|
بخش دوم: قزوین / دوشنبه 4 2 /4
یک از ظهر گذشته، دروازهی قزوین بودیم که به آن، دروازه تهران میگویند. دروازهای و میدانی، نفیس و دوست داشتنی. نماد و نشانهایی با منارههای ظریف آجری و کاشیکاریهایی به جای مانده از دوران قاجار. در گذشتهها، بیش از هر پدیدهای، اشکال معماری و طراحی بناها، شهرهای این سرزمین را از هم متمایز میکرده است. بر عکس حالا که یک نقشه میگذارند وسط و از هر چیز، سریکاری و سریع کاری میکنند.
قرارمان بود قزوین نرویم و بپیچیم از کمربندی به سمت الموت. به هوای تهیه نقشهی راهها برای سامان، از دروازه تهران پیچیدیم به سمت شهر و از خیابان سپه سر درآوردیم. خیابانِ سپه، برای آنانی که از دروازه تهران به شهر قزوین میآیند، خیابانی است گشوده به باغ بهشتِ قزوین. آنرا نخستین خیابان یا بلوار ایران میدانند که در زمان شاه تهماسب صفوی و در گاهِ پایتختی قزوین از سر در عالی قاپو تا برابر مسجد جامع کشیده شده و بعدها هم در خطی راست تداوم یافته است. خیابانی سنگفرش شده، با پیادهروهای وسیع و درختهای سایه گستری که آدم را به ماندن و قدم زدن در شهر فرا میخواند.
تماشای خیابان سپه سرخوشمان کرد. به میدان سپه که رسیدیم، کناری ایستادیم. روبهروی سر در عمارت عالیقاپو، تابلو کتابفروشی به چشممان خورد. رفتم داخل و از دیدن آن همه کتاب که به زیبایی قفسهبندی شده بود، حالم خوشتر شد. کتابچه اطلس راهها را خواستم که کتاب فروش عزیز گفت ندارم. یکی دو نمونه از نقشه کاغذی نشانم داد و اضافه کرد که چندان راهگشا نیست و بیشتر توریستی است. برخورد مهربانانهای داشت آقای چگینی با روییخوش و خوییخوش و نظریخوش، زمینگیر قزوینمان کرد. مصاحبت کوتاهش فوقالعاده بود و ماندیم در ولایت قزوین. مجله کاج، ویژه بهرام بیضایی را که تازگی چاپ کردهایم، نشانش دادم و گفتم که اگر موافق باشند در قزوین مرکز توزیعاش باشند. پذیرفتند. از مجلههای معتبر ادبی، بخارا، همشهری داستان، سان و تعدادی دیگر را هم دیدم که دارند. کتاب فروشی مینویخرد، جایی برای عرضه کتابهای دست دوم هم داشت و در تالار کناری، فضایی طراحی شده برای کافه. دستگاههای قدیمی چاپ هم آن میانه به درخششی ایستاده بود. پرسیدم از اوضاع فرهنگی قزوین و دریافتم که توی کتاب فروشیاش، نشستهای نقد کتاب برگزار میکرده که باری ایشان را هم تا آستانه پلمپ و تعطلیلی کشانده بودند و مجبورش کرده بودند که تعطیل کند. درد مشترک همهی کسانی که در حوزه اجتماعی کار میکنند و صد البته آقایان به هیچ اجماع و جماعتی، خارج از خودشان تن نمیدهند.
