بوم و بر

 

 

29 /1/ 99

«‌بی باده کشید بار تن نتوانم ... »

شبی و آتشی و کنار آتش. روانی تن، روانم کرده و ذهنم در سیالیتی سبکبارانه، آدم‌ها و روزها و روزگاران را به پیش می‌کشد تا همگی از خاطرم بگذرند.  نه بی‌همگی که با همگی می‌شوی. همه درون آدم‌اند. شاید تو هم ...!

بی‌خودی است دیگر. بی‌خودی، گاهی ‌روشنگرانه از طراز سمج پدیده‌ها بر می‌کشاندم و گاهی هم برعکس؛ سماجت‌ام  را در خواسته‌ای بیشتر می کند. ... خوابم.. به روشنای روزگار..

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ساعت 11:32  توسط محمود ساطع  | 

 

 

25 / 1/ 99 ـ نیاسر

هفته‌ای است که دوباره رفته‌ام سر وقت کار بازار. روزی هفت هشت ساعت کم و بیش،‌ یادداشت‌های بازار کاشان را مرتب می‌کنم. برای بار چندم بخش‌هایی از پلان کتاب را به هم ریختم و  سر نو شروع کردم به نوشتن.

در این نه، ده سال، به تقریب صد و پنجاه ماخذ متفاوت از معماری و شهرسازی گرفته تا انسان شناسی و مطالعات منطقه‌ای را خوانده‌ام و به نظرم می‌رسد که خواندن، دیگر کفایت می‌کند. دو متن «چراغان» از وصاف بیدگلی و «آثار تاریخی کاشان و نطنز» از حسن نراقی مانده که این دو را هم اگر بخوانم، به قول قُدما، اُمهات متون کاشان شناسی را خوانده و دوره کرده‌ام. امیدوارم بیشترین فرصتم را به نوشتن متن بازار کاشان بگذرانم و جز به ضرورت و نیاز،‌ کتابی در این حوزه‌ها نخوانم. امسال دهمین سالی است که پراکنده بر سر بازار گذرانده‌ام و دیگر مایه خجالت است. بهرتقدیر؛  بازار پانخل را مرور می‌کنم و چند مورد از داده‌های به دست نیامده‌اش،‌ نیاز به مصاحبه و پرسشگری دارد که می‌ماند برای بعد از این روزهای کرونایی.

این هفته،‌ هر روز و هر شب باران پس باران باریده است. اخباری از جای دیگر ندارم و گویا فراگیر بوده در همه جای ایران. باران، رگبار و تگرگ و حال به حالی آسمان و زمین.        

 در نیاسر، ساعت‌هایی از این دو روزه که آمده‌ایم، به قرار و گفت‌وگو گذشت. با آقای مهدی تقی پور،‌ همکار و عضو شورای شهر نیاسر قراری گذاشتیم و با هم قدم زدیم. بهانه دعوتم؛ تخریب روزافزون در دشت و دامنه‌ی نیاسر است. رفتیم تا دشت بنار و این که اگر همین شکل پیش برود،‌ تا چندسال دیگر،‌ همه‌اش خواهد شد جگر زلیخا! هم چنین ضرورت بازپیرایی و حفظ کوچه باغ و معبری که از جاده گیلانه می‌رود سمت تالار. حفظ حرایم و پیچاپیچی راه و باغ و نگاهداشت آن،‌ که شهرداری نیاسر باید به آن وقعی بنهد. 

چاشتگاه امروز هم،‌ قرار دیگری با امیر شاهوردی گذاشتم و ساعتی هم با او بودم. لیسانس جامعه شناسی از علامه دارد و میان باغ تالار، ‌دکان گلابگیری. فعال فرهنگی اجتماعی‌ست و هم کانال تلگرامی فعالی در نیاسر دارد. با او هم از دغدغه‌های مشترک گفتیم و شنیدیم و این‌که جمعیتی بیست سی‌نفره انتخاب کنند و یکی دو نشست گپ و گفت بگذارند‌ بلکه گروهی غیردولتی در این بر و بوم شکل بگیرد تا ناظری باشد بر مدیران منطقه و نیز برای حفظ حداقل‌هایی از تاریخ و فرهنگ و زیست بوم این‌جا که می‌توان از گزند و آسیب‌ها حفظ کرد؛ کوششی کنند. قرار شد لیستی از علاقه‌مندان فراهم آورد تا بعدتر،‌ نشستی بگذاریم.

عصری هم با عطی و امیر سهرابی عزیز،‌ پیاده‌روی رفتیم تا سریچه و بلندای آن. نیم ساعتی هم آن‌جا بودیم و امیر سیب آورده بود. « ای سبدهاتان پرخواب / سیب آوردم / سیب سرخ خورشید...» ! گپ و گفتی آن جا زدیم و برگشتنامان هم. درباره‌ی اوضاع با ریخت و بی‌ریخت کنش‌های جمعی و فعالیت‌های ناکارآمد فرهتگی دولتی و شبه دولتی در بر و بوم کاشان و این‌که ما کجاییم و صلاح کار کجا! عصرگاه و غروب دلچسبی بود و تاریک شده و نشده؛‌ برگشتیم.

سر حرف و نطق و رابطه‌ام امروز باز بود و از غار بیرون زده؛‌ با مرتضی احمدی نجات، مهدی تسلطی،‌ محمد مشهدی، میثم اسماعیلی و هادی مازوساز تلفنی صحبت کرده‌ام. بیشتر به گپ و گفت و حال و احوال و سوالی و یادگرفتنی از هریک .. می‌ماند سلامتی روزگار.           

+ نوشته شده در  شنبه سی ام فروردین ۱۳۹۹ساعت 11:22  توسط محمود ساطع  | 

 

99/1/18

این چند روزه، بیشتر تلخ و فروخفته بوده‌ام و البته حالا بهترم. همیشه بهانه‌ها و دلتنگی‌های پیدا و پنهانی هست که ندانی با آن چه می‌بایست کرد. شک، تردید،‌ دودلی از آنچه می‌کنی. از آنچه هستی، از آنچه ناتوانی است.

چندروز پیش که با عطی قدمزنان می‌رفتیم مزرعه سریچه، در نرمانرم ریز بارانی که می‌رباید، رسیده بودیم به یال غربی بالای آن و خشکه درختی چند و آغلی در بلندا و جایی که زمانی جوی آبی بوده، محو در زیبایی اش شده بودیم. هر دو می‌گفتیم که چه لوکیشی دارد. گفت یه فیلم کوتاهی بساز. دیدم ناتوانم. گفتم: بلدش نیستم. بعد گفتم؛ دلم برای نوشتن داستان تنگ شده. احساس می‌کنم نمی‌توانم بنویسم. داستان از دستم رفته. بلد نیستم.  هی ناتوانی،‌ روی ناتوانی. نابلدی روی نابلدی.

بعد الان به خودم می‌گویم؛ چاره‌ات چیست؟ می‌دانم هیچ وقت درست آموزش ندیده‌ام، یا نخواسته‌ام ببینم. در همه کار، ‌ناتمامم. نمی‌دانم از کجای ناخودآگاهم؛ عبارت « و اوصیکم  به تقوالله و نظم امورکم» سر می‌دواند روی کاغذ‍!

این چند روزه، یادداشت برداری‌های روزها در راه را جمع و تفریقی کرده‌ام و مقالکی با نام « یادداشت‌های روزانه یک نویسنده» را نوشته‌ام. بهروزجان هاشمی برایم چند خط نوشت که خوب بوده و انتخاب‌هایم از کتاب را پسندیده بود و گفته بود؛ به عنوان معرفی کتاب،‌ متن بلندی شده است. که نوشتم؛ دقیقن، اما بیشتر قصدم «بازخوانی» بوده تا «معرفی». حالا از خودم بپرسم بازخوانی چیست؟ نمی‌دانم. لابد بازخوانی، متن بلندتری از معرفی است!

 محمد مشهدی عزیز هم، تشکر کرده بود. دوستی این یکی دو سال با او، برایم غنیمتی بوده است! نه الزاما به واسطه‌ی قدردانی‌هاش، که پیدا و پنهان،‌ از او آموخته‌ام، و یاری‌گری کرده است مرا و کاج و این سامان را... چندروز پیش در اینستا،‌ عکسی گذاشته بود که روی دامنه و رملی نشسته و صبح روز هفتم را در دست داشت و خب نمی‌توانم خوشحال نباشم که آدم را می‌خوانند. به سلامتی‌اش و به سلامتی روزگار.

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 15:10  توسط محمود ساطع  | 

 

 

نوشتن یادداشت‌های روزانه و پرداختن به آنات هم عصران، در میان نویسندگان،‌ مورخین،‌ و سیاست مداران،‌ ارج و قرب فراوانی داشته است. در ایران، به ویژه از دوره‌ی قاجار،‌ فراوانی از رجال علمی،‌ ادبی و سیاسی، ‌علاوه بر سفرنامه نویسی، به نوشتن خاطرات روی آوردند؛ به شکلی که امروزه از مهم‌ترین منابع دست اول شناخت آن دوره به شمار می‌آید. در دوره‌ی پهلوی اول و دوم، نیز سال‌های منتهی به انقلاب و پس از آن، هم‌چنان ‌این نوع و شیوه نوشتاری،‌ جایگاه و بایستگی‌های خود را داشته است. نوشته‌هایی که این روزها، با ظهور رسانه‌های مجازی و قالب‌های گوناگون ارتباطی چون وبلاگ، تلگرام و اینستاگرام،‌ از وفور آن کاسته شده یا تغییر شکل و ماهیت داده‌اند.

از این میان، به یادداشت‌های روزانه‌ی یکی از معاصرین‌مان ( شاهرخ مسکوب)‌ نگاه می‌اندازیم. این انتخاب‌گری به چند دلیل انجام یافته است. نخست آن‌که تنها متن روزانه‌نویسی بوده که این روزها‌ در دسترسم قرار داشته است. دوم؛ ناپیدایی متن در رسانه‌ها و سوم یا مهم‌ترین دلیل آن،‌ پرداخت مسکوب به عوالم شخصی و بیان واقع‌ از توانایی‌ها و ناتوانایی‌های محیطی و شخصی‌اش بوده است. 

شاهرخ مسکوب از نویسندگان و روشنفکران نام آشنای (1304 – 1384) ماست. شیفتگی، علاقه و اندیشگی او به «شاهنامه»، پایه و اساس آثارش به شمار می‌آیند. «مقدمه‌ای بر رستم و اسفندیار/ 1342»، « سوگ سیاوش/1350»،‌ «ارمغان مور، جستاری در شاهنامه/ 1384» را مهم‌ترین آثار او در این حوزه می‌دانند. «هویت ایرانی و زبان فارسی»، «در کوی دوست»، «چند گفتار در فرهنگ ایران»، «داستان ادبیات و سرگذشت اجتماع»، نیز آثار پژوهشی دیگر او به شمار می‌آیند که در آن‌ها به بازخوانی اضلاعی از فرهنگ و جامعه‌ی ایران می‌پردازد. در کارنامه‌ی مسکوب، به ترجمه و برگردان آثار ارزشمندی چون «خوشه‌های خشم/ جان اشتاین بک»»، «آنتیگن/ سوفوکلس»، «ادیب شهریار/ سوفوکلس»، « پرومته در زنجیر / اشیل» و ... نیز بر می‌خوریم.  این آثار پژوهشی و ترجمه ،‌ به تقریب نیمی از کارنامه‌ی فرهنگی او را در بر می‌گیرد.

نیمه دیگر آثار مسکوب، آنانی هستند که بر اساس زندگی و تجربه‌های زیسته‌ی او شکل گرفته‌اند. نیمه‌ای که بر پایه‌ی روزانه نویسی شکل گرفته‌اند « روزها در راه» بنیاد و مرکز ثقل این دسته از نوشتارهای او هستند.

