بوم و بر

مجالی میان غیاب‌ها
یادداشتی بر اتوبوس‌های دو طبقه

یادداشت نخست:
اتوبوس‌های دو طبقه و سوار شدن در طبقه دوم آن‌ها،  بخشی از رویای شیرین کودکی من است. به یاد می‌آورم باری، سالی که از کاشان به تهران رفته بودم، پنج، شش سالگی، از پدر خواستم که سوار اتوبوسهای دو طبقه بشویم. آن روزها کاشان، هیچ اتوبوس شهری، حتا یک طبقهای نداشت.
آن روز که روزی بوده است از سالهای  میانی دههی پنجاه خورشیدی، طبقه‌ی بالای اتوبوس، چه روشن و شیرین بود برایم و چه شعف برانگیز، چقدر شاخ و برگ درختها نزدیک بودند.
این‌که، پدر خسته از کار و زندگی، کامیون ده‌چرخ‌اش را در گاراژ و باربری اقتصاد خوابانده و چقدر حوصله به خرج داده که مرا را سوار اتوبوس دو طبقهای کند در یکی از خط‌های اتوبوسرانی تهران، که صندلی‌های جلو طبقه بالایش خالی باشد را  لابد خدا می‌داند. هیچ تصویری از چهره‌ی پدر ندارم. اما حتمن برایش آسان نبوده است. آیا صندلی ردیف نخست اتوبوس در طبقه بالا خالی بوده است؟
آیا پدر از افرادی که آن‌جا، نشسته بودند، عذرخواهی کرده که صندلی‌شان را به ما بدهند؟ شاید هم به خاطر ما، در ایستگاه، مدت زیادی مانده و از سوار شدن به اتوبوس‌های فراوانی گذشته، تا اتوبوس دو طبقه خلوتی بیاید که بتواند مرا در طبقه بالا،  نخستین ردیف، درست ردیف نخست بنشاند. بنشاند به تماشای تهران  که تصویر محو و گنگی از صندلی‌های نیمه خالی‌اش از آن روزهای دور میانه‌ی دهه پنجاه خورشیدی در خطی از خطوط اتوبوس‌رانی در ذهنم مانده است. چقدر بالا بودم. چقدر شاخ و برگ درخت‌ها سبز بودند. چقدر به شاخ و برگ‌ها نزدیک بودم.

یادداشت دوم:
دیروز به شکلی اتفاقی چند عکس دیدم از اتوبوس‌های دو طبقه تهران. در عکس، فراوانی سرباز یا بسیجی  سر و دست‌هاشان از شیشه‌ اتوبوس‌ها بیرون است. حتمن عکس‌ها از هنگامه‌ی جنگ ایران و عراق است. آدم‌های زیادی هم پایین دست ماشین‌ها، در شلوغی و ازدحام به سر می‌برند. همه ، بیشتری در گیر و دار جنگ‌اند. 
گاهی از خودم می‌پرسم  روایت و زاویه دید عراقی‌ها واقعن چه بوده است؟ هشت سال جنگ، کشتار، خرابی دو سرزمین همسایه. دلیل حضور و شتافتن رزمندگان عراقی در جنگ با سرزمین ما، چه بوده است؟
از روندگان به جنگ، بسیارانی کشته، زخمی و آسیب دیده‌ شدند. جسم، روان یا هر دو. همین روزها، یادداشتی از بهرام بیضایی خواندم درباره‌ی کیهان کلهر  و کمانچه‌اش. از افتادن بمب بر سر خانواده کلهر می‌گوید و جنگ. «جوانان کرور کرور قربانی‌شدن خود را رژه می‌رفتند، و تاجران به تجارت اسلحه، سودهای کلان می‌اندوختند.»
در عکس، اتوبوس‌های دو طبقه مالامال جنگجویانی است که ما البته به آن‌ها جنگجو نمی‌گوییم. آن‌ها، واقعن جنگجو نبودند. هیچ لباسی از رزم بر تن‌شان نیست. مردمانی، جوانانی که آن‌ها را رزمنده می‌نامیم‌. آن‌ها به جبهه‌های نبرد شتافتند تا از دین و میهن‌شان دفاع کنند. در جبهه‌های همیشگی و نبردهای همیشگی حق بر علیه باطل شرکت جستند تا  مصداقی باشند بر آیه‌ی شریفه‌ی قرآن: وَنُرِيدُ أَنْ نَمُنَّ عَلَى الَّذِينَ اسْتُضْعِفُوا فِي الْأَرْضِ وَنَجْعَلَهُمْ أَئِمَّةً وَنَجْعَلَهُمُ الْوَارِثِينَ. و چه قدر خوب که حق همیشه با حاکمان ما بوده است.

