بوم و بر

 
 

شرح سفر تابستانه‌‌ای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.

 

بخش پنجم: الموت به پیچ بن/ پنجشنبه بیست و هفت تیرماه نود و هشت

از گازرخان که بیرون آمدیم، کیلومتر ماشین را دوباره صفر کردم و سراز شدیم. از باغات و پیچ و تاب جاده با شیب بسیار پایین آمدیم تا دوباره به سه‌راهی اصلی رسیدیم. نانوایی بزرگی چپ جاده بود که معلوم می‌شد نان بسیاری از روستائیان و اهالی را تامین می‌کند. پیچیدیم به چپ و ساعتی به غروب مانده، رسیدیم به گرم‌رود. چهل و چند کیلومتری راه آمده بودیم.

نام پاره ای از روستاها در الموت شرقی / عکس: محمود ساطع

گرم‌رود،‌ دهستانی است مرکز الموت شرقی. پایین دست کوه‌ها و دره‌ای است نسبتا طولانی که بر دامنه‌های اطرافش، خانه و سازه ساخته‌اند. هتلی جمع و جور دارد و فروشگاه و مغازه و می‌شود مایحتاج سفر و حضر را فراهم کرد. یک تریلی، لوله آورده بود که خالی کرده بود و با جان کندن، ‌از پل و کناره‌اش می‌خواست دور بگیرد. خواستم از جلوش رد شوم که شاگرد راننده، خسته و دلخور، ‌دستی تکان داد که باباجان،‌ خب صبر کن چند دقیقه. کمی عقب کشیدم و گفتم چشم و عذرخواه شدم . خستگی و درماندگی و عجز و سختیِ کارشان را می‌شد دید. واقعن توی این جاده، ‌جان راننده تریلر به لبش می‌رسد. باری چند با کامیون ده‌چرخ پدر در گیر و گورِ باریکه‌ راه‌ها و جای‌ها بوده‌ام. از صبر نکردنم خجل بودم. اگرچه صبر کردم. رفتیم و تا زمانی بعدتر حسِ نافهمی موقعیت و عدمِ درکِ لحظات با من بود. راه دادن و دیگرخواهی،‌ راه‌بانی و فهم و فرهنگ و فرهیختگی می‌خواهد. صبوری و اندیشه‌گی.

در گرمرود، از یکی دوجا سراغ اقامتگاه خانگی گرفتم. یکی را هم دیدیم  که چنگی به دل نمی‌زد. دورتر از جاده می‌خواستم و در دامنه‌های روبه‌رو که چشم نوازتر بودند. نبود یا ما چندان نگشتیم. مسعود، پسر عموی عزیزم که سالی پیش‌تر این مسیر را پای کوبیده و آمده بود، ‌گفته بود پیچ‌بن جای بسیار زیبایی است برای ماندن و آن‌جا یکی دو شب بمان.‌ در نتیجه نان خریدیم و از گرمرود که خانه‌هایی ویلایی،‌ چهره‌اش را از بکری درآورده،‌ خداحافظی کردیم. راستش هم همین بود. اگر دنبال خانه ویلایی و هتل و خوش‌نشینی هستید این‌جا، آخرین نقطه‌ی قزوین است در کنار رود و دل‌آرامی خودش را دارد. اما برای جماعت طبیعت باز و چادر خواب،‌ گرمرود چندان نه.

از گرمرود،‌ جاده دوباره با پیچ و خم و شیب بسیار تند، ‌به سمت بالا می‌رود. مدام هفت و هشت می‌شود و ماشین با دنده یک می‌رود بالا.  از بالا و بلندی‌ها گذشتیم و پس هر گذشتنی،‌ دوباره بلندای دیگری رخ می‌نماید. کنارتر از جاده و پیچ،‌ زنبوردارانی ایستاده بودند. ماشین را کنار کشیدیم و ماندیم. آمدیم به پرس‌وجو و حال و احوال و قیمت. که گفتند از خرم آباد تنکابن آمده‌اند و زنبورها را این‌جا به ییلاق می‌آورند. دو خانواده‌ای بودند. یکی مردی و زنی و سگی و دیگری مردی تنها.  میانه سن و دوست و همراه. با مرغ‌ها و خروس‌هاشان و چند اردکی. پرسیدیم از عسل که گفت خالص کیلویی صد و بیست هزار تومان و عسل معمولی شصت هزار تومان. به چایی دعوت‌مان کردند و گپ و گفت. دعوت‌مان کردند که شب پیش‌شان بمانیم. گفتم می‌رویم پیچه‌بن. گفتند اگر مِه باشد،‌ سرمایش استخوان آدم را سیاه می‌کند. گفتیم اگر مه بود و سرد بود و اقامت‌جایی نیافتیم بر می‌گردیم. گرم و خوش و مهمان‌نواز بودند. یکی‌شان گفت انگار پنجاه‌سال است که هم دیگر را می‌شناسیم! و واقعن همین گونه بود. گرم و دل چسب بودند. گفت چهل‌سال است در کار مواد غذایی است. راهنمایی‌مان کرد اگر خواستین خیار را نگه دارین شورش را البته، گفت که سه‌تا سوراخ به اندازه میخی در آن بزنین. مدتی بگذارین تا هوا در آن عبور کند و بعد در آب نمک بیاندازید و اگر سال‌ها بماند، ‌هر هنگام که بخواهید، تازه تازه است. اگر خواستنین چه و فلان و بهمان را تهیه کنین،‌ چه و چه را  را با  چه مخلوط کنید! گفتم شراب را چه می‌گویی؟ گفت دو سبد انگور سیاه سنندج را می‌گیری با یک سبد انگور روشن. و همان حکایت  قدیمی. سی روزی بماند و بعد درش را بر می‌داری و هم می‌زنی و بماند تا چله‌ای.

یاد حضرت حافظ افتادم و صافی شدن پسینِ چله ماندنی: سحرگه ره‌روی در سرزمینی / همی گفت این معما با قرینی/ که ای صوفی شراب آنگه شود صاف/ که در شیشه برآرد اربعینی

جالب رابطه‌ی این آدم با سگش بود. چوبی پرت می‌کرد و سگ به دو می‌رفت می‌آوردش. جای سامان خالی بود که آن پایین توی ماشین نشسته بود و وقتی برای ماندن نداشتیم که بگویم به تماشای مرد و سگ بیاید. بغلش می‌کرد. فک و دهن‌ سگ را می‌پیچاند و با هم پیچ می‌خوردند. می‌گفت این سگه؛ از پسرم با محبت‌تر است . زنش می‌خندید و می‌گفت مرد این حرف‌ها رو نزن. می‌گفت نه به خدا راست می‌گم.

بعد گفت سگ حافظِ جان و مال و ناموس این مردم بوده است. عرب‌ها که هجوم آوردند،‌ می‌خواستند سر وقتِ ناموسِ مردم بروند، سگ‌ها مزاحم‌شان بودند. گفتند سگ نجس است. این کجا نجس است؟ این چنین روایتی از سگ و اعراب نشنیده بودم. چای خوردیم و کنارشان حالی خوش یافتیم.

از آن‌جا کمتر از ربع ساعتی، دنده یک بالا رفتیم. نرسیده به پیچه‌بن آبشاری میان دره،‌ بلند و بالا و چشم‌نواز به دید می‌آید. به تیرماه زمین، سبزی در سبزی است و خنکای هوا. چمنزارها و دیم زاران سبز پیچه‌بن عجب تماشایی است. جای دوستان و یاران خالی. حال خوشی‌مان فزونی می‌یافت. سبز شدیم در پیچه‌بن.

آبشار کلاک / عکس: محمود ساطع

پیچه‌بن آخرین روستای قزوین است بر بلندای ارتفاعات شمال شرقی‌اش. دیهی  بر دامنه و گرداگردش دیم‌زار و علف‌زار. جاده از کناره‌اش می‌گذرد و نیم‌پیچی می‌خورد دورش و آبادی محفوظ می‌ماند از راه‌گذارِ راه. ابتدای ده از سمت قزوین، در چپ‌گاه جاده، قهوه‌خانه‌ای است گمانم به نام آقای عباسی. قهوه‌خانه رویه‌ای از کاه‌وگل دارد با پاچین سنگی دیوارهایش. برای آنان‌که به پیچه‌بن می‌روند، تکیه‌گاهی را مانند است. در چنین کوره‌راه‌ها و خلوت‌راه‌ها، ‌قهوه‌خانه‌هایی از این دست،‌کم‌نظیرند. هر کدام، ‌چراغبان و راه‌بانی هستند که حضورشان،‌ دلگرمی می‌دهد غریبان را، که جایی هست. جایگاهی هست.

راه پیچه بن / عکس: محمود ساطع

مینی بوسی رسیده بود قبل‌تر از ما. سی نفری کم و بیش بودند. زن و مرد، ‌دختر و پسر. بیش‌تر جوان می‌زدند با حال و هوای جوانی‌شان. در تختگاه‌های بیرونی و درونی مغازه نشسته بودند. بسان کوهنوردانی،‌ بیشتر انگار طبیعت‌گرداتی. حال و حس‌شان خوش بود. خوب بود. سری تکان دادن از ما و ایشان، ایشان و ما. از یکی جوان‌ترهاشان پرسیدم از کجا آمده‌اید؟ گفتند از تنکابن. گفت شما چه؟ گفتم از کاشان. خوش و بشی و از لابه‌لاشان عبور کردم و پرسیدم آقای عباسی را می‌خواهم. گفت بفرمایید. گفتم خانه‌ای سرپناهی پیدا می‌شود؟ گقت یکی داریم. طبقه‌ی زیرین قهوه‌خانه‌اش را که هم کف حیاط و باغچه بود را نشانم داد. اتاقی که چهار پنج تختی داشت و زیراندازی با در و پنجره کوچکی که نور کمی در آن می‌تاباند. به گمانم دلگیر آمد. گفتم جای بازتری، پرنورتری دارید. گفت نه ندارند. گفتم آقای عباسی نیستید؟ گفت دوستش هستم.

 اتاق جان می‌داد برای پاییز و زمستان. طبقه‌زیرین و کم رابطه با بیرون. من دشت می‌خواستم و  اطمینان داشتم که امشب آسمان صاف است. بی آن‌که مه بنشیند و سرمایش استخوان را بترکاند، بتوان دل به دل زمین سپرد و در بارگاه زمین، آب و خاک و هوا چادر زد و آتشی به پا کرد و شبی به سپیده رساند. پرسیدم به چند؟ گفت صدوپنجاه هزار تومان، نرم نرمک رسید به حوالی صد  و قدردانی کردیم از چراغبانی‌شان. شاید وقتی دیگر، گاهی دیگر.

عصرگاه بود و هوا روشنی داشت که  همراه جاده که روستا را دور می زند، دور زدیم و به بالای پیچه‌بن رسیدیم. غیر از ما تک و توکی ماشین دیگر می‌گذشتند. دشتی باز و  نرم، سراسر پوشیده از سبزی، ‌که به نرمی به دامنه می‌رسید و دامنه‌ها به کوه. جایی فوق‌العاده برای کمپ زدن. میانِ دشت، یکی دو اتاقک و چند کانکس و سایه‌گاه‌ها و منقل‌های بزرگ آتش، با جوی‌های آب و سبزه و سایه‌سار چند درخت،‌ جماعت از راه رسیده را به خودش می‌خواند. دشت بهشتی است این پیچه‌بن. رفتیم خرده خریدی کردیم و پرسیدیم برای چادر زدن، گفتند کمی صبر کنید. گروه ده نفره‌ای کم و بیش با موتورهای پرشی و آفرود آمده بودند و یکی دو کانکس گرفته بودند. یکی دو ماشین هم بودند.

در این فاصله تابی خوردیم و پرسیدیم از دستشویی. کمی دورتر،‌ به چند صد متری، رنج برده و توالت ساخته‌اند. زنانه و مردانه، ‌جدا؛ اما در یک قاب مستطیل. هر کدام دو یا سه چشمه دستشویی با روشویی. متاسفانه کثیف و بی‌آب. اگرچه شیر و شیلنگ و آفتابه داشت. اما لوله‌ای را که از جوی آب تا آن‌جا آورده بودند،‌ روکار کشیده بودند و گویا شکسته بود. مسافرها هم با بی رحمی و نافهمی، دستمال و آشغال‌شان گوشه و کنار رها. به نیم روزی وقت می‌خواهد تا لوله را تعمیر کنند. از جوی آب در بیست سی قدمی،‌ آب آوردیم و به قول آقایان قضای حاجت.   

وقتی برگشتیم،‌ ‌گفتند اگر می‌خواهید چادر بزنید. پنجاه‌ متری، در دشت روبه‌روی اتاقک‌ها، چادرمان را برافراشتیم. آن سوتر از ما هم پنج شش تایی پاترول و شاسی بلند کمپ زده بودند. ‌پیش‌شان رفتم تا  وضعیت شب‌مانی را جویا شوم که دیدم همان خانواده‌ای بودند که در الموت دیده بودیم و دایی جان برای‌شان آواز می‌خواند. آشنایی دادم و از این‌که بچه‌ها و جمع را به آوازی خشنود می‌کرده از دایی‌جان، ‌قدردانی کردم. گفتم از کجایید و گفت که از زنجان آمده‌اند. خوش و بشی و درودی. خاطرمان جمع شد که اتراق‌گاه خوبی انتخاب کرده‌ایم. از گونی چوب، فراوانی هنوز مانده بود. آتش خردی روبه‌روی چادر افروختیم و با خرده خریدی که از آن‌جا کردیم و داشته‌هامان، ‌شامی سرپا کردیم و نشستیم به خوردن. دوباره به شمال نرسیده، گوشی همراهم رطوبت دیده وکلیدهایش کار نمی‌کرد. به شمال و رطوبت آلرژی دارد و هر سال همین مکافات است. چند ماشین دیگر هم رسیده بودند. از آقایان فروشنده پرسیدم اجازه هست که گوشی‌هامان را شارژ کنم. گفتند اشکالی ندارد. بعد دیدم یکی دوتا گوشی و وسیله برقی  نیست که،‌ نت بوک من هست از عطی و سامان هم هست و بعد چه و چه. با آقایان گپ و گفتی زدم که ببخشید ما،  من و ‌همسرم  نویسنده هستیم و متاسفانه وسیله‌های شارژی‌مان زیاد است. بماند که پاور شارژ هم همراه‌مان بود و آن هم تهی، که گفتند اشکالی ندارد و گذاشتیم برای شارژ. از تلفن همراه یکی از دوستان‌شان هم استفاده کردم و تماس گرفتم به زهرا که در دسترس نیستیم و لطفن به مادرم هم خبر برسان که چندروزی درکوهستان هستیم و چشم انتظار تماس نباشد.  0911  و ایرانسل آنتن نمی‌دهد. به گمانم می‌گفتند 0916 فقط آنتن دارد.

شبی شد برای‌مان. بیشتر برای من که عطی خسته بود و زودتر به خواب رفت. شاید هم برای خواباندن سامان، که خودش هم به خواب غلطید. آتش شراره می‌گرفت و دوباره خودی و بی‌خودی بود و دشت و شب و ستاره‌ها در آغاز شب که ماه از کرانه کوه و آسمان بالا زد و خواب، حرام بود. از دو گذشته، سرک کشیدم به نت بوکم که دیدم چراغ باطری‌اش سبز شده. کلمن آب را پیش کشیدم و شد میز کوچکی برای نت بوک و نوشتن کنار آتش و آتش تا نزدیکی‌های چهار صبح، یاداشت‌هایم را نوشتم و سردی و خواب آلودگی،‌ محاطم کرد. اگرچه هنوز سرخوشی بود. رفتم توی چادر که دراز بکشم و دنباله یادداشت‌هایم را بنویسم که خواب مجالم نداد.

 

همان‌جا / جمعه 28 تیرماه

صبح از هشت گذشته، بیدار شدم. دم صبح خنکای هوا به سردی زده بود و توی چادر با پنجره‌های بسته و پتویی چند، تحملش خوش بود. اگر به این حوالی آمدید،‌ لباس گرم و پتوی اضافه بردارید. آن همه سبزی در سبزیِ پایانِ تیرماه، بی‌دلیل نیست. نیمه شب یکی دو خانواده دیگر هم رسیده بودند و اتراق کرده بودند.