 

 مسکوب در مقدمه‌ی کتاب «روزها در راه» نوشته است: «روزها در راه، ‌یادداشت‌های روزانه‌ایست که بسته به مورد و یا حال نویسنده، گاه پیاپی و گاه به فاصله نوشته شده است. [...] روزها در راه، ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. [...] گمان می‌کنم تعداد انگشت شمار «حدیث نفس» ( به معنای شرح تجربیات نفسانی) در نزد ما، از کمبودهایی است که نمی‌گذارد تجربه فرهنگی، ‌سیاسی و اجتماعی، آگاهانه از نسلی به نسل آینده راه یابد. »

مسکوب همان گونه که در مقدمه‌اش نوشته، از معدود روشنفکران جامعه ایرانی است که از یادداشت نویسی، به عنوان رابطه‌ی میان حدیث نفس و انتقال تجربه فرهنگی،‌ سیاسی و اجتماعی و انتقال آگاهانه آگاهی‌های میان نسلی سخن می‌گوید. از این منظر،‌ آگاهی، شهود و شهادتش،‌ گواه روشنی می‌شود از روزگاری که بر بخشی از سرزمین و اهالی‌اش گذشته است.

مسکوب،‌ در جایی دیگر از «روزها در راه»، تعریف روان شناسانه‌ای از خاطره نویسی‌های خود ارائه می‌کند. نیز از نسبت خود با متن و نسبت متن با جامعه سخن می‌گوید. بی‌شک،‌ در تبیین این نسبت‌ها، ‌ارزش ـ داوری‌های اجتماعی؛‌  جایگاه ویژه‌ای دارد. «خاطره‌های روزانه: نگاه در آیینه‌ای شکسته،‌ در تکه‌های آیینه‌ای که پاره‌های پراکنده آن را خودم ساخته‌ام، ‌نوعی «خودسازی» به واسطه، ‌نگاه به خود، ‌به میانجی خود و نوعی تقلب محترمانه از راه سکوت، ‌از راه فراموشی و خاموشیِ آنچه که از خود دوست و نوعی تقلبِ محترمانه از راه سکوت،‌ از راه فراموشی و خاموشیِِ آنچه که از خود دوست نمی‌دارم، ‌« تبعید » آن‌ها به پشت نادیدنی آیینه،‌ نشان دادن یک روی سکه،‌ در حقیقت یک عکس برگردان و ثابت نگهداشتن تصویری دلبخواه در « قاب» نوشته. در زنجیر واژه‌ها.»( ج2/ 672)

یادداشت‌های روزانه شاهرخ مسکوب، علاوه بر آنچه خود در مقدمه نوشته؛ و همان گونه که آمد؛ بن‌مایه و اساس شکل‌گیری کتاب‌های دیگری برای او شده است. این تاثیر شگرفی برای « روزها در راه » به شمار می‌آید. کتاب‌های «سوگ مادر»، ‌« در سوگ و عشق یاران» « سفر در خواب» به نوعی برآمده از این روزانه نویسی‌ها به شمار می‌آیند. آثاری که عموما با گذشته، زندگی و مرگ دوستان و پیرامونیان آمیخته‌گی یافته و بهانه‌ای شده‌اند تا ما از دریچه‌ی چشمان او به سویه‌های ذهنی و عینی زندگی و مرگ آنان آشنا شویم. خاصه با مرگ ! کمتر نویسنده‌ای چون مسکوب را می‌توان یافت که روایت مرگ نزدیکانش را نوشته باشد. مرگ مادر، مرگ دوستانش؛ سهراب سپهری، هوشنگ مافی،‌ امیرحسین جهانبگلو، محمد جعفر محجوب،‌ مرتضی کیوان، اسلام کاظمیه،‌ غلامحسین ساعدی،‌ عباس زریاب و فراوانی از نویسندگان و هنرمندان ایران، ‌افرادی که آنات زندگی و مرگ­شان توسط شاهرخ مسکوب مکتوب شده است. مکتوباتی از جهانِ کاتبان، کاتبان و روایانی که از دایره‌ی قدرت بیرون ‌افتاده و از همین­رو، چهره‌هاشان آرام آرام محو می‌شود. مسکوب با فهم این شرایط، ‌اینان را و خود را از غبار بر می‌کشد.     

استیلای قدرت و خشونت، در جامعه‌ی ایرانی، همواره اشکالی از ترس، ‌زبونی ،‌ پنهان‌کاری و ریاکاری را با خود به همراه آورده است. از سوی دیگر، پنهان‌کاری، تقیه و راز مگویی به بازتولید و تداوم این وضعیت کمک کرده است. اتفاق نیک و خوب روزانه نویسی‌ها ‌آن است که بی‌واسطه  و البته از زاویه‌ی چشم راوی، اتفاقات و رویدادهای زمانه بازنمایی می‌شوند. و چون این شیوه از نوشتار در تقابل با اثار مکتوب تاریخ نویسان، ‌شخصی تر بوده،‌ با میزان کمتری از سانسور و خودسانسوری نیز نوشته می‌شده است.

 

«روزها در راه»، یادداشت‌هایی است که از آذرماه 1357 تا 1377، به تقریب بیست سال نوشته شده است. در برهه‌ای از تاریخ ایران،‌ که به واسطه‌ی شکل‌گیری انقلاب و تبدیل آن به نظام اسلامی، دارای ارزش اسنادی بسیاری است. مسکوب،‌ اتفاقات و رویدادهای بهمن و اسفند 57 را به شکل روزانه نوشته اما بعدها به فراخور؛ روزانه یا هفته و یا هفته‌ای چند،‌ نگاشته شده است. بدیهی است فهم و بازنشر نگاه او، هنوز به آسانی میسر نیست. با رجوع به اصل متن،‌ رویارویی و تقابل نیروهای اندیشگی و اجتماعی ایران را در آن سال‌ها به خوبی می‌توان ملاحظه کرد. نیز چند و چون کنش‌های سیاسی که منجر به شکل‌گیری حکومت اسلامی شده است. از این رو «روزها در راه»،‌ بیرون از تاثیرات ادبی و تاریخی، بی‌آن‌که خواسته باشد اثری سیاسی نیز به شمار می‌آید،‌ تقارن روزنگارانه‌اش با انقلاب 57، شاخصه‌های سیاسی و اجتماعی این اثر را پر رنگ کرده است.

«21/11/57: الان ساعت نه و نیم است. در این فاصله تلویزیون را نگاه کردم، ‌کنجکاو بودم ببینم در این هنگامه چه می‌گوید و چه نشان می‌دهد: یک فیلم درباره معماری و مسکن، در آلمان و بعضی جاهای دیگر! ج1/ 59» این روایت با همه‌ی کوتاهی‌اش،‌ از عمق فاجعه‌ای سخن می‌گوید که رادیو تلویزیون ملی ایران و بالطبع حکومت پهلوی به آن دچار شده بوده است. نوعی سیاست گزاری رسانه‌ای که متاسفانه هنوز هم در سرزمین‌مان ادامه یافته و هم‌چنان در بزنگاه‌ها و اتفاقات سیاسی اجتماعی با آن مواجه می‌شویم. اتفاقی که در ذات خود،‌ نارسایی رسانه‌های رسمی را نشان داده و می‌دهد. بی‌هیچ «بازتابندگی» که از وظایف اصلی رسانه  است.

در تیرماه 58،‌ مسکوب موقتن از ایران خارج می‌شود. انقلاب پیروز شده و پیروز شدگان،‌ به تعبیر او، با احساس و دل، نه بینایی و اندیشه‌گی می‌تازند. «8/4/58: در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولائی؛ قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن، کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند. ج 1/ 96 »

مسکوب،‌ پسین این سال‌ها،‌ در میان سالی به همراه همسرش گیتا و دختر خردسالش غزاله به پاریس می‌رود. در موسساتی چون انتستیتوی تحقیقات اسماعیلی، تدریس می‌کند: «در لندن هستم. در ناف بریتانیای کبیر، وسط یک مشت گدای پرافاده و طلب‌کار که البته برای خودشان ملت بزرگی بودند. لابد هر چقدر ما احمقیم، این‌ها خودپسندند، ‌در مرکز و دائرمدار کائنات‌اند. برای درس فارسی آمده‌ام. الفبا درس می‌دهم به دانشجویان انستیتوی تحقیقات اسماعیلی که مثل بقیه اسماعیلیان اکثرا «هندی افریقایی کانادائی» هستند. ج1/ 130»

انستیتوها،‌ مراکز آموزشی‌شان را در حوزه‌ی ادبیات فارسی به تعلیق در می‌آورند و مسکوب،‌ به ناچار و برای امرار معاش به اتفاق جوانی از بستگانش، مغازه‌ای عکاسی راه می‌اندازد. مغازه‌ای که با اتاقک پشتی‌اش، بعدتر محل زندگی و خوابگاه او می‌شود؛ « به ایستادن پشت دخل دارم عادت می‌کنم. آدم به چه کارهائی عادت نمی‌کند؟ صبح می‌روم و تا غروب عمرم را موریانه‌وار می‌جوم و مثل خاک اره تف می‌کنم.  [...] این پرت و پلاها را روی پیشخوان، ‌کنار دخل، ‌دارم می‌نویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. ج2/ 437 »

سرشت و سرنوشت فراوانی از نویسندگان و روشنفکران ایرانی که سال‌های پایانی دهه 50 و خصوصن دهه 60 را تاب نمی‌آورند،‌ روشن‌تر و بهتر از مسکوب نیست. مهاجرت خودخواسته تا ناخواسته‌شان،‌ زخمی کاری بر ایشان می‌گذارد. هر اتفاق و بهانه‌ای، بهانه می‌شود که این تلخ‌کامی بروز بیابد: «سوال غزاله: چرا همه فرانسوی‌ها در فرانسه هستند. اما همه ایرانی‌ها در ایران نیستند؟ جواب من: حالا بخواب تا فردا،‌ صحبت می‌کنیم. غزاله اصرار کرد. گیتا را به کمک طلبیدم و خودم زدم به چاک و بالاخره سوال با مدرسه و فردا صبح زود و داد و بیداد و خواهش و تمنا ماست مالی شد. ج1/ 186»

جایی دیگر می‌نویسد: «وای به وقتی که ستم باشد و ستم‌کار پیدا نباشد. به کی بنالم؟ از کی؟ ج 2/ 369»  اما این دوری،‌ این فاصله،‌ او را از اندیشیدن به سرزمین باز نمی‌دارد: «اخبار ایران فلج کننده است، روح و جسم را فلج می‌کند. در انتظار بمب شیمیایی، ‌مردم کشته و سوخته، سرزمین خاکستر شده. ج2/ 377»

مسکوب، در «روزها در راه»،‌ بسیار بی‌تکلف می‌نویسد. علاوه بر تنگناهای بیرونی،‌ تلخ‌کامی و ناداری و تنهایی‌اش را به سادگی بیان می‌کند؛ «عید است. بی پولم. مریضم. غزاله حال خوشی ندارد. نگرانم... ج2/ 692» جایی دیگر از رابطه‌اش  با درختی در پارک می‌نویسد؛ رابطه‌ای که نمود تنهایی سرشار اوست: «امروز یکشنبه است. [...] سیب زمینی و نان و طالبی خریدم، ‌سر راه کمی در باغ لوکزامبورگ نشستم و درختم را تماشا کردم. خستگیم در رفت. ج2/ 666»