در قزوین ماندیم. پرسان پرسان از خیابان سپه به خیابان فردوسی آمدیم و مرکز رفاهی اقامتی فرهنگیان. اتاقهای دو سه نفرهاش، جا نداشت و مانده بود اتاق شش نفرهای به صد و هشتاد هزارتومان، که با تخفیف، چهارنفره حسابمان کردند و صدو بیست هزار تومان پرداخت کردیم به خوشحالی و آمدیم طبقه سوم. با آسانسور و کولر گازی و تخت و صندلی و میز و یخچال و تلویزیون و برای ما عالی. در حوالی دو ظهر که بیرون گرم بود و خنکای دلچسب اتاق و دوش آب و ناهاری که گرفتیم و خوردیم و خواب پس از آن، عالی بود. به این قیمت برایمان بسیار میارزید. برای ناهار رفتم بیرون غذا بگیرم، پرسیدم خورشت سبزی دارید. که گفتند نداریم. خورشت قیمه هم که نداشتند. قیمه نثار داشتند و گفتند گوشت دارد و خلال و چی و چی. از خوردنش صرف نظر کرده، هر پُرسی به تقریب چهل هزار تومان میشد که خساست کرده یا مدیریت در هزینههای سفر، به ساندویچ بسنده کردیم! قیمتهاش ازین قرار بود: ساندویچ ژامبون گوشت دو عدد 000/14 تومان، ساندویچ ژامبون مرغ یک عدد 7000 تومان، ساندویچ ماکارونی 2 عدد 7000 تومان، سالاد فصل 4000 تومان، سوپ جو سه پرس 7500 تومان، چهار عدد سس اضافه 00 2 1 تومان، دلستر یک لیتری 6000 تومان جمعا چهل و شش هزار و هفتصد تومان. بههرحال پیتزا یکتا سیرمان کرد.
عصری حوالی ساعت هفت، رفتیم میدان آزادی یا سبزه میدان. مردم جابهجا نشسته، ایستاده، بساط بازی یا فروش پهن کرده، زندگی میکردند.
پای مجسمه دهخدا ایستادیم و عکس گرفتیم. چقدر دهخدا زنده است در تن ما و در تنِ سرزمین. نامیرا، سترگ، با آن همه طنازی در زبان و ایده. دهخدای چرند و پرند، دهخدای امثال و حکم، دهخدای شاعر، دهخدای لغتنامه. دهخدای فر و فرهنگ و آزادگی. حالمان خوش بود از یاد و حال دهخدا. عارف قزوینی، و اینروزها جواد مجابی عزیز و بهاءالدین خرمشاهی و کامران فانی و دیگران..
از آنجا رفتیم سمت سعدالسلطنه، پیشتر مسجد پیغمبریه را دیدیم. چقدر زنده و جاندار بود. مردی به میانه و پیری نشسته، تک و توک درخت و باغچهاش را آب میداد. نیمی کمتر از حیاط، فرش ماشینی زمینه لاکی پهن بود و چند نفری به خوش و بش و خواندن قران مشغول بودند. بینهایت آجرکاریاش دوست داشتنی بود. قوسهای ملایم سقف و جابهجا کاشی کاری. آبی خوردیم از آبسرد کنِ مسجد و زیبایی خیره کننده و سرزندگیاش، رهامان نمیکرد. آدم نماز هم بخواهد بخواند، در این غروبی مسجد پیغمبریه بخواند. با آجرهای قرمز و گنبد سبز فیروزهای و درخت و سبزه و آبش.
بعد گذارمان افتاد به کتابفروشی فردوسی. باز به هوای خرید نقشه برای سامان! با اقای فردوسی آشنا شدیم میان قفسههای چوبی کتابفروشیاش. با چند پرندهای که درون و بیرون قفس بود. کاسکویی خاکستری بیرون قفس به وقار و تانیِِ کاسکوی یک کتابفروش، اندک کش و قوسی به خودش میداد تا بدانیم مجسمه نیست و جان دارد. آقای فردوسی میانه سن، مویی به سپیدی نشسته، کتاب عکسی نشانمان داد و از مدرسهاشان گفت و هم شاگردی بودنش با خرمشاهی. از ارزشمندی مدرسه و آموزش و دانشگاه گفت و هِرت بازاری که دانشگاه آزاد وجود آورد و از میان بردن ارزش دانش و دانشجو. گفت که تهران است بیشتر و گویا گاه به گاه میآید.
از لای کتابهایش، اسناد انقلاب مشروطه را گرفتم با نقشهای به قیمت 25 هزار تومان و عطی نگاهش گره خورد با کتاب صور اسرافیل. به قطع رحلی چاپ سال 61 از انتشارات رودکی. چهل هزار تومان خرید و ذوق مرگ شدیم از خریدش. بیشتر عطی که از خرید خوبش، پَر پَر میزد. از آقای فردوسی خداحافظی کردیم و او هم گفت بروید سعدالسلطنه را ببینید. کنار کتابفروشی فردوسی، ساختمان قدیمی بود که نوشته بود رویاش ساختمان طوطی. ابنیه این خیابان، عمدتا آجری و قدیمی است. هرچه ما در معماری کاشان خشت داریم این جا در قزوین آجر دارند. فاصلهی میان آفتاب و گرما تا سرما و باران.