یادداشت سوم:
اتوبوسهای دو طبقه روایتهای بسیاری دارند. سندیکای اتوبوس‌رانی تهران و شمار فراوان اعضایش، روایتهای بسیاری دارند. منصور اسانلو، ابراهیم مددی، رضا شهابی، و هزار و یک راننده‌ی شریف سرزمین‌مان، روایت‌های بسیاری دارند که لابد باید جایی نوشته شود.
از آن سال‌ها چند دهه می‌گذرد. اتوبوس‌های دو طبقه، دیگر نیستند. برادرم نیست  که او هم در جنگ، جان باخت. یکی از همان‌ها که مرگ را رژه رفت. رفت تا ما برجا بمانیم. اگر برادر نمی‌رفت، اگر نمی‌رفتند، مای ما چگونه می‌بودیم حالا؟ حاکمان ما، چگونه می‌بودند حالا؟
اتوبوس‌های دو طبقه دیگر نیستند. پدر نیز نیست که پاییز سال پیش، در پی مرگ مادر رفت. و حضور ما نیز که به غیابی ماننده است. در جهانی که گویی مجالی اندک است، مجالی میان غیاب‌ها.

 

وبلاگ: http://boomvabar.blogfa.com

تلگرام: @boomvabar

اینستاگرام: boom_o_bar

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 21:28  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 نوش‌آباد در هشت کیلومتری کاشان، شهری به بلندای هزاره‌های این سرزمین است. بازمانده از دوره ساسانی که با کوشش بسیارانی، شهر زیرزمینی آن، شهره جهان شده است.
🔸 سرای طاق‌چشمه نیز، بنایی تاریخی است که با کوشش دکتر محمد مشهدی نوش‌آبادی و فرزندان و دوستان گرامی‌اش، مرمت شده و دیشب، بیست و سوم امرداد ۱۳۹۹، نخستین  شب فرهنگی این مجموعه تاریخی، اقامتی برگزار گردید.
🔸 در شب نخست از شب‌های فرهنگی طاق‌چشمه، با عنوان «شب کاج» با حضور تحریریه مجله کاج سبز و منتقدان و نویسندگان، علاوه بر پخش صدای محمود سادات بیدکلی،  آقایان حسین خصاف، جواد قاضی، جابر تواضعی، میر محسن طاهری و محمد مشهدی از زوایای گوناگون به نقد و بررسی شماره چهارم مجله کاج سبز، ویژه کارخانه‌ی شماره یک پرداختند.
🔸 مجله کاج و تاریخ شفاهی منطقه کاشان، چگونگی و تفاوت مدیریت صنعتی، مدیریت فن‌آورانه و نوآورانه‌ی صاحبان صنایع، اضلاع تاریخی اجتماعی و تاثیرات فرهنگی صنایع،  مسائل حقوقی و سیاسی کارخانه، نیز کاستی‌ها و نقصان‌های این شماره از مجله کاج، بخشی از موارد بیان شده این نشست به شمار می‌آید.