در سایه‌گاه چادر بساط صبحانه را پهن کردم. از سقف چادر تا سقف ماشین هم،‌ بندی بستم و ملحفه‌ای به آن گره زدم و نیم سایه‌ای شد تا صبحانه را بخوریم. آفتاب، ‌تند و تیز می‌شد که چادر و بساط‌‌مان را جمع کردیم. ماشین را به سایه‌گاه درخت‌های کنار قهوه‌خانه بردیم و راه افتادیم توی آبادی.

پیچه‌بن در امتداد جوی‌ آب و دره‌ی  نرم و کم عمقی، به خطی ماننده است که در میانه‌اش به گردی و قوس می‌رسد خانه‌هایش. کنار کوچه‌ها،‌ از تپاله‌های کوفته شده، دیوارهایی نیم متر و یک متر ساخته‌اند. برای سوخت زمستان و آتش کرسی‌هاشان. گاوها نبودند که رفته بودند به مراتع پیرامونی. بافت بومی آبادی حفظ شده و خرابه‌های حمام قدیم‌اش را دیدم و عکس گرفتم. دو سه اتاقک کوچک که سقف‌های مدورش  تا نیمه فرو ریخته بود.

حمام قدیمی پیچه بن/ عکس: محمود ساطع

بالادست حمام، بنایی تر و تازه اما قدیمی بود که با محوطه‌ی باز پیش‌ روی‌اش، آدم را به خود دعوت می‌کرد. عطی پیش رفت و سرش را به شیشه چسباند و گفت این‌جا مسجد است. فرش شده با شمایل مقدسین و تک و توک ظرفی که در آن بود. دو پنجره و دو در چوبی در هر دو طرف پنجره‌ها. ساده اما شکیل و زیبا. لابد ورودی زنانه و مردانه جدا باشد.

مسجد پیچه بن / عکس: محمود ساطع

پیچیدیم به دور زدن و برگشتن. بنای بسیار بزرگی از آهن و سیمان و شیروانی ساخته بودند و چندنفری در آن مشغول بودند. طبقه پایین، یک دست و باز، ‌شاید پانزده در هشت متر. بزرگ و بلند و غلط انداز.  بی‌خود و بی‌اصالت بود میانه آن همه خانه‌های ساده. پرسیدم این‌جا چه می‌سازید. گفتند طویله برای گاوها و بالا هم خانه. که بالا کوچک‌تر می‌شد. عطی گفت گاوها مسئله مهمی هستند. مهم‌تر از خانه. و دقیقن همین بود. حیف که چشم‌انداز آبادی را خراب می‌کرد. و لابد ناچاری است دیگر. شیروانی ناچاری است. زمستان راحتی است. حالا نماند که در گذشته هم حلبی بود. اما با ظرافتی تمام روی‌اش را تخته کوب می‌کردند و بعضن روی تخته‌ها هم سنگ می‌گذاشتند. وقتی خانه‌ها را به نظاره می‌نشستی، خاک و خشت و چوب و سنگ بود بیرونی‌شان. با درخت‌ها و سبزه‌های تنیده بر بام و دور و برشان،‌ همه جزئی از بوم و بر و محیط پیرامونی‌شان می‌شدند؛ بی‌اضافاتی.‌       

پیچه‌بن،‌ به تقریب سبک بود از جمعیت و سکنه. هرچه پیرامونش بهشتی سبز در سبز از سبزه و مراتع است،‌ درونش در گاهی که ما دیدیم،‌ کثیف می‌نمود. نوعی درهم ریختگی و بی‌نظمی. کسانی از پیچه‌بنی‌ها باید بیایند به آبادی‌شان،‌ دستی به سر و روی آن بکشند. کوچه‌ها سنگ فرش شوند و کاه‌گل دیوارها نو شود و باغ و راغ و باغچه‌اشان را بیارایند. به گفتن راحت است اما به کار نه. گمانم سرمای فراوان پاییز و زمستان و حتا بهارش،‌ مانعی است. اندک اهالی هم، همه‌ی هم و غم‌شان جمع‌آوری علوفه برای زمستان دام‌‌ها و آذوقه‌ای است تا پناهی برای سرما و برف‌های فراوان زمستان‌شان باشد. با این همه پیچه‌بن بماند به شادی و آبادی. رفتگی و تمیزی‌اش بباشد، از آبادی چیزی کم ندارد. در کوچه باغ پهن و بسیطی عکس می‌گرفتم که زنی میان‌سال، بوته‌ای را نشان‌مان داد و گفت این گلپر است.

گلپر / عکس: محمود ساطع

ما بوته‌ی گلپر ندیده،‌ خوشحال شدیم از بودن در محضر بوته‌ی گلپر. از او قدردانی کردیم و جلوتر چند مرد، خانه‌ و کوچه‌ای را مرمت می‌کردند. تر و تازگی خاک و گِل‌شان،‌ خوشحالم کرد. در برگشتنا، ‌چند زنی هم دیدیم توی زمینی که لوبیا کاشته بودند و سیب زمینی، وجین‌کاری می‌کردند. پرسیدم گوجه هم می‌کارید؟ گفتند این‌جا عمل نمی‌آید. کشت غالب همان لوبیا و سیب زمینی است. به شادی بپایند. این هر دو کشت، کنار نان، ‌فیبر بالایی دارد و اصطلاحن و واقعن،‌ شکم پر کن است. به قول عزیزی، غذائیت دارد.  ‌ 

برگشتیم به دشت بالای پیچه‌بن. رفته رفته پنج ده ماشین دیگری هم آمده بودند. تک و توک از تنکابن هم می‌آیند. دم سحری، ‌صبح زودی می‌آیند، یک‌روزه صبحانه و ناهاری و گشتی و عصرگاه بر می‌گردند. پرسیدم تا تنکابن چقدر راه است. گفتند جاده خاکی است و سه چهار ساعتی طول می‌کشد.

آب های جاری بالای پیچه بن / عکس: محمود ساطع

از دو برادری که آن اتراق‌گاه را اداره می‌کنند خداحافظی کردیم. تابستان‌ها،‌ چراغبانی این‌جا را می‌کنند. آبی و آتشی،‌ نان و غذایی. شب بعضی از آمدگان برای ظهر فردا سفارش غذا می‌دادند. می‌گفتند خواهری دارند که در خانه غذا را پخت می‌کند و می‌آورند. از خورشت‌ها، خورشت قیمه و سبزی را داشتند و همچنین جوجه و میرزاقاسمی. پرسیدم می‌توانم شماره‌هاتان را بنویسم. با کمی مکث گفتند باشد. از یکی‌شان در غیاب دیگری پرسیدم این‌جا از شماست. گفت از برادرم است. من غلامش هستم، شاگردش. از برادری برادرها حال‌خوشی‌ام بیشتر شد. آقایان سجاد رحیمی 09192799425 و سروش رحیمی 09910255292 نشانی دقیق آن‌جا را پرسیدم. گفتند پیچه‌بن، سلطان‌جو. چه نامی دارد. سلطان جو . به معنای جایی است که سلاطین در جست و جویش بوده‌اند؟ شاید هم سلطان جوی به معنای جوی آبی باشد که آن‌جا روان است. شاه‌جوب مثلن. سلطان جوی نمی‌دانم. چراغ‌شان به روشنا باشد.

نمای عمومی پیچه بن / عکس: محمود ساطع

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 17:42  توسط محمود ساطع  | 

 
 

شرح سفر تابستانه‌‌ای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.

 

 

 

بخش چهارم: اوان به قلعه حسن صباح/ پنجشنبه بیست و هفتم تیرماه نود وهشت

صبح دوباره تا بنه‌کن بشویم و خرده ریزهامان را به ترتیبی بچینیم و صبحانه‌ای بخوریم، ‌چاشت شد. تخم مرغ داشتیم و گوجه که عطی اُملت درست کرد و تعدادی مرغانه هم که زیاد آمده بود، آب‌پز کرد. یاد باشُو غریبه کوچک افتادم و بازی درخشان سوسن تسلیمی. آن‌جا که، تخم مرغی در دست می‌گیرد و رو به باشُو، می‌پرسد: « امَن اَنه گیم مورغانه، شما چی گید؟»

نیمه‌های شب قبل، خانواده‌ای آمده و به جمع چادرنشینانِ اوان افزوده شده بودند. چاشتی دیدیم‌شان. زن و مرد و دختری چهارساله، ‌گیسو فروهشته و شیرین. گفتند که دو و سه شب رسیده‌اند و دو سه‌بار، تکه‌هایی از جاده را اشتباهی رفته و برگشته‌اند. یادتان باشد هیچ جاده‌ی نرفته‌ای را به شبانگاه نروید. این‌جا هم، هم قزوین به اوان و اوان به الموت و هم هر جای دیگر را با حساب و کتاب زمانی‌اش باید طی کرد. واقعن هنوز هم همان وقت‌گاهِ حرکتِ کاروانیانِ صدها سالِ پیش، کارآمدترین گاهِ حرکت است برای پای گذاشتن به راه و و پای کشیدن از جاده.

بیست‌واند کیلومتری طی کردیم. هشت‌تایی به تقریب برگشت از جاده  اوان تا سه راهی و ده‌تایی حرکت در امتداد جاده اصلی تا برسیم به معلم کلایه. معلم‌کلایه، روستا شهری است میان جاده‌ای و مرکز بخش و فی‌الواقع در میان آن ده‌ها بلکه صدها روستای منطقه، جمعیتی دارد و وسعتی و خیابانی و میدان‌هایی که نبش‌شان در محور اصلی، بیشتری مغازه است و فروشگاه. کم و کسری راه و سفر را می‌توان به تمامی فراهم کرد.

نمای عمومی معلم کلایه / عکس: محمود ساطع

ورودی میدان معلم‌کلایه از سمت قزوین،‌ میدانی است که مجسمه‌ی عقابی را بر خود دارد. میدان عقاب. حالا اگرچه عقابش، ‌چندان به تمام و قاعده نیست، اما انتخاب نام و شمایل عقاب، فر و زیبندگی خوشی با خود دارد. از میدان عقاب به چپ‌گاهِ جاده، ‌تعدادی نام از روستاها بر تابلویی حک شده است: سایین کلایه، ملاکلایه/ اندج/ آفتابدر، ترکان، جولادک، فیشان

پسین میدان هم، تابلو راهنما، افقی بالای خیابان است که در راست به امام‌زاده ابوطالب و گلزار شهدا می‌رود و به جایی به نام اناده. در جریان انقلاب و جنگ،  فراوانی از قبرستان‌ها در گوشه و کنار روستاها و شهرها، گلزار شهدا، نامیده شدند و نیز فراوان‌تری از نو به وجود آمدند تا اجساد فرزندان این آب و خاک در آن بیارامند. پاره‌های تن وطن و مردمانش. و این ترکیبِ گلزار با گل‌های لاله کنار تصاویر و عکس اینان،‌ یادآور خونی بود که به ناحق بر زمین ریخته شد و نیز مولد اندیشه‌ای که مرگ در راه آرمان‌های انقلاب و وطن را مرگ نمی‌دانست. شهادتی می‌دانست که از آن، به فیض عظما و عطیه‌ی الهی یاد می‌شد. روان‌ِ رفتگان زمین به شادی باد.

 همان تابلو، تداوم راه را، به قلعه الموت و مرکز شهر نشان می‌دهد و سمت چپ هم راه می‌برد به قلعه میمون‌دژ و کنارتر  امام‌زاده دوازده امام و شمس کلایه. میمون‌دژ، عجب نامی است در این منطقه. لابد باید وجه تسمیه جالبی داشته باشد. در این منطقه، دژهای متعددی وجود دارد و لابد همه بر بلندای کوهستان. امام‌زاده دوازده‌ امام هم نام جالبی است. تکلیف‌اش روشن است. یک‌جا همه امامان را درون نام خود دارد. دوازده امام!

خرده خردیدهامان را تکمیل کردیم و از معلم‌کلایه بیرون آمدیم. ظهر شده بود یا می‌خواست بشود که به مینودشت رسیدیم که نام شترخان، ریزتر زیرش نوشته بود. آخر نام به این قشنگی که گواهی بر تاریخ دور و درازش دارد،‌ چه کم دارد که نام مینودشت را بر آن نهاده‌اند.  مشخصات آن بر اساس تابلو راهنما چنین است: دهستان مینودشت (شترخان) توابع شهرستان قزوین، بخش رودبار، فاصله تا قزوین 90 ک، جمعیت فصلی و دائم 1500 نفر

جلوتر هم تابلو روستای زیارتی و سیاحتی بوکان (لامان) به چشم می‌خورد. همه‌جا را دو اسمه کرده‌اند. عینهو مشخصات شخصیتی آدم‌های این دوره و زمانه. همه چندجور شخصیته شده‌اند. 

جاده دوباره پیچاپیچ می‌رود تا می‌رسد به دو راهی‌ای که مستقیم می‌رود گرمارود، و ‌سمت چپ می‌پیچد و می‌رسد به گازرخان( 8 ک) و قلعه حسن صباح

اتفاق جالب در این منطقه، فراوانی تابلوهای راهنماست. حداقل کاری که می‌توان برای آبادی و مردمش کرد. جالب این‌که، کنار تابلوها، سنگ‌ نگاری‌هایی هم به چشم می‌خورد که به فارسی و انگلیسی،‌ نام امکنه‌ی تاریخی را بر آن حک یا نصب کرده‌اند. شیب جاده تند و تیزتر می‌شود به آن‌گونه که باید با دنده یک راه را پیمود. پس از ده بیست دقیقه‌ای کم و بیش،‌ صخره و کوه هموار شده و دار و درخت در دشت فراوان می‌شود و فراوان‌تر. پیش درآمدی بر منطقه و روستای گازرخان. درخت‌ها و باغات رفته رفته انبوه‌تر می‌شود و به قولی از صد، نودِ آن درخت گیلاس است. فراوانی از باغ‌ها،‌ باز اند. بی در و پیکر و بی حصاری.

در سینه‌کش جاده، سرعت را کم کردم. معلم کلایه باک را پر کرده بودم، انگار بخواهیم برویم سفر قندهار! متاسفانه درِ باکِ تیبایم مشکل دارد و توی سینه‌کش‌ها بنزین نشت می‌کند و از آن بیرون می‌زند. کناری ایستادیم و سرک کشیدیم توی باغی که تعدادی درونش بودند. مثل بیشتر باغ‌ها این هم، در و بُن نداشت. میانِ باغ، تعدادی نشسته بودند سر جعبه‌ها و بساط پهن بود. یاالله گویان و سلام و علیک کنان، خودمان را انداختیم بینِ‌شان. گفتم دو تا مسئله، ‌یکی این‌که بنزین از باک‌مان سَر می‌رود. اگر ظرف دارید،‌ پنج شش لیتری بردارید و دیگر این‌که اگر می‌شود یک جعبه گیلاس از شما بخریم و گفتم که معلم کلایه می‌خواستم بخرم و گفتند نداریم. اما اگر عصر و غروب ببایید، ماشینِ ده تُن هم خواسته باشید هست و گفته بودم که باباجان، ‌دو کیلو گیلاس که ده تن نمی‌خواهد!