سعدالسلطنه بیداد بود از قشنگی و آرامش و نور و خوبی خوبرویاناش که شاهدوار به جمعی چند یا دو نفره، ایستاده یا نشسته بودند جای جای آن در کافههای دنج و هموارش یا فروشگاههای صنایع دستیاش. آجرکاری، کاشیکاری، درهای چوبی با قابها و جامهای بزرگ شیشهای. آویزهای نوری و چراغ از جنس چوب و مس که فانوسهای بزرگ پیشینیان را به یاد میآورد. طراحی و بازآفرینی حوض کاشیکاری و باغچهها که با سنگ و چوب طراحی شده، بعضا یک متری از زمین بالاتر، که نشسته بودند بر آن. پرسیدم از اداره آنجا که از میراث است. گفتند فروشگاههاشان را از سازمان عمران اجاره کردهاند. لابد دست شهرداری قزوین و سازمانهای تابعهاش درد نکند که انتظار آدم را از تمییزی و ادارهی توالتهای شهری به سطح شهریاری و شهرداری بالا میبرند.
آن سمت خیابان؛ بستنی، فالوده، پیراشکی و آب طالبی خوردیم و خوش خوشان برگشتیم سبزه میدان. از یک چرخی آلو سیاه و هلو خریدیم به کیلویی پنج هزار تومان. حداقل سه چهار هزارتومانی ارزانتر از کاشان. ماستی و شیری و پنیری برای شام و صبحانه و برگشتیم اقامتگاهمان.
جالبتر برای من، خطوط دوچرخهسواری بود که کنار خیابانها، ایجاد کرده بودند. خاک بر سر مدیران شهری کاشان کند که هیچ بویی از دوچرخه و دوچرخه سواری نبردهاند یا بویی برده و جربزهی اتجامش را نداشتهاند.نداندااانا کاری که اینجا کردهاند میشود در خیابانهای کاشان هم کرد. خیابانهای مرکزی و بافت تاریخیشان را یک طرفه کردهاند و کنارش خط دوچرخه طراحی کردهاند. پیادهروها هم عالی است. با وجود عرض کمِ بعضیشان، همه، همکف و براند. بیهیچ پستی و بلندی که پیاده میتواند به راحتی بیواهمه از افتادن، به قاعده و هموار راه برود.
دهِ شب شده بسیاری فروشگاهها بسته میشدند. از یکی پرسیدم اجبار است که ده شب تعطیل کنید. گفت که نه. از صبح میآیند و یک سره تا شب هستند و خستگی دیگر مجالشان نمیدهد. بر عکس کاشان ما، که گرمای توفنده هوایش همه را به تعطیلی ظهرگاه میکشاند و شهر شبهایش به روشنی و بیداری میگذرد. شامکی خوردیم و خوش از روزی که خوش گذشت.
خریدهای امروزم را برای ثبت قیمتهای این روزگار مینویسم. ازین قرار: یخ و دو بسته بهمن کوچک چهارده هزار تومان، بیست لیتر بنزین بیست هزار تومان، عوارض راه اتوبان کاشان قم دوهزار و پانصد تومان، عوارض اتوبان ساوه دو هزار تومان، اقامت یکصد و بیست هزار تومان، سه عدد تی شرت هر یک چهل و پنج هزار جمعا صد و سی و پنج هزار تومان، کتاب اسناد انقلاب مشروطه، نقشه و کتاب صوراسرافیل جمعا شصت و پنج هزار تومان، بستنی و فالوده و آبمیوه بیست و چهار هزار و پانصد تومان، سه کیلو آلو و هلو پانزده هزار تومان، ماست کوچک چهارهزار تومان، کتاب جیبی اطلس راهها ده هزار تومان، نان و شیر هفت هزار و چهارصد تومان، جمع خریدها: چهارصد و نوزده هزار و چهارصد تومان. روز پُرخرجی بوده است روز اولِ راه!
