بوم و بر

 

 

 


دوباره می‌سازمت وطن اگرچه با خشت جان خویش

  ستون به سقف تو می‌زنم اگرچه با استخوان خویش...

 

 

سیمین بهبهانی پسین این روز دیگر نیست اما به تعبیر شاملوی بزرگ

که در غیاب م. امید می‌گفت

«من مرگ شاعر را باور ندارم...» ماناتر در اندیشه‌ی ایران و ایرانی 

می‌ماند، از سوگش تا شعرهایش راهی نیست.

به پاس آزادگی‌اش،

آن‌که در اندیشه‌ی آیادی و آزادی  سرزمین بود.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مرداد ۱۳۹۳ساعت 9:9  توسط محمود ساطع  | 

 

اگر میانه‌ی فلات مرکزی ایران زندگی کنید، جایی شبیه به کاشان، در گرماگرم تابستان، خنکای نسیم و آب و سبزه شما را وسوسه می‌کند راهی جاده شوید. جاده‌های تابستان، شما را می‌خوانند تا گرمای تفت‌خورده‌ی شهر را پسِ سر بگذارید. بگذارید و بگذرید تا برسید به خنکای زمین، تا فرشی و فراغتی. کم و بیش، نوع معاش، میزان درآمد، داشتن و ناداشتن وسیله‌ی نقلیه و مهم‌تر از همه، فرهنگ سفر، دست به دست هم می‌دهند تا بعضی بیش و بعضی کم، راهی جاده و سفر شوند. می‌تواند پنجشنبه شبی باشد، سفر به روستا و قریه‌ی اجدادی در خنکای کوهپایه‌های قمصر، قهرود، قزاآن، آذران یا برزک و نیاسر. نیز می‌تواند سفری باشد به عرض‌های شمالی این کهن بوم‌ و بر، ایران زمین، جانِ‌زمین.

اهالی کاشان، در این سال‌ها و سال‌های پار و پیرار، اگر تاب و توشی داشته باشند، تابستان‌ها، راهی مشهد می‌شوند. نوعی بر خود و خانواده‌شان واجب می‌دانند به پای بوسی امام هشتم‌شان بشتابند. با قطار و هواپیما. عموما با اتوبوس و وسیله‌ی شخصی.. بیشترین از جاده‌ی گرمسار و سمنان، پسینِ آن شاهرود و نیشابور، به قدمگاه برسند تا ساعاتی بعد‌تر، مشهد رخ بنماید و گنبد طلا را ببینند و آرام یابند در شهری که بسیار دوستش می‌دارند. در ده‌های گذشته، که رقم درآمد از هزینه فزونی داشت، عمدتا مردم، ده روزی  قصد می‌کردند تا نماز و روزه‌شان کاستی و شکستگی نپذیرد تا اکنون که ممکن است سفری چند روزی باشد، کم و زیادش مهم نیست، مهم مشهد است.. بعد رفته رفته شال و کلاه بر ‌چینند، جاده‌ را کج کنند. بروند نرم نرم به عرض‌های شمالی‌تر. تا سبزه و دریا. تا سرزمینِ مازن‌ها... هم زیارت است و سیاحت، هم فال است و تماشا.. بدین سان سفر به کمال می‌رسد. این نوع سفر، مهم‌ترین سفر خانوادگی کاشانیان به شمار آمده و می‌آید. 