ظروف غذای میوه چینان گازرخان / عکس: محمود ساطع

عجب گیلاس‌هایی، بیشتر تک‌دانه و چه درشت و خوردنی. بنده‌ی خدا خوشحال شد از بنزین و دنبال ظرف و شیلنگ رفت و چند لیتری که توانست کشید. گفتم گیلاس کیلویی چند می‌فروشید. زن میان‌سال با مهر گفت که میدان ده و نیم تا یازده هزار تومان از ما می‌خرند و خودشان دوازه هزار تومان روانه می‌کنند به سمت بازار. گفتیم ما یک جعبه می‌خواهیم و دست‌مان به گیلاس‌ها دراز شد. سامان مدام می‌گفت: من نمی‌تونم جلو خودم را بگیرم. دلی از عزا درآورد در آن لحظه و ساعت‌‍! خدا در دو جهان نصیب همه خلایق کند. لذتی است چیدنِ میوه از درخت. حالا بماند و نماند که باغبان چه رنج‌ها که نمی‌برد سر آب و خاک و کود و آفات و سَم و بالاخره کارگرِ میوه چین. پرسیدم از کارگرانی که کار می‌کردند. بیشتر شبیه به هم، به برادر می‌خوردند. از مشهد آمده بودند و روزمزد به روزی یکصد و بیست هزار تومان. یکی‌شان گفت از نیمه‌های تیر می‌آیند و هستند به ماهی بیشتر در این منطقه. گیلاس‌های گازرخان را که چیدند،‌ می‌روند ده بالا، بالادست در چپ‌گاهِ قلعه الموت. پرسیدم گیلاس این‌جا بهتر است یا از مشهد؟ ‌گفتند این‌جا. اگر رسیدگی کنند.

گیلاس بازاری است این گازرخان.

کمی جلوتر، پایینِ دهِ گازرخان، زیارتی است به نام امامزاده محمود. گنبد و گلدسته‌ی زردش، در پناه سبزی باغ‌ها به چشم می‌زند و خنکای آبی کنارش. دست‌و رویی شستیم و بعد آمدیم تا گازرخان و پای قلعه.

روی تابلو خواندم: روستای گازرخان، بخش الموت، ‌فاصله تا قزوین (108 ک)، جمعیت فصلی و دائم شش هزار و دویست نفر.

 ورودی قلعه، سایه‌گاه درختی برای ماشین یافتیم و راهی شدیم سمت قلعه. بلیط گرفتیم و بروشور خواستیم که مثل همه‌جا نداشتند و گفتند تمام کرده‌ایم. طراحی پذیرش و ورودی قلعه، چشم‌نواز و عالی است. بنایی از سنگ و چوب و جمع و جور بی‌اضافاتی. ‌به سامان گفتم سوار اسب شده‌ای تا به حال. گفت نه. و به بیست و پنچ هزار تومان با مادیان آمد. مسیر هم راه‌پله‌ی هموار سنگی دارد و هم جاده‌ی خاکی شنی که به موازات هم تا یک جایی بالا می‌روند و بعد دوتا می‌شوند. سامان و مادیان و صاحب حیوان مدام عقب بودند. پسر نوجوانی بود هم سن و سال سامان. گفتم حیوان خسته است؟ صبح تا حالا چندبار بالا رفته‌ای؟ گفت نه، بچه‌اش را جدا کرده‌ایم، حالا لج‌بازی می‌کند.

دانستم مادیان است و همین دیروز زاییده و از بچه‌ی یک روزه‌اش جدایش کرده‌اند، ‌راه نمی‌رود. حیوان چهارپنج‌بار بیشتر همان اوایل ایستاد و بالا نمی‌آمد. بالاخره نرم نرمک آمدند تا جایی که دو مسیر پله‌رو و خاکی، ‌دوباره به هم می‌رسند. پسر گفت تا این‌جا بیشتر نمی‌آییم و شوخی گفتم قبول نیست. گفتی تا قلعه. و صدالبته بقیه مسیر باریک بود که بردنِ آدم و حیوان در آن باریکه راه سخت بود. بیست و پنج هزار تومان کرایه‌اش را دادم و گفتم جانِ مادرت،‌ ببرش پیش بچه‌اش. به تقریب دو پنچم از راه مانده بود که رفتیم تا بلندای قلعه‌ی حسن صباح.

عجب کوه سنگی و استواری است. ستیغی صیقلی سر به فلک کشیده است از سه طرف، بی هیچ دامنه‌ای. تنها از بخشی از پس و پشت،‌ راه باریکی دارد که آن هم به گفته‌ی راهنمای عزیزمان در گذشته با پل چوبی متحرک و دروازه‌ای،‌ محافظت می‌شده است و به جای آن اکنون با داربست و چوب، باریکه راهی ساخته‌اند. راهی برای قلعه.

عنوان: نمای عمومی قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع

آقای کاظمی، ‌میانه مردی به سر پیری رسیده،‌ با فهم و کمالی در خور ،‌برای‌مان از قلعه گفت و آن‌که مرحله مرحله قلعه شکل گرفته است. از دیلمیان بوده است و حسن صباح آن را خریده است. استحکامات آن را فزون کرده. مسجد و راه و کوچه و انبار مواد غذایی،‌ انبار آذوقه و خوراکِ دام،‌ آب انباری چند و الخ. حفره بزرگ دستکنی در کوه در میانه‌ی بالا، دو سوی کوه را به هم وصل می‌کند و اسبی‌خانه نامیده می‌شود. و در حفاری‌هایی که کرده‌اند در چند نقطه و در آن بلندی، آخور اسب و چهارپایان نمایان شده است.

نمایی از قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع

 

نمایی از کوچه ها و مسجد قلعه حسن صباح/ عکس:محمود ساطع

بسیاری نقاط را با داربست و توری غیرقابل دسترس کرده‌اند. تا آسیب نبیند و مطالعات باستان‌شناسی به درستی انجام گیرد. آقای کاظمی، ‌جابه‌جا به یافته‌های خانم حمیده چوبک، اشاره می‌کرد. که من مدام یاد صادق چوبک می‌افتادم. سرک بکشم. قلعه الموت یا درست‌تر بگویم قلعه حسن صباح ـ چون الموت قلاع بسیاری دارد ـ  توسط هلاکو تخریب می‌شود و لابد چه هنگامه‌ای بوده است. بعدها در دوره صفویه، گویا شاه تهماسب بر خرابه‌های آن، ‌ساخت و سازهایی صورت می‌گیرد.. آجرکاری‌ها و سازه‌های دوره سلجوقی و صفوی جابه‌جا درهم آمیخته و  بازپیرایی آن را دشوار می‌کند. آقای کاظمی تا بلندا ما را همراهی کرد و به آن روزگارمان برد و من مدام یاد آقای عباس اعتماد خودمان می‌افتادم که با چه دل کوشی،‌ دل به دلِ سیلک داده است در کاشان و از الموت تا آن‌جا،‌ از هرجای تا هرجای سرزمین،‌ امید فزونی یابند این‌گونه راهنمایان و روشنانِ راه.

آقای کاطمی، راهنمای بزرگوار قلعه حسن صباح / عکس: محمود ساطع

سرازیر شدیم از بلندای تاریخ اسماعیلیه و یاد دوره‌ی دبیرستان افتادم که با چه ذوق و شوقی کتاب سه‌یار دبستانی را از هالدین مکفال بلعیدم. رمانی تاریخی، شکل گرفته بر مبنای روایت یا افسانه‌ای که حکیم عمرخیام نیشابوری،‌ حسن صباح و خواجه نظام‌الملک را سه دوست و یار دیرین می‌دانست. و راستی چه افسانه و افسونی با خود داشت و در ما داشت. کتابی که بعدتر باعث شد چند کتاب دیگر از اسماعیله را بخوانم.

 حالا خوب که به ساخت و پرداختِ این قلاع، فکر می‌کردیم می‌دیدیم که چه اعجابی نهفته است در تن و روان آدمی. به قول عطی ایمان! و عجب روزگارانی بوده ‌است و نیز هست. فرمان‌پذیری و فرمان‌بری از پیشوا،‌ مرگ آفرینی و خطر پذیری، و کشته شدن در راه آرمان، ‌همه‌ی این‌ها را که با هم جمع می‌کنی می‌بینی چقدر مرگامرگِ مذهبی، فرقه گرایی و قدرت طلبی، طالبان و طالبان‌گری،‌ داعش و داعشی‌گری،‌ سنی‌گری و شیعی‌گری و همه‌ی این‌ها با هم، چه جانی از آدم‌ها برده است در این بوم و بر. به این‌ها که می‌اندیشم سترگی اندیشه‌ی خیام و حافظ را بیشتر یاد می‌کنم و دوست می‌دارم. «حدیث از مطرب و می گو و راز دهر کمتر جو / که کس نگشود و نگشاید به حکمت این معما را »

من و عطی / عکس: سامان ساطع

میان این همه بازدید کننده،‌ یک زوج جوان خارجی را دیدیم. و تک و توک خانواده‌ای. گروهی هفت ده نفره بودند که آوازخوانان از قلعه به زیر می‌آمدند. کوچک و بزرگ. و صداشان می‌پیچید در  کوه و دَمن. یکی‌شان گفت دایی جون، ‌یه چیزی بخوون که همه با هم بخوونیم و دایی‌جان، ‌بلند بلند عمو زنجیرباف را خواند.

عمو زنجیرباف/ و همه سرخوش و کشیده گفتند: بـــــــله./ زنجیر منو بافتی/ بـــــله/ پشت کوه انداختی.

ما از پشت کوه به زیر آمدیم.

گازرخان و قلعه سبز بود از بلندای درخت‌هایش. شنیدم که قبلن کم آبی بوده و خوشحال شدم که در این دوره، دوره‌ی جمهوری اسلامی،‌ از آن سوترها لوله قطوری خوابانده‌اند و از آب سرشارش، پای قلعه و گازرخان و پست و بلندش، ‌با دار و درخت به سبزی نشسته. سبز از بلندای درختان گیلاس‌اش. سامان گفت این‌جا پایتخت گیلاس ایران است. گفتم به گمانم. و دلم غنج رفت از آب و روشنی.

گازرخان، نامی است برای خودش. ما هم در کاشان خشکه رودی مانده بر زمین داریم به نام گازرگاه. گازُر به معنای رخت شوی است و گازرگاه به معنای جای رختشویی. رختشوی‌خانه. از گازرگاهِ کاشان تا گازرخان را باید آمد و دید. که روزگار بلند بماند که ما دیدیم.

نمای عمومی گازرخان از بلندای اسبی خانه / عکس: محمود ساطع

گازرخان،‌ خان و مانش جای‌جای نشانه‌های روشنی از بافت قدیم خود را دارد. خانه‌هایی به کاه و گل پیراسته شده و نقش‌شان مرمت شده است. میدان گازرخان،‌ انبوه از ماشین ‌بود. بیشتر نیسان‌بار و جابه‌جا جعبه‌های پر و خالی گیلاس بود، آماده شده برای بارگیری. و مردهایی که گوشه و کنار دسته دسته بر سکوها نشسته بودند یا ایستاده به گپ و گفت. پیاده شدم و چد عکسی گرفتم به یادگار و چشمم افتاد به خانه‌ای در پایین دست ورودی میدان، ‌آراسته و پیراسته به گل و گلدان. اقامتگاه بوم‌گردی آن‌جا بود و عطی گفت که از خانه‌ی احسان برای‌شان مهمان خارجی فرستاده‌ایم. شکیل بود بیرونی‌اش. فرصتی برای تماشا نبود و روز از نیمه گذشته، ‌حوالی پنج عصر از گازرخان بیرون آمدیم. به خوشی از بودن و آمدن و تماشا. تابلو روستاهای هرانک، اتان، ‌کلایه و هنیز را دیدم و چه خوب است این تابلوها و نشانه‌ها که آبادی هست وآب و آدمی.                                                                                                                    

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم مرداد ۱۳۹۸ساعت 0:16  توسط محمود ساطع  | 

 
 

شرح سفر تابستانه‌‌ای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.

 

 

بخش چهارم: قزوین به تالاب اوان / سه شنبه بیست و پنجم تیرماه

مینودر، میدان بزرگ و فراخی است که میانه‌اش بلندای قامت سردری به تداعی دروازه‌ای افراشته شده و کاروانی از شتران به سمتش روانه‌اند.

مینودر، دروازه ای به بهشت / عکس: محمود ساطع

[ در ویکی پدیا خواندم که: المان مینودر،‌نمادی در ورودی شرقی دروازه قزوین است. با چهل و سه متر و نیم ارتفاع از سطح زمین، دومین نماد بزرگ شهری در ایران به شمار می آید. برای ساخت این نماد، بیست و سه میلیارد ریال توسط شهرداری قزوین هزینه شده است. در قسمت بالایی آن، آیه‌ای از قران نقل شده که مردم را به شهر امن دعوت می‌کند. مینودر، شکلی از دروازه با آغوش باز برای ورود به شهر است و علت بهره‌گیری از شکل دروازه این است که قزوین به شهر دروازه‌ها معروف بوده است و نیز اشارتی دارد به حدیثی نبوی که قزوین را دری از ابواب‌الجنه دانسته‌اند.]   حالا بماند که رسول الله کی و کجا قزوین را شناخته است. و نیز نماند که مردم قزوین عجب طنز پردازند. پاسخ بیست و سه میلیارد را و مینودری را در یک کلمه «غریب‌کُش» نامیده‌اند. اما والحق و الانصاف، میدان زیبایی است.  

در ضلع شمالیی ـ شرقی مینودر یا غریب‌کُش، جاده‌ای است که با یک پیچ تند، واردش می‌شوی. روی تابلوی راهنما نوشته شده: الموت،‌ اُوان.

و بعد پایین‌تر کیلومتر را نشان داده‌اند. معلم کلایه (80 ک)، اوان (82 ک)، قلعه حسن صباح 106 ک. از یکی پرسیدم اُوان درست است یا اِوان؟ چون بعضی با کسره و بعضی با ضمه می‌خوانندش. گفت در نوشتن،‌ اُوان می‌نویسند اما اِوان می‌خوانند !

به تقریب کمتر از ده کیلومتر که وارد جاده می‌شویم، شیب جاده فزونی می‌گیرد و چهره‌ی زمین،‌ رفته‌رفته بکرتر و طبیعی‌تر می‌شود. جاده پیچاپیچ می‌شود و رنگ دامنه‌ها از دشت‌های پایین دست متفاوت می‌شود و سبزی و زردی هاشان به تن هم می‌تنند و سبزی‌شان فزونی می‌گیرد. جایی به نام کرانه، به مغازه‌ها چشم دواندم و یک کارگاه نجاری یافتم. با سامان پیاده شدیم و گفتم چوب می‌خواهم و گفت یک گونی می‌شود بیست هزار تومان و با اندک چک و چانه‌ای،‌ گونی از تکه چوب پر شد و با ریسمانی بستیم و چند تکه الوار هم سرباری داد روی‌اش که توی ماشین گذاشتیم. قبل‌ترش در راه، دوست عزیزمان،‌ مهدی بیات پیامکی زده بود که اگر کاری داشتی،‌ چند نفری را معرفی کنم و از او قدردانی کردم و هم او بود که گفت هیزم همراهت ببر. کنار اوان چوب کم است . و چه قدر خوب بود راهنمایی‌اش. برای کمپ که می‌روی،‌ چوب و هیزم ضروری است.‌

پیش‌ترها گمان داشتم از قزوین تا اوان و الموت سه چند پارچه آبادی بیش‌تر نیست. ولی فراوانی روستا و دیه، خیره خیره‌ام می‌کرد به دامنه و دشت و کوه که هرجا رودی،‌ رودکی در تن دشت و دامنه و کوه دویده،‌ آبادی پس آبادی پی افکنده شده به سده‌ها و قرن‌های پیش. چه بسیاری‌شان، نام تاریخ را پیش یا پسینِ خود دارند.

از آوردن نام ده‌ها روستا که از دو و سه کیلومتر تا ده کیلومتر از جاده‌ی اصلی منشعب می‌شود، در می‌گذرم تا برسیم به رجایی دشت.