قزوین/ سهشنبه بیست و پنجم تیرماه
از دیروز بنویسم که صبحش را به خواب گذراندم تا حوالی هفت و نیم. دستی به چند صفحه یادداشت روز قبل کشیدم و تا نان و پنیر و چایی بخوریم، مردد بودیم به تماشای قزوین یا بمانیم تا سامان از خواب بیدار شود و با هم برویم. به عطی گفتم برویم موزه چهل ستون در سبزه میدان که پیشنهاد خودش بود. گفت بمانیم تا سامان را هم ببریم که سامان خواب ماند تا ده. باید اتاقمان را ساعت یازده تحویل میدادیم که ماندیم تا آن هنگام و یک باره وسایلمان را جمع کردیم و خداحافظی با آقایان و آمدیم به خیابان.
بسیاری از کوی و خیابان و میدان قزوین ـ لااقل آنها که ما دیدیم ـ با المانهای هنری و مجسمه و صناعات دستی تزیین شده است. این را پس از عبور از چند خیابان و میدان میبینید. مجسمهی بزرگی از میرعماد، خطاط بزرگ ایرانی در میدانی به نام او به سترگی و فخامت، قرار گرفته است. کنارش دروازهای تاریخی به مثابه دروازه قزوین.
ماشین را پارک کردیم و به هوای عکس پایین آمدیم. و چه بهانهای بهتر از عکاسی.. چند عکسی گرفتیم. مثل بسیاری جایها ترکیب آجر و کاشی، جلوه خیره کنندهای از نقش و خط را به تماشا میگذارد. در جای جای، نیمکتها و نشیمنهای خوب کنار فضای سبزش جانمایی شده و چند تنی از پیران نشسته بودند. یکیشان هم سر زانو، داشت علفهای هرز لای گُلها را بیرون میکشید. خوشم آمد. بیشتر شهروندی عادی به نظر میرسید تا باغچهبان کوی و شهر. هم به گپ و گفت با دوستانش مشغول بود و هم بیرون کشیدن علف از لای گُلها. به سمتش کشیده شدم. پرسیدم اینجا را چه میگویید؟ گفت دروازه درب کوشک، یکی از چهار دروازه قزوین است ـ در منابع آمده که قزوین نه دروازه داشته است. ـ حالا فقط این یکی مانده است و یکی دیگر هم دروازه قزوین. عطی نگاهش به کتیبهی کاشی بود و میخواند. [ در عهد اعلیضرت کیوان رفعت، شهریار با عدل و داد، شاهنشاه اسلام پناه، حافظ ملت سید انام، السلطان بن السلطان، خاقان ابن خاقان، السلطان ناصرالدین شاه قاجار، خلد الله ملکه و ...] و الخ، که توسط شاهزاده عضدالدوله ساخته میشود. آن بالای سر درب در قوس هلالی، و پایین کتیبهی آمده، تصویر دو شیر تاجدار را می بینیم با تصویر خورشید خانمی با چشم و ابروی کشیده و طرهی مو در پسِ پشت شیرها. این دو شیر در میانه، تصویر بیضی مانندی را از نبرد شیر و اژدها در دستانِشان دارند. باری دروازهی با ابهتی بوده است در زمانهی خودش. و خوشا به حال قزوین و سرزمین که حفظ شده و با محوطه سازی پیرامونی، جایگاه در خوری یافته است.
تابلوهای راهنمای شهری روی دیوارها، بسیاری جاها کاشیهای بزرگی به تقریب سی در سی سانت با لعاب سبز آبی و فیروزهای، انگار پتینه شده به چشم میخورد. زیر دروازه نیز، یکیاش هست به همان نام کهنی که بوده: کوچه درب کوشک.
از آنجا آمدیم تا سبزه میدان. از پلیسی که بود، نشانی پارکینک را پرسیدیم که چندجایی را گفت و رفتیم جلوتر از سبزهمیدان. کوچهای و پارکینکی که نگهبانش راهمان نداد. گفت پارکینک اختصاصی است و مال نمیدانم سازمان عمران یا کجا. گفتیم یک ساعتی ماشینمان را بگذاریم. باربند داریم و چه و چهها. گفت بگو همهاش بار سکه باشد، بارِ الماس.. اینجا دولتی است و الخ. گفت راهتان میدهم البته اگر انعام ما را فراموش نکنی. معلوم نبود شوخی میگوید یا جدی. گفتم به چشم. ماشین را توی پارکینک گذاشتیم و سهتایی رفتیم به تماشا.