روزها در راه،‌ علیرغم تنهایی و بیرون افتادگی نویسنده‌اش،‌ خالی از طنازی نیست. انگار چون دیگر اهالی اصفهان، بذله‌گویی ذاتی دارد: «امروز کارت اقامت ده ساله‌ام را گرفتم. کارت سبز امریکا را هم دارم. گذرنامه ایرانی هم که سرجایش محفوظ است. به این ترتیب با کمال خوشوقتی تازه شده‌ام یک هرجائی بی‌جا!... ج1/ 257» نیز خالی از مکاشفه و رازوارگی نیست: «باران بند آمد. رفتم کنار دریا. راه رفتن در ساحل ـ در مرز آب و خاک ـ همیشه جاذبه و کششی ناشناخته دارد. آدم با هر دو عنصر آمیخته می‌شود و از هر دو جداست.» اگرچه بیشترین مکاشفه اش،‌ بیرون از عتاصر طبیعت،‌ کتاب‌ها هستند. متن‌های بسیاری‌ که در این سال‌ها مسکوب خوانده، در او می‌گذرند. از جمله رمان حجیم « در جست و جوی زمان‌های از دست رفته و نویسنده ارجمندش؛ مارسل پروست. به حدی که او در خواب و بیداری، خود را مصاحب پروست می‌انگارند؛ « مارسل پروست را در خواب دیدم، ‌نمرده بود. مردی ظریف، ‌چهل و چند و حداکثر پنجاه ساله، ‌مرتب و خوش لباس، کمابیش شبیه عکس‌هایش. کنار هم در آمفی تئاتر دانشگاهی، ‌مرکز فرهنگی یا کلاس درسی نشسته بودیم... ج2/ 611 [...] با پروست در باغ لوکزامبورگ نشسته‌ام. زیبایی رنگارنگ و زودگذر پاییز نمی‌گذارد کتابم را بخوانم. طرف‌های عصر است. سرشاخه‌ها نور آتشین آفتاب را در جام فیروزه آسمان می‌نوشند و برگ‌های گل بهی بلوط کم کم سبزی خود را از دست می‌دهند تا لیمویی و نارنجی شوند و روی چمن گسترده کف باغ بریزند و غبار پراکنده شوند. ولی آقای پروست حساسیت ظریف، بی‌نظیر و بیمارگونه‌ای دارد. از بس نکته سنج و موشکاف است. می‌ترسم آزرده شود و برنجد، ‌باید نظربازی را بس کنم و کتاب را دست بگیرم. ج2/ 622»

شاهرخ مسکوب،‌ پسین یک دهه و اندی،‌ باری چند به ایران سفر می‌کند. تهران و آدم هایش را در سال‌های پیشینی و پسینی انقلاب با هم مقایسه می‌کند. اصفهان، ‌زادگاهش را شیفته‌وار دوست می‌دارد و در سال 1991 از کاشان هم می‌گذرد و به نوشتن خطی درباره آن اکتفا می‌کند: «... تا نطنز همه چیز عالی بود. از آن‌جا به کاشان هم بد نبود. اما کاشان: گرم ، شلوغ، خاک‌آلود و عقب افتاده. از کاشان به بعد جز گرمای خشک و تیغ آفتاب سمج و خاک سوخته‌ی سوزان چیزی نبود. ج2/ 502»

مسکوب،‌ بعضی روزها یک پاراگراف بیشتر ننوشته. همان یک پاراگراف به دلایل حسی، ‌عاطفی، اجتماعی، سیاسی یا ادبی،‌ تابناکی ویژه‌ای یافته است. « مثل سروی برهنه از روح خودم خالی شده‌ام. آن را، این کوله بار سنگین را به زمین نهاده‌ام. از آن‌که بودم دورافتاده‌ام و پیدایم نمی‌کنم. انبانی از مشتی خاطره، ‌یادهای ساکن گذشته،‌ صورت شهرها و دشت‌هائی درخیال و پر از صدای خاموش و نگاه چشم به راه گذشتگان و کاروان دور شونده زمان در آفاق پشت سر. ج2/ 563». نمونه‌ای دیگر« در دلم چیزی ویران شده، ‌چیزی که نمی‌دانم چیست،‌ و اضطراب و دلشوره، ‌مثل مهی در ته دره‌ای بی‌آفتاب،‌ جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم اندازهای دور. ج2/ 673»

روزها در راه توسط انتشارات خاوران، در پاریس، ‌زمستان 1379 در پانصد نسخه، در قطع وزیری و در 740 صفحه  منتشر شده است. این دو جلدی که ما داریم به نظر می‌رسد بر اساس آن در ایران بازنشر شده است. کاغذ خوب، اما صحافی­ مزخرفی دارد. نسخه P.D.F  کتاب «روزها در راه» نیز خوشبختانه در فضای مجازی وجود دارد.

پایان آن‌که؛ در شعر و فرهنگ ایرانی؛ نمونه‌هایی چون: « هزار مرتبه سعدی تو را نصیحت کرد / که حرف محفل ما را به مجلسی نبری » نیز « حدیث دوست نگویم مگر به حضرت دوست / که آشنا سخن آشنا نگه دارد» همه ناشی از ناگفتن گفتنی‌هایی است که میان لایه‌های خاصی از جامعه می‌بایست پوشیده بماند. اما «روزانه نویسی» یا نوشتن خاطرات،‌ به واسطه‌ی بی واسطه‌گی‌اش،‌ رابطه‌ای صمیمانه با مخاطب برقرار می‌کند. این نوع از نوشتار آگاهی‌های طبقه بندی شده را از حصار حدیث دوست به دوست بر می‌کشد و دوگانه­ ی دوست ـ دشمن؛ یا بهتر بگویم «دوست ـ دیگری» با خواندن احوال و آنات هم،‌ در اجزایی از زیست‌شان به تفاهم می‌رسند. تفاهمی که می‌تواند از تقابل‌های فرهنگی جامعه کاسته و پذیرنده­گی افراد را از هم فزونی ببخشد. کارکردی که در هنر نیز به تمامی می‌توان تماشا کرد.

 

این یادداشت در کاشان نیوز  :http://kashannews.net/?p=75869  منتشر شده است.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 2:45  توسط محمود ساطع  | 

 

99/1/15

پسرم سامان می‌پرسد؛ «پدر، می شه بابایی هم مثل بهبود زنده بشه؟»

بهبود، یکی از شخصیت‌های سریال «پایتخت» است. در افریقا زندانی بوده، خانواده‌اش فکر کرده‌اند که مرده و سیاه پوشی و قبر و فاتحه. و بعد چندسالی، سُر و مُر و گنده برگشته است. « می‌گویم؛ نه پدر! بابایی زنده نمی‌شه! » نمی‌گویم بابایی را با دست‌های خودم در گور گذاشتم‌اش. بابایی.. پدر، مادر..

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 0:34  توسط محمود ساطع  | 

 

کاشان ـ 99/1/14

 غروبی، دمی به خیام زده بودم. بعد نرمانرم رفتم فروشگاه، بستنی بخرم. اِِبی می‌خواند. وقتی کارت کشیدم، از خانم فروشنده تشکر کردم. گفتم: «ممنون که ابی گذاشته‌اید. صداهای خاموش سرزمین را.» حالم خوش بود، خوش‌تر شدم. صدا.. فروغ به شادیت! «تنها صداست که می‌ماند.»

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 0:32  توسط محمود ساطع  | 

 

 نیاسر ـ 99/1/11 

 

کتاب دو جلدی «روزها در راه» از شاهرخ مسکوب عزیز را تمام کردم. چندجایی حال و قال، گپ و گفت درونی‌اش را بازنشر کنم. زمان و مکان چه آمیزشی می‌یابند با نوشتن. مسکوب در پاریس بوده، ‌دهه­ ی هشتاد و نود میلادی. به زبان فارسی نوشته و عمدتن از ایران. الان 2020 میلادی هستیم. شاید کسی پسینِ این وقت، در جایی دیگر از زمین، این روزها را خواند. بخواند که بر سرزمین چه رفت و بر آدم‌هایش.

به شیوه‌ی قدیم‌ها که زیر کلمات و جملات خط می‌کشیدیم، ‌پاره‌ای جاها را ـ بعضی خط کشی‌ها ـ را به یادگار گزیده‌نویسی کرده‌ام. مسکوب،‌ بعضی روزها یک پاراگراف بیشتر ننوشته. همان یک پاراگراف به دلایل حسی، ‌عاطفی، اجتماعی، سیاسی یا ادبی،‌ تابناکی ویژه‌ای یافته. ابتدای این تک پاراگراف‌ها، داخل کروشه [یادداشت یک روز] را پیش از متن اضافه کرده‌ام که نشان دهد در همان نشستن و نوشتن، تنها همین‌ها را نوشته است. الباقی جملاتی است که از میان کتاب برکشیده‌ام. باز به همان رسم دیرینه؛ یادآوری! در گزیده نویسی، ارزش های متن از میان می‌رود. خاصه متن تابناکی چون «روزها در راه».

مسکوب،‌ اتفاقات و رویدادهای بهمن و اسفند 57 را به شکل روزانه نوشته است. بدیهی است فهم و بازنشر نگاه او، هنوز به آسانی میسر نیست. با رجوع به اصل متن،‌ رویارویی و تقابل نیروهای اندیشگی و اجتماعی ایران را در آن سال‌ها به خوبی می‌توان ملاحظه کرد. نیز چند و چون کنش‌های سیاسی که منجر به شکل‌گیری حکومت اسلامی شده است.  

روزها در راه توسط انتشارات خاوران، در پاریس، ‌زمستان 1379 در پانصد نسخه، در قطع وزیری و در 740 صفحه  منتشر شده است. این دو جلدی که ما داریم به نظر می‌رسد بر همان اساس در ایران بازنشر شده است. کاغذ خوب، اما صحافی­ مزخرفی دارد. نسخه P.D.F  کتاب روزها در راه نیز خوشبختانه در فضای مجازی وجود دارد.

 

روزها در راه / جلد اول

به اختصار از مقدمه‌ی مسکوب: «روزها در راه، ‌یادداشت‌های روزانه‌ایست که بسته به مورد و یا حال نویسنده، گاه پیاپی و گاه به فاصله نوشته شده است. [...] روزها در راه، ثبت آن روزهاست که چیزی از آنِ خود دارند، یا اگر ندارند دست کم از «ناچیزی» خود خبر دارند. [...] گمان می‌کنم تعداد انگشت شمار «حدیث نفس» ( به معنای شرح تجربیات نفسانی) در نزد ما، از کمبودهایی است که نمی‌گذارد تجربه فرهنگی، ‌سیاسی و اجتماعی، آگاهانه از نسلی به نسل آینده راه یابد.»

 

1357

21/11/57: الان ساعت نه و نیم است. در این فاصله تلویزیون را نگاه کردم، ‌کنجکاو بودم ببینم در این هنگامه چه می‌گوید و چه نشان می‌دهد: یک فیلم درباره معماری و مسکن، در آلمان و بعضی جاهای دیگر! ج1/59

 

1358

8/4/58 : در هواپیما هستم. دارم دور می‌شوم. از وطنی که مثل غولی، هیولائی؛ قفس را شکسته و له کرده و زخمگین و خونین بیرون آمده. قلب بزرگ اما چشم‌های نابینایی دارد. نمی‌داند کجا می‌رود و در رفتن کشتزار خودش را زیر پاهایش ویران می‌کند. ج 1/ 96

79/7/9: ده روزی است که در پاریسم. هرگز آنقدر خسته به این شهر نیامده بودم. ج1/98

17/6/58 : ... خودکامی،‌جهل و تعصب بیداد می‌کند. چه تاخت و تازی می‌کنند! ج1/105

باران بند آمد. رفتم کنار دریا. راه رفتن در ساحل ـ در مرز آب و خاک ـ همیشه جاذبه و کششی ناشناخته دارد. آدم با هر دو عنصر آمیخته می‌شود و از هر دو جداست.