نمایی از جاده الموت،‌ منطقه رجایی دشت / عکس: محمود ساطع

پیش از آن، چهار روستای قسطین رود،‌کمال آباد، کارند چال و مارکین با یک فرعی از جاده، جدا می شوند. رجایی دشت که نمی‌دانم نام پیشین آن چیست و اگر از  انتخاب این نام، ‌که  بیش‌تر می‌نماید عارضه‌ی انقلاب باشد، درگذریم، دشتی است تماشایی که با رودی که از آن می‌گذرد و بلندای دار و درخت و سبزی‌اش‌، برای مای کویری آب و سبزه ندیده، گویا دروازه‌ای از دروازه‌های بهشت است که قرار است با پا نهادن و عبور از آن، به سرزمینی سحرانگیز وارد شویم. شاید پل ورودی روی رودخانه که جاده و ما را از آن عبور می‌دهد، این تداعی را بیشتر می‌کند. دور از قیاس، یاد  اعراب صدر اسلام می‌افتم که بادیه و صحرای عربستان را پسِ سر گذاشته از دروازه‌های تیسفون وارد شدند و دشت و کوه این سرزمین را به تصرف درآوردند در آن عصر و هزاره،‌ چه بهشتی را نخست‌بار دیدند و زیر سم ستوران و شترهاشان،‌ هموار می‌کردند.    

بعد از رجایی‌دشت، تابلو دوراهی معلم کلایه و الموت با رازمیان و قلعه لمبسر، دوباره مرا یاد تصور غلطم انداخت. چرا گمان می‌کردم این سرزمین،‌ کم دیه است. به عطی گفتم می‌شود ماه‌ها که نه، سال‌ها از دهی به دهی سفر کرد و دیدشان و در آن‌ها چندروزی اتراق کرد. گفت: من طالب یک جانشینی‌ام. سالی یکی دوبار بس است. بعد از رجایی دشت، که در پهنای باز دشت از بلندی‌های اطراف محصور شده است، دوباره جاده، شیب و پیچ و تندی و تیزی‌اش بیشتر می‌شود.

دشت‌هایی که دیم‌کاری شده‌اند و نمی‌دانم جو یا گندم بوده‌اند. بعد لابلای خلوت دامنه‌ها و شیب‌هاشان، حضور تک درخت‌ها با تنهایی و ایستایی‌شان، دست آدم را به سوی دوربین می‌کشاند. ‌

از مجموعه درختان خاک / عکس: محمود ساطع

یاد دوست شفیق روزنامه‌نگار و عکاسم می‌افتم. میثم اسماعیلی عزیز و مجموعه تک درخت‌هایش. و بیشتر یاد زنده‌یاد عباس کیارستمی. شاید او نخستین عکاس ایرانی است که از تک درخت‌ها عکس گرفت و فیلم ساخت و چشم، ذهن و زبان ما را از دریچه‌ی شهر به اندیشه‌ورزی در طبیعت کشاند. و چه تشابهی است میان عکس‌های عباس کیارستمی و شعر و نقاشی‌های سهراب سپهری.

علی‌آباد و زرآباد دو روستایی است که نام‌شان را می‌بینم. از آن‌ها گذشته به دو راهی جداکنندهِ اوان از قلعه الموت می‌رسیم.

جاده اصلی مستقیم به سمت  معلم کلایه (9 ک) / قلعه الموت (39 ک) می‌رود و سمت چپ، دریاچه اوان( 8 ک).

دوباره پیچاپیچ و شیب جاده به سمت بالا بیشتر می‌شود. تقریبن از رجایی‌شهر به این طرف، بیشتر جاده را باید با دنده دو و گاهی یک پیمود. پیش از آن‌که به اوان برسی باز روستاهای متعددی در مسیرند که معروف‌ترین‌شان روستای کوشک است.

پیچ آخر را که می‌پیچی و سرازیر می‌شوی پایین، ناگاه چپ جاده، چشم‌ات به تالاب اوان می‌افتد، نمی‌دانم چرا گفتم:  « وای». نه وای که «وا ا ا ا ا ا ی».

تالاب اوان / عکس: محمود ساطع

شگفت‌ناک و حیرت‌زده‌ات می‌کند اوان از زیبایی سحرانگیزش. آبی تیره پهناور میان نیزارها و درخت‌ها و بیبشه‌هایی که پیرامون آن را گرفته‌اند و سبزی و بلنداشان کشیده می‌شود تا دره‌های اطراف و از دامنه‌ها بالا می‌رود تا نزدیکی خط آسمان که دوباره به آبی و روشنی بگراید.

چندین تابلو راهنما و هشدار زده‌‌‌‌اند. تابلو طرح حفظ و احیا تالاب اوان، تابلو اوان، منطقه‌ی نمونه گردشگری با زیرنویس میراث و شرکت تعاونی توسعه روستایی. نیز هشدار برای آن‌که شنا ممنوع است و هیچ مسئولیتی متوجه هیچ‌کس نیست مگر فرد غرق شده! و نیز تابلو ماهی‌گیری ممنوع.

خوشبختانه تالاب از سه سو محصور شده با نیزار و طبیعی است که بکر و دست نخورده باقی می‌ماند. تنها از همان سویی که جاده می‌پیچد، نیمی‌اش عریان است و باعث می‌شود همه به همین جا راه برده و اتراق کنند. سه شنبه غروب بود که چادرمان را کنار اوان زدیم و چیزکی خورده،‌ به تماشایش نشستیم. غیر از ما به تقریب پنج شش چادر دیگر هم بودند و خلوتی داشت خواستنی. سامان می‌خواست قلاب ماهی‌گیری نخ گوریده‌اش را بیاورد که غر می‌زد رنگ بده، تابلو را رنگ کنم. و پدر تو نامردی که قلابم را درست نکردی و الخ که گفتم می‌رویم ساحل، قلاب‌ات را به ماهی‌گیرها می‌دهیم درست کنند و این‌جا نمی‌شود و فلان و بهمان و بیا برویم قایق‌سواری. قایق پدالی گرفتیم و بازی‌بازی کنان،‌ چپ و راست می‌شدیم و ماندیم تا روشنا و سوسوی چراغ‌های دور و نزدیک و تماشای بازتاب نورشان روی تالاب.

تالاب اوان / عکس: محمود ساطع

ماندن روی تالاب همان و شام نداشتن همان. ماشین را برداشتم و راندم بالادست اوان. نزدیکش که روستای وربن است، سه چهار مغازه دارد در حد مایحتاج اولیه و از آن هم کمتر. بیشتر دلخوشکنک فروشی برای بچه‌هاست که پفک دارند و بیسکویت و نوشابه و ساندیس و کیم و بستنی و شکلات. نیز شوینده‌ها از صابون و شامپو و مایع دستشویی و لباس شویی و... از مسجد که تعدادی بیرون آمدند، جویا شدم که نان کجا می‌توانم پیدا کنم که اشاره‌ها به نبودن نان و نانوایی داشت و می‌بایست بروم معلم کلایه. پرسیدم چند کیلومتر است؟ گفتند بیست و پنچ کیلومتر. گفتند این‌جا چندان خرید و فروشی نمی‌شود و چیزی پیدا نمی‌شود و باید قزوین خرید می‌کردی یا بروی معلم کلایه. به زبان ساده گفتم که دوست دارم در جوامع محلی خرید کنم. بهانه‌ای می‌شود برای گپ و گفت و آشنایی و الخ. خب نتیجه‌اش هم روشن بود. بی‌نان و یخ،‌ اما با تخم مرغ و بیسکویت و دلستر و  ماست و خیارشور و نوشابه برگشتم. سامان را قولش داده بودم که کنار دریاچه آتش روشن می‌کنیم و جوجه و بال کباب درست می‌کنیم. بی‌هیچ بال و جوجه برگشتم. واقعیت این است که اصلن گوشت نمی‌خورد مگر گاهی کباب کوبیده و هیچ مرغ و ماهی نمی‌خورد مگر به بهانه‌ی آتش و کبابی‌اش را. دوباره رفت روی دنده ‌قهر و از سوی دیگر مادر هم تلفن کرد که پدرت وضع ریه‌اش بدتر شده و با داداش محمد رفته‌اند دکتر و تماس گرفتم که برادر گفت دکتر گفته دریچه قلبش گشادتر شده و سرفه‌هایش علائم عفونت ریوی هم دارد و الخ و نگران نباش.. که نمی‌توانستم چندان نگران نباشم. غرغر و قهر پسر و بیماری عود شونده‌ی پدر، حالم را به هم ریخت و بی‌آب و یخ،‌ بی‌نان، ‌احساس پدر بی‌مسوولیتی را داشتم که آن سرش ناپیدا! آن هم‌ منی که نان و ماست همراه همیشه سفر و حضرم است. از شما چه پنهان،‌ بسته‌ی ده پانزده‌تایی نانی را که در قزوین خریده بودم، ‌به گمانم توی همان نانوایی جا گذاشته بودم.

 شب بود و عطی برای سامان پلو دَمی گذاشت و من زودتر بی‌یخ شروع کردم و بعدترش رفتم توی ماشین یادداشت شبانه‌ی سفرم را بنویسم که سامان هم آمده، شامش را خورده بود و با عطی به خواب رفتند. موسیقی علیزاده بیداد می‌کرد کنار آب و آتش. آمدم کنار چادر و آتش را که به خاموشی گراییده بود، دوباره روشن کردم و شرح یاداشت‌هایم را نوشتم تا بی‌خودی غلبه کرد. ماهتاب،‌ آسمان، ‌زمین چون کشتی بی لنگر گز می‌شدند و مژ می‌شدند. 

 

همان‌جا /‌ همان شب

شبی است کنار دریاچه‌ای که به نام می‌شناختم و حالا که سبکم، حالا که سنگینم، نامش را از یاد برده‌ام. موسیقی نرم و روشن درونم می‌ریزد. زنی غمگین می‌خواند.

پرنده‌ها به تماشای بادها رفتند. /پرنده‌ها رفتند.

آی آی آی /پرنده‌ها رفتند.

شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سفید...

آی های ../ پرنده‌ها به تماشای آب ها رفتند..

به یاد تو ای مهربان‌تر از خورشید ...

ٱی شکوفه‌های سفید ... شکوفه‌های سفید ...

هی درونم روشن می‌شود و به تاریکی می‌زند. پسرم شب را غمگین گذراند. من غمگین‌تر از او که هم غم او را داشتم و هم غم پدر... پدرجان جان پدر ... چقدر درونم غمگین است از دَردِِ تو... از دردِ  درد کشیدن تو ..

و این زنی که غمگینانه می‌خواند. زنان جهان با تصویرهای همیشه‌اشان درونم می‌ریزند.. شکوفه‌ها به تماشای آب‌های سفید..

و این همه روایت‌گری سفر نمی‌شود در شبی که تلخ خورده‌ای و تلخی و شیرینی می‌اندیشی... شبی است کنار اوان. دریاچه‌ی کوچکِ آرام ... سرد و گرم شبان و روزگاران ... سرزمینی است درون اوان. سرزمینی است درون من و ما .. تا سپیده که سر زند بی‌من و ما... ای مهربان‌تر از خورشید...

نمی‌توانم بگویم روشنم یا درد آلود و تاریکم..

 

اوان/ چهارشنبه بیست و ششم تیرماه

شب که تا چند پاسی‌ بیدار بمانی،‌ خب روشن است که بامداد رحیل را از دست بدهی. از نُه گذشته بیدار شدیم و صبحانه‌ای و دل‌مان خواست که بمانیم. آفتاب تند بود اما نسیم خنک و چشم‌نوازیِ آب و خاک،‌ رهامان نکرد. چند نفری به آب زده بودند. چند نفری هم که گویا محلی بودند به همین شکل. لباس می‌کندند و بیست دقیقه‌ای به آب می‌زدند و از این سو تا نیمه یا آن‌سو رفته،‌ بر می‌گشتند. نیم‌روز نشده،‌ عطی و سامان پسرم به آب زدند. گفتند بیا، بهانه کردم که هنوز آب گرم نیست و بعد از ظهر می‌روم آب‌تنی. فایده نکرد و نیم ساعتی بعد،‌ توی آب بودیم. به عطی گفتم روسری‌ات را بردار دور سرت نپیچد. گفت می‌خوای دریاچه‌ی لفور شود؟

همین یک ماه نشده پیش،‌ عده‌ای که رفته‌ بودند دریاچه لفور، به شادی زده و کوبیده و رقصیده بودند. و خوا‌ندن‌شان در شبکه‌های مجازی پخش شده بود. و گویا این دست‌افشانی و پای‌افشانی، هم زمانی داشته با رحلتی. تلویزیون جمهوری اسلامی خودش را کشت و واحجا و وا اسلاما،

این شد که آب‌تنی نیم‌روزی به درازا کشید و دوباره بی‌نانی و گرسنگی، ‌که طاقت‌مان طاق شد و بی‌گاه راه افتادیم به سمت معلم کلایه. عطی ماند دم پختکی درست کند و من و سامان رفتیم به خرید نان و گوشت که چون حوالی سه عصر بود،‌ گفتند دیر آمده‌اید و قصابی‌ها تعطیل‌اند. فقط صبح‌ها هستند. نان و سبزی و میوه و بال‌کباب و یخ و چند دانه سوسیس و چند برگ کالباس خریدیم و برگشتیم و تا برگردیم چهار شد و ناهارکی به گاهِ عصرانه و دوباره تنی به آب.

غروب شد و غروبی به شب پیوست و آتش و روشنی و گژی و مژی روزگار. سالی، ماهی باری، ‌آب و آتش و خاک. یاد یاران نبوده و جای‌شان به شادی خالی. باشد که شادی باشد.

هزینه‌های این دو روزه‌مان ازین قرارند:

روز دوم و سوم: ناهار  دو پرس خورشت سبزی و یک پرس چلوکبیده با نوشابه و ماست در چلوکبابی نوبهار بازار به هفتاد هزار تومان، خرید از گالری هنری مژگان بیست و هشت هزار تومان، ‌شیرینی بیست و شش هزار تومان، ورودی موزه شاهنامه و اسطوره و خرید کارت پستال یازده هزارتومان، بنزین سی هزارتومان، خیار دو هزار تومان، خرید بشقاب فلزی برای پخت و پز به پانزده هزارتومان، هزینه پارکینک ده هزارتومان، خرید نانی که گم کردم! به پنج هزار تومان، خرید از سوپر مارکت اوان به بیست و نه هزار تومان، ورودی بلیط دریاچه در دو روز به ده هزارتومان، خرید از سوپر مارکت بیست و شش هزار تومان، قایق سواری روی اوان دو نوبت به چهل هزارتومان، خرید ماست و پنیر و بستنی و یخ سی هزار تومان، خرید هندوانه و خربوزه و آلو سیاه سی و سه هزارتومان، نان سه هزار و پانصد تومان، کت و بال و سوسیس سی و سه هزارتومان جمعن به مبلغ: چهارصد و یک هزار و پانصد تومان

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم مرداد ۱۳۹۸ساعت 1:45  توسط محمود ساطع  | 

 

نشست نقد و بررسی کتاب کلمات انجمن در هفته جاری با همکاری موزه شیبانی و مرکز کاشان شناسی دانشگاه کاشان،‌در خانه کاج برگزار می شود.  

کلمات انجمن، عنوان کتابی است از ملاعبدالرسول مدنی، ملای روشنفکر و باسواد کاشان در اواخر دوره قاجار. این کتاب به کوشش و تصحیح دکتر محمود سادات بیدگلی در سال جاری،‌توسط انتشارات  شیرازه به چاپ رسیده است.

ملاعبدالرسول، از کمیاب ترین ملایان منطقه ی کاشان است که سودای فهم اجتماعی و قانون خواهی و مشروطه طلبی داشته است. از او سه کتاب ارزشمند «تاریخ اشرار»، «رساله انصافیه» و اکنون نیز « کلمات انجمن» را خوانده ام و سپاسگزار روزگارم که فرصتی فراهم شد تا با او و حوزه های اندیشگی و زیست انسانی اش آشنایی پیدا کنم.  به شنیدن و گفتن از باورهای ملاعبدالرسول گرد میآییم.

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد ۱۳۹۸ساعت 19:55  توسط محمود ساطع  | 

شرح سفر تابستانه‌‌ای است از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایان تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت.

