|
بخش پنجم: الموت به پیچ بن/ پنجشنبه بیست و هفت تیرماه نود و هشت
از گازرخان که بیرون آمدیم، کیلومتر ماشین را دوباره صفر کردم و سراز شدیم. از باغات و پیچ و تاب جاده با شیب بسیار پایین آمدیم تا دوباره به سهراهی اصلی رسیدیم. نانوایی بزرگی چپ جاده بود که معلوم میشد نان بسیاری از روستائیان و اهالی را تامین میکند. پیچیدیم به چپ و ساعتی به غروب مانده، رسیدیم به گرمرود. چهل و چند کیلومتری راه آمده بودیم.
گرمرود، دهستانی است مرکز الموت شرقی. پایین دست کوهها و درهای است نسبتا طولانی که بر دامنههای اطرافش، خانه و سازه ساختهاند. هتلی جمع و جور دارد و فروشگاه و مغازه و میشود مایحتاج سفر و حضر را فراهم کرد. یک تریلی، لوله آورده بود که خالی کرده بود و با جان کندن، از پل و کنارهاش میخواست دور بگیرد. خواستم از جلوش رد شوم که شاگرد راننده، خسته و دلخور، دستی تکان داد که باباجان، خب صبر کن چند دقیقه. کمی عقب کشیدم و گفتم چشم و عذرخواه شدم . خستگی و درماندگی و عجز و سختیِ کارشان را میشد دید. واقعن توی این جاده، جان راننده تریلر به لبش میرسد. باری چند با کامیون دهچرخ پدر در گیر و گورِ باریکه راهها و جایها بودهام. از صبر نکردنم خجل بودم. اگرچه صبر کردم. رفتیم و تا زمانی بعدتر حسِ نافهمی موقعیت و عدمِ درکِ لحظات با من بود. راه دادن و دیگرخواهی، راهبانی و فهم و فرهنگ و فرهیختگی میخواهد. صبوری و اندیشهگی.
در گرمرود، از یکی دوجا سراغ اقامتگاه خانگی گرفتم. یکی را هم دیدیم که چنگی به دل نمیزد. دورتر از جاده میخواستم و در دامنههای روبهرو که چشم نوازتر بودند. نبود یا ما چندان نگشتیم. مسعود، پسر عموی عزیزم که سالی پیشتر این مسیر را پای کوبیده و آمده بود، گفته بود پیچبن جای بسیار زیبایی است برای ماندن و آنجا یکی دو شب بمان. در نتیجه نان خریدیم و از گرمرود که خانههایی ویلایی، چهرهاش را از بکری درآورده، خداحافظی کردیم. راستش هم همین بود. اگر دنبال خانه ویلایی و هتل و خوشنشینی هستید اینجا، آخرین نقطهی قزوین است در کنار رود و دلآرامی خودش را دارد. اما برای جماعت طبیعت باز و چادر خواب، گرمرود چندان نه.
از گرمرود، جاده دوباره با پیچ و خم و شیب بسیار تند، به سمت بالا میرود. مدام هفت و هشت میشود و ماشین با دنده یک میرود بالا. از بالا و بلندیها گذشتیم و پس هر گذشتنی، دوباره بلندای دیگری رخ مینماید. کنارتر از جاده و پیچ، زنبوردارانی ایستاده بودند. ماشین را کنار کشیدیم و ماندیم. آمدیم به پرسوجو و حال و احوال و قیمت. که گفتند از خرم آباد تنکابن آمدهاند و زنبورها را اینجا به ییلاق میآورند. دو خانوادهای بودند. یکی مردی و زنی و سگی و دیگری مردی تنها. میانه سن و دوست و همراه. با مرغها و خروسهاشان و چند اردکی. پرسیدیم از عسل که گفت خالص کیلویی صد و بیست هزار تومان و عسل معمولی شصت هزار تومان. به چایی دعوتمان کردند و گپ و گفت. دعوتمان کردند که شب پیششان بمانیم. گفتم میرویم پیچهبن. گفتند اگر مِه باشد، سرمایش استخوان آدم را سیاه میکند. گفتیم اگر مه بود و سرد بود و اقامتجایی نیافتیم بر میگردیم. گرم و خوش و مهماننواز بودند. یکیشان گفت انگار پنجاهسال است که هم دیگر را میشناسیم! و واقعن همین گونه بود. گرم و دل چسب بودند. گفت چهلسال است در کار مواد غذایی است. راهنماییمان کرد اگر خواستین خیار را نگه دارین شورش را البته، گفت که سهتا سوراخ به اندازه میخی در آن بزنین. مدتی بگذارین تا هوا در آن عبور کند و بعد در آب نمک بیاندازید و اگر سالها بماند، هر هنگام که بخواهید، تازه تازه است. اگر خواستنین چه و فلان و بهمان را تهیه کنین، چه و چه را را با چه مخلوط کنید! گفتم شراب را چه میگویی؟ گفت دو سبد انگور سیاه سنندج را میگیری با یک سبد انگور روشن. و همان حکایت قدیمی. سی روزی بماند و بعد درش را بر میداری و هم میزنی و بماند تا چلهای.