 

1981

همه مایوس و دلمرده‌اند. هرکه سوار است بی‌رحمانه می‌تازد و هیچ روزنه امیدی نیست. ج1/ 122

 

1982

خواندن، دشمنِ نوشتن است. تازه،‌ نوشتن در نهایت کار کسی است که امید خواننده‌ای داشته باشد. نه مال ما که آواره‍‍ایم،‌ معلوم نیست با کی حرف می‌زنیم. گرفتم که آواره نبودیم، ‌در آغوش گرم مام میهن بودیم. تازه خطاب به چه کسی حرف بزنیم،‌ رو به طرف کی بیاوریم؟ ج1/ 126

در لندن هستم. در ناف بریتانیای کبیر، وسط یک مشت گدای پرافاده و طلبکار که البته برای خودشان ملت بزرگی بودند. لابد هر چقدر ما احمقیم، این‌ها خودپسندند، ‌در مرکز و دائرمدار کائنات‌اند. برای درس فارسی آمده‌ام. الفبا درس می‌دهم به دانشجویان انستیتوی تحقیقات اسماعیلی که مثل بقیه اسماعیلیان اکثرا «هندی افریقایی کانادائی» هستند. ج1/ 130

 

1983

یادداشت یک روز 83/8/5: امروز جمعه چهارده مرداد، ‌سالگرد مشروطیت است. کاغذی به تهران فرستادم. تقویم را نگاه کردم که ببینم چندم مرداد است و تاریخ خودمان را بگذارم: تقویم جیبی پارس. سالنمای خورشیدی 1362. درباره امروز نوشته: « رحلت حضرت امام جعفر صادق (ع)». مشروطه بی مشروطه! ج1/ 161

 

1984

[یاداشت یک روز] 84/1/12 : سوال غزاله: چرا همه فرانسوی‌ها در فرانسه هستند. اما همه ایرانی‌ها در ایران نیستند؟ جواب من: حالا بخواب تا فردا،‌ صحبت می‌کنیم. غزاله اصرار کرد. گیتا را به کمک طلبیدم و خودم زدم به چاک و بالاخره سوال با مدرسه و فردا صبح زود و داد و بیداد و خواهش و تمنا ماست مالی شد. ج1/ 186

 

1985

[یادداشت یک روز] 85/9/20 : امروز کارت اقامت ده ساله‌ام را گرفتم. کارت سبز امریکا را هم دارم. گذرنامه ایرانی هم که سرجایش محفوظ است. به این ترتیب با کمال خوشوقتی تازه شده‌ام یک هرجائی بی‌جا!... ج1/ 257

دیروز رفتم به تشیع جنازه ساعدی. کسان زیادی آمده بودند. باران می‌بارید، هوا تیره و آسمان روی زمین افتاده بود. جمعیت منظم و خاموش و آهسته به طرف گور می‌رفت و همه غمزده بودند؛ غم غربت و دهان گشوده مرگ در برابر و تیغ سرنوشتی که سعی می‌کنیم به شوخی، ‌ندیده‌اش بگیریم و به ریشخند برگزارش کنیم... ج1/ 271

 

1986

روز به روز بیشتر به این نتیجه می‌رسم که انسانیت با صداقت،  بدون شعور به مفت نمی‌ارزد... ج1/ 324

 

1987

بدبختی ما در ایران به طرز مرگباری دارد مرا ویران می‌کند. مثل گردباد و طوفان، نه درست نیست، ‌مثل خوره نرم و آهسته دارد روح مرا می‌جود و تفاله‌اش را تف می‌کند. باید از سیل حادثه کناره کنم، از چاه خود بیرون بیایم و افسارم را به دست بگیرم. این کار را می‌کنم. ج1/ 351

 

 

روزها در راه / جلد دوم:

 

1988

وای به وقتی که ستم باشد و ستمکار پیدا نباشد. به کی بنالم؟ از کی؟ ج 2/ 369

[یادداشت یک روز] 88/04/ 6: اخبار ایران فلج کننده است، روح و جسم را فلج می‌کند. در انتظار بمب شیمیایی، ‌مردم کشته و سوخته، سرزمین خاکستر شده. ج2/ 377

[یادداشت یک روز] 88/07/18 : امروز بعد از یک سال جمهوری اسلامی، قطعنامه 598 شورای امنیت را پذیرفت ( آن هم بعد از چند شکست و در موضع ضعف) و بالاخره شعار «جنگ جنگ تا پیروزی » را به انجام رساند ... و قدس را هم آزاد کرد! چنین کنند بزرگان.. ج 2/ 390

 

1989

آواز غم زده و پر حسرت هنگامه اخوان را دارم می‌شنوم که مرا به یاد قمر و بچگی خودم می‌اندازد. صدا سرشار از محرومی کسی است که روحش در بهشت اما تنش در دوزخ باشد. مثل خود قمر و خیلی از زن های دیگر ...  ج2/ 434            

به ایستادن پشت دخل دارم عادت می‌کنم. آدم به چه کارهائی عادت نمی‌کند؟ صبح می‌روم و تا غروب عمرم را موریانه‌وار می‌جوم و مثل خاک اره تف می‌کنم.  [...] این پرت و پلاها را روی پیشخوان، ‌کنار دخل، ‌دارم می‌نویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. ج2/ 437

دیشب محمود دولت آبادی را دیدم. همان جور بود که خیال می‌کردم، ترکیبی از صبح و بیابان و خاک آسمان،‌ فروتن و مغرور، خراسانی خوب، معجونی از بایزید و آن حکیم بیمانند و بزرگ توس. از همان اول خیلی با هم جور شدیم. مثل این‌که گل‌مان هم دیگر را گرفت. او را از اوسنه باباسبحان می‌شناختم. تا حالا و کلیدر.. ج2/ 439

 

سال 1990:

در تهران چیزی که بعد از یکی دو روز توجه را جلب می‌کرد، ‌این خشم و ستیزه‌جویی مردم بود. انگار همه با هم قهرند. و همه در حال تجاوز به حق دیگری هستند و در این راه تا آن‌جا پیش می‌روند که حق زندگی ـ اولیه ترین حق را نه از دیگری بلکه حتی از خودشان سلب می‌کنند. [...]  شهر شلخته و کثیف و زشت و درهم ریخته است ( مثل خط لرزان من) نه فقط شهر، همه جا، ادارات، ‌مردم، اجتماع، دنبال کار بازنشستگی بارها به سازمان برنامه رفتم. کارمندان با دمپائی، وقت ظهر قابلمه پلو روی میز یا دم پختک، گوشت کوبیده، ‌بوی پیاز، یا بوی عرق و چرک پا، دم نمازخانه از کفش‌های کنده و خالی با دهن باز، کتابخانه را نمازخانه کرده‌اند. ریش‌های نتراشیده و سر و روی ژولیده و رفتار مخصوصا لاابالی. مثلا ضد غرب‌زده! ولی در حقیقت دهن کجی به تمدن یا هر نوع آراستگی ظاهر که نشانه رفاه و آسودگی باشد. روی هم رفته زمختی روستائی (‌بیچاره روستائی) بر شهر حاکم شده. اما تا کی؟ [...] در برابر این بلبشوی بیرون،‌ خانه، ‌اندرون، ‌جان پناهی است که خیلی‌ها به آن پناه می‌برند. مقام امن و خلوت خانه جبران هجوم پیاپی بیرون است. مهربانی و دوستی را فقط شب‌ها، ‌در خانواده یا میان دوستان می‌شد دید. برای همین روزها بد و شب‌ها خوش می‌گذشت. ج2/ 468

اول چانه و بعد تعارف،‌ اول ناخن خشکی و بعد ریخت و پاش. در دو نهایت نوسان می‌کنیم و اعتدال سرمان نمی‌شود. قوم مذهب ساز زروان و زرتشت و مهر و مانی. با دوازده امام و مراسم و آداب پر و پیمان تشیع، ‌مسلمان‌تر از همه مسلمان‌ها و در بی‌اعتنائی به محرمات ... از همه نامسلمان‌تر. با این همه ... مثل آب خوردن به زیارت مرگ ( شهادت) می‌رویم. ج2/ 474

 

سال 1991

... تا نطنز همه چیز عالی بود. از آن‌جا به کاشان هم بد نبود. اما کاشان: گرم ، شلوغ، خاک آلود و عقب افتاده. از کاشان به بعد جز گرمای خشک و تیغ آفتاب سمج و خاک سوخته‌ی سوزان چیزی نبود. ج2/ 502

[یادداشت یک روز] / 91 / 11 / 4: چه عمری تلف می‌کنم. چه عمری! ج2/ 505

 

سال 1992

امروز با آتشی تماس گرفتم. در بوشهر است. تلفنی چند دقیقه‌ای گفت‌وگو کردیم و گفتم که تازگی‌ها متوجه شعرهای دل‌انگیز او شده‌ام. چقدر دیدِ ویژه او را از چیزها، ‌حس دردمند و عاشقانه،‌ زبان و طبیعت او را دوست دارم و از آن لذت می‌برم و آرزو کردم که بیشتر بسراید... ج2/ 524

گاه به نظر می‌آید که شالوده سیاست داخلی و خارجی دستگاه حاکم ایران در دو کلمه خلاصه می‌شود: حجاب و فحش!  تو سری زدن به زنان برای ابراز قدرت، ‌نشان دادن چماق تا کسی یادش نرود. این از داخل و اما از خارج، ‌فحش و بد و بیراه به امریکا، ‌به غرب، ‌دائم در جستجوی سپر بلا به جای رفع مشکلات تا همه یادشان برود کرم از خود درخت است، که ظالم و جاهلیم و بنابراین بدبخت و بیچاره. ج2/ 528

[یادداشت یک روز] 92/11/2: هرچه پیش‌تر می‌روم تنهاتر می‌شوم. گمان می‌کنم « به روز واقعه» باید خودم جنازه‌ام را به گورستان برسانم. راستی مرده‌ای که جنازه خودش را به دوش بکشد چه منظره عجیبی دارد. غریب، ‌بیگانه. کوه چه خواب سنگین ساکتی دارد. انگار هرگز بیدار نمی‌شود. حتی در عالم خیال.  ج2/ 529

 

1993

[یادداشت یک روز] 93/07/ 27: مثل سروی برهنه از روح خودم خالی شده‌ام. آن را، این کوله بار سنگین را به زمین نهاده‌ام. از آن‌که بودم دورافتاده‌ام و پیدایم نمی‌کنم. انبانی از مشتی خاطره، ‌یادهای ساکن گذشته،‌ صورت شهرها و دشت‌هائی درخیال و پر از صدای خاموش و نگاه چشم به راه گذشتگان و کاروان دور شونده زمان در آفاق پشت سر. ج2/ 563

زندگی معنائی ندارد جز آن‌چه که ما به آن می‌بخشیم. کار هنر و ادبیات ( مخصوصا شعر) معنا دادن به بی‌معنا ( زندگی) یا تفسیر و تاویل آن است. مثل دین. با این تفاوت که در دین معنا از عالم بالا، از غیب نازل می‌شود و در هنر باید آن را یافت.ج 2/ 568

.در فرهنگ ما تنها شعر است که مرز کفر و ایمان را در می‌نوردد و از هر دو فرا می‌گذرد. مولانا، ‌حافظ، ‌خیام و ... ج2/ 568

 

1994

مارسل پروست را در خواب دیدم، ‌نمرده بود. مردی ظریف، ‌چهل و چند و حداکثر پنجاه ساله، ‌مرتب و خوش لباس، کمابیش شبیه عکس‌هایش. کنار هم در آمفی تئاتر دانشگاهی، ‌مرکز فرهنگی یا کلاس درسی نشسته بودیم... ج2/ 611

[یادداشت یک روز] 94/10/15: با پروست در باغ لوکزامبورگ نشسته‌ام. زیبایی رنگارنگ و زودگذر پاییز نمی‌گذارد کتابم را بخوانم. طرف‌های عصر است. سرشاخه‌ها نور آتشین آفتاب را در جام فیروزه آسمان می‌نوشند و برگ‌های گل بهی بلوط کم کم سبزی خود را از دست می‌دهند تا لیمویی و نارنجی شوند و روی چمن گسترده کف باغ بریزند و غبار پراکنده شوند. ولی آقای پروست حساسیت ظریف،  بی‌نظیر و بیمارگونه‌ای دارد. از بس نکته سنج و موشکاف است. می‌ترسم آزرده شود و برنجد، ‌باید نظربازی را بس کنم و کتاب را دست بگیرم. ج2/ 622

سعیدی سیرجانی را هم کشتند، ‌شاهکار تازه جمهوری اسلامی. حتی اگر این طور که ادعا می‌کنند به « مرگ طبیعی» مرده باشد، ‌این‌که پیرمردی ضعیف ده ماه تمام زیر دست این بزرگواران دوام آورده عجیب است. از برکت الطاف آنان باید خیلی بیش از این‌ها می‌مرد؛ البته « به مرگ طبیعی» ج2/ 630

 

1995

دلم برای آن خردمند، ‌آن بزرگوار تنگ شده. نگاهی به پیش درآمد جنگ‌ها کردم: «جهان چون برآید برآید همی / بد و نیک روزی سرآید همی» که سراسر حکمت ناب است و افسوس خوردم که چندسالی است از شاهنامه غافل مانده‌ام. ج2/ 639

سیاست زده شده‌ام. تمام این ده روز اخیر، ‌هر روز لوموند و رادیو، اخبار، مقدار زیادی از وقت مرا دود کرد... ج2/ 646