🔸 نارسایی و ناکارآمدی پاره‌ای از مصاحبه‌ها، کاستی متون و نوشتارهای تحلیلی، استفاده از عناوین و تیترهای ادبی در یادداشت‌های تاریخی، بی‌نظمی و عدم انسجام در چیدمان مطالب بخش ویژه، آشفتگی در صفحه‌آرایی، انتشار نامنظم فصلنامه کاج، عدم پرداخت به مسائلی چون سهام کارگران، باشگاه فرهنگی ورزشی کارگران، فروشگاه تعاونی کمک، کاستی یادداشت و مقاله درباره‌ی نقش زنان، حقوق کار و کارگران، بی‌توجهی به طبقه کارگر  به عنوان یک طبقه اجتماعی موثر، اهم مواردی بود که توسط حاضران بیان گردید.
🔸 در بخش دوم، محمود ساطع، سردبیر و عطیه راد، مدیرمسئول فصلنامه کاج سبز، به نمایندگی از اعضاء تحریریه، با احترام و پذیرش آرا دیگران، دیدگاه خود را بیان کردند.
🔸 نخستین شب از شب‌های فرهنگی طاق‌چشمه، با همیاری مخاطبان گرامی‌اش، تا پاسی از شب ادامه یافت.
🔸مای جمعی ما، در مجموعه فرهنگی اقامتی احسان و تحریریه مجله‌ی کاج سبز،  قدردان و سپاسگزار همه‌ی ایشانیم. بسیاری که از شمار چشم، یک و از شمار خرد، هزاران بودند.

+ نوشته شده در  جمعه بیست و چهارم مرداد ۱۳۹۹ساعت 6:28  توسط محمود ساطع  | 

🔸نخ، پود
     چاقو

🔸 دخترکان بی‌نام
      بی‌نشان
      گل‌های همیشه قرمز قالی.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۹ساعت 17:43  توسط محمود ساطع  | 

🔸 بانوی آفتاب و آینه
از شب گریزی نیست.
تنها می‌توانم
تخته سیاهی به دوش بکشم
 روی آن بنویسم آب، نان 
و پرنده‌هایی بکشم
 رها 
در نیلی آسمان

🔸 وقتی فشنگ و اسلحه
چوبه‌های دار، برپاست،
از شب گریزی نیست.

🔸 هراسناک
از ازدحام آتش و دود، 
در بیروت
بیت اللحم، اورشلیم، 
پل ذهاب 
 چه فرق می‌کند کابل یا زابل 
و هر جای زمین که تیره‌مان می‌کند
از شب‌ گریزی نیست.

🔸 حلب باشد یا حلبچه. 
شرق دور
یا جنوب سیاه، 
یا کشتزاران هفت تپه
وقتی که مزد به پول سیاهی نمی‌دهند.
از شب گریزی نیست

🔸 خیال می‌کنم
کاش سیاهی
تنها، شکنج گیسوان  فروهشته‌‌ی تو بود.
و چشم‌های سیاهت
که چشم دوانده‌ای به پهنای پنجره.

🔸 روشنای کدام صبح زمینی 
بانوی آفتاب و آینه.
با تو، با چشم‌های تو به صبح می‌رسم. 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 22:33  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 آبادی جوینان، پایین دست قریه، چشمه‌ای زلال است.
با هانا، خواستیم مشتی آب بخوریم. ایستاد و به آب نگاه کرد. گفت: عمو، چشمه، چشم‌اش درد گرفته.
گفتم چرا عموجان؟
گفت: ببین، نگاه کن. آشغال ریختن! منم وقتی چیزی تو چشمم بره، می‌سوزه.
🔸 بچه‌ها؛ چشم‌ چشمه‌های زمین را می‌بینند، ما نمی‌بینیم. هوای چشمه‌ها، زمین و چشم‌هامان را داشته باشیم.

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم مرداد ۱۳۹۹ساعت 14:39  توسط محمود ساطع  |