توی پیادهرو، نگاهمان خورد به ورودی زیارتی. از یکی پرسیدیم اینجا چیست و کیست؟
گفت اینجا مزار چهار پیامبر خداست و همین طور نوه یکی از امامها. اسمشان را پرسیدم و گغت حضرت سلام و سلوم و سهولی و القیا و همین طور که راه میافتاد گفت البته یهودیها میگویند اینها پیامبران ما هستند. خب باشد چه اشکال دارد؟ اینا پیامبر خدا هستند گفتم نه والله. اشکال ندارد. اصلن برای آنها.
توی صحن چهار انبیاء، روبهروی در ورودی، آن ته، چادر بزرگی برافراشته بودند و روی بنری نوشته بودند خیمهی معرفت. در روشن و تاریک توی چادر، یک روحانی نشسته بود و رویاش به ورودی و مای بازدید کننده بود و کسی یا کسانی هم نشسته بود یا بودند توی چادر که پیدا نبود یا نبودند و آقای روحانی داشت برایشان حرف میزد.
رفتیم درون زیارت و مثل همهی زیارتها مردانه زنانهاش کردهاند. توی زیارت، همه در و دیوار، آینهکاری و ضریح مثل همهجا طلایی رنگ و لابد پولهایی هم درونش که بود. و نیز امامزادهای به نام صالح بن الحسن مجتبی هم میگویند هست. بالاخره نمیشود کنار این همه پیامبر، امامزادهای نباشد برای ملت شیعه مذهب. چند نفری نشسته بودند یا ایستاده به دعا و ثنا و یکی هم نیمکش خوابیده بود سهکنجی رو به زیارت.. برای خواب رفتننش دلم رفت. در عین مودبانه خوابیدن، خواب بود. عکسی گرفتم و بیرون آمدم و از این سلام وسلوم و سهولی و القیا خوشم آمد. چه ترادف و هم سانی زبانی شکیلی آفریدهاند این آفرینندگان و خالقان زبان و زبان ورزی.
از آنجا، صد قدمی کم و بیش تا سبزه میدان است و موزهی چهل ستون. موزه چهل ستون کاخی صفوی است گویا از ساختههای شاه تهماسب در زمان پایتختی فزوین که در دورههای بعدی، افزونیهایی بر آن افزودهاند. از جمله اضافه کردن طبقهی بالایی که گویا در در دورههای بعدی صورت گرفته است. عمارت چهل ستون میانِ باغ بزرگی بنا شده است. آراسته به گل و سبزه و درختها و درختچههای گوناگون. نزدیک ورودی و غرفهگاهِ فروش، درختی دیدم تا به حال ندیده بودم. میوههای بسیار کوچکی داشت. پرسیدم چیست؟ گفتند خرمالوی وحشی. خوشم آمد. یادم باشد یکی بگیرم و ببرم نیاسر، شاید گرفت و بارآورد. جالب برایم درختچههای بنجامین بود که ما در کاشان، به هزار جان کندن توی گلدان و خانه هم نمیتوانسیم حفظش کنیم. اینجا در محوطهی باغ به وفور بود. درختچههای ابریشم با گلهای گلبهی رنگش، بلندم و نرم، پر گشوده بودند به باغ و راغ. از دیگر میوهدارها هم گردو بود و توت بزرگی که هنوز ته ماندهی توتهایش بر زمین بود و کاممان را شیرین کرد.
عمارت به قاعده زیبا و موزون، با پنجرهها و ارسیهای رنگیاش، دل میبرد. راهنمای عزیزی توضیح میداد برای خانوادهای، که ما هم به آنها پیوستیم. کاخ چهل ستون از آثار دوره صفویه است. از زمان شاه تهماسب، که به آن عمارت کلاه فرنگی هم میگویند. در دوره قاجار، سعدالسلطنه، حاکم قزوین، به مرمت آن میکوشد. و نقاشیهای آن نشانگر نگارگری مکتب قزوین و دارای شهرت جهانی است.