دیروز از مرگ زریاب باخبر شدم؛ دانشمند، آزاد فکر و شریف و محتاط. با حافظه‌ای فوق‌العاده و دانشی بی هیاهو. ..ج2/ 643  نگفته‌اند که زریاب را از دانشگاه پاک‌سازی کردند و حقوق بازنشستگی‌اش را بالا کشیدند و او ناچار بود برای خورد و خوراک و گذران روزانه این‌جا و آن‌جا قلم چندتا یک غاز بزند...ج 2/ 649

از آواز و صدای پریسا ( از صدائی که از برکت انقلاب جوانمرگ شد تا مردها تحریک نشوند) همیشه خیلی خوشم می‌آمد اما دیشب چیز دیگری بود، گاه از لذتی دردناک. شیرین و نوستالوژیک از لذتی غریب،‌ دور، نشناختنی، برآمده و شکفته در جان، می‌لرزیدم و وزش آواز را مثل بادی که بر علفزار بوزد یا آب زلالی که در جوی همواری بدود، ‌در تنم حس می‌کردم. روحم سبک و سیال تنم را در می‌نوشت... ج2/ 655

امروز یکشنبه است. [...] سیب زمینی و نان و طالبی خریدم، ‌سر راه کمی در باغ لوکزامبورگ نشستم و درختم را تماشا کردم. خستگیم در رفت. ج2/ 666

یادداشت یک روز 95/8/23: بازنویسی روایت شفق، نوشته اکبر سردوزامی را این روزها می‌خواندم؛ به سختی و صراحت کارد است و زخمش به همان اندازه واقعی و دردناک. درستی دل شکاف و پریشان کننده‌ای دارد. زبان ساده، خودمانی  و بی‌رحمش وجدان خوابزده خواننده را به خاک و خون می‌کشد. چه خشونت و بیهودگی باورنکردنی ولی واقعی و هر روزه‌ای! در چه کشتارگاهی به سر می‌بریم و با چه تعصب کور و جهل سنگدلی! ج2/ 669

خاطره‌های روزانه: نگاه در آیینه‌ای شکسته،‌ در تکه‌های آیینه‌ای که پاره‌های پراکنده آن را خودم ساخته‌ام، ‌نوعی «خودسازی» به واسطه، ‌نگاه به خود، ‌به میانجی خود و نوعی تقلب محترمانه از راه سکوت، ‌از راه فراموشی و خاموشیِ آنچه که از خود دوست و نوعی تقلبِ محترمانه از راه سکوت،‌ از راه فراموشی و خاموشیِِ آنچه که از خود دوست نمی‌دارم، ‌« تبعید » آن‌ها به پشت نادیدنی آیینه،‌ نشان دادن یک روی سکه،‌ در حقیقت یک عکس برگردان و ثابت نگهداشتن تصویری دلبخواه در « قاب» نوشته. در زنجیر واژه‌ها. ج2/ 672

امروز دو سه ساعتی در اصفهان پرسه زدم،‌ نگاه می‌کردم بی‌آن‌که فکر کنم، ‌انگار تنم پر از هیچ بود. ناخواسته و نیندیشیده از میدان نقش جهان ( که مانند همه خیابان‌ها و میدان‌های دیگر اسمش را عوض کرده‌اند تا شهر بدون تاریخ و بی‌خاطره شود و تولد و تعمیدی تازه بیابد)، از میدان نقش جهان سر درآوردم.. ج2/ 673

[یادداشتی از یک روز] / 95/10/4 : در دلم چیزی ویران شده، ‌چیزی که نمی‌دانم چیست،‌ و اضطراب و دلشوره، ‌مثل مهی در ته دره‌ای بی‌آفتاب،‌ جایش را گرفته است. باید خودم را بالا بکشم. به سوی روشنایی سبز و چشم اندازهای دور. ج2/ 673

 

1996

خیلی خسته شدم. آخر سر جسد شاهرخ مسکوب را تا دم اتاق رساندم و پخش زمینش کردم. یک ساعتی بعد کم‌کم جان گرفت و تکانی به خود داد. ج 2/ 682

«عنکبوت گویا»ی فرزانه را خواندم. کتاب وحدت گسیخته‌ای دارد. وحدت دارد، چون درباره فردی واحد است و گسیخته است چون از فردی گسیخته حرف می‌زند. ج2/ 687

دلم از آدمیزاد بی‌شعور خودپسند سنگدل تبهکار و این دنیای دیوانه‌ای که ساخته به هم می‌خورد. هرچه سعی می‌کنم خودم را از اخبار دنیا، از روزنامه و رادیو دور نگه دارم موفق نمی‌شوم و این جنایت و دروغی که در ایران، فرانسه،‌ خاورمیانه، ‌روسیه و هرجای دیگر ـ مثل امریکا ـ تاخت و تاز می‌کند فلجم کرده. انگار روی استخوان‌های من است که می‌تازد. صدای شکستن اشان را در تنم می‌شنوم [...] خیلی حال بدی است که آدم صبح از خواب بیدار شود و نداند به کجا می‌رود یا بداند و نتواند قدم از قدم بردارد. ج 2/ 691

[یاداشت یک روز] / 96/3/21 : عید است. بی پولم. مریضم. غزاله حال خوشی ندارد. نگرانم. به قول جاهل‌های تهران ای خدا، ‌مردم از خوشی، غم برسون. ج2/ 692

دیروز و پریروز یک گردهم‌آیی به عنوان « زبان فارسی در جهان در محل CNRS  دائر بود که انستتیتوی مطالعات ایرانی و یونسکو و یکی دو سازمان دیگر ترتیب داده بودند. چندنفری از ایران آمده بودند که از آن میان سخنرانی دکتر رواقی و چنگیز پهلوان جالب توجه بود. [...] از همه جالب‌تر،‌جذاب‌تر و شیرین‌تر نمایندگان رسمی ایران بودند. سه نفر با ته ریش، کت و شلوار شلخته، یقه باز، نگاه بی اعتنا و رفتاری غریبه، ‌انکار آمیز و در همان حال دفاعی و در خود خزیده. .. ج2/ 693

جنایت نازی‌ها علیه یهودی‌ها،‌جنایت اسرائیل علیه عرب‌ها را توجیه نمی‌کند ( هیچ جنایتی نمی‌تواند توجیه کننده جنایت دیگر باشد). این‌که ستم دیدگان به این زودی می‌توانند ستمکاران سنگدلی بشوند، آدم را در ناامیدی تاریک فرو می‌برد، دنیا مثل قیر می‌شود و انسان بودن مایه شرمندگی است. ج2/ 698

[یاداشت یک روز] / 96/7/11: برنامه هویت تلویزیون هم‌چنان بد وبیراه و فحاشی به جمع اهل قلم و روشنفکران را هر هفته ادامه می‌دهد. خبردار شده‌ام که باز مرا بی‌نصیب نگذاشته‌اند. جمهوری اسلامی « حق تالیف» گذشته و حال مرا یک‌جا دارد می‌پردازد و حقم را کف دستم می‌گذارد. ج 2/ 699                                          

حال خوشی ندارم. از ترس وضع بی‌سر و سامان،‌حکومت دل‌بخواه و هرکی هرکی، ‌از ترس برنامه هویت که حتی ایرج افشار آهسته و آرام را بی‌نصیب نگذاشته و از چپ و راست و پس و پیش به همه ناسزا می‌گوید، ‌امسال از خیر سفر به ایران گذشتم. ج 2/ 702

خبرها همه بد بود و بدتر شد. فشار به روشنفکران و اهل قلم، دشمنی،‌ غیظ و نمی‎دانم چه غرض و مرضی روز به روز بیشتر می‎شود. فرج سرکوهی را دولت ایران گمشده قلمداد می‌کند ( از سالن پرواز تا هواپیما ناپدید شده ) گلشیری شانس آورد که به جای «ناپدید شدن» به خانه برگرداندندنش و گفتند سفر نیز مانند فضولی موقوف!  ج2/ 703

 

1997

[یادداشت یک روز] 97/1/26: بالاخره «سفر در خواب» را رد کردم. دادم ماشین کنند تا پیشم نباشد و از شرش نجات پیدا کنم. تا بود آزادم نمی گذاشت و هر آن یک کمبودی در جایی پیدا می‌کردم. امیدوارم خیلی بد نباشد، نمی‌دانم چرا هیچ اطمینان ندارم. ج2/ 710

سرنوشت محتوم انقلابی‌های غیرمذهبی: یا زندان و مرگ یا فرار! ج2/ 720

از یادداشت های اسلام کاظمیه پیش از خودکشی : رفتیم و دل شما را شکستیم. [....] در این لحظه مسموم تنها آرزویی که به دلم ماند این‌که دلم می‌خواست در مملکت خودم بمیرم. عجیب است که آن‌قدر آن خراب شده را دوست دارم و به مجموعه تاریخ، ‌فرهنگ و مردمی که در آن واحد جغرافیایی هستند همیشه عاشقانه و با احسساسات  بیش از عقل علاقه داشته‌ام و دارم. ج2/ 722

[یادداشت یک روز] / 97/5/20 : روزهای من: تماشای گذشت زمان، ‌بافتن خیال‌های خوش و شکافتن آن‌ها؛ کلاف خیال را بستن و باز کردن.  ج2/ 725

مرگ همیشه مرا شگفت زده می‌کند،‌ حتی وقتی که چشم به راهش هستم. دیدار خدا نیز باید چنین حالی در مرد حق برانگیزد. در راه که به دیدن غزاله و گیتا می‌رفتم به یاد روزبهان بودم و خوابی که دید،‌ خدا را به خواب دید که به فارسی با او سخن گفت. چقدر آیا شگفت زده شد،‌چه قالبی تهی کرد و از خود چه بی‌خود و سراسیمه شد. فکر می‌کردم مرگ در بیداری با من همان کاری را می‌کند که خدا در خواب با روزبهان کرد ؛ و می‌رفتم. ج2/ 727

 

[یادداشت یک روز] 97/7/16: مشکل من: نه می‌توانم دنیا را عوض کنم، نه این را که هست بپذیرم. ج2/ 732

خاتمی رسما رئیس جمهور شد. ‌تشریفات انجام گرفت و رهبر «خود منصوب» انقلاب رای مردم را تایید و تنفیذ کرد. [...] ولی ای کاش این بزرگوار بتواند کاری بکند، ‌کاش نیمی،‌ حتی نیم نیمی از آنچه را که به مردم قول داده، ‌بتواند به انجام برساند. ج2/ 732

در تهران با ناشرهایم مشترکا از اوضاع شکایت و از روزگار گله کردیم. خوشه‌های خشم گویا از زندان دستگاهی که امیرکبیر سابق را بلعیده اما اسم را نگه داشته، ‌آزاد شد. برای چاپش ـ اگر در آینده دور شدنی باشد ـ به عبدالرحیم جعفری هم تلفن کردم و از او اخلاقا اجازه گرفتم و گفتم اگرچه برده‌اند و خورده‌اند ولی ما هم‌چنان شما را صاحب امیرکبیر می‌دانیم و بی موافقت شما نمی‌خواهیم برای چاپ اقدامی بکنیم. ج 2/ 736

[یادداشت یک روز]: 97/12/10: از کنفرانس اسلامی تهران در رادیو ـ تلویزیون این‌جا خبری نیست، ‌تقریبا  هیچ خبری نیست. پنجاه و چند کشور، ‌بزرگ و کوچک در آن‌جا جمع شده‌اند تا خوب یا بد کاری بکنند و این‌جا خبر Frrance InfoU ،‌ اعتصاب کارکنان فرودگاه داکار، پایتخت سنگال، و سکوت کامل درباره پایتخت ایران! این هم تمدنی به خودپسندی فرهنگ مسلمانی ما که نافی غیریم.  ج2/ 738»

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 1:5  توسط محمود ساطع  | 

 

99/1/10 ــ  نیاسر

ما این‌جا به اینترنت دسترسی نداریم. زهرا،‌ امید و مهرشاد؛ گاه به گاهی وصل می‌شدند. دو سه قسمتی از سریال پایتخت را دانلود کردند برای سامان که با هم دیدیم. فیلم دل‌شدگان از زنده‌یاد علی حاتمی که من پای آتش بودم و از نیمه‌هاش دیدم. سال‌ها پیش دیده بودم و دوباره باید ببینم.