 

 

 

 

بخش دوم: قزوین / دوشنبه 4 2 /4

یک از ظهر گذشته، دروازه‌ی قزوین بودیم که به آن، دروازه تهران می‌گویند. دروازه‌ای و میدانی، نفیس و دوست داشتنی. نماد و نشانه‌ایی با مناره‌های ظریف آجری و کاشی‌کاری‌هایی به جای مانده از دوران قاجار. در گذشته‌ها، بیش از هر پدیده‌ای، اشکال معماری و طراحی بناها،‌ شهرهای این سرزمین را از هم متمایز می‌کرده است. بر عکس حالا که یک نقشه می‌گذارند وسط و از هر چیز، سری‌کاری و سریع کاری می‌کنند.

قرارمان بود قزوین نرویم و بپیچیم از کمربندی به سمت الموت. به هوای تهیه نقشه‌ی راه‌ها برای سامان، از دروازه تهران پیچیدیم به سمت شهر و از خیابان سپه سر درآوردیم.  خیابانِ سپه، برای آنانی که از دروازه تهران به شهر قزوین می‌آیند، خیابانی است گشوده به باغ بهشتِ قزوین. آن‌را نخستین خیابان یا بلوار ایران می‌دانند که در زمان شاه تهماسب صفوی و در گاهِ پایتختی قزوین از سر در عالی قاپو تا برابر مسجد جامع کشیده شده و بعدها هم در خطی راست تداوم یافته است. خیابانی سنگفرش شده، با پیاده‌روهای وسیع و درخت‌های سایه گستری که آدم را به ماندن و قدم زدن در شهر فرا می‌خواند.

پیاده راه خیابان سپه قزوین / عکس: محمود ساطع

تماشای خیابان سپه سرخوش‌مان کرد. به میدان سپه که رسیدیم، کناری ایستادیم. روبه‌روی سر در عمارت عالی‌قاپو، ‌تابلو کتاب‌فروشی به چشم‌مان ‌خورد. رفتم داخل و از دیدن آن همه کتاب که به زیبایی قفسه‌بندی شده بود، حالم خوش‌تر شد. کتابچه اطلس راه‌ها را خواستم که کتاب فروش عزیز گفت ندارم. یکی دو نمونه از نقشه کاغذی نشانم داد و اضافه کرد که چندان راه‌گشا نیست و بیشتر توریستی است. برخورد مهربانانه‌ای داشت آقای چگینی با رویی‌خوش و خویی‌خوش و نظری‌خوش، زمینگیر قزوین‌مان کرد. مصاحبت کوتاهش فوق‌العاده بود و ماندیم در ولایت قزوین. مجله کاج، ویژه بهرام بیضایی را که تازگی چاپ کرده‌ایم، ‌نشانش دادم و گفتم که اگر موافق باشند‌ در قزوین مرکز توزیع‌اش باشند. پذیرفتند. از مجله‌های معتبر ادبی، بخارا، همشهری داستان، سان و تعدادی دیگر را هم دیدم که دارند. کتاب فروشی مینوی‌خرد، جایی برای عرضه کتاب‌های دست دوم هم داشت و در تالار کناری، فضایی طراحی شده برای کافه. دستگاه‌های قدیمی چاپ هم آن میانه به درخششی ایستاده بود. پرسیدم از اوضاع فرهنگی قزوین و دریافتم که توی کتاب فروشی‌اش، ‌نشست‌های نقد کتاب برگزار می‌کرده که باری ایشان را هم تا آستانه پلمپ و تعطلیلی کشانده بودند و مجبورش کرده بودند که تعطیل کند. درد مشترک همه‌ی کسانی که در حوزه اجتماعی کار می‌کنند و صد البته آقایان به هیچ اجماع و جماعتی، خارج از خودشان تن نمی‌دهند.

در قزوین ماندیم. پرسان پرسان از خیابان سپه به خیابان فردوسی آمدیم و مرکز رفاهی اقامتی فرهنگیان. اتاق‌های دو سه نفره‌اش، جا نداشت و مانده بود اتاق شش نفره‌ای به صد و هشتاد هزارتومان، که با تخفیف، چهارنفره حساب‌مان کردند و صدو بیست هزار تومان پرداخت کردیم به خوشحالی و آمدیم طبقه سوم. با آسانسور و کولر گازی و تخت و صندلی و میز و یخچال و تلویزیون و برای ما عالی. در حوالی دو ظهر که بیرون گرم بود و خنکای دلچسب اتاق و دوش آب و ناهاری که گرفتیم و خوردیم و خواب پس از آن،  عالی بود. به این قیمت برای‌مان بسیار می‌ارزید. برای ناهار رفتم بیرون غذا بگیرم، پرسیدم خورشت سبزی دارید. که گفتند نداریم. خورشت قیمه هم که نداشتند. قیمه نثار داشتند و گفتند گوشت دارد و خلال و چی و چی. از خوردنش صرف نظر کرده، هر پُرسی به تقریب چهل هزار تومان می‌شد که خساست کرده یا مدیریت در هزینه‌های سفر،‌ به ساندویچ بسنده کردیم! قیمت‌هاش ازین قرار بود: ساندویچ ژامبون گوشت دو عدد 000/14 تومان، ساندویچ ژامبون مرغ یک عدد 7000 تومان، ساندویچ ماکارونی 2 عدد  7000 تومان، سالاد فصل 4000 تومان، سوپ جو سه پرس 7500 تومان، چهار عدد سس اضافه 00 2 1 تومان، دلستر یک لیتری 6000 تومان  جمعا چهل و شش هزار و هفتصد تومان. به‌هرحال پیتزا یکتا سیرمان کرد.

عصری حوالی ساعت هفت، رفتیم میدان آزادی یا سبزه میدان. مردم جابه‌جا نشسته، ‌ایستاده، بساط بازی یا فروش پهن کرده، زندگی می‌کردند.

زندگی در سبزه میدان قزوین / عکس: محمود ساطع

پای مجسمه دهخدا ایستادیم و عکس گرفتیم. چقدر دهخدا زنده است در تن ما و در تنِ سرزمین. نامیرا، سترگ، با آن همه طنازی در زبان و ایده. دهخدای چرند و پرند، ‌دهخدای امثال و حکم،‌ دهخدای شاعر، دهخدای لغتنامه. دهخدای فر و فرهنگ و آزادگی. حال‌مان خوش بود از یاد و حال دهخدا. عارف قزوینی،‌ و این‌روزها جواد مجابی عزیز و بهاء‌الدین خرمشاهی و کامران فانی و دیگران..

از آن‌‌جا رفتیم سمت سعد‌السلطنه، پیشتر مسجد پیغمبریه را دیدیم. چقدر زنده و جاندار بود. مردی به میانه و پیری نشسته،  تک و توک درخت و باغچه‌اش را آب می‌داد. نیمی کمتر از حیاط، فرش ماشینی زمینه لاکی پهن بود و چند نفری به خوش و بش و خواندن قران مشغول بودند. بی‌نهایت آجرکاری‌اش دوست داشتنی بود. قوس‌های ملایم سقف و جابه‌جا کاشی کاری. آبی خوردیم از آبسرد کنِ مسجد و زیبایی خیره کننده و سرزندگی‌اش، رهامان نمی‌کرد. آدم نماز هم بخواهد بخواند، در این غروبی مسجد پیغمبریه بخواند. با آجرهای قرمز و گنبد سبز فیروزه‌ای و درخت و سبزه و آبش.

 

نمایی از مسجد پیغمبریه / عکس: محمود ساطع

بعد گذارمان افتاد به کتاب‌فروشی فردوسی. باز به هوای خرید نقشه برای سامان! با اقای فردوسی آشنا شدیم میان قفسه‌های چوبی کتابفروشی‌اش. با چند پرنده‌ای که درون و بیرون قفس بود. کاسکویی خاکستری بیرون قفس ‌به وقار و تانیِِ کاسکوی یک کتاب‌فروش، اندک کش و قوسی به خودش می‌داد تا بدانیم مجسمه نیست و جان دارد. آقای فردوسی میانه سن،‌ مویی به سپیدی نشسته، ‌کتاب عکسی نشان‌مان داد و از مدرسه‌اشان گفت و هم شاگردی بودنش با خرمشاهی. از ارزشمندی مدرسه و آموزش و دانشگاه گفت و هِرت بازاری که دانشگاه آزاد وجود آورد و از میان بردن ارزش دانش و دانشجو. گفت که تهران است بیشتر و گویا گاه به گاه می‌آید.

از لای کتاب‌هایش، ‌اسناد انقلاب مشروطه را گرفتم با نقشه‌ای به قیمت 25 هزار تومان و عطی نگاهش گره خورد با کتاب صور اسرافیل. به قطع رحلی چاپ سال 61 از انتشارات رودکی. چهل هزار تومان خرید و ذوق مرگ شدیم از خریدش. بیشتر عطی که از خرید خوبش، پَر پَر می‌زد. از آقای فردوسی خداحافظی کردیم و او هم گفت بروید سعدالسلطنه را ببینید. کنار کتاب‌فروشی فردوسی،‌ ساختمان قدیمی بود که نوشته بود روی‌اش ساختمان طوطی. ابنیه این خیابان، عمدتا آجری و قدیمی است. هرچه ما در معماری کاشان خشت داریم این جا در قزوین آجر دارند. فاصله‌ی میان آفتاب و گرما تا سرما و باران.

سعدالسلطنه بیداد بود از قشنگی و آرامش و نور و خوبی خوب‌رویان‌اش که شاهد‌وار به جمعی چند یا دو نفره، ‌ایستاده یا نشسته بودند جای جای آن در کافه‌های دنج و هموارش یا فروشگاه‌های صنایع دستی‌اش. آجرکاری، کاشی‌کاری،‌ درهای چوبی با قاب‌ها و جام‌های بزرگ شیشه‌ای. آویزهای نوری و چراغ از جنس چوب و مس که فانوس‌های بزرگ پیشینیان را به یاد می‌آورد. طراحی و بازآفرینی حوض کاشی‌کاری و باغچه‌ها که با سنگ و چوب طراحی شده،‌ بعضا یک متری از زمین بالاتر، که نشسته بودند بر آن. پرسیدم از اداره آن‌جا که از میراث است. گفتند فروشگاه‌هاشان را از سازمان عمران اجاره کرده‌اند. لابد دست شهرداری قزوین و سازمان‌های تابعه‌اش درد نکند که انتظار آدم را از تمییزی و اداره‌ی توالت‌های شهری به سطح شهریاری و شهرداری بالا می‌برند.

نمایی از کاروانسرای سعد السلطنه / عکس: محمود ساطع

آن سمت خیابان؛ بستنی، فالوده،‌ پیراشکی‌ و آب طالبی خوردیم و خوش خوشان برگشتیم سبزه میدان. از یک چرخی آلو سیاه و هلو خریدیم به کیلویی پنج هزار تومان. حداقل سه چهار هزارتومانی ارزان‌تر از کاشان. ماستی و شیری و پنیری برای شام و صبحانه و برگشتیم اقامتگاه‌مان.

جالب‌تر برای من، خطوط دوچرخه‌سواری بود که کنار خیابان‌ها،‌ ایجاد کرده بودند. خاک بر سر مدیران شهری کاشان کند که هیچ بویی از دوچرخه و دوچرخه سواری نبرده‌اند یا بویی برده و جربزه‌ی اتجامش را نداشته‌اند.ند‌اندااان‌ا کاری که این‌جا کرده‌اند می‌شود در خیابان‌های کاشان هم کرد. خیابان‌های مرکزی و بافت تاریخی‌شان را یک طرفه کرده‌اند و کنارش خط دوچرخه طراحی کرده‌اند. پیاده‌روها هم عالی است. با وجود عرض کمِ بعضی‌شان،‌ همه، هم‌کف و براند. بی‌هیچ پستی و بلندی که پیاده می‌تواند به راحتی‌ بی‌واهمه از افتادن، به قاعده و هموار راه برود.

 

پیاده راه و خطوط دوچرخه در قزوین / عکس: محمود ساطع

دهِ شب شده بسیاری فروشگاه‌ها بسته می‌شدند. از یکی پرسیدم اجبار است که ده شب تعطیل کنید. گفت که نه. از صبح می‌آیند و یک سره تا شب هستند و خستگی دیگر مجال‌شان نمی‌دهد. بر عکس کاشان ما،‌ که گرمای توفنده هوایش همه را به تعطیلی ظهرگاه می‌کشاند و شهر شب‌هایش به روشنی و بیداری می‌گذرد. شامکی خوردیم و  خوش از روزی که خوش گذشت.

سامان ساطع در فروشگاهی از صنایع دستی در سعد السلطنه

خریدهای امروزم را برای ثبت قیمت‌های این روزگار می‌نویسم. ازین قرار: یخ و دو بسته بهمن کوچک چهارده هزار تومان، بیست لیتر بنزین بیست هزار تومان، ‌عوارض راه اتوبان کاشان قم دوهزار و پانصد تومان، عوارض اتوبان ساوه دو هزار تومان، اقامت یکصد و بیست هزار تومان، سه عدد تی شرت هر یک چهل و پنج هزار جمعا صد و سی و پنج هزار تومان، کتاب اسناد انقلاب مشروطه،‌ نقشه و کتاب صوراسرافیل جمعا شصت و پنج هزار تومان، بستنی و فالوده و آبمیوه بیست و چهار هزار و پانصد تومان، سه کیلو آلو و هلو پانزده هزار تومان، ماست کوچک چهارهزار تومان، کتاب جیبی اطلس راه‌ها ده هزار تومان، ‌نان و شیر هفت هزار و چهارصد تومان،‌ جمع خریدها: چهارصد و نوزده هزار و چهارصد تومان. روز پُرخرجی بوده است روز اولِ راه!

 

 قزوین/ سه‌شنبه بیست و پنجم تیرماه

از دیروز بنویسم که صبحش را به خواب گذراندم تا حوالی هفت و نیم. دستی به چند صفحه یادداشت روز قبل کشیدم و تا نان و پنیر و چایی بخوریم،‌ مردد بودیم به تماشای قزوین یا بمانیم تا سامان از خواب بیدار شود و با هم برویم. به عطی گفتم برویم موزه چهل ستون در سبزه میدان که پیشنهاد خودش بود. گفت بمانیم تا سامان را هم ببریم که سامان خواب ماند تا ده. باید اتاق‌مان را ساعت یازده تحویل می‌دادیم که ماندیم تا آن هنگام و یک باره وسایل‌مان را جمع کردیم و خداحافظی با آقایان و آمدیم به خیابان.

بسیاری از کوی و خیابان و میدان قزوین ـ لااقل آن‌ها که ما دیدیم ـ با المان‌های هنری و مجسمه و صناعات دستی تزیین شده است. این را پس از عبور از چند خیابان و میدان می‌بینید. مجسمه‌ی بزرگی از میرعماد، خطاط بزرگ ایرانی در میدانی به نام او به سترگی و فخامت، قرار گرفته است. کنارش دروازه‌ای تاریخی به مثابه دروازه قزوین.

دروازه درب کوشک قزوین/ عکس: م. ساطع

ماشین را پارک کردیم و به هوای عکس پایین آمدیم. و چه بهانه‌ای بهتر از عکاسی.. چند عکسی گرفتیم. مثل بسیاری جای‌ها ترکیب آجر و کاشی، ‌جلوه خیره کننده‌ای از نقش و خط را به تماشا می‌گذارد. در جای جای، نیمکت‌ها و نشیمن‌های خوب کنار فضای سبزش جانمایی شده و چند تنی از پیران نشسته بودند. یکی‌شان هم سر زانو، داشت علف‌های هرز لای گُل‌ها را بیرون می‌کشید. خوشم آمد. بیشتر شهروندی عادی به نظر می‌رسید تا باغچه‌بان کوی و شهر. هم به گپ و گفت با دوستانش مشغول بود و هم بیرون کشیدن علف از لای گُل‌ها. به سمتش کشیده شدم. پرسیدم این‌جا را چه می‌گویید؟ گفت دروازه درب کوشک، یکی از چهار دروازه قزوین است ـ در منابع آمده که قزوین نه دروازه داشته است. ـ حالا فقط این یکی مانده است و یکی دیگر هم دروازه قزوین. عطی نگاهش به کتیبه‌ی کاشی بود و می‌خواند. [ در عهد اعلیضرت کیوان رفعت، شهریار با عدل و داد، شاهنشاه اسلام پناه، حافظ ملت سید انام، السلطان بن السلطان، خاقان ابن خاقان، السلطان ناصرالدین شاه قاجار، خلد الله ملکه و ...] و الخ، که توسط شاهزاده عضدالدوله ساخته می‌شود. آن بالای سر درب در قوس هلالی، و پایین کتیبه‌ی آمده، تصویر دو شیر تاجدار را می بینیم با تصویر خورشید خانمی با چشم و ابروی کشیده و طره‌ی مو در پسِ پشت شیرها. این دو شیر در میانه، تصویر بیضی مانندی را از نبرد شیر و اژدها در دستانِ‌شان دارند. باری دروازه‌ی با ابهتی بوده است در زمانه‌ی خودش. و خوشا به حال قزوین و سرزمین که حفظ شده و با محوطه سازی پیرامونی، جایگاه در خوری یافته است. 

