25 / 1/ 99 ـ نیاسر
هفتهای است که دوباره رفتهام سر وقت کار بازار. روزی هفت هشت ساعت کم و بیش، یادداشتهای بازار کاشان را مرتب میکنم. برای بار چندم بخشهایی از پلان کتاب را به هم ریختم و سر نو شروع کردم به نوشتن.
در این نه، ده سال، به تقریب صد و پنجاه ماخذ متفاوت از معماری و شهرسازی گرفته تا انسان شناسی و مطالعات منطقهای را خواندهام و به نظرم میرسد که خواندن، دیگر کفایت میکند. دو متن «چراغان» از وصاف بیدگلی و «آثار تاریخی کاشان و نطنز» از حسن نراقی مانده که این دو را هم اگر بخوانم، به قول قُدما، اُمهات متون کاشان شناسی را خوانده و دوره کردهام. امیدوارم بیشترین فرصتم را به نوشتن متن بازار کاشان بگذرانم و جز به ضرورت و نیاز، کتابی در این حوزهها نخوانم. امسال دهمین سالی است که پراکنده بر سر بازار گذراندهام و دیگر مایه خجالت است. بهرتقدیر؛ بازار پانخل را مرور میکنم و چند مورد از دادههای به دست نیامدهاش، نیاز به مصاحبه و پرسشگری دارد که میماند برای بعد از این روزهای کرونایی.
این هفته، هر روز و هر شب باران پس باران باریده است. اخباری از جای دیگر ندارم و گویا فراگیر بوده در همه جای ایران. باران، رگبار و تگرگ و حال به حالی آسمان و زمین.
در نیاسر، ساعتهایی از این دو روزه که آمدهایم، به قرار و گفتوگو گذشت. با آقای مهدی تقی پور، همکار و عضو شورای شهر نیاسر قراری گذاشتیم و با هم قدم زدیم. بهانه دعوتم؛ تخریب روزافزون در دشت و دامنهی نیاسر است. رفتیم تا دشت بنار و این که اگر همین شکل پیش برود، تا چندسال دیگر، همهاش خواهد شد جگر زلیخا! هم چنین ضرورت بازپیرایی و حفظ کوچه باغ و معبری که از جاده گیلانه میرود سمت تالار. حفظ حرایم و پیچاپیچی راه و باغ و نگاهداشت آن، که شهرداری نیاسر باید به آن وقعی بنهد.
چاشتگاه امروز هم، قرار دیگری با امیر شاهوردی گذاشتم و ساعتی هم با او بودم. لیسانس جامعه شناسی از علامه دارد و میان باغ تالار، دکان گلابگیری. فعال فرهنگی اجتماعیست و هم کانال تلگرامی فعالی در نیاسر دارد. با او هم از دغدغههای مشترک گفتیم و شنیدیم و اینکه جمعیتی بیست سینفره انتخاب کنند و یکی دو نشست گپ و گفت بگذارند بلکه گروهی غیردولتی در این بر و بوم شکل بگیرد تا ناظری باشد بر مدیران منطقه و نیز برای حفظ حداقلهایی از تاریخ و فرهنگ و زیست بوم اینجا که میتوان از گزند و آسیبها حفظ کرد؛ کوششی کنند. قرار شد لیستی از علاقهمندان فراهم آورد تا بعدتر، نشستی بگذاریم.
عصری هم با عطی و امیر سهرابی عزیز، پیادهروی رفتیم تا سریچه و بلندای آن. نیم ساعتی هم آنجا بودیم و امیر سیب آورده بود. « ای سبدهاتان پرخواب / سیب آوردم / سیب سرخ خورشید...» ! گپ و گفتی آن جا زدیم و برگشتنامان هم. دربارهی اوضاع با ریخت و بیریخت کنشهای جمعی و فعالیتهای ناکارآمد فرهتگی دولتی و شبه دولتی در بر و بوم کاشان و اینکه ما کجاییم و صلاح کار کجا! عصرگاه و غروب دلچسبی بود و تاریک شده و نشده؛ برگشتیم.
سر حرف و نطق و رابطهام امروز باز بود و از غار بیرون زده؛ با مرتضی احمدی نجات، مهدی تسلطی، محمد مشهدی، میثم اسماعیلی و هادی مازوساز تلفنی صحبت کردهام. بیشتر به گپ و گفت و حال و احوال و سوالی و یادگرفتنی از هریک .. میماند سلامتی روزگار.