قزوین را پایتخت هنر خشنویسی میدانند. نمیدانستم که امروز دانستم میرعماد را هم دارند. نمونههای خطی موزه، عمومن از قرون متاخر است و قدیمیترینش خط نوشتی به گمانم از قرن نهم. بیشتر شعر و بسمالله و تک و توک کتابچههای شعر با چه ظرافتی. از جمله کتابچهای از سنایی و نیز سازی ابداعی به سانِ دار قالی آنجاست با انواع و اقسام صدا. هم کارکرد سازهای زهی را دارد با سیمهایي که تار قالی را مینماید و هم بدنهاش، آوای سازهای کوبهای. برایمان کمی نواخت. بیداد بود. میگفت میتوانند چندنفر با آن، ارکستری به راه اندارند. ابداع خارقالعادهای است از هنرمند معاصر قزوینی... باغش آباد و دست و دل و ذهنش به توانایی و روشنا.
به خود عمارت در هر دوره، دستی رساندهاتد. لایههای آن را در مرمت حفظ کردهاند. آنجاها که احتمال آسیب زیاد بوده از جمله در راهپلههایی که به طبقه فوقانی عمارت میرود، دیوارها را با شیشه به ظرافت پوشاندهاند. از دست رساندنهای اشتباه هم، آخریاش در اوایل انقلاب بوده که عدهای آمدهاند پیکره و چهره زنان را مخدوش کردهاند.
به راستی گویای تاریخ مرد سالار این سرزمین که حضور زنان در آن بایسته بود پوشیده میماند. عطی شعر ایرج میرزا را خواند و به یادم آورد:
«برسر در کاروانسرایی تصویر زنی به گچ کشیدند /ارباب عمایم این خبر را از مُخبر صادقی شنیدند / گفتند که واشریعتا خلق روی زنِ بی نقاب دیدند /آسیمه سر از درون مسجد تا سر در آن سرا دویدند / ایمان و امان به سرعت برق میرفت که مومنین رسیدند / این آب آورد آن یکی خاک یک پیچه زگِل بر او بریدند / ناموس به باد رفتهای را با یک دو سه مشت گِل خریدند .»
و تا آخر که شعری خواندی است.
بدرودی گفتیم و قدمزنان رفتیم سمت سعدالسلطنه که دوشینه به گیجی دیده بودیمش. از دفتر گردشگری، بروشور خواستیم که مثل همهجا نداشتند. خانم جوانی گفت قرار است راهنمای گردشگری بیاید بنا را توضیح دهد. اگر دوست دارید کمی بمانید. استقبال کردیم و دخترخانم جوانی که اتیکت راهنمای گردشگری بر سینه داشت آمد و سعدالسلطنه را به اتفاق، قدمزنان گشتیم.
از سعدالسلطنه حاکم قزوین گفت و اینکه گویا با مالیاتهایی که میگیرد این مجموعه را خلق میکند که شامل فروشگاهها، تجارتخانهها و قیصریه بوده و دارای حیاط اصلی و حیاط خلوت و حمام و آبانبار و اصطبل و چه و چه بوده است. گفتم خوش به حال قزوین بوده که سعدالسلطنه را داشته و گفت نه بابا، مردم شکایت میکنند و سعدالسلطنه با قهر میرود. [هنگام ویرایش متن در منابع خواندم که باقرخان سعدالسلطنه اصالتا اصفهانی بوده و در اواخر دورهی سلطنت ناصرالدینشاه حاکم شهر قزوین میشود. از سال 1310 تا 1314 حکومتش برقرار است. کاروانسرا از آثار اوست که بزرگترین کاروانسرای سرپوشیده و مرکز تجاری داخلِ شهریِ ایران به شمار میآید. باقرخان سعدالسلطنه در روزگار مشروطیت در زنجان هنگامی که حاکم این شهر بود به فتوای آخوند ملاقربانعلی زنجانی مجتهد مخالفِ مشروطه، حکم تبعید برایش صادر میشود. سعدالسلطنه در اثر مقاومت برابر آخوند، توسط اطرافیان مجتهد زخمی می گردد و در راه تهران فوت مینماید.] نیم ساعتی کمتر با همراهان چرخیدیم .آقای صالحی مدیر سازمان انرژی اتمی هم اهل قزوین است و در بخشی از مجموعه سعدالسلطنه، آثاری را که به ایشان دادهاند،گرد آورده و به آنجا هدیه کرده است. گویی موزهای به نام فرزند ملت! بیآنکه فرصت دیدار باشد عبور کردیم. خانم راهنما گفت اگر اشکالی ندارد عکسی باید بگیریم که به مسئولین نشان بدهیم که راهنمای چه گروههایی بودهایم. ما هم از خداخواسته ایستادیم و عکس گرفتیم. به قاعده، مهربانیِ آمیخته با ادب داشت. از فامیلیاش پرسیدم که اگر اشکال ندارد بدانم. گفت چگینی هستم. از آن خانم جوان هم خداحافظی کردیم و بدرودی نثارشان و راه افتادیم سمت موزهی آقای ازی که نمونه کارش در چند نقطه، زیبایی معنایی سعدالسلطنه را، چند افزون کرده است.