یکی از دوستان و همکاران این سال‌های متاخرمان، محمد حسین کریمی که عکس را جدی دنبال می‌کند، این روزها پدرش را از دست داد. در صفحه‌اش که سراسر سیاه بود، این چندخط نوشته بود:

« پدر بهتر شد..

پدر مرخص شد ..

پدر آرام شد.

پدر تمام شد.»

چقدر جهان نو به نو می‌شود. چقدر جامعه‌ی ایرانی در همه چیزش،‌ از جمله مرگ و میر، نوع نگرش، بیان و پردازش به آن نو به نو می‌شود. محمدحسین کریمی،‌ با کمِ کلمات،‌ غیاب سهمناک پدرش را روایت کرده است. روان‌شان به شادی بپاید. یاد سپهری افتادم: «پدرم وقتی مرد،‌ آسمان آبی بود...» و یاد فیلم مادر، ‌بازی درخشان اکبر عبدی و فریماه فرجامی و دیالوگ درخشان‌تر علی حاتمی عزیز: «مادر مرد، از بس که جان ندارد...» و لابد یاد میثم خیرخواه افتادم. موضوع پایان نامه‌اش درباره‌ی میرایی و مرگ بود. میثم یکی از چندتنی است که همواره مرا خوانده و دنبال کرده و امیدواری‌ام داده،‌ اگر در حال نوشتن رمان و داستان نیست،‌ امیدوارم برگردد به پایان نامه‌اش و از  میرایی بیرونش کشد. از پیام‌های دیگری که زهرا گاه به گاهی‌اش را می‌خواند؛ از جمله این یکی بود که به نظرم رسید یادداشت کنم.  منتشر شده از ششم فروردین که به نقل از ایسنا می‌آورم:

«کمیته اجتماعی ـ انتظامی ستاد ملی مدیریت بیماری کرونا مستقر در وزارت کشور از آغاز طرح فاصله‌گذاری اجتماعی از فردا ساعت 8 صبح ( 7/1/99) خبر داد.

مفاد این طرح عبارت است از :

صرفا افراد بومی ساکن هر شهر مجاز به ورود آن شهر بوده و ورود افراد غیر ساکن ممنوع است. نحوه شناسایی افراد ساکن و بومی با استفاده از کارت ملی، پلاک خودرو، بیمه نامه خودرو صورت می‌پذیرد.

خروج افراد غیرساکن و مسافر شهرهای محل حضور فعلی برای رفتن به محل سکونت خود، بلامانع و بلکه تسریع می‌گردد. این افراد در طول مسیر اجازه ورود به شهرها را نداشته و از کنار گذرها عبور خواهند نمود.

مدارس و دانشگاه‌ها تا پایان زمان طرح تعطیل است.

پارک‌ها و بوستان‌ها، ‌تفرج‌گاه‌ها، ‌مراکز تفریحی، استخرها و ... که محل تجمع افراد هستند تعطیل خواهند بود.

اصناف و مشاغل مشمول مقررات این طرح در قالب گروه‌بندی سه‌گانه ( گروهی که باید کاملا فعال باشند جدول شماره یک، گروهی که باید تعطیل شوند و گروهی که بر اساس اقتضا و شرایط محلی فعالیت آن‌ها می‌تواند مجاز باشد جدول شماره دو) به شرح پیوست، فعالیت می‌نمایند.

ادارات دولتی برابر بخشنامه صادره معاون محترم رئیس جمهور و رئیس سازمان اداری، ‌استخدامی حداکثر با یک سوم نیروهای اداری و به صورت شیفت‌بندی خدمات رسانی خواهند نمود.

برگزاری هرگونه مراسم که موجب تجمع افراد شود ( اعم از رسمی و غیر رسمی) ‌ممنوع می‌باشد.

تردد خودروهای امدادی و درمانی، ‌پلیس، ‌حمل بار، کالاها، مایحتاج مردم و‌سوخت مشمول ممنوعیت‌ها نمی‌گردد.

محدودیت حداکثری در جابه‌جایی مسافر با هواپیما، ‌قطار و اتوبوس‌های بین شهری ضمن اجرای کامل پروتکل‌های بهداشتی، اعمال می‌شود.

طرح کنترل‌های بهداشتی در مبادی خروجی با تشخیص وزارت بهداشت، درمان و آموزش پزشکی و با مشارکت بسیج، هلال احمر و سایر بخش‌های ذی ربط در نقاط مورد نظر، اجرایی خواهد شد.

ممنوعیت‌های تعیین شده، ‌شامل کارکنان دستگاه‌های دولتی که محل سکونت آن‌ها با محل کارشان در یک نقطه قرار ندارد، ‌نمی‌گردد. و تیم‌های تشخیصی مستقر در مبادی کنترلی با احراز موضوع، ‌نسبت به صدور تردد این دسته از کارمندان اقدام می‌نمایند.

به منظور تضمین اجرای طرح،‌ خودروهای افراد متخلف از این مقررات به مدت یک ماه با اخذ کلیه هزینه‌های جانبی توقیف می‌شود. همچنین جریمه نقدی به مبلغ پانصد هزار تومان و پلمپ واحدهای صنفی متخلف با هماهنگی سازمان تعزیرات حکومتی به مدت یک ماه،‌ در دستور کار قرار دارد.

پیوست شماره یک : جدول مشاغل

مشاغلی که نباید تعطیل شوند: ( فروشگاه‌های زنجیره‌ای مایحتاج مردم،‌ سوپر مارکت‌ها، میوه و سبزی فروشی‌ها، ‌مراکز فروش محصولات پروتئینی نظیر قصابی‌ها، مرغ فروشی‌ها و ماهی فروشی‌ها، ‌میادین میوه و تره‌بار، ‌لبنیات فروشی‌ها، نانوایی‌ها، ‌مراکز تهیه غذاهای آماده‌ی بیرون‌بر، ‌جایگاه‌های سوخت ( بنزین و سی‌ان‌جی) تعمیر و تاسیسات فنی خودرو و منازل،‌ مراکز بهداشتی و درمانی دولتی و خصوصی، مراکز و فروشگاه‌های دامپزشکی، پخش دارو و مواد غذایی، مراکز تامین آمبولانس، داروخانه‌ها

مشاغل و اماکنی که باید تعطیل شوند: ( دانشگاه‌ها و مدارس، مهد کودک، پاساژ، ‌مراکز خرید و مال،‌ نمایشگاه حضوری،‌ خشک شویی، ‌لوکس فروشی،‌ اسباب بازی فروشی، گیم‌نت، قهوه‌خانه و چایخانه، کافه و تریا، ‌فرش و موکت،‌ فروش لوازم و مواد دخانی، ‌تالار پذیرایی و برگزاری مراسم و تجمعات، ‌استخر، ‌باشگاه ورزشی و بدن‌سازی، ‌پارک‌ها و شهربازی‌ها، ‌باغ وحش، ‌مراکر تجمع برگزاری مراسم اجتماعی،‌ فرهنگی و مذهبی، ‌بازارهای روز موقت، ‌آموزشگاه‌ها، ‌موزه‌ها، ‌سینما و تئاتر، ‌فروش لوازم خانگی،‌ کادویی‌فروشی، ‌خدمات چاپ دیجیتال، ‌آتلیه و عکاسی، ‌اقامت‌سرا و اجاره ساختمان، ‌ویلای شخصی، ‌ترئینات داخلی ساختمان،‌ فروش لوازم خانگی،‌ قنادی، ‌پوشاک، پارچه‌فروشی،‌ خیاطی، ‌خرازی، ‌مصالح فروشی، آهن فروشی، ‌فروشگاه قطعات یدکی، ‌چاپخانه.

مشاغلی که با محدودیت فعالیت می‌نمایند: ( ‌دفاتر پیشخوان، ‌دفاتر پلیس به اضافه ده،‌ دفاتر الکترونیک قوه قضائیه، دفاتر ثبت اسناد رسمی،‌ دفاتر الکترونیک شهری،‌ صرافی‌ها، بانک‌ها،‌ هتل‌ها،‌ پایانه‌های بین شهری و ایستگاه‌های
راه‌آهن و فرودگاه‌ها )»

خب؛ این هم «طرح فاصله‌گذاری اجتماعی»؛ می‌توانند ازین به بعد،‌ جایگزین خوبی برای ترکیب «حکومت نظامی» هم بشمار آید.

متاسفانه آمار دقیقی از تلفات ویروس کرونا ندارم. شاید روزگار ترک‌تازی‌اش که تمام شود،‌ داده‌های روشنی منتشر شود. به همین جمله‌ی پیشین که نگاه می‌کنم؛ دو ترکیب اضافی دیگر هم ذهنم را مشغول می‌کند. یکی اصطلاح ترک‌تازی؛ این همه اقوام یورش برده‌اند، از یورش روم تا تازش تازیان؛ اما بدنامی‌اش به ترک‌ها مانده است. یورش‌ها و تازش‌ها، با ترک‌تازی مصطلح شده. شاید چون ترک‌تازی پسینِ پیشینی‌ها بوده است.

دیگر ویروس کروناست. در جای‌جای متن‌هایی که شنیده و خوانده‌ام، بیشتر در همان آغاز‌؛ آن‌ها که اداری و رسمی می‌نمودند؛ تا مدتی ویروس کرونا را ‌»کرونا ویروس» می‌خواندند. جای مضاف و مضاف‌الیه را تغییر می‌دادند. البته بیرون از فارسی،‌ در زبان‌ها و گویش‌های دیگر و از جمله در سرزمین‌ خودمان‌مان چون گیلگی،‌ بسیاری جای‌ها،‌ و از جمله در تقدم صفت بر موصوف،‌ این‌ جابه‌جایی فراوان دیده می‌شود؛ مثل سبزه بهار که ما عمومن بهار سبز می‌گوییم و الخ.

تاکید بر بیان «کرونا ویروس» به جای «ویروس کرونا»، انگار‌ اهمیت و خطرناکی آن را بیشتر نشان می‌دهد. کرونا ویروس، به ناشناختگی‌ امر ناشناخته‌ای که از بیرون آمده اضافه می‌کند. و ترجیح این مجامع و آدم‌های رسمی‌اش هم خصوصن در آغاز این بود که آن را ویروس کرونا ننامند. هی کرونا ویروس را در بوق و کرنا بدمند. غافل از این‌که مردم نام گذاری‌های خودشان را می‌کنند. عطی عصر و غروب دیروز رفته بود در کوچه باغ و دشت قدم بزند. می‌گفت مردی هم کلامش شده و گفته: «امسالم که دیگه این « کُرِّمان» همه را بیچاره کرده. آدم می کشه.» بگذریم. در این روزگار کُرِّمانی برویم بیرون قدم بزنیم. از دیشب تا ساعتی پیش باران باریده و حالا آسمان صاف و آفتاب شده، سبزه بهاری است نیاسر! در و دشت!

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:30  توسط محمود ساطع  | 

 

1399/1/7 ـ نیاسر

این چند روز زهرا و بچه‌هایش این‌جا هستند. با عطی و سامان از کاشان با هم آمدند. ‌به تقریب همه‌اش را در خانه بوده‌ایم. خوبی این‌جا باغچه‌ای است که با همه کوچکی می‌شود درونش ییلاق قشلاق کرد. سامان حالش چندان خوب نیست.  به نظر می‌رسد تب دارد. امروز می‌گفت سرم درد می‌کند. دیروز هم بیرون‌روی‌اش بیشتر شده بود. مانده بودیم تب دارد یا ندارد. صبحی رفتم داروخانه. زهرا گفت تب سنج دیجیتال بگیر که البته هیچ نوع تب‌ سنجی نداشت. مردم افتاده‌اند به ترس و لرز که کرونا دارند یا ندارند.