یاد حضرت حافظ افتادم و صافی شدن پسینِ چله ماندنی: سحرگه رهروی در سرزمینی / همی گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی
جالب رابطهی این آدم با سگش بود. چوبی پرت میکرد و سگ به دو میرفت میآوردش. جای سامان خالی بود که آن پایین توی ماشین نشسته بود و وقتی برای ماندن نداشتیم که بگویم به تماشای مرد و سگ بیاید. بغلش میکرد. فک و دهن سگ را میپیچاند و با هم پیچ میخوردند. میگفت این سگه؛ از پسرم با محبتتر است . زنش میخندید و میگفت مرد این حرفها رو نزن. میگفت نه به خدا راست میگم.
بعد گفت سگ حافظِ جان و مال و ناموس این مردم بوده است. عربها که هجوم آوردند، میخواستند سر وقتِ ناموسِ مردم بروند، سگها مزاحمشان بودند. گفتند سگ نجس است. این کجا نجس است؟ این چنین روایتی از سگ و اعراب نشنیده بودم. چای خوردیم و کنارشان حالی خوش یافتیم.
از آنجا کمتر از ربع ساعتی، دنده یک بالا رفتیم. نرسیده به پیچهبن آبشاری میان دره، بلند و بالا و چشمنواز به دید میآید. به تیرماه زمین، سبزی در سبزی است و خنکای هوا. چمنزارها و دیم زاران سبز پیچهبن عجب تماشایی است. جای دوستان و یاران خالی. حال خوشیمان فزونی مییافت. سبز شدیم در پیچهبن.
پیچهبن آخرین روستای قزوین است بر بلندای ارتفاعات شمال شرقیاش. دیهی بر دامنه و گرداگردش دیمزار و علفزار. جاده از کنارهاش میگذرد و نیمپیچی میخورد دورش و آبادی محفوظ میماند از راهگذارِ راه. ابتدای ده از سمت قزوین، در چپگاه جاده، قهوهخانهای است گمانم به نام آقای عباسی. قهوهخانه رویهای از کاهوگل دارد با پاچین سنگی دیوارهایش. برای آنانکه به پیچهبن میروند، تکیهگاهی را مانند است. در چنین کورهراهها و خلوتراهها، قهوهخانههایی از این دست،کمنظیرند. هر کدام، چراغبان و راهبانی هستند که حضورشان، دلگرمی میدهد غریبان را، که جایی هست. جایگاهی هست.
مینی بوسی رسیده بود قبلتر از ما. سی نفری کم و بیش بودند. زن و مرد، دختر و پسر. بیشتر جوان میزدند با حال و هوای جوانیشان. در تختگاههای بیرونی و درونی مغازه نشسته بودند. بسان کوهنوردانی، بیشتر انگار طبیعتگرداتی. حال و حسشان خوش بود. خوب بود. سری تکان دادن از ما و ایشان، ایشان و ما. از یکی جوانترهاشان پرسیدم از کجا آمدهاید؟ گفتند از تنکابن. گفت شما چه؟ گفتم از کاشان. خوش و بشی و از لابهلاشان عبور کردم و پرسیدم آقای عباسی را میخواهم. گفت بفرمایید. گفتم خانهای سرپناهی پیدا میشود؟ گقت یکی داریم. طبقهی زیرین قهوهخانهاش را که هم کف حیاط و باغچه بود را نشانم داد. اتاقی که چهار پنج تختی داشت و زیراندازی با در و پنجره کوچکی که نور کمی در آن میتاباند. به گمانم دلگیر آمد. گفتم جای بازتری، پرنورتری دارید. گفت نه ندارند. گفتم آقای عباسی نیستید؟ گفت دوستش هستم.
اتاق جان میداد برای پاییز و زمستان. طبقهزیرین و کم رابطه با بیرون. من دشت میخواستم و اطمینان داشتم که امشب آسمان صاف است. بی آنکه مه بنشیند و سرمایش استخوان را بترکاند، بتوان دل به دل زمین سپرد و در بارگاه زمین، آب و خاک و هوا چادر زد و آتشی به پا کرد و شبی به سپیده رساند. پرسیدم به چند؟ گفت صدوپنجاه هزار تومان، نرم نرمک رسید به حوالی صد و قدردانی کردیم از چراغبانیشان. شاید وقتی دیگر، گاهی دیگر.
عصرگاه بود و هوا روشنی داشت که همراه جاده که روستا را دور می زند، دور زدیم و به بالای پیچهبن رسیدیم. غیر از ما تک و توکی ماشین دیگر میگذشتند. دشتی باز و نرم، سراسر پوشیده از سبزی، که به نرمی به دامنه میرسید و دامنهها به کوه. جایی فوقالعاده برای کمپ زدن. میانِ دشت، یکی دو اتاقک و چند کانکس و سایهگاهها و منقلهای بزرگ آتش، با جویهای آب و سبزه و سایهسار چند درخت، جماعت از راه رسیده را به خودش میخواند. دشت بهشتی است این پیچهبن. رفتیم خرده خریدی کردیم و پرسیدیم برای چادر زدن، گفتند کمی صبر کنید. گروه ده نفرهای کم و بیش با موتورهای پرشی و آفرود آمده بودند و یکی دو کانکس گرفته بودند. یکی دو ماشین هم بودند.
در این فاصله تابی خوردیم و پرسیدیم از دستشویی. کمی دورتر، به چند صد متری، رنج برده و توالت ساختهاند. زنانه و مردانه، جدا؛ اما در یک قاب مستطیل. هر کدام دو یا سه چشمه دستشویی با روشویی. متاسفانه کثیف و بیآب. اگرچه شیر و شیلنگ و آفتابه داشت. اما لولهای را که از جوی آب تا آنجا آورده بودند، روکار کشیده بودند و گویا شکسته بود. مسافرها هم با بی رحمی و نافهمی، دستمال و آشغالشان گوشه و کنار رها. به نیم روزی وقت میخواهد تا لوله را تعمیر کنند. از جوی آب در بیست سی قدمی، آب آوردیم و به قول آقایان قضای حاجت.
وقتی برگشتیم، گفتند اگر میخواهید چادر بزنید. پنجاه متری، در دشت روبهروی اتاقکها، چادرمان را برافراشتیم. آن سوتر از ما هم پنج شش تایی پاترول و شاسی بلند کمپ زده بودند. پیششان رفتم تا وضعیت شبمانی را جویا شوم که دیدم همان خانوادهای بودند که در الموت دیده بودیم و دایی جان برایشان آواز میخواند. آشنایی دادم و از اینکه بچهها و جمع را به آوازی خشنود میکرده از داییجان، قدردانی کردم. گفتم از کجایید و گفت که از زنجان آمدهاند. خوش و بشی و درودی. خاطرمان جمع شد که اتراقگاه خوبی انتخاب کردهایم. از گونی چوب، فراوانی هنوز مانده بود. آتش خردی روبهروی چادر افروختیم و با خرده خریدی که از آنجا کردیم و داشتههامان، شامی سرپا کردیم و نشستیم به خوردن. دوباره به شمال نرسیده، گوشی همراهم رطوبت دیده وکلیدهایش کار نمیکرد. به شمال و رطوبت آلرژی دارد و هر سال همین مکافات است. چند ماشین دیگر هم رسیده بودند. از آقایان فروشنده پرسیدم اجازه هست که گوشیهامان را شارژ کنم. گفتند اشکالی ندارد. بعد دیدم یکی دوتا گوشی و وسیله برقی نیست که، نت بوک من هست از عطی و سامان هم هست و بعد چه و چه. با آقایان گپ و گفتی زدم که ببخشید ما، من و همسرم نویسنده هستیم و متاسفانه وسیلههای شارژیمان زیاد است. بماند که پاور شارژ هم همراهمان بود و آن هم تهی، که گفتند اشکالی ندارد و گذاشتیم برای شارژ. از تلفن همراه یکی از دوستانشان هم استفاده کردم و تماس گرفتم به زهرا که در دسترس نیستیم و لطفن به مادرم هم خبر برسان که چندروزی درکوهستان هستیم و چشم انتظار تماس نباشد. 0911 و ایرانسل آنتن نمیدهد. به گمانم میگفتند 0916 فقط آنتن دارد.
شبی شد برایمان. بیشتر برای من که عطی خسته بود و زودتر به خواب رفت. شاید هم برای خواباندن سامان، که خودش هم به خواب غلطید. آتش شراره میگرفت و دوباره خودی و بیخودی بود و دشت و شب و ستارهها در آغاز شب که ماه از کرانه کوه و آسمان بالا زد و خواب، حرام بود. از دو گذشته، سرک کشیدم به نت بوکم که دیدم چراغ باطریاش سبز شده. کلمن آب را پیش کشیدم و شد میز کوچکی برای نت بوک و نوشتن کنار آتش و آتش تا نزدیکیهای چهار صبح، یاداشتهایم را نوشتم و سردی و خواب آلودگی، محاطم کرد. اگرچه هنوز سرخوشی بود. رفتم توی چادر که دراز بکشم و دنباله یادداشتهایم را بنویسم که خواب مجالم نداد.
همانجا / جمعه 28 تیرماه
صبح از هشت گذشته، بیدار شدم. دم صبح خنکای هوا به سردی زده بود و توی چادر با پنجرههای بسته و پتویی چند، تحملش خوش بود. اگر به این حوالی آمدید، لباس گرم و پتوی اضافه بردارید. آن همه سبزی در سبزیِ پایانِ تیرماه، بیدلیل نیست. نیمه شب یکی دو خانواده دیگر هم رسیده بودند و اتراق کرده بودند.
در سایهگاه چادر بساط صبحانه را پهن کردم. از سقف چادر تا سقف ماشین هم، بندی بستم و ملحفهای به آن گره زدم و نیم سایهای شد تا صبحانه را بخوریم. آفتاب، تند و تیز میشد که چادر و بساطمان را جمع کردیم. ماشین را به سایهگاه درختهای کنار قهوهخانه بردیم و راه افتادیم توی آبادی.
پیچهبن در امتداد جوی آب و درهی نرم و کم عمقی، به خطی ماننده است که در میانهاش به گردی و قوس میرسد خانههایش. کنار کوچهها، از تپالههای کوفته شده، دیوارهایی نیم متر و یک متر ساختهاند. برای سوخت زمستان و آتش کرسیهاشان. گاوها نبودند که رفته بودند به مراتع پیرامونی. بافت بومی آبادی حفظ شده و خرابههای حمام قدیماش را دیدم و عکس گرفتم. دو سه اتاقک کوچک که سقفهای مدورش تا نیمه فرو ریخته بود.
بالادست حمام، بنایی تر و تازه اما قدیمی بود که با محوطهی باز پیش رویاش، آدم را به خود دعوت میکرد. عطی پیش رفت و سرش را به شیشه چسباند و گفت اینجا مسجد است. فرش شده با شمایل مقدسین و تک و توک ظرفی که در آن بود. دو پنجره و دو در چوبی در هر دو طرف پنجرهها. ساده اما شکیل و زیبا. لابد ورودی زنانه و مردانه جدا باشد.
پیچیدیم به دور زدن و برگشتن. بنای بسیار بزرگی از آهن و سیمان و شیروانی ساخته بودند و چندنفری در آن مشغول بودند. طبقه پایین، یک دست و باز، شاید پانزده در هشت متر. بزرگ و بلند و غلط انداز. بیخود و بیاصالت بود میانه آن همه خانههای ساده. پرسیدم اینجا چه میسازید. گفتند طویله برای گاوها و بالا هم خانه. که بالا کوچکتر میشد. عطی گفت گاوها مسئله مهمی هستند. مهمتر از خانه. و دقیقن همین بود. حیف که چشمانداز آبادی را خراب میکرد. و لابد ناچاری است دیگر. شیروانی ناچاری است. زمستان راحتی است. حالا نماند که در گذشته هم حلبی بود. اما با ظرافتی تمام رویاش را تخته کوب میکردند و بعضن روی تختهها هم سنگ میگذاشتند. وقتی خانهها را به نظاره مینشستی، خاک و خشت و چوب و سنگ بود بیرونیشان. با درختها و سبزههای تنیده بر بام و دور و برشان، همه جزئی از بوم و بر و محیط پیرامونیشان میشدند؛ بیاضافاتی.
پیچهبن، به تقریب سبک بود از جمعیت و سکنه. هرچه پیرامونش بهشتی سبز در سبز از سبزه و مراتع است، درونش در گاهی که ما دیدیم، کثیف مینمود. نوعی درهم ریختگی و بینظمی. کسانی از پیچهبنیها باید بیایند به آبادیشان، دستی به سر و روی آن بکشند. کوچهها سنگ فرش شوند و کاهگل دیوارها نو شود و باغ و راغ و باغچهاشان را بیارایند. به گفتن راحت است اما به کار نه. گمانم سرمای فراوان پاییز و زمستان و حتا بهارش، مانعی است. اندک اهالی هم، همهی هم و غمشان جمعآوری علوفه برای زمستان دامها و آذوقهای است تا پناهی برای سرما و برفهای فراوان زمستانشان باشد. با این همه پیچهبن بماند به شادی و آبادی. رفتگی و تمیزیاش بباشد، از آبادی چیزی کم ندارد. در کوچه باغ پهن و بسیطی عکس میگرفتم که زنی میانسال، بوتهای را نشانمان داد و گفت این گلپر است.
ما بوتهی گلپر ندیده، خوشحال شدیم از بودن در محضر بوتهی گلپر. از او قدردانی کردیم و جلوتر چند مرد، خانه و کوچهای را مرمت میکردند. تر و تازگی خاک و گِلشان، خوشحالم کرد. در برگشتنا، چند زنی هم دیدیم توی زمینی که لوبیا کاشته بودند و سیب زمینی، وجینکاری میکردند. پرسیدم گوجه هم میکارید؟ گفتند اینجا عمل نمیآید. کشت غالب همان لوبیا و سیب زمینی است. به شادی بپایند. این هر دو کشت، کنار نان، فیبر بالایی دارد و اصطلاحن و واقعن، شکم پر کن است. به قول عزیزی، غذائیت دارد.
برگشتیم به دشت بالای پیچهبن. رفته رفته پنج ده ماشین دیگری هم آمده بودند. تک و توک از تنکابن هم میآیند. دم سحری، صبح زودی میآیند، یکروزه صبحانه و ناهاری و گشتی و عصرگاه بر میگردند. پرسیدم تا تنکابن چقدر راه است. گفتند جاده خاکی است و سه چهار ساعتی طول میکشد.
از دو برادری که آن اتراقگاه را اداره میکنند خداحافظی کردیم. تابستانها، چراغبانی اینجا را میکنند. آبی و آتشی، نان و غذایی. شب بعضی از آمدگان برای ظهر فردا سفارش غذا میدادند. میگفتند خواهری دارند که در خانه غذا را پخت میکند و میآورند. از خورشتها، خورشت قیمه و سبزی را داشتند و همچنین جوجه و میرزاقاسمی. پرسیدم میتوانم شمارههاتان را بنویسم. با کمی مکث گفتند باشد. از یکیشان در غیاب دیگری پرسیدم اینجا از شماست. گفت از برادرم است. من غلامش هستم، شاگردش. از برادری برادرها حالخوشیام بیشتر شد. آقایان سجاد رحیمی 09192799425 و سروش رحیمی 09910255292 نشانی دقیق آنجا را پرسیدم. گفتند پیچهبن، سلطانجو. چه نامی دارد. سلطان جو . به معنای جایی است که سلاطین در جست و جویش بودهاند؟ شاید هم سلطان جوی به معنای جوی آبی باشد که آنجا روان است. شاهجوب مثلن. سلطان جوی نمیدانم. چراغشان به روشنا باشد.