تصویر شیر و خورشید سر در کتیبه دروازه کوشک قزوین / عکس: محمود ساطع

تابلوهای راهنمای شهری روی دیوارها، ‌بسیاری جاها کاشی‌های بزرگی به تقریب سی در سی سانت با لعاب سبز آبی و فیروزه‌ای،‌ انگار پتینه شده به چشم می‌خورد. زیر دروازه‌ نیز، یکی‌اش هست به همان نام کهنی که بوده: کوچه درب کوشک. 

از آن‌جا آمدیم تا سبزه میدان. از پلیسی که بود، نشانی پارکینک را پرسیدیم که چندجایی را گفت و رفتیم جلوتر از سبزه‌میدان. کوچه‌ای و پارکینکی که نگهبانش راه‌مان نداد. گفت پارکینک اختصاصی است و مال نمی‌دانم سازمان عمران یا کجا.  گفتیم یک ساعتی ماشین‌مان را بگذاریم. باربند داریم و چه و چه‌ها. گفت بگو همه‌اش بار سکه باشد، بارِ الماس.. این‌جا دولتی است و الخ. گفت راه‌تان می‌دهم البته اگر انعام ما را فراموش نکنی. معلوم نبود شوخی می‌گوید یا جدی. گفتم به چشم. ماشین را توی پارکینک گذاشتیم و سه‌تایی رفتیم به تماشا.

توی پیاده‌رو، نگاه‌مان خورد به ورودی زیارتی. از یکی پرسیدیم این‌جا چیست و کیست؟

 گفت این‌جا مزار چهار پیامبر خداست و همین طور نوه یکی از امام‌ها. اسم‌شان را پرسیدم و گغت حضرت سلام و سلوم و سهولی و القیا و همین طور که راه می‌افتاد گفت البته یهودی‌ها می‌گویند این‌ها پیامبران ما هستند. خب باشد چه اشکال دارد؟ اینا پیامبر خدا هستند گفتم نه والله. اشکال ندارد. اصلن برای آن‌ها.

توی صحن چهار انبیاء، روبه‌روی در ورودی، آن ته، چادر بزرگی برافراشته بودند و روی بنری نوشته بودند خیمه‌ی معرفت. در روشن و تاریک توی چادر، یک روحانی نشسته بود و روی‌اش به ورودی و مای بازدید کننده بود و کسی  یا کسانی هم نشسته بود یا بودند توی چادر که پیدا نبود یا نبودند و آقای روحانی داشت برای‌شان حرف می‌زد.

رفتیم درون زیارت و مثل همه‌‌ی زیارت‌ها مردانه زنانه‌اش کرده‌اند. توی زیارت، همه در و دیوار، آینه‌کاری و ضریح مثل همه‌جا طلایی رنگ و لابد پول‌هایی هم درونش که بود. و نیز امام‌زاده‌ای به نام صالح بن الحسن مجتبی هم می‌گویند هست. بالاخره نمی‌شود کنار این همه پیامبر، ‌امام‌زاده‌ای نباشد برای ملت شیعه مذهب. چند نفری نشسته بودند یا ایستاده به دعا و ثنا و یکی هم نیم‌کش خوابیده بود سه‌کنجی رو به زیارت.. برای خواب رفتننش دلم رفت. در عین مودبانه خوابیدن، ‌خواب بود. عکسی گرفتم و بیرون آمدم و از این سلام وسلوم و سهولی و القیا خوشم آمد. چه ترادف و  هم سانی زبانی شکیلی آفریده‌اند این آفرینندگان و خالقان زبان و زبان ورزی.

از آن‌جا، صد قدمی کم و بیش تا سبزه میدان است و موزه‌ی چهل ستون. موزه چهل ستون کاخی صفوی است گویا از ساخته‌های شاه تهماسب در زمان پایتختی‌ فزوین که در دوره‌های بعدی، ‌افزونی‌هایی بر آن افزوده‌اند. از جمله اضافه کردن طبقه‌ی بالایی که گویا در در دوره‌های بعدی صورت گرفته است. عمارت چهل ستون میانِ باغ بزرگی بنا شده است. آراسته به گل و سبزه و درخت‌ها و درختچه‌های گوناگون. نزدیک ورودی و غرفه‌گاهِ فروش، درختی دیدم تا به حال ندیده بودم. میوه‌های بسیار کوچکی داشت. پرسیدم چیست؟ گفتند خرمالوی وحشی. خوشم آمد. یادم باشد یکی بگیرم و ببرم نیاسر،‌ شاید گرفت و بارآورد. جالب برایم درختچه‌های بنجامین بود که ما در کاشان، به هزار جان کندن توی گلدان و خانه هم نمی‌توانسیم حفظش کنیم. این‌جا در محوطه‌ی باغ به وفور بود. درختچه‌های ابریشم با گل‌های گل‌بهی رنگش،‌ بلندم و نرم، پر گشوده بودند به باغ و راغ. از دیگر میوه‌دارها هم گردو بود و توت بزرگی که هنوز ته مانده‌ی توت‌هایش بر زمین بود و کام‌مان را شیرین کرد.

عمارت به قاعده زیبا و موزون، با پنجره‌ها و ارسی‌های رنگی‌اش،‌ دل می‌برد. راهنمای عزیزی توضیح می‌داد برای خانواده‌ای، که ما هم به آن‌ها پیوستیم. کاخ چهل ستون از آثار دوره صفویه است. از زمان شاه تهماسب، که به آن عمارت کلاه فرنگی هم می‌گویند. در دوره قاجار، سعدالسلطنه، حاکم قزوین،  به مرمت آن می‌کوشد. و نقاشی‌های آن  نشانگر نگارگری مکتب قزوین و دارای شهرت جهانی است.

طبقه دوم موزه و عمارت چهلستون / عکس: محمود ساطع

قزوین را پایتخت هنر خشنویسی می‌دانند. نمی‌دانستم که امروز دانستم میرعماد را هم دارند. نمونه‌های خطی موزه، عمومن از قرون متاخر است و قدیمی‌ترینش خط نوشتی به گمانم از قرن نهم. بیشتر شعر و بسم‌الله و تک و توک کتابچه‌های شعر با چه ظرافتی. از جمله کتابچه‌ای از سنایی و نیز سازی ابداعی به سانِ دار قالی آن‌جاست با انواع و اقسام صدا. هم کارکرد سازهای زهی را دارد با سیم‌هایي ‌که تار قالی را می‌نماید و هم بدنه‌اش، آوای سازهای کوبه‌ای. برای‌مان کمی نواخت. بیداد بود. می‌گفت می‌توانند چندنفر با آن، ارکستری به راه اندارند. ابداع خارق‌العاده‌ای است از هنرمند معاصر قزوینی... باغش آباد و دست و دل و ذهنش به توانایی و روشنا.

به خود عمارت در هر دوره، دستی رسانده‌اتد. لایه‌های آن را در مرمت حفظ کرده‌اند. آن‌‌جا‌ها که احتمال آسیب زیاد بوده از جمله در راه‌پله‌هایی که به طبقه فوقانی عمارت می‌رود، دیوارها را ‌با شیشه به ظرافت پوشانده‌اند. از دست رساندن‌های اشتباه هم، آخری‌اش در اوایل انقلاب بوده که عده‌ای آمده‌اند پیکره و چهره زنان را مخدوش کرده‌اند.

تصویر مخدوش شده زنی بر دیوار موزه چهلستون قزوین / عکس: محمود ساطع

به راستی گویای تاریخ مرد سالار این سرزمین که حضور زنان در آن بایسته بود پوشیده می‌ماند. عطی شعر ایرج میرزا را خواند و به یادم آورد:

«برسر در کاروان‌سرایی تصویر زنی به گچ کشیدند /ارباب عمایم این خبر را از مُخبر صادقی شنیدند / گفتند که واشریعتا خلق روی زنِ بی نقاب دیدند /آسیمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دویدند / ایمان و امان به سرعت برق می‌رفت که مومنین رسیدند / این آب آورد آن یکی خاک یک پیچه زگِل بر او بریدند / ناموس به باد رفته‌ای را با یک دو سه مشت گِل خریدند .»

و تا آخر که شعری خواندی است.

  بدرودی گفتیم و قدم‌زنان رفتیم سمت سعدالسلطنه که دوشینه به گیجی دیده بودیمش. از دفتر گردشگری، بروشور خواستیم که مثل همه‌جا نداشتند. خانم جوانی گفت قرار است راهنمای گردشگری بیاید بنا را توضیح دهد. اگر دوست دارید کمی بمانید. استقبال کردیم و دخترخانم جوانی که اتیکت راهنمای گردشگری بر سینه داشت آمد و سعدالسلطنه را به اتفاق، ‌قدم‌زنان گشتیم.

نمایی از بازار سعدالسلطنه/ عکس: محمود ساطع

از سعدالسلطنه حاکم قزوین گفت و این‌که گویا با مالیات‌هایی که می‌گیرد این مجموعه را خلق می‌کند که شامل فروشگاه‌ها، تجارت‌خانه‌ها و قیصریه بوده و دارای حیاط اصلی و حیاط خلوت و حمام و آب‌انبار و اصطبل و چه و چه بوده است. گفتم خوش به حال قزوین بوده که سعدالسلطنه را داشته و گفت نه بابا، مردم شکایت می‌کنند و سعدالسلطنه با قهر می‌رود. [هنگام ویرایش متن در منابع خواندم که باقرخان سعدالسلطنه اصالتا اصفهانی بوده و در اواخر دوره‌ی سلطنت ناصرالدین‌شاه حاکم شهر قزوین می‌شود. از سال 1310 تا 1314 حکومتش برقرار است. کاروانسرا از آثار اوست که بزرگ‌ترین کاروانسرای سرپوشیده و مرکز تجاری داخلِ شهریِ ایران به شمار می‌آید. باقرخان سعدالسلطنه در روزگار مشروطیت در زنجان هنگامی که حاکم این شهر بود به فتوای آخوند ملاقربانعلی زنجانی مجتهد مخالفِ مشروطه، حکم تبعید برایش صادر می‌شود. سعدالسلطنه در اثر مقاومت برابر آخوند، توسط اطرافیان مجتهد زخمی می گردد و در راه تهران فوت می‌نماید.] نیم ساعتی کمتر با همراهان چرخیدیم .آقای صالحی مدیر سازمان انرژی اتمی هم اهل قزوین است و در بخشی از مجموعه سعدالسلطنه، آثاری را که به ایشان داده‌اند،‌گرد آورده و به آن‌جا هدیه کرده است. گویی موزه‌ای به نام فرزند ملت! بی‌آن‌که فرصت دیدار باشد عبور کردیم. خانم راهنما گفت اگر اشکالی ندارد عکسی باید بگیریم که به مسئولین نشان بدهیم که راهنمای چه گروه‌هایی بوده‌ایم. ما هم از خداخواسته ایستادیم و عکس گرفتیم. به قاعده، مهربانیِ آمیخته با ادب داشت. از فامیلی‌اش پرسیدم که اگر اشکال ندارد بدانم. گفت چگینی هستم.  از آن خانم جوان هم خداحافظی کردیم و بدرودی نثارشان و راه افتادیم سمت موزه‌ی آقای ازی که نمونه کارش در چند نقطه،‌ زیبایی معنایی سعدالسلطنه را، چند افزون کرده است.

مجسمه ساربان و شتر در برابر موزه شاهنامه  اثر استاد ازی/ عکس: محمود ساطع

از مجسمه‌ی شتربان و شترش با زنگوله‌ای که بر گردن دارد تا تابلو نقش برجسته‌ی نبرد رستم و دیو سفید که قابی است بر دیوار سعداللطنه، آدم را، هر عابری را به تماشای تاریخ می‌خواند. خیره می‌کند که بداند کار کیست؟ در بخشی از سعدالسلطنه، موزه‌ای خلق شده از کارهای فراوان حضرت ازی، که تماشای قزوین،‌ بی‌تماشای آنان،‌ نادرست است. تابلوهای فراوانی همه از جنس سفال. بیشتر نمایانگر و بازتاب دهنده‌ی تصاویری روشن و سحرانگیز از شاهنامه. غیر آن خلق چهره‌ی مشاهیر ایران زمین. نیز خلق چهره‌های مردمی چون ملانصرالدین. نیز تابلویی چند تکه، روایت‌گرِ مراحل شست‌وشو و آداب حمام‌های قدیم. آن‌قدر جان‌دار و صمیمی است کارهای این مرد که آدم را ساعت‌ها به تماشا فرا می‌خواند. به شگفت‌زدگی، به سکوت.. به خاموشی و نگریستن به سرزمین و روزگار رونده .

کتیبه  برجسته زایمان رستم  اثر استاد رضا ازی محمدی/ عکس: محمود ساطع

آقای ازی محمدی را هم دیدیم. به دقایقی. ساده و‌ بی‌ریا، ‌بی‌آلایش. کمتر هنرمند حوزه‌‌ی تجسمی را دیده بودم که این‌قدر راحت و بی‌آلایش باشد. دعوتش کردم که اگر بشود کارهایش را در کاشان به تماشا بگذاریم. گفت عمومن سفال است و اگر شد می‌شود ماکت آن‌ها را نمایش داد و من هم با افتخار از حمیدرضا صادق‌زاده گفتم که در کاشان، ‌کار مجسمه می‌کند و تنی چند چون حمید بابایی و دیگران . همچنین گفت که فیلم مستندی به نام «عشق و خاک» از او ساخته‌اند که به تازگی، همین دو چند شبِ پیش، نشان داده‌اند.. باشد که ببینم. درود و بدرودی با ایشان تا گاهی دیگر.

به تعجیل رفتیم سمت بازار. بازار زرگرها، بازار پارچه‌ فروش‌ها. همه‌ی تنِ بازار آز آجر، کمی به قرمزی. رفتیم چلوکبابی نوبهار به نشانی خ مولوی، بازار دیمج. ناهار خوردیم از این قرار (خورشت سبزی دو پرس سی و چهار هزار تومان، کوبیده یک پرس بیست و چهار هزار، نوشابه خانواده پنج هزار، دو عدد ‌ماست موسیر سه هزار و سالاد هفت هزار تومان) ده پانزده تنی دیگر هم بودند. بر عکس بازار کاشان که ظهرها خاموش است و به خواب می‌رود،‌ این‌جا بیشتر بازاری‌ها صبح می‌آیند و تا شب می‌مانند. عده‌ای از بازاریان، نشسته بودند کف مغازه‌ها و روی زیراندازی به خوردن ناهار... چندی هم  ورودی مغازه‌هاشان را با پارچه‌ای بسته بودند به امید خدا، یا همسایه‌ها و خلق خدا. بازار باز بود اگرچه رونق و حرکتی در آن به چشم نمی‌خورد. کاسب‌های کاشان خیلی خوش به حال زندگی می‌کنند. هم خواب و استراحت صبح شان را دارند و هم خواب ظهرشان را و هم نه و ده شب نشده بسته‌اند و به خانه‌هاشان رفته‌اند. اما این‌جا ظاهرن هنوز کاسب‌کارترند. بماند که تاثیر آب و هوا را هم نمی‌شود بر بازار انکار کرد. در گرمای پنجاه درجه کاشان، ‌هیچ تنابنده‌ای این گاهِ روز به خرید نمی‌رود.