ردپای سفر اهالی کاشان را می‌توان با استناد به مدارک و اسناد تاریخی، از دوران قاجار تاکنون به دست آورد. در آن دوران، چون بسیاری دیگر از جای‌ها، صاحبان القاب و عناوینی چون «مشهدی» ، «کربلایی» و «حاجی» از منزلت خاصی برخودار بوده‌اند. اگر کربلا و مشهد در دسترس همگان نبوده، زیارت هلال‌بن‌علی و مشهد اردهال بوده. مقصدی چند‌روزه و لابد کمی دورتر زیارت قم. در کنار سفرهای مذهبی، سفرهای آیینی دیگری نیز بوده است. از مهرگان و مشهد اردهال گرفته تا سفرهای چند روزه به پایاب‌ها. برگزاری جشن «آب پاشان» تداعی جشن تیرگان، از گشت‌ها و آیین‌های شادی بخش مردمان این دیار بوده است. زنده‌یاد «حسن نراقی» در تاریخ اجتماعی کاشان می‌نویسد: «... روز سیزدهم تیرماه هر سال کارگران صنف مسگر، کسب و کار خود و سایر اصناف بازار را به وسیله‌ی آب پاشیدن به دکان و دستگاه یک دیگر تعطیل نموده با وجد و نشاط به عمارت دولت‌خانه رفته، حاکم را شادباش گفته در اطراف حوض و دریاچه بزرگ آن گرد آمده به آب پاشیدن و خیس کردن یک دیگر، انواع تفریحات خنده‌آور را به جا می‌آوردند. آن گاه خلعت و انعامی از حاکم گرفته با همان وضع و احوال که اشعار و ترانه‌های صنفی خود را می‌خواندند و دست می‌زدند به فین رفته،‌ مدت سه شبانه‌روز در سرچشمه شفاف آن و حوض‌ و جویبارهای دلفریب باغ شاه نو و کهنه با شوخی و خنده و بازی‌های گوناگون و خوشی و خرمی به سر می‌بردند. و چون برپا داشتن این رسم در کاشان اختصاص به کارگران صنف مسگر داشت از این جهت به  لتوی مسگرها (با فتح لام و تشدید تا) معروف شده بود.» (نراقی، 1345: 273)

علاوه بر این، دشت‌های آباد اطراف کاشان، پذیرای فراغت صدها خانوار کاشانی بوده است. دشت صفی‌آباد، دشت ناجی‌آباد، دشت‌های منطقه‌ی لتحر و حسن‌آباد، بار و بنه و آب و علف و سبزه. فراغت دلگشایی بوده است برای روزهای تعطیل. آنان که ضرورت داشت در گرمای تفته‌ی کاشان بمانند، شب‌های تابستان، با نم آبی بر کاهگل بام‌ها و بستن پشه‌بندی بر آن‌ها یا روی تختی که بر حوض خانه‌هاشان می‌گذاشتند، شب را به سپیده می‌رساندند. در گرماگرم روز نیز، آب‌های جاری قنات‌ها در حوض‌خانه‌هاشان، غنیمتی بوده است. غنیمتی بود سرداب‌ها و کنده‌های کلنگی آن. «مادام ژان دیولافوا» سیاح فرانسوی که مقارن سلطنت ناصرالدین‌شاه قاجار در ایران بوده واز کاشان دیدن کرده، می‌نویسد: «‌ سکنه‌ی کاشان در هنگام تابستان بیشتر به ییلاق می‌روند و یا اقلا چند روزی را در دهکده‌ی فین  که در یک فرسخی شهر واقع است به سر می‌برند.» ( ساطع، 1389: 286)

 «عبدالرحیم کلانتر ضرابی» مولف کتاب گرانسنگ «مرآت القاسان» درباره‌ی باغ فین، بناها و جویبارها و تاریخچه‌ی آن به تفضیل نوشته و پسین آن می‌آورد: « . اما خاصیت آن: در زمستان آب چشمه گرم است و در تابستان بغایت سرد و امراض سوداوی را از قبیل کوفت و جذام و آکله و آتشک و داءالثعلب و داءالفیل و نظایر این امراض مزمنه‌‌ی جلدیه را بسیار مفید و مجرب است که در عرض سال امراض خود را از راه‌های دور و دراز به آن آب استشفا می‌جویند و زن و مرد می‌آیند. زنان در چشمه‌ی زنانه و مردان در چشمه‌ی مردانه، هفته‌ای ساکن شده، شبانه‌روزی ده نوبت سر و تن خود را به آب شسته، مرض خود را رفع می‌نمایند.» ( ضرابی، 1356: 81)  همچنین در توصیف استخری که پایین آبشار‌ نیاسر ساخته‌اند، چنین می‌نویسد: « و یکی دیگر استخر قریه‌ی نیاسر است و آن چنان است که آب چشمه که از آبشار تالار می‌ریزد، به فاصله‌ی کمی وارد آن می‌شود و آن را با سنگ و آهک ساخته‌اند، یکصد ذرع در پنجاه ذرع طول و عرض و دو ذرع و نیم عمق آن است و اطرافش درخت‌های بید و سنجد و صنوبر و سفیدار و چنار به یک دیگر بافته و در زیر آن موضعی است که از انبوهی درخت‌های بید و جوز و غیره موسوم است به بیشه و آن استخر مشرف است به آن. از برای تفریح و زیست روزهای تابستانی، بهترین امکنه‌ی آن قریه است.» (همان،100) دیگرانی نیز که آب و علقه‌ای در سایر آبادی‌های کوهپایه داشتند، اول تابستان تا پایان آن را در روستا می‌گذراندند. جاده‌های تابستان، کوتاه بود و خاکی. یک روزه، با اسب و قاطر، مسافتی حدود چهل کیلومتر را می‌پیمودند. حالا می‌توانست قمصر و مازگون باشد یا مرق و سادیان، جوینان و قهرود باشد یا هر آبادی دیگری پیرامون شهر.