از مجسمهی شتربان و شترش با زنگولهای که بر گردن دارد تا تابلو نقش برجستهی نبرد رستم و دیو سفید که قابی است بر دیوار سعداللطنه، آدم را، هر عابری را به تماشای تاریخ میخواند. خیره میکند که بداند کار کیست؟ در بخشی از سعدالسلطنه، موزهای خلق شده از کارهای فراوان حضرت ازی، که تماشای قزوین، بیتماشای آنان، نادرست است. تابلوهای فراوانی همه از جنس سفال. بیشتر نمایانگر و بازتاب دهندهی تصاویری روشن و سحرانگیز از شاهنامه. غیر آن خلق چهرهی مشاهیر ایران زمین. نیز خلق چهرههای مردمی چون ملانصرالدین. نیز تابلویی چند تکه، روایتگرِ مراحل شستوشو و آداب حمامهای قدیم. آنقدر جاندار و صمیمی است کارهای این مرد که آدم را ساعتها به تماشا فرا میخواند. به شگفتزدگی، به سکوت.. به خاموشی و نگریستن به سرزمین و روزگار رونده .
آقای ازی محمدی را هم دیدیم. به دقایقی. ساده و بیریا، بیآلایش. کمتر هنرمند حوزهی تجسمی را دیده بودم که اینقدر راحت و بیآلایش باشد. دعوتش کردم که اگر بشود کارهایش را در کاشان به تماشا بگذاریم. گفت عمومن سفال است و اگر شد میشود ماکت آنها را نمایش داد و من هم با افتخار از حمیدرضا صادقزاده گفتم که در کاشان، کار مجسمه میکند و تنی چند چون حمید بابایی و دیگران . همچنین گفت که فیلم مستندی به نام «عشق و خاک» از او ساختهاند که به تازگی، همین دو چند شبِ پیش، نشان دادهاند.. باشد که ببینم. درود و بدرودی با ایشان تا گاهی دیگر.
به تعجیل رفتیم سمت بازار. بازار زرگرها، بازار پارچه فروشها. همهی تنِ بازار آز آجر، کمی به قرمزی. رفتیم چلوکبابی نوبهار به نشانی خ مولوی، بازار دیمج. ناهار خوردیم از این قرار (خورشت سبزی دو پرس سی و چهار هزار تومان، کوبیده یک پرس بیست و چهار هزار، نوشابه خانواده پنج هزار، دو عدد ماست موسیر سه هزار و سالاد هفت هزار تومان) ده پانزده تنی دیگر هم بودند. بر عکس بازار کاشان که ظهرها خاموش است و به خواب میرود، اینجا بیشتر بازاریها صبح میآیند و تا شب میمانند. عدهای از بازاریان، نشسته بودند کف مغازهها و روی زیراندازی به خوردن ناهار... چندی هم ورودی مغازههاشان را با پارچهای بسته بودند به امید خدا، یا همسایهها و خلق خدا. بازار باز بود اگرچه رونق و حرکتی در آن به چشم نمیخورد. کاسبهای کاشان خیلی خوش به حال زندگی میکنند. هم خواب و استراحت صبح شان را دارند و هم خواب ظهرشان را و هم نه و ده شب نشده بستهاند و به خانههاشان رفتهاند. اما اینجا ظاهرن هنوز کاسبکارترند. بماند که تاثیر آب و هوا را هم نمیشود بر بازار انکار کرد. در گرمای پنجاه درجه کاشان، هیچ تنابندهای این گاهِ روز به خرید نمیرود.