عصری سامان را بردیم درمانگاه و بهداری نیاسر. خانم دکتر، جوانی بود که از پشت ماسک و تشکیلاتش، تکان نمی‌خورد. دست دراز کرد دماسنجی را داد تا زیر بغل سامان بگذاریم. پرسیدم خانم؛ دماسنج دیجیتالی ندارید؟ گفت نمی‌دانم. از آقایی که در بهداری بود پرسیدم؛ گفت شهردار دیروز یکی آورده درمانگاه. آمد از توی کشو میز خانم دکتر درآورد و بهش داد. از آن نوع مدادی بود که گویی بدون تماس دمای بدن را نشان می‌دهد. سرکارخانم دکتر بلد نبود استفاده کند. همان آقا برایش توضیح داد. فشار هم که نگرفت . آخرالامر هم بدون هیچ تجویزی،‌ گفت که فعلا تب ندارد. سردردش را هم ندانست و چون نمی دانست منبع درد چیست،‌ هیچ دارویی تجویز نکرد. این نوع معاینه از نمونه‌های نوبری بود که می‌دیدیم. البته که خوشحال بودیم که تب ندارد. اگرچه یکی 35 درجه را نشان می‌داد و یکی 5/37 نیم را !  از درمان‌گاه بیرون زدیم.      

من هم چنان مشغول خواندن جلد دوم روزها در راهم. صد و اندی صفحه‌اش مانده که بخوانم. دورهم بیشتر فیلم دیده‌ایم. یکی دوباری هم منچ بازی کرده‌ایم و شبی هم اتشی افروخته‌ایم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:27  توسط محمود ساطع  | 

 

1399/1/3 ـ نیاسر

دیشب،‌ با سامان فیلم ویلایی‌ها را دیدیم. فیلمی زنانه، روایتی از زندگی زنان در سال‌های جنگ. فیلم با نوشتاری از این دست آغاز می‌شد: « .....» فیلم از این‌رو برایم جالب بود که به روایت زندگی زنان،‌ در پشت نزدیک به جبهه‌ی جنگ پرداخته بود.  نوع رابطه‌اش با جنگ و فضای بیرونی اقامتگاه،‌ در ماشین هایس گل مالی شده‌ای خلاصه می‌شد که هربار که می‌آمد، با آمدنش اتفاقی را رقم می‌زد. گاه مواد لازم اردوگاه را می‌آورد. گاه نامه‌ای و بیشتری خبری از جنگ. مرگ شوهری از زنان اردوگاه را. فیلم در خود، زندگی مادرانه و خواهش‌های زنانه‌ی زنانش را نرمانرم روایت می‌کرد. برایم تامل انگیز بود. و خوشبختانه از معدود فیلم‌هایی بود که می‌دیدم بیش از آن‌که درگیر ایدئولوژی و قدسی کردن فضای جنگ باشد،‌ ضمن رواداری، با خود‌ روایتی از تقدیس زندگی را به همراه دارد.

 عطی رفته بود بالا روی داستان تازه‌اش کار کند. داستانی که همین روزها نوشته و چندی پیش داد خواندم. وقتی خواندمش،‌ بیشتر سکوت بودم و البته قر قر کردن که چرا ویرایش نکرده‌ای؟ روابط آدم‌هایش خوب در نیامده بود. چندان سرِ‌حرف نبودم که مدت هاست که نیستم. و خوشبختانه ولش نکرد. اواخر فیلم آمد و بعد سه نفری فیلم «وارونگی» را دیدیم. وارونگی نام  رمان عطیه راد هم است. انگار نوعی تله‌پاتی در انتخاب نام، میان صاحب آن فیلم و صاحب این رمان بوده است. رمان وارونگی عطیه،‌ روایت زنی است با فضای پیرامونی‌اش. و فیلم وارونگی هم روایت دختری ـ زنی است در خانواده­ای که فروپاشی روابط عاطفی آدم‌هایش را روایت می‌کند. آن یک در تاریخ و جغرافیای کاشان می‌گذرد و این یک، در ابرشهر آلوده‌ی تهران. قرار است مادر خانواده که به واسطه‌ی تنگی نفس و اثرات آلودگی هوا، در بیمارستان بستری شده،‌ بعد از مرخصی یک راست به شمال برده شود. وظیفه نگهداری از او، میان فرزندان، شکاف و زخم های زندگی‌شان را برون می‌ریزد. شب دمی به یک مانده خوابیدیم. عطی بدش نمی‌آمد داستانش را برای من و سامان بخواند،‌ با نوع اعلای بی‌تفاوتی، به خواب پناه بردیم.

صبحی، زمین و زمان، باران خورده و خیس بود. مه و ابر نشسته بود روی چال کمان و کوهپایه‌های جنوبی نیاسر. از پایین دست دامنه، نوار نازک و ظریفی از دود سفید بر می‌خاست و بالا می‌نشست. جان می‌داد برای عکس و فیلم. دود نشانه‌ای از چاله زغالی بود که روشن کرده  بودند. تنداتند لباس پوشیدم بروم فیلم بگیرم.

فکر کردم چند ساعتی وقتم را خواهد برد. برای سرکوب گرسنگیِ ساعتیِ بعد،‌ برای خودم صبحانه چیدم. هوس تخم مرغ آب‌پز کردم. اول دوتا گذاشتم. بعد یکی دیگر اضافه کردم. یاد مادر که می‌گفت تخم مرغ، هفت دقیقه در آب بپزد، کافی ست. نگاه به ساعت کردم. از زمان روشن کردن گاز تا برداشتن ده دقیقه نگذشت. وقتی برداشتم عالی شده بود. 

با ماشین رفتم تا آن سوی محله نو، مزرعه‌ی سیدی. سلام و علیک کنان و سه پایه و دوربین را سوار کردم. هوا بیداد بود از طراوت. دود از دهانه‌ی بالای کوره، لایه لایه بیرون می‌آمد. آقای سیدی، ‌گزارش کوتاهی از ریختن چوب، روشن کردن کوره، بستن و اندود در ورودی پایین و البته بازگذاشتن آن به اندازه روزنه‌ای برای تهویه هوا،‌ بعد انباشتن مرحله مرحله کوره از چوب را برایم گفت. گفت تا فردا که دوباره چوب خواهند ریخت و چندی بعدتر آب ریختن درون کوره و دم دادن در آن را [ بستن در] و پسین هفته‌ای آماده شدن زغال را. برداشتن و گونی کردن را برایم توضیح داد. جالب بود. پرسیدم چند نفر کوره دارند که گفت پنج شش نفری، در نیاسر کوره دارند. البته غیر از سی چهل کوره‌ای که از قدیم در گوشه و کنار مانده است. از چهل پنجاه چاله زغالی گفت که بالادست کارخانه‌ی سیمان، بوده است و این‌که  فن‌آوری زغال،‌ از گذشته‌ها در این منطقه بوده است.

گپ و گفت با آقای سیدی برایم  دلچسب و  گوارا بود. از حفظ محیط زیست شروع شد که به شدت به حفظ آن عاشق بود و این که درخت تر نبریده و در سرمازده‌گی این سال‌ها،‌ درخت‌های زیادی خشکیده و او خشک‌ها را خریده و می‌سوزاند تا رسید به کرونا و کرونا هم در ایران،‌ گره می‌خورد با پنهان کاری حکومت و انتخابات و بیست و دو بهمن و بعد از نهاد سیاست،‌ عبور کرد رسید به نهاد مذهب و صد البته که او گفت به چه و چه و چه اعنقادی ندارد و من هم گفتم به چه و چه و چه اعتقادی ندارم و لابد هر دو رسیدیم به اخلاق انسانی! جای دوستان روشنفکر خالی! او بنایی می‌کند و کنارش کار زغال و به زندگی ساده و بی‌آلایش و زیست در طبیعت علاقه دارد. آقای سیدی،‌ بی‌باور به سیدی، با چون منی،‌ در چنین هوایی،‌ لابد که از هم خوش‌مان آمد. البته این را او نگفت. من می‌گویم! نمی‌دانم از مراحل تهیه زغال و کوره‌های قدیمی این منطقه، گزارشی ثبت شده یا نشده، شاید کمی اطلاعات جمع کنم.

فکر می‌کنم چه قرابتی دارم با دوستان اطلاعاتی. همه در حال جمع کردن اطالاعاتیم!

پسِ ظهر، عطی و سامان رفتند کاشان. سامان از دیشب شروع کرد که پدر تو هم بیا برویم کاشان. صبح که رفتم خواب بود و ظهری که آمدم، بیدار شده، مدام می‌گفت بیا برویم کاشان؛ گاه به زبان تهدید، گاه به زبان تحبیب! یک‌بار می‌گفت؛ پدر! تو پسرت را به طبیعت فروختی! هی می‌خوای این‌جا بمونی و طبیعت را ببینی. یک‌بار می‌گفت؛ پدر اگر نیای، منم دیگه نمی‌آم. اون وقت،‌ دلت برا پسرت تنگ می‌شه! بعد ناامید می‌شد و می‌گفت؛ تو به این‌جا عادت می‌کنی؛ دیگه کاشون نمی‌آی! از من انکار که پدر؛ ‌این تنها عیدی است که من وقت دارم این‌جا بمونم. می‌خواهم فیلم بگیرم شکوفه‌ها دارند می‌ریزند! و او می‌گفت بیا بریم؛ شکوفه‌ها تموم نمی‌شن پدر! وقتی دانست که نمی‌آیم. مدام می‌گفت دوستت دارم. منم می‌گفتم ؛ منم دوستت دارم پسرم! عطی صدایش درآمد که سامان بیا بریم این قدر فیلم نبین!

رفتند و دراز کشیدم،‌ این روزها کتاب خواندنم بیشتر قبل خواب و بعد بیداری است. جلد دوم روزها در راه را می‌خوانم. در صفحه‌ی نخست، ضمن روایتی نوشته؛ « وای به وقتی که ستم باشد و ستمکار پیدا نباشد. به کی بنالم؛ از کی؟» رسیده‌ام به وقتی که مسکوب مجبور شده برای امرار معاش و گذران اوقات، ‌فروشگاه عکاسی دایر کند؛ « از مشتری می‌ترسم. از فروش ناراحتم و با صندوق‌نمی توانم کار بکنم. دگمه و فوت و فن مرموزی دارد. احمد رفته بود ناهار. امیدوار بودم تا برنگشته مشتری نیاید. آمد و خوشبختانه به خیر گذشت. [...] این از روز اول کاسبی که بی‌شباهت به شب اول قبر نبود. هم از مشتری ترسیدن و هم منتظرش بودن. 431» یاد کار خودمان در اوایل اقامتگاه شدن خانه تاریخی احسان افتادم. کمی بعدتر نوشته؛ « این پرت و پلاهاها را روی پیشخوان، کنار دخل دارم می‌نویسم. من در کنار دخل و دلم جای دیگر است. همان حضور حاضر و غایبم. در جایی که هستم نیستم. آن‌جائی هستم که نیستم. ولی مشتری می‌آید و افسار مرا می‌گیرد و به آخور حقیقت بر می‌گرداند؛ به حقیقت کرایهِ خانه، نان و آب،‌ برق و گاز، گاز و گوز.438»

کمی پیش‌تر روایت عشق و عاشقی‌اش به اصفهان را نوشته . زادگاهش. یاد نویسندگان و روشنان اصفهان افتادم. چقدر اصفهان بر من و ما نیز موثر بوده‌اند. هوشنگ گلشیری، اهالی جُنگ اصفهان، میان تویسندگان اصفهان، آن‌ها که از نزدیک دیدم‌شان و پاره‌ای درک‌شان کردم؛ یونس تراکمه، محمد رحیم اخوت، احمد بیگدلی، زاون قوکاسیان عزیز، سعید عباسپور، علی خدایی؛ ....  این روزها، مسکوب آخرین اصفهانی است که بر من نازل می‌شود.

 سرشبی ابوالفضل نجیب زنگ کرد و پس حال و احوال نوروز، گفت خبردار شده که ویژه‌ی این شماره کاج،‌ کارخانه‌ی شماره یک است و قرار شد یادداشتی بنویسد. بعدتر،‌ صادق ماجدی زنگ زد و حال و احوال و گفتم « روزها در راه» مسکوب را می‌خوانم و او هم خوانده بود و گپ و گفت و حال مشترک و این که او هم این روزها به یادداشت خوانی‌ها  رو آورده و از دو نویسنده گفت؛‌که نشنیده بودم. یکی  خاطرات کسی در هولوکاست و دیگری  خاطرات یکی در سیبری. گفتم که اسم کتاب‌ها  را برایم پیامک کند.