 در دوره‌ی پهلوی اول، توسعه‌ی راه‌ها و امنیت آن اهمیت بسیاری یافت. کاروانسراها رفته رفته، جای خود را به گاراژها دادند. اتول جای کالسکه و گاری را گرفت. بهبود شبکه‌ی راه‌ها و جاده‌ها در دوره‌ی پهلوی دوم فزونی چشم‌گیری یافت و قطعا از موثرترین عوامل توسعه‌ی سفر برای اهالی این شهر و هر شهر دیگر شد. کم کم بنگاه‌های کرایه‌ی ماشین شکل گرفتتند. در کاشان، کناره‌ی دروازه دولت و ابتدای بازار، ماشین‌های جیب کرایه‌ای می‌ایستادند. جایی دیگر، جنب کارخانه‌ی شماره یک ریسندگی، بنگاه حکیمی، با جیب‌های متعددش، مردم این شهر را جابه‌جا می‌کرد.  علی اصغر مهاجر در سفرنامه‌ی جذاب و خواندنی‌اش، « زیر آسمان کویر» که در نوروز  1340 انجام گرفته، می‌آورد: « اگر از گاو و شتر و الاغ صرف نظر کنیم، وسیله‌ی حمل و نقل عمومی از شهر کاشان به قراء اطراف، ماشین جیپ است. ماشین جیپ اگر خیلی رفیق باشید بیش از پنج نفر را جا می‌دهد. اما رانندگان کاشان، همشهریان خود را بیش از آنچه تصور شود نسبت به هم مهربان کرده‌اند. سیزده نفر دهاتی هیکل‌دار را توی دهان بی‌لثه  و دندان جیپ می‌چپانند و راه می‌افتند...» (ساطع،1389:465) در این سال‌ها، مسیر دو روزه‌‌ی قم به نیم روزی تقلیل یافته بود و پایتخت نیز، علاوه بر مقصد سفر، محل زندگی طبقات مختلف می‌شد.

در دهه‌های چهل و پنجاه، کارخانجات ریسندگی و بافندگی، مخمل و ابریشم، عامل موثری در رونق اقتصادی این دیار شدند. چرخ کارخانه‌های شهر می‌چرخید. « خانواده‌ی لاجوردی» کنار مخمل و ابریشم، در آغاز دهه‌ی پنجاه، «صنایع فرش راوند» را تاسیس کردند. «زنده یاد حسن تفضلی» و همکارانش، کارخانجات ریسندگی شماره 2 و 3 را نیز تاسیس کرده بودند. سال‌های روشن کاشان بود. بازاریان، کارمندان و کارگران، طبقه‌ي متوسط شهری را شکل دادند. طبیعی است داشتن درآمد ثابت، انگیزه‌ی سفر را نیز فزونی می‌بخشید. شمار فراوانی از کارگران، جاده‌های تابستانه‌اشان فراخی گرفت. سفر به بارگاه طوس و سرزمین خراسان، رویای دست یافتنی بسیاری از مردمان این شهر شد. بسیاری از مردم، «مشهدی» شدند.