در برگشت از مسیر مسجد نبویه سمت پارکینگ رفتیم. پیشتر در سرای کنار مسجد، رفتیم قضای حاجت! بزرگ، روشن، تمیز، با بیش از سی چشمه توالت و همینطور روشویی و الخ. لابد زنانه هم همین طور. واقعیتی است که ما در اماکن و فضاهای عمومی شهرهامان، توالت هامان نه در شان مذهب و نه در شان دیرینگی سرزمینمان است. همه کوچک و خفه و کثیف. که خوشبختانه اینجا تمیز و روشن و درخور بود. توی مسجد نبویه، حیاط گشاده و پهناور و عریض و طویل بود. مسجدی گویا از اوایل دوره قاجاریه است. سایهی درخت گلابی باغچهی کنار حوض، آدم را به خوشی فرا میخواند تا از آبسردکن آنجا آبی بخورد. پاز از در بیرون زدیم که نگاهم به تابلو کتابخانه خورد. کتابخانهی نبویه. سرزده سر زدم که اتاق مطبوعات را در ورودیاش دیدم و بعد کتابها و آقای عزیز کتابدار توضیح داد که تالار مطالعهی اینجا شبستان زیرین مسجد بوده است. در دهههای اخیر، که از جماعت نمازخوان کاسته شده، تبدیلش کردهاند به کتابخانه و قرائتخانه.
خدا پدر و مادر و هفت جدشان را بیامرزد. روی پیشخوان نگاهم خورد به روزنامه ولایت که یومیه آنجاست. در صفحهای از آن هم مصاحبه و یاداشتی با جواد مجابی داشتند. با تیتر دنبال خط اولش بودم که میخواستم ببینم هم ولایتیهای مجابی، او را چگونه خطاب کردهاند. نوشته بود: گفتوگو با ادیب و پژوهشگر قزوینی. مجابی گفته بود: « ردپای نگارگری ایرانی را باید در شاهنامه و اشعار نظامی جست.» درود نثارشان
بیرون کتابخانه، ایستگاه دوچرخه است. عجب قزوینیها به جِد، دوچرخه سواری را رواج میدهند.
اکثر خیابانهای مرکزی، حتا اگر باریک هم هستند را یکطرفه کردهاند و به جایش در یک چهارم از عرض خیابان، خط دوچرخه گذاشتهاند. مردم هم از دوچرخه استفاده میکنند و تک و توک زنان جوانی را هم دیدم که با کلاه و پوشیده، از دوچرخه استفاده میکنند و آن وقت در شهر ما آقایان میفرمایند چنین و چنان.. همان روایت زنان است. از نوع خانگی و پوشیده بودنشان. در صدف حجاب و عفاف، بماند که روزگار، سیلابوار خواهد برد همه چیز را، تر و خشک را با هم. به قاعده و بیقاعده و افسوس که منطق و اندیشهگری نیست. کاش حرف مولایشان را میشنیدند که جایی روشن گفتهاند: فرزندانتان را نه برای امروز که برای فردا تربیت کنید. آن وقت آقایان عظام تلاش میکنند مردمان را به سان گذشتهها درآورند و نه آنگونه که بایستهی این روزگاران است.
از قزوین آمدیم به سمت مینو در. دوباره تماشایی. با مجسمهی شترهایی قطار شده رو به شهر و المان بلندی از دروازه. آقایی گفت قزوینیها به میدان مینودر میگویند میدانِ غریبکش. پرسیدم چرا؟ گفت رانندههایی که با سرعت، از بزرگراه به میدان میرسند، نمیتوانند بپیچند و کله میکنند. حالا شما یادتان باشد آرام برانید.
واقعیت این است که همهی نگاهم به قزوین گونهگون شد. در کودکیها با کامیون پدر از کنارش گذشته بودم و در عنفوان جوانی جوکهای سید کریم را گاه شنیده بودم و نیامده و نرفته بودم تا این چندروز.. نه غریب کشاند و نه غریب گز. آنچه دیدیم؛ فرهنگ و فر و فرهیختگی بود. اگرچه به مردمِ عوام راهی نیافتیم. اما برخورد با آن چندده نفر فروشنده و کاسب و بازاری هم آمیخته با قشنگی و شیرینی بود برایمان. پاینده ماند و استوار. مگر میشود قزوین را دو روزه گشت. اگرچه کم اما غنیمتی بود تماشای قزوین. به تماشای قزوین بروید.