 سال‌ها پیش،‌ اواخر دبیرستان،‌ ادبیات روسیه را که می‌خواندم، سولژنیتسین را هم در نمایشگاه کتابی در کاشان خریدم و خواندم. « مجمع الجزایر گولاک»اش را.  به گمانم برگردان عبدالله توکل. اگرچه آن سال‌ها،‌ عاشق ماکسیم گورکی بودم. « رویای عشق»، « سه رفیق» «در جست و جوی نان» یادش بخیر داستان کوتاه «واسکا سرخه» نمی‌دونم از کجای تاریک خانه‌ی ذهنم بیرون پرید.  بعدتر چخوف و داستایوسکی و تولستوی. یاد ایام به روشنی.           ‌

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:24  توسط محمود ساطع  | 

 

 

عصرگاه دوم فروردین نود و نه است. نیاسر،‌ پشت میز کارم نشسته‌ام و می‌نویسم. ساعتی است باران، ‌نرم نرمک می‌بارد. این روزها، بیشتری توی باغچه بوده‌ام. به کاشتن گل و بوته و سبزی. علاوه بر آنچه پیش‌تر کاشتم، چندتایی شمعدانی گرفتم و تخم سبزی خوردن؛ تربچه، پیازچه، ریحان، شاهی و تره. بالاخره کاشتنی‌ها تمام شد. تا ماهی دیگر که چغر گوجه و فلفل بیاید به بازار و اگر عمری بود، ‌بروم دروازه دولت، ‌از دستفروش‌هایی که کنار میدان می‌نشیینند بخرم و دوباره روز از نو، روزی از نو.

این چند شب ببیش‌تری تا سه و نیم بیدار بودیم و خانوادگی فیلم می‌دیدیم. «در مسیر تندباد» از مسعود جعفری جوزانی و «اجاره نشین‌ها» از مهرجویی. برای من و عطی، تماشای سه نفری فیلم‌ها، جذابییتی مضاعف داشت. نگران بودیم که سامان دوست نداشته باشد که خوشبختانه، ‌دوست داشت. در هر دو فیلم،‌ سکانس‌هایی شیطنت‌آمیز یافت می‌شد که سامان ببینند و بخنندد و بخواهد فیلم را عقب ببرد که دوباره ببیند. یاد عزت الله انتظامی عزیز به خیر و شادی. از قضا، در هر دو فیلم بازی‌گری و بازی‌سازی دارد.  

شب بعد،‌ «یه حبه قند» از میرکریمی را دیدیم. و دیشب علیرغم خستگی و خواب آلودگی من،  فیلم «من مادرم»  و فیلم «مردی که اسب شد». مردی که اسب شد، ‌از سر من زیاد بود و دیرگاه شده، ریتم کند فیلم هم مزید علت،‌ نیمه‌ی دومش را به خواب و بیداری گذراندم. یکی دو دفعه تلاش کردم ‌سینه خیز فرار کنم که سامان دست و پایم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت در بروم.‌ به بازی تبدیل شده بود.    ‌

دیروز  هفت و اندی از صبح، تحویل سال بود که ما خواب بودیم. کمتر از‌ نیمی‌اش را به خواب گذراندیم. داداش وحید، هشت و اندی تماس گرفت و حال و احوال و شادباش شنیدن و گفتنی. بعد خوابم برد تا ظهرگاه و چندی به خوشی و بی‌خوشی می‌گذشت.

 روز نخست سال‌ها،‌ انگار افسرده‌گی می‌آید سر وقتم. حداقل ساعات نخست‌اش را، گوشی‌ام را بیشتری خاموش می‌کنم. ‌تا بعد آرام آرام روشن شوم. خودم ترجیح می‌دهم روز نخستِ سال، به کسی تلفن نکنم. لابد پدر و مادر و فرزند کافی‌ست. بیشتر آدم انگار دلش بخواهد یک روز اول را به خلوتی بگذراند. با خودش به آرامشی برسد، چراغی در خودش بیفروزد و آرام آرام روشن شود. بعضی دقیقه‌ی اول سال جدید نشده،‌ تنداتند به گوشی‌هاشان می‌پرند و هم را تبریک و تهنیت باران می‌کنند. دیگر زهی سعادت برای آن‌ها که یک روز پیش‌تر، پیشاپیش عید نوروز باستانی را تبریک می‌گویند. من هم یک زمانی این حماقت‌ها را داشته‌ام. این پیشاپیش تبریک گویی را؛ انگار بیشتر از سر واکردنِِ تکلیفی باشد و خلاص شدنی.  

پسینِ ظهر، به داداش بزرگ تماس گرفتم و عموجان و شوهر عمه. چندنفری از دوستان هم تلفن کردند. بهروز هاشمی،‌ زهرا جهانگرد، امید تقوایی، ‌فاطمه رسول زاده، ‌شیرین دارمی،‌ میثم اسماعیلی و آیسا. نزدیک‌ترها و دور وری‌های عزیز.

عصرگاهش از غار درآمدیم و با عطی و سامان،‌ رفتیم پایین نیاسر. از ورودی مزرعه‌ی اتابکی و عمارت کرمانی، پیچیدیم به کوچه باغ‌ها و عجب چشم‌اندازی داشت باغ و راغ. درخت‌ها به شکوفه و گل، ‌سبزه‌ها درآمیخته با ململوسی‌ها. با ماشین، تنبلانه از باریکه راه میان باغ‌ها،‌ پیش رفتیم.‌ جایی ده دقیقه‌ای ماندیم و بعد راندیم و سر از چالقاب درآوردیم. چالقاب از محلات پایین دستِ نیاسر است و  گویی چاله‌آب بوده، ‌به تلفیق و آمیزشی‌شده؛ چالقاب.

امروز کمی آدم‌وارتر بوده‌ام. شب به نسبت خوب خوابیدم. صبحی توی باغچه و بعد صبحانه‌ای کنار آب و حوض و جوی و باغچه. تعدادی از دوست و آشناها تماس گرفتند و من هم به تقریب به بیشتری بزرگ‌ترها و استادانم تماس گرفته‌ام؛ با آقای ناصر سرافرازی، آقای احمد فاضل،‌ آقای عباس بهنیا،‌ آقای احمد اسلامی، آقای حیدر عنایتی،‌ گروه مشاورین کانون و دیگرانِ عزیزی هم تماس گرفتند از جمله؛ میثم خیرخواه و شفق عزیز، مهدی صفاری‌نژاد، صادق خیمه‌کبود، اکبر رضوانیان، عباس حلواچی عزیز و تعدادی هم پیامک فرستادند یا برای­شان فرستادم.

عطی و سامان شاید فردا بروند کاشان. به دیدار خواهر عزیزش که قرار است از تهران بیاید. گمان می‌کنم نیاسر بمانم. خوشبختانه با هم راحتیم. پسِ سال‌ها،‌ ده‌سالی بیشتر، این نخستین عیدی است که فراغت داریم. هرسال را کاشان گذرانده‌ایم. در خانه تاریخی احسان و خانه تاریخی کاج؛ پیشتر هم کانون اندیشه جوان ـ سپهری. این روزها،‌ خلوت ناخواسته‌ای است که می‌شود کمی عمیق‌تر به خلوت و خواندن و نوشتن گذراند.

باران بند آمده و آسمان،‌ دمی آفتاب و مهتاب شده. اگر آسمان به قرار باشد،‌ بروم کمی فیلم بگیرم. نیاسر متاسفانه به شدت دستخوش تغییر و ساخت و ساز است. حداقل،‌ پاره‌ای از دشت‌ها را به قاب بسپارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:19  توسط محمود ساطع  | 

 

چهارشنبه 28/ 12/ 98-  نیاسر

از نیم بامداد گذشته و سیاه از روشنی‌ام.  این دو روزه مشغول باغچه‌ی نیاسر بودم. در این قحط سال زندگی، هنوز دل خوش به جعبه‌ی بنفشه­ و مینایم. یاد روزگاران بخیر. 

از نخستین داستان‌هایی که نوشته‌ام، یکی قصه‌ی مردم است. پیرمردی که هرسال به پیشواز بهار بنفشه می‌کارد. زنش می‌پرسد سر پیری و معرکه گیری. پیرمرد است دیگر. هربار بنفشه‌ها را می‌کارد.. داستان را حوالی بیست سالگی نوشته‌ام. حالا بیست و پنج سال از آن سال‌ها عبور کرده. انگار حدیث نفسِ میان‌سالی من  بوده است. پیری را نمی‌دانم که خواهم بود یا نه. به قول سامان ؛ دوام خواهم آورد یا نه. سامان می‌پرسید: « چرا خانم باچی صد و چند سال دوام آورد، ولی بابایی نتونست دوام بیاورد؟» حالا حکایت من است و دوام و بی‌دوامی‌ام ... لابد که می‌‌بایست دوام آورد. دوام آورد و گاه بی‌تاب شد و در عطر بهاری که هست و آدم‌هایی که نیستند،‌ دوام آورد.  یاد تکه‌ای از شعری افتادم که سال‌ها پیش شنیده بودم. ترانه‌ای که داریوش می‌خواند. « بهار منتظر بی‌مصرف افتاد.» این بهار، بی‌مصرف افتاد. با شکوفه باراتی که دارد، دردی پنهان در خود دارد و آدم‌هایش به انفراد به سر می‌برند.

بنفشه می‌کاشتم و مینا و سوسن باران و اختر، زنبق و سیر و چند پیاز دیکر.. چه بیدادی است درونم. با چشم پدر ‌با چشم مادر می‌دیدم. می‌دیدم دار و درخت و بنفشه و گل و سبزه و زندگی را،‌ وقتی که سبز خواهند شد‍!

نه پدر هست. نه مادر هست، نه هنوز باغچه به سبزی نشسته. به حتم باغچه سبز خواهد شد. و لابد پدر و مادر نخواهند بود. نخواهند آمد. شبی سه شنبه آخر سال بود. با چه اصراری آتش را، ولو خردک روشنای آن را درون اجاقِ کنارِ باغچه، روشن نگهه داشتم. به بهانه‌ی چهارشنبه سوری، که پریدنی از روی آتش نبود و نیست. آن چه شد، خردک شرری بود که می‌شد روشن کرد. چوبی چند، آتشی درون و بیرون. گمان می‌کردم ارواح رفتگان‌ام به روشنی  آتش برمی‌گردند. خوشا روزگار دیرینیان که ایمانی برای‌شان بود. بدا به حال آیندگان که شاید همین ذره شک را هم نداشته باشند که ما داریم ‍!

در چهارشنبه سوری‌های این سال‌های دی‌جور، ‌خانواده‌ی عزیز جمالی؛ عباس جمالی،‌ علی‌رضا جمالی، مادر و اعوان و انصار گرامی‌شان، در قمصر، بیرونی باغ و راغ‌شان آتش چهارشنبه سوری را بر می افروختند و جماعت دگراندیش تئاتری و داستان نویس، هنرمند و غیرهنرمند را گرد می‌آوردند. مادر عزیزشان آش می‌گذاشت و چراغی بود و آتشی و پیدا و پنهانی.. یادشان به روشنی.. این چند روزه، چه قدر به یاد عباس جمالی بوده‌ام. یاد همگان به روشنی..  تا چه شود؟

آتش بیرون، آتش درون را طلب می کند. چراغانی انگور. یاد اخوان‌جان هم به شادی؛ « شب‌های تیره به که چراغان به می کنی / اصراف نیست هرچه کنی خرج روشنی» یاد دوستان ، بی‌حضورشان.

هنوز سرم گرم است. لبریز هوش و بی‌هوشی، مدهوشی. یاد ها درونم را روشن می‌دارند. شمال و جنوب و شرق و غربم. از گیلان تا سپاهان. تا گرمای تفته‌ی خوزستان. چقدر محتاج دیگرانم. خود و بی‌خود. « نیمی‌ام ز ترکستان، نیمی‌ام ز فرغانه» و حکایت، حکایت کشتی بی‌لنگری است، یله، رها، ... به خواب می‌روم. به روشنای زمین.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:9  توسط محمود ساطع  |