در برگشت از مسیر مسجد نبویه سمت پارکینگ رفتیم. پیش‌تر در سرای کنار مسجد،‌ رفتیم قضای حاجت! بزرگ، ‌روشن، ‌تمیز، ‌با بیش از سی چشمه توالت و همین‌طور روشویی و الخ. لابد زنانه هم همین طور. واقعیتی است که ما در اماکن و فضاهای عمومی شهرهامان، توالت هامان نه در شان مذهب و نه در شان دیرینگی سرزمین‌مان است. همه کوچک و خفه و کثیف. که خوشبختانه این‌جا تمیز و روشن و درخور بود.  توی مسجد نبویه، ‌حیاط گشاده و پهناور و عریض و طویل بود. مسجدی گویا از اوایل دوره قاجاریه است. سایه‌ی درخت گلابی باغچه‌ی کنار حوض، آدم را به خوشی فرا می‌خواند تا از آبسردکن آن‌جا آبی بخورد. پاز از در بیرون زدیم که نگاهم به تابلو کتابخانه خورد. کتابخانه‌ی نبویه. سرزده سر زدم که اتاق مطبوعات را در ورودی‌اش دیدم و بعد کتاب‌ها و آقای عزیز کتابدار توضیح داد که تالار مطالعهی این‌جا شبستان زیرین مسجد بوده است. در دهه‌ها‌ی اخیر، که از جماعت نمازخوان کاسته شده، ‌تبدیلش کرده‌اند به کتابخانه و قرائت‌خانه.

تالار مطالعه کتابخانه نبویه / عکس: محمود ساطع 

خدا پدر و مادر و هفت جدشان را بیامرزد. روی پیشخوان نگاهم خورد به روزنامه ولایت که یومیه آن‌جاست. در صفحه‌ای از آن هم مصاحبه‌ و یاداشتی با جواد مجابی داشتند. با تیتر دنبال خط اولش بودم که می‌خواستم ببینم هم ولایتی‌های مجابی، او را چگونه خطاب کرده‌اند. نوشته بود: گفت‌وگو با ادیب و پژوهشگر قزوینی. مجابی گفته بود: « ردپای نگارگری ایرانی را باید در شاهنامه و اشعار نظامی جست.» درود نثارشان

بیرون کتابخانه، ایستگاه دوچرخه است. عجب قزوینی‌ها به جِد، دوچرخه سواری را رواج می‌دهند.

ایستگاه دوچرخه در کوچه مسجد و کتابخانه نبویه / عکس: محمود ساطع

اکثر خیابان‌های مرکزی، ‌حتا اگر باریک هم هستند را یک‌طرفه کرده‌اند و به جایش در یک چهارم از عرض خیابان، خط دوچرخه گذاشته‌اند. مردم هم از دوچرخه استفاده می‌کنند و تک و توک زنان جوانی را هم دیدم که با کلاه و پوشیده، ‌از دوچرخه استفاده می‌کنند و آن وقت در شهر ما آقایان می‌فرمایند چنین و چنان.. همان روایت زنان است. از نوع خانگی و پوشیده بودن‌شان. در صدف حجاب و عفاف، بماند که روزگار، سیلاب‌وار خواهد برد همه چیز را، تر و خشک را با هم. به قاعده و بی‌قاعده و افسوس که منطق و اندیشه‌گری نیست. کاش حرف مولای‌شان را می‌شنیدند که جایی روشن گفته‌اند: فرزندان‌تان را نه برای امروز که برای فردا تربیت کنید. آن وقت آقایان عظام تلاش می‌کنند مردمان را به سان گذشته‌ها درآورند و نه آن‌گونه که بایسته‌ی این روزگاران است.

مجسمه از آقای رضا ازی محمدی / عکاسی از روی عکس

از قزوین آمدیم به سمت مینو در. دوباره تماشایی. با مجسمه‌ی شترهایی قطار شده رو به شهر و المان بلندی از دروازه. آقایی گفت قزوینی‌ها به میدان مینودر می‌گویند میدانِ غریب‌کش. پرسیدم چرا؟ گفت راننده‌هایی که با سرعت، از بزرگراه به میدان می‌رسند، نمی‌توانند بپیچند و کله می‌کنند. حالا شما یادتان باشد آرام برانید.

واقعیت این است که همه‌ی نگاهم به قزوین گونه‌گون شد. در کودکی‌ها با کامیون پدر از کنارش گذشته بودم و در عنفوان جوانی جوک‌های سید کریم را گاه شنیده بودم و نیامده و نرفته بودم تا این چندروز.. نه غریب کش‌اند و نه غریب گز. آنچه دیدیم؛ فرهنگ و فر و فرهیختگی بود. اگرچه به مردمِ عوام راهی نیافتیم. اما برخورد با آن چندده نفر فروشنده و کاسب و بازاری هم آمیخته با قشنگی و شیرینی بود برای‌مان. پاینده ماند و استوار. مگر می‌شود قزوین را دو روزه گشت. اگرچه کم  اما غنیمتی بود تماشای قزوین. به تماشای قزوین بروید.   

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ساعت 18:3  توسط محمود ساطع  | 

 

 

شرح سفری تابستانه‌‌، از کاشان به قزوین و الموت و از آن جای به پیچه‌بن و سلمبار و تنکابن و رامسر. و برگشت از چالوس و کندلوس به نیاسر و کاشان. روایتی از روزهای رفته در پایانِ تیرماه و آغاز امرداد هزار و سیصد و نود و هشت. 

بخش یکم: از کاشان به قزوین / دوشنبه بیست و چهارم تیرماه نود و هشت

هشتِ صبح گذشته از خانه بیرون آمدیم به قصد سفری که به درستی تا شب قبلش نمی‌دانستیم به کجا می‌خواهیم برویم. پسرمان سامان از مدت‌ها قبل می‌خواست که برویم علی‌آباد شیرگاه. خدا پدر سریال پایتخت را بیامرزد که پسرمان را علاقه‌مند کرد به شیرگاه. به تکه‌ای از مام میهن! حالا بماند این آخری‌های سریال به صحرای شام زدند و سیاست‌ زدگی و توجیه حضور در آن ولایات به بهانه‌ی داعش. اگرچه داعشی‌گری کم و زیاد در همه‌ی این تکه از زمین به فراوانی در من و ما حضور دارد.

عطی دلش می‌خواست برود برود الموت. به قصد دیدن قلاع اسماعیلیه. قبل‌ترش می‌خواست برود ارتفاعات تالش و سوباتان و قبلِ قبل‌ترش قصد کرمانشاهان و غرب ایران زمین را هم داشت. لابد همه‌ی این‌ها در یک سفر یک هفته ده روزی نمی‌گنجد و من هم که عشقِ بدوی زیستن در سفر را دارم و گریزان از گرما و ترافیک و شلوغی و ازدحام شهرها و ندید بدیده‌ی ازلی ابدی تپه و دشت و رودخانه و کوه‌ام. این جوری‌ها بود که نقشه و پی‌دی اف راه‌ها و گوگل‌مپ و تماس تلفنی با این و آن و تجربه‌های پیشینی را روی هم ریختم و به سامان گفتم انتخاب مسیر سفر سال پیش با تو بوده، امسال نوبت انتخابِ مادر است و سال بعد نوبت من. و بعد گفتم از خدا چه می‌خواهم؟ دو چشم بینا!  گفتم می‌رویم الموت و بعد از آن‌جا به ارتفاعات شمال می‌رویم و راهی از آنجاها هست به سمت تنکابن و اگر پسر خوبی باشی از آن‌جا می‌رویم سمت شیرگاه! سامان به شوخی و بازی، تنکابن را می‌گوید تنکابل و من هم، شیرگاه را شیرگاب می‌گویم و با بازی زبانی ریختن هم خدا و هم خرما نصیبم شد. و همین جوری‌ها شد که امشب از قزوین سر درآوردیم و شبانه‌ی دلچسبی که اطراف‌مان جریان دارد.

 دیشب تا ساعت سه‌ونیم شب به بیداری و جمع کردن خرده‌ریز و کوله پشتی و کیف و بسته بندی چادر و پتو و ملحفه گذشت. عطی دیرآمده زود خوابید. من و سامان آخرین کارمان دوخت ودوز رویه‌ی بالشت‌هایی بود که لبه‌هاشان باز بود. به هوای این‌که نکند توی دشت و دمن، جک و جونوری توی بالش‌ها راه پیدا کند و شب و نصف شب بگزدمان، ـ  که البته عطی این‌ها را از علائم وسواس می‌شناسد! ـ خل و چل‌وار نصف شبی دقیقن با سامان نخ به سوزن می‌کردیم و لبه‌ی بالش و روبالشی را سوزن سوزن، ریز ریز کک زدیم و جالب برایم سامان بود که چه مهارتی داشت. اولش طفره می‌رفتم که کار تو نیست و نمی‌خواستم دخالتی بکند که خب کرد و از شما چه پنهان، چه خوب و درست کک می‌زد. درست‌تر از مال من. خوشم آمد. نزدیک چهار بامداد خوابیدیم و برای پنج‌ و نیم ساعت را کک کردیم و چه چک و چانه‌ای با هم زدیم. او ساعت تلفن همراه‌اش را روی پنج و ده دقیقه گذاشته بود که ذره ذره کشاندیم‌اش برای پنج و نیم که البته هفت صبح از خواب بیدار شدیم. آفتاب پسین لایه‌ی نازکی از ابر بود و آمدم توی حیاط. مانده به خواب و بیداری. خوابم می‌آمد و زور زورک، آب به سر و صورت زنان، مانده‌ی وسایل سفر را توی صندوق عقب تیبامان گذاشته و بسته‌ی رخت خواب‌ها را روی باربند بستم و عطی و سامان، نک‌ونال کنان به هم، راه افتادیم.

 از یار و دیار خداحافظی کرده و نکرده، هشت و نیم از عوارضی اتوبان کاشان، دو هزار و پانصد تومان داده، بیرون زدیم. پرداختِ عوارضِ راه، از گذشته‌ها مرسوم و مالیاتی بوده بر راه‌ها و گذرندگان آن­ها و گاه باج سبیل هم نامیده و تلقی می‌شده که خلق‌الله و جماعت کاروانیان از پرداختش، دلِ خوشی نداشته‌اند. که لابد نه راهی بوده و نه راه‌داری و گاهی لابد قطاع الطریق و حرامی و دزدان شب و روز نیز بوده‌اند که دادن این باج راه را بی معنی‌تر می‌کرده است. این می‌شود که الان‌ها هم همین باشد، ‌خاصه در بزرگراه‌هایی که مالامالِ دست‌انداز است و صدای خوردگیِ لاستیک ماشین را می‌شنوی.

از اتوبان کاشان آمدیم به سمت قم. از مشکات رد شده،‌ سامان پرسید مشکات یعنی چه؟ که من گفتم مشکان بوده و شده مشکات. و همبشه‌ی خدا، یاد زنده‌یاد ایرج افشار می‌افتم که چه دل‌خون می‌شد از این همه تغییر نام بیهوده و باهوده در این ملک و سرزمین. از جمله خشمگین بود از تغییر نام مشکان. بی‌دلیل نیز  نبود و نیست، که هر جابه‌جایی و تغییر نام، جفایی است در جغرافیای نام‌ها و از میان بردن دیرینگی و اصالت‌شان. و هرجا هم به توجیهی. یکی دو دهه پیش، که چندسالی پراکنده در مشکان درس می‌دادم، دانستم که بالای جاده، ‌نامش مشکان است و پایین جاده، محمود‌آباد. و مثل هر منطقه‌ یا محله‌ی مجاور، گاه به گاه، خصومتی میان این دو آبادی به چشم می‌آمد. لابد یکی از دلایل نام‌گذاری، ‌این بوده که نه این نام باشد و نه ٱن نام. دوم آن‌که مشکان، پسوندِ کان دارد. خیلی از شهر و روستا خاصه در حواشی کویر مرکزی،‌ به این پسوند آمیخته است. مشکان، ورکان، اردکان و الخ. و خب انگار امروزی‌ها حضورِ کان را، حتا پسِ کلمه، به رسمیت نمی‌شناسند.‌

پسینِ روستا و منطقه‌ی آب شیرین و نرسیده به قم، شاید اوایل محدوده‌ی آن ولایت، سازندهای کوهستانی قرمز فام چپِ جاده هم‌چنان و همیشه چشم را به تماشا می‌خواند. عکس‌های چندی از این‌جا در جای‌جای دیده‌ام. از جمله این آخری‌ها، در ‌کتاب عکس‌های سعید شریفی، ‌دوست عزیز عکاس ایرانی‌مان، اقامت گزیده و ساکنِ برلین است که از این سازندها، عکس‌های خوبی دارد. عکس‌هایش عمدتن با روایت‌های داستانی همراه­اند. ابتدا با عنوان «چشم‌های پارسی» در خارج از کشور چاپ شده و سال پیش توسط انتشارات نظر با عنوان «کاشان؛ روایت یک عشق جاودانه» بازنشر شده است. آشنایی با او و تماشای عکس‌هایش در خانه تاریخی کاج، فرصتی بود که دوستان هنرمند و اندیشه‌ورزم ابوالفضل شاهی و امیر مقامی برای‌مان فراهم ساختند.

در گذشته‌های تاریخی راه میان کاشان و قم، شایان توجه بوده است و ، چونان امروز شاهراهی به شمار می‌آمده که شمال و جنوب ایران را به یک دیگر پیوند می‌داده است. نیز به مانند بسیاری از جاده‌ها، منزلگاه‌ها و کاروانسراهای مهمی در خود داشته است. کاروانسرای پاسنگان، کاروانسرای سِن سِن و کاروانسرای نصرآباد، مهم‌ترین آن‌ها به‌شمار می‌آمده که غیر از آخری، آن دو هنوز به ایستایی، پایا و مانایند.

 

(عکس از اینترنت)

از قم گذشته، وارد جاده‌ی جعفریه شدیم. طی این چندسال، امسال دشت و صحرا ،‌ بیشتر به سبزی نشسته یا به زیر کشت رفته است. کیفیت این جاده به مراتب از گذشته‌ها بهتر شده. نیز تا ساوه و بعدتر بویین زهرا. بسیاری جای‌ها راه دو باند مجزا شده است. یادم هست سال‌های پیشینی و پیش‌ترها که با کامیون پدر از این محور به رشت و  گیلان‌جان که می‌خواستیم برویم، دل و روده‌ی ما و کامیون در دست اندازها و پیچ و واپیچ‌هایش به هم می‌ریخت.

ساوه، در منطقه‌ی پیرامونی و کمربندی‌اش، جذاب و با صفا شده است. بوستان‌های حاشیه‌ای راه با طراحی‌های متناوب و گوناگونش از گل و سبزه، ‌چشم‌نوازانه، کوفتگی راه را از تن می‌رماند. جایی نزدیک سرویس بهداشتی ایستادیم. فوق‌العاده تمیز بود! بدون دربان و دفتر و دستک و گرفتن باج توالت. شاید بهترین معیار سنجش کار شهرداری‌های یک شهر، یکی‌اش،‌ همین توالت‌ها و چند و چون‌اش باشد. سبزه‌ها تر و تازه، ‌گل‌های ناز و تاج خروسی و اطلسی، میان در میان چمن با شمشادهای دورتا دور باغچه. همه پیاده‌راه‌های حاشیه‌ای با تمیزی بی‌عیب و نقص، امید که به کوچه و خیابان‌های درون شهر هم رسیده باشند. نیم هندوانه‌ای داشتیم خوردیم. سامان را به تماشای کره‌ی سیمانی زمین فراخواندم که ساخته بودند و نام کشورها را از روی آن با هم خواندیم و عکسی و راه افتادیم. از حاشیه‌ی شهر انارها عبور کردیم  و یاد سفرنامه‌ی مارکوپولو افتادم که در آن هنگامه‌ی بلبشو و قوم‌زدگی شرق و غرب، از این شهر نیز دیدن کرده و گذشته است. از ساوه و آوه. و حکایت معروف آن سه مغ زردشتی را آورده است که از این دو شهر و یکی از کاشان، به دیدن درخشش آسمان در هنگامه‌ی تولد عیسای مسیح به دیدارش می‌روند. چندتایی از سفرنامه نویسان از جمله مارکوپولو ‌و پاره‌ای دیگر به این حکایت و روایت پرداخته‌اند. 

