بوم و بر

 

 🔹 دوستم فرید برگشته بود ایران؛ کتابی برای جنگل‌های گیلان بنویسد.

میثم با تصاویر و روایت‌هایی از زن و دخترش، فیلمی متفاوت برای شاملو می‌ساخت. 

ابوالفضل از مقاله‌ای که برای فصلنامه کاج نوشته بود؛ می‌گفت.

پدر رفته بود مزار فیض. نمی‌دانم چرا آن‌جا نماز جمعه می‌خواندند.

عطی هم؛ همان جاها در ‌خلوت مزار، با خواهر کوچک‌اش، دنبال یادداشت سنگ‌نوشته‌ها بود. 

مادرم و زن داداش، جایی در شلوغی صف بودند. می‌رفتم اما دلم می‌خواست کسی صندلی یا چهارپایه‌ای برای مادرم می‌آورد که پایش درد نگیرد.

من، حوالی میدان کمال‌الملک دنبال خانه‌ای قدیمی بودم تا بخریم و موزه‌‌ای سرپا کنیم! همه‌ی این‌ها را خواب دیدم. 

بعدتر با فرید، توی اتوبوس بودیم. از روبه‌روی خانه‌مان رد شدیم. می‌خواستم پیاده شوم اما نشدم. دوستم می‌خواست تا ایستگاه آخر برود و پول بیشتری به راننده اتوبوس داد!

 فکر کردم تا خانه را پیاده بر می‌گردیم و اشکال ندارد. آخر از استرالیا برگشته بود.آمده بود کتابی برای جنگل‌های گیلان بنویسد.

 

#محمودساطع 

boom_o_bar@

 

https://www.instagram.com/p/CGiXCn3Hm0D/?igshid=1x0jme8cx6j20

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۹ساعت 0:45  توسط محمود ساطع  |