشور را در عرصه‌ی کتابخوانی از آن خود کرد. مادر علی مصلحی که مادر شهید محمد حسین مصلحی وادقانی نیز هست و مادر دیگر فرزندان عزیز و گرامی‌اش، مرا به مادرانگی می‌خواند. 

علی که این ماه‌ها و سال، تیماردار مادر بود، مرا نه چون داغ‌داران پذیرفت. چای و خرما خوردیم. و گفت دسترسی به نت ندارد و سلام همه‌ی دوستان را رساند. علی در غروب‌گاه روز، برایم از امام محمد غزالی گفت و آن‌که شرط ذاتی مباحثه و کلام، احترام به آرا خود و دیگران است.

من باور دارم، مکان‌ها و آدم‌ها بر ما، حق صحبت دیرین دارند. حقی که در من، آموختگی و شادمانی و کوشندگی را توامان برمی‌انگیزاند.

 به شادمانی آب و خاک، به شادی و آموختگی وطن، به شادی همگان، حافظ را که « حق صحبت دیرین..» را آموزاندم، جست‌وجو کردم: 

«چنان بزی که اگر خاک ره شوی کس را

غبار خاطری از رهگذار ما نرسد..»

 

#محمودساطع

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:19  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 یک روز گفت می‌خواهد برای‌مان داستان بخواند. نه پشت میز که روی میز نشست و صدایش زیر سقف کلاس رها شد: «همه‌ی اهل شیراز می‌دانستند که داش‌آکل و کاکارستم سایه‌ای یک‌دیگر را با تیر می‌زدند ...» کلمه. کلمه. انگار ابری، بارانی، جهانی، کلماتی که تا آن گاه نشنیده بودیم.

« وقتی شهر شیراز، با کوچه‌ باغ‌های پر پیچ وخم، ، باغ‌های دلگشا و شراب‌های ارغوانی‌اش به خواب می‌رفت، آن وقتی که ستاره‌ها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون ...» غریب بود. عجیب بود. غرق شدیم در جادوی داستان... « مرجان... مرجان.. اشک از چشم‌های مرجان سرازیر شد.»

داستان تمام شد نه. تمام نشد. ما خود داستان شدیم.هیبت عیارانه‌ی داش‌آکل در ما بود و ما بودیم. ما بودیم و دختری که دوستش می‌داشتیم، مرجان بود. جان بود، اگرچه نامی دیگر داشت. نامی دیگر داشتیم. خاموش، گیح، دری، درهایی، جهان دیگری که تا به حال نیافته و ناگهان به آن خوانده شدیم. خوانده شدم.من رها، گریزپا از درس و مدرسه، با انبوهی از تجدیدی، تنبیه و شلاق، به یک‌‌باره‌گی دلداه‌‌ی داستان شدم. 

غروب همان روزها، در شانزده‌سالگی، برای نخستین بار به کتابخانه شهر رفتم . در جست‌وجوی سه قطره خون. در جست‌وجوی هدایت. 

نبود. گفتند نیست. نمی‌دانستم کتاب‌هایی هستند که نمی‌بایست دیده می‌شدند. نمی‌بایست خوانده می‌شدند. 

در سال‌های جنگ و مرگ، در سال‌های کشتار و اعدام، در سال‌‌های ۱۳۶۶ ، ۱۳۶۷، در قحط سال عشق و شعر، آقای کریمی برای‌مان از هدایت خواند.

اکبر کریمی جوینانی، قدی میانه بالا، صورتی کشیده و گندم‌گون، چشم‌هایی نافذ و انبوهی موی جوگندمی که ریخته بود روی پیشانی‌اش. و خب راه رفتنی طنازانه. دلبرانه و جانانه هم داشت. 

 از صادق چوبک، از مدیر مدرسه، از سووشون. از شلوارهای وصله‌دار رسول پرویزی، از نادر ابراهیمی، از غلامحسین ساعدی خواند برای‌مان. ما همه کشف بودیم. آنی، آناتی که ما را ما می‌کرد. 

« هرگز از مرگ نهراسیده‌ام / اگرچه دستانش از ابتذال شکننده‌تر بود./ هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است / که مزد گورکن/ از آزادی آدمی/ افزون‌تر باشد.» 

شعر دوید توی رگ هامان، شاملو، نیما، فروغ، و فروغ که از زنان نخوانده بودیم. از زنانگی نخوانده بودیم و مهدی اخوان ثالث، حمید مصدق و شعر تابناک سیب « و من اندیشه کنان غرق این پندارم / که چرا باغچه‌ی کوچک ما سیب نداشت.»

سالی گذشت و سال بعد، علاوه بر آیین نگارش، کتابچه‌‌ای درسی به دست‌مان دادند؛ درسی به نام ادبیات انقلاب اسلامی. مانده بودیم که می‌خواهد درس بدهد؟

وقتی آقای کریمی آمد سر کلاس، خنده‌‌ام گرفت. درونم سراسر پرسش بود؛ آقای کریمی، قرار است این کتاب را درس بدهد! 

کتابچه‌ی سرهم بندی شده و مزخرفی بود. سال تمام شد و ما کنار حمید سبزواری، مشفق کاشانی، مهرداد اوستا، قیصر امین‌پور که بهترین‌های آن کتاب انقلابی بودند، با آلبر کامو و بیگانه، با تهوع و ژان پل سارتر، با آلن پیتون و مویه کن سرزمین محوب، با تی‌اس. الیوت، با برشت و جنگل‌های سیاه آموخته شدیم. با سیاووش کسرایی و آرش. با ابتهاج. با کوچه باغ‌های نشابور. 

« در کوچه باغ‌های نشابور/ مستان نیم‌شب به ترنم/ آوازهای سرخ تو را باز / ترجیع‌وار زمزمه کردند..»

 روزی از شعرهای خودش هم برای‌مان خواند. روزی هم داستان عاشقانه‌ای از دوستی پسر بچه‌ای به دختری برای‌مان خواند. هم داستان کوتاهی از ماجرای بولدوزری که کاروان‌سرای شاه‌عباسی قهرود را خراب می‌کرد و آوار پس آوار برجا می‌نهاد.

آقای کریمی، وقتی مجموعه داستان‌های کوتاهم، « صبح روز هفتم» منتشر شد، چقدر دوست داشتم می‌بودی، برایت می‌آوردم و می‌گفتی؛ خب، ببینم چه آش شله قلمکاری شده؟

گاهی که راه می‌رفتی، گاهی که چشم می‌دواندی میان چشم‌هامان و از سرزمین‌ها و آدم‌ها برای‌مان می‌خواندی. حالات و آنات تو، ما را در بر می‌گرفت. حتا پیکان جوانان لیمویی رنگ‌ات را به یاد می‌آورم. صدای کاست مرضیه که « بوی جوی مولیان آید همی» اش را گذاشته بودی، باری، شنیدم. به هنگامه‌ای که همه‌جا، صدای آهنگران به وضوح شنیده می‌شد.

آقای کریمی، کالبد تو سال‌هاست در مزار فیض کاشان غنوده‌. اما به روشنی در من و ما زندگی می‌کنی. وقتی روی تخته، شلخته و تنداتند، از شعر و داستان می‌نوشتم، گویی شما بودم. شما که بلند بلند از آلن پیتون در کلاس می‌خواندی: «مویه کن سرزمین محبوب ....» وقتی از شفیعی کدکنی بلند بلند می‌خواندی: « به شکوفه‌ها، به باران برسان سلام ما را ...»

 

 

 

@boom_o_bar

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم مهر ۱۳۹۹ساعت 21:13  توسط محمود ساطع  |