علاوه بر  سفر در جاده‌های دور، قنات‌ها و سرچشمه‌های اطراف کاشان نیز منزلگاه و اطراق‌گاه موقتی مردمان می‌شد. از جای‌های منحصر به فرد کاشان، قنات «‌آب سفیداب»‌ بود. در منطقه‌ی شرقی باغ فین، بالاتر از فین بزرگ، ( زیر اتوبان فعلی و حوالی مسکن مهر ) سفیداب، متشکل از باغاتی چند بود و جویبارهایی که از فضای سرپوشیده قنات خارج می‌شد. مردم با عبور از یک طاقی سنگی‌، خمیده و ایستاده از پله‌هایی چند، به تالاب سرپوشیده‌‌ای از سنگ آهکی طبیعی وارد  می‌شدند. آب قنات ، زلال و شفاف از دامنه‌های جنوبی وارد این حوضچه‌ی طبیعی می‌شد و از سوی دیگر، خارج می‌شد. آب از کمرگاه بزرگ سالان زیاده رد می‌شد و برای کودکان در قحط سال کم آبی کاشان، دریاچه‌ای می‌نمود. نگارنده خود به یاد دارد از کودکی‌هایش که بیرونی آن غلغلعه‌ای می‌شد. ساعتی زنان و ساعتی مردان، جداگانه به این قنات و برکه‌ی زیرزمینی پناه می‌بردند. بعضی از گوشه کنار دیوارهای خیس‌خورده‌اش، نرمه گل‌های سفید رنگی  که اتفاقا به آن هم «سفیدآب» می‌گفتند،‌ می‌کندند و به تن می‌مالیدند. خنکا و زلالی آب، تن کوچک و بزرگ مردم  شهر را مرهمی می‌شد. کنار باغ و جویبار، زیر سایه‌های‌ اندک، سفره‌ای می‌انداختند. چاشت، عمدتا ناهار و عصرانه‌ای می‌خوردند. هندوانه، خربزه یا ظرفی بزرگ از خیار و سرکه‌ای. فراغتی بود تا تنگای غروب از راه برسد و به خانمان و آشیان‌شان برگردند.

سفرهای کوتاه و یک روزه کاشان به تمام جاده‌های نزدیک اطراف کشیده می‌شد. تمام مسیر آب نابر ( از حوالی سعد آباد برزک تا خنچه و بارونق) درخت‌های سرسبز توت و بید، سر به آسمان می‌ساییدند. مردم دسته دسته، کوچک و بزرگ بساط ناهار جمعه‌شان را می‌گشودند. بچه‌ها به آب‌بازی و تپه‌نوردی، بزرگ‌ترها به گپ و گفت می‌نشستند. تخم هندوانه و کدو، از تنقلات رایج‌شان بود. قابلمه‌ی خالی غذا شسته می‌شد و زنی یا مردی، بر پشت آن ضرب می‌گرفت. جوان‌ترها یا مردان میانه‌سال به رقص بر ‌می‌خواستند. حالا بسته به خلوتی یا شلوغی، با شیطنتی بیشتر یا کمتر. آشنایی‌ها و خواستگاری‌ها، به بهانه‌ی گرفتن و دادن ظرفی شکل می‌گرفت و دامنه‌ی بستگان و دوستان خانوادگی گسترش می‌یافت. «عمو سبزی فروش» و «عمو زنجیرباف»، ترانه‌های شاد بزرگان و کودکان این عصر بود. سور بود و جشنی، آبادی و آزادی  بود تا سال‌های بعد. رفته رفته جوی پرآب این مسیر طولانی ( قریب به پنجاه کیلومتر) جدول گذاری شد. درخت‌ها یکان یکان به خشکی نشستند. همان گونه که پایانی می‌آمد بر جشن‌ها و روزنشینی‌ها و شنب‌نشینی‌های شاد فامیلی.       

انقلاب سال 57 و جنگ هشت ساله، در زیست خانواده‌های ایرانی  و بالطبع نوع و چگونگی سفرشان، دگرگونی‌ بسیاری به وجود آورد. صف‌های طولانی نفت و گاز، بنزین و کاستی مواد غذایی، عرصه را بر سفر می‌بست. جنگ، خانمان‌سوز و خانمان‌ برانداز بود. هفته‌ای و ماهی چند، پیکر کشتگان جنگ بر دوش مردمان تشییع می‌شد. عکس شهیدان، زینت کوچه و خیابان می‌شد. شهر در سوگ فرزندانش می‌گریست. صنایع بزرگ کاشان، از کارفرمایان با درایت تهی می‌شد. ملاک حضور در مجامع رسمی،  داشتن محاسن بود و تعهد. رکود از گردنه‌های شهرها آرام آرام پایین می‌خزید. از سوی دیگر، کاشان در فهرست شهرهایی قرار گرفته بود که هم وطنان عزیز جنگ‌زده‌مان را پذیرا می‌شد. بافت شهری