به بویین رسیدیم. بویین زهرا را نخست‌بار با تک نگاری جلال آل‌احمد شناختم. با کتاب تات نشین‌های بویین زهرا. در هفده سالگی خواندم و چه ذوقی داشتم از خواندنش. از نخستین مونوگرافی‌هایی بود که خواندم. چه تاثیری بر ما دواند آل احمد و بعدتر سیمین دانشور و صمد بهرنگی و غلامحسین ساعدی. از کتاب تات نشین‌ها، اورازان،‌ جزیره‌ی خارک راه بردم به ارزش ثبت داده‌های آدمیان. از ابزار کشت و داشت و برداشت، از خانه سازی و گردهم آیی و ارزش زبان  و کلمه و ترانه و بازی و فرهنگ عامه. به گمانم مهم‌ترین اتفاق در کشاورزی این منطقه در این دهه، فراوانی کاشت درخت پسته یوده است. بیشتری‌ها جوان بودند و به نظر زیر ده سال. دو چند سال پیش که از بویین رد شدیم، شب بود و حالا این فراوانی درخت پسته، فوق‌العاده به نظر می‌رسید در کشاورزی و باغداری. پسته‌کاری به واسطه‌ی نیاز کم درخت پسته به آب و آسان نمودن نگه‌داری از آن و دپریایی‌اش و صد البته به پاس درآمد خوب اقتصادی و سود آوری، از رفسنجان و دامغان به جای جای ایران راه پیدا کرده و خوب هم جواب داده است. از جمله این جای‌ها همین نواحی و در حاشیه‌ی شهر کویری ما؛ ابوزیدآباد و نوش‌آباد و آب‌شیرین است. رشدی  فزاینده داشته،‌ امید که باغ‌‌هاشان سبز در سبز بماند.

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم مرداد ۱۳۹۸ساعت 12:58  توسط محمود ساطع  | 

امروز در دومین روز سمینار نمایش آیینی به قمصر رفتیم ۰ با دکتر مشهدی عزیز ۰ و چقدر دلم می خواست شیخ احمداسلامی هم می بود ۰ دیر کرده بودیم و اتفاقی بود که رفتیم ۰۰ دست همه ی دوستان درد نکناد ۰ باغ و راغ و خانمان شان آباد ۰

از میان همه مهمان های عزیز ، آقای محمد رضا اصلانی هم بود  که حضورش، مرا یاد زاون  قوکاسیان انداخت۰ آخرین بار با هم آمده بودند خانه احسان۰ و دوستانی دیگر ، مثل یونس تراکمه ۰ یاد ایام به خیر ۰

و حالا خوشحالم که با کوشش های دوستان دیرین، اکبر رضوانیان، مهدی صفاری نژاد و دیگران هم، دوباره فضای فرهنگی کاشان، رونق گرفته است۰ 

اواخر بربامه امروز رفتم پیش آقای اصلانی که دوباره به کاشان بیایند در گاه پاییز۰ لطف کرد و گفت که با کاشان قصه ها دارد و الخ ۰۰ موقع خداحافظی گفت سلام آقای ساطع را هم برسان ۰ماندم چه بگویم! گفتم چشم۰ انصاف بود که بگویم خودم هستم۰ موهام سفید شده ۰ گفتم پیر شده ام ۰۰ خندیدیم و درودی و بدرودی۰ تا گاهی که کی باشد۰ 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم مرداد ۱۳۹۸ساعت 22:33  توسط محمود ساطع  | 

 

 

جمعیت کویر سبز، در شبی که چهارده مرداد ماه سال نود و هشت بود،‌ نوزدهمین سال تاسیس خود را در خانه‌ی مادربزرگ، جشن گرفت. سازمان مردم نهادی که در منطقه‌ی کاشان می‌کوشد آموزه‌های زیست محیطی زمین را به مردم این دیار،‌ یادآوری کند. چهارده مرداد،‌ سالروز صدور فرمان مشروطیت،‌ روز حاکمیت قانون و نفی سلطه‌گری حاکمان، عزیز روزی است در تاریخ این مُلک و حالا تقارن آن با جشن سالروز جمعیت کویر سبز،‌ خشنودی مرا فزونی می‌بخشید از حضور در جایی که من نیز میهمان آن بودم.  

جایی از برنامه رسیده بودم که ریاست سازمان محیط زیست کاشان از توسعه‌ی پایدار سخن می‌گفت و از آلودگی صنایع کاشان ابراز ناخشنودی می‌کرد. کمی بعدتر آقای خسرو اعتماد، مدیرعامل جمعیت کویر سبز، پشت تریبون رفت تا لوح اهدایی به جمعیت را دریافت کند. اعتماد اعلام کرد که در روز گذشته، هوای شهر کاشان، آلوده‌ترین هوای شهرهای استان اصفهان بوده است، حتا آلوده‌تر از خود شهر اصفهان. و این اتفاق در روزهای متعددی، تکرار می‌شود. ناگواری اما  باورناپذیری این اتفاق ‌در شهر کاشان، ‌اتفاقی نیست‍!

 و اما چشمی در من خوشحال شد و خوشحال است از بودنِ جمعیت کویر سبز،  جمعیتی‌که در این دو دهه،‌ فراوانی از کنش‌های اجتماعی حوزه‌ی محیط زیست را رقم زده است. به روشنی می‌دانیم جمعیت کویر سبز، نخستین سازمان مردم نهاد در حوزه‌ی مسائل زیست محیطی کاشان است. جمعیت کویر سبز، برای نخستین بار و در سالیانی ممتد، با برگزاری جشن کاغذ به مردمان شهر آموزاند کاغذ، زباله‌ای دور ریختنی نیست. دانستن این مهم،‌ در یک ربع قرن پیش کاشان، امری نادانسته یا دانسته و عمل ناشده بشمار می‌آمد! از آن وقت بود که بسیاری از مدارس و ادارات کاشان، ملزم به تفکیک زباله‌های خشک خود شدند. جمعیت کویر سبز، با همراهی اعضای فهیم هیات کوهنوردی، در دامنه‌های پیرامونی کاشان،‌ به کاشت و داشت گونه‌های مقاومی چون بادام کوهی دست زدند. جمعیت کویر سبز، به مردم کاشان یادآور شدند و می‌شوند که در روزها و شب‌های جشن و عزاداری‌های عمومی، زباله و آشغال و لیوان‌های پلاستیکی را در کوچه و خیابان دور نزیزند. به یاد می‌آورم تصاویری از آقای اعتماد و اعضای این جمعیت را که مقارن عزاداریِ روزهای محرم، سیاه پوشیده با کاوری سبز روی آن، لیوان‌ها و ظروف یک بار مصرف را از زیر پای عزاداران اباعبدالله حسین، جمع می‌کنند. جمعیت کویر سبز در این دو دهه،‌ فراوانی از شیوه‌های بدیهی انسانی زیستن را به مردم شهری یادآور شده‌اند که گاه بدیهی‌ترین حقوق انسانی خود و دیگران را رعایت نمی‌کنند.  

این‌ها‌ که نام بردم، اندکی از کنش‌های فرهنگی اجتماعی این سازمان مدنی و مدم نهاد کاشان است. بر خود وظیفه می‌دانم به عنوان شهروندی از این شهر، ‌از کوشش‌های پی‌جویانه و تلاش‌های بسیار اعضای جمعیت کویر سبز، ‌صمیمانه قدردانی کنم. آقای خسرو اعتماد،‌ مرد نام‌آشنای شهر در این دو دهه،‌ قوام و دوام این جمعیت را رقم زده است. امید همواره و همیشه،‌ به سلامت تن و روان، در کنار اعضای جمعیت بزیند. نیز به فراوانی از کوشش‌های خالصانه‌ی سرکارخانم حمیدی و همسر گرامی‌شان جناب دکتر علی رضا اسلامی قدردانم. دو بزرگواری که با در اختیار نهادن و تبدیل  بخشی از خانه‌ی مسکونی‌شان به مکانی برای جمعیت کویر سبز،‌ از این نهال برآمده و سر به بلندا گذاشته،‌ با جان و دل مراقبت کرده‌اند. این قدردانی نثار همه‌ی دوستان دیده و ندیده،‌ ‌آمده و رفته‌ی جمعیت کویر سبز که با حضورشان در سال‌های ممتد،‌ این روشنا را از گزند سختِ بادهای ناموافقِ هماره، در امان داشته‌اند.  

 

و اما چشمی در من نگران است !

من نگرانم از شهری که مدیران، سیاست‌گزاران و عاملان دولتی‌اش، فهمی از درخت و خاک و سبزه ندارند. فهمی به مثابهِ فهم شاعر بزرگِ شهرمان؛ سپهری عزیز که می‌گوید: « می‌دانم/ خوب می‌دانم سبزه‌ای را بکنم/ خواهم مُرد.» در این چند دهه و اکنون نیز، زمین‌های زراعی پیرامون شهر، از سویی به بهانه‌ی توسعه و از سویی به بهانه‌ی کمبود آب، بی‌رویه مبدل به شهرک صنعتی و مسکونی شده و حالا نیز با آپارتمان‌نشینی، همراه با خیابان‌کشی‌های جدیدالتاسیس، از میان رفته و از میان می‌رود. زمین‌های زراعی پیرامونی، ریه‌های شهری هستند که در هیچ کجای دیگرش، آب و خاک و سبزه و فضای بازِ و پهناورِ در خوری ندارد. هوای کاشان در همین روزها، در چهار پنچ روز متوالی، وضعیت نارنجی داشته است. یعنی فاقد امنیت و ناسالم برای کودکان و پیران و عام و خاص تشخیص داده می‌شود. رفتارهای ظاهرمابانه و نمایشی در هفته‌ی درخت‌کاری، اما بی‌توجهی عملی به فضای سبز درونی و پیرامونی شهر، پاسخِ عالمانه‌ای به وضعیت ناگوار زیست بوم کاشان نیست و نخواهد بود.

من نگرانم از شهری که این همه کارخانه و صنایعِ آلاینده و غیرآلاینده دارد. و لابد  هر کارخانه،‌ مدیران عامل و هیات مدیره‌ای دارند که بی‌گمان بسیار که نه، لابد بعضی‌شان، دارای منابع مالی مناسب هستند. شهری که با داشتن این همه صنایع، ‌مدیران بخش خصوصی‌اش حاضرند ارقام میلیاردی، ‌صرف خانه‌های شخصی‌شان کنند و حاضر نشده‌اند در این دو دهه و حالا نیز، بخشی از درآمدشان را صرف جمعیت مردم‌نهاد کویر سبز کاشان کنند. نیندیشیده‌اند و حاضر نشده‌اند ‌خانه و مکانی به این خوشنام‌ترین و کارآمدترین سازمان مردم نهاد کاشان، هبه و هدیه کنند. جمعیت کویر سبز با تاریخی نزدیک به دو دهه،‌ فاقد مکان و امکانات مالی مناسب است. فقدان مکان و فقدان منابع مالی، پیمودنِ راه را بر هر سازمانی سخت و دشوار می‌کند.

سال‌ها پیش،‌ مستندی دیدم از مراسمی در ایالات متحده. ‌سازمان‌های مردم نهاد،‌ با حضور در کاروناوالی از ارابه‌های آذین شده با گل، در یک روز، با اعلام برنامه‌های سال پیشین و سال آتی،‌ بودجه‌ی سالیانه‌اشان را به یاری موسسات و صنایع و از کمک‌های مردمی به دست می‌آوردند و اکنون نیز به دست می‌آورند. از این‌رو می‌توانند بی‌دغدغه‌ی مالی، هم و غم‌شان را صرف بهبود شرایط و محیط پیرامونی‌اشان کنند. اما دریغ ...دریغ از کاشان، شهری که مدیران، صاحبانِ صنایع،‌ تجار و بازاریان و مردم عامی و عادی‌اش،‌ فهمی از کنشگری در حوزه‌ی محیط زیست نبرده‌اند.      

و اما نگرانی دیگرم از شرایطِ درون سازمانی جمعیتی است که این دو دهه به پاس کوشش‌های شبانه‌روزی مدیران و اعضایش،‌ دوام و قوام یافته است. و بایسته و شایسته است که چشم‌انداز و موجودیت آتی خود را تبیین کند. روزی به یاد دارم  مهندس محمد مروج، رئیس انجمن صنایع نساجی ایران، ‌که چند دهه نیز در کاشان به عنوان مدیر صنایع فرش راوند و چندین شرکت و موسسه‌ی اقتصادی،‌ با نیک‌نامی روزگار گذرانده و در رشد و آگاهی بسیاری موثر بوده، در جمعی ‌می‌گفتند: «عیب بزرگ همه‌ی ما این است که گمان می‌کنیم توانایی ما از دیگران در انجام کارها بیشتر است.» نیز در جایی دیگر یادآورم شدند که « انجام کارهای یک موسسه را باید به دیگران نیز سپرد. می‌گفتند اجازه بدهید دیگران نیز، میدانِ آزمون و خطا بیابند. کارهای‌تان را به دیگران بسپارید ولو با هفتاد درصد توانایی شما،‌ سازمان متبوع‌تان‌ را اداره کنند.» دانستن این‌که جمعیت کویر سبز، متعلق به شهر کاشان و آینده‌ی آن نیز هست،‌ باید به مدیران گرامی‌اش، ‌اجازه دهد دیگران را به کار در حوزه‌‌های مدیریتی راه دهند. اگرچه تازه آمدگان نیز می‌بایست دایره‌ی فهم و آگاهی‌شان را وسعت  و ژرفا بخشند.

امید دارم در بیستمین سال فعالیت جمعیت کویر سبز، آقای اعتماد،‌ مدیر عاملی ِ‌این سازمان مدنی و مردم‌نهاد کاشان را در ساز و کاری قانونی، به جوان‌ترها سپرده باشند. جوان‌ترهایی که با استفاده از راهنمایی‌های مشفقانه و تجارب فراوان این بزرگمرد عرصه‌ی زیست‌ بومِ کاشان،‌ امکان آموختن و انتقال تجربه‌های میان‌نسلی را برای خود فراهم کنند. اتفاقی که در بسیاری از نهادهای مدنی و مردم‌نهاد کاشان، بایسته است رُخ دهد. از شورای شهر تا شورای ده و روستامان، تا بسیاری از نهادهای عمومی دیگرمان. تا من و شما.

امید در سالِ پیش‌رو، جمعیت کویر سبز، دارنده‌ی سقفی باشد، ‌دارنده‌ی توانی باشد که آسان‌تر از سخت و دشوار ِِ امروز و دیروز،‌ بتواند به دختران و پسران‌مان،‌ به فرزندان آینده‌ی گرامی میهن‌مان بیاموزاند که با خود و دیگران، ‌با آب و خاک و طبیعت،‌ انسانی‌تر و عالمانه‌تر رفتار کنند. ساختنِ یک شهر انسانی،‌ بی‌داشتن آب و خاک و هوای سالم،‌ امکان‌پذیر نیست. داشتن یک شهر سالم،‌ بی‌داشتن پیاده‌راه مناسب و خط وسایل نقلیه عمومی و دوچرخه‌راه،‌ امکان‌پذیر نیست. بی‌گمان داشتن سازمان‌های مدنی و مردم نهادِ موثر و حمایت بی‌دریغ از آنان،‌ ‌روشنای راه توسعه‌ی متوازن شهر و سرزمین‌مان خواهد شد. پدیدآورنده‌ی انسانی، انسانی‌تر از مایِ امروز ما.‌

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفدهم مرداد ۱۳۹۸ساعت 20:38  توسط محمود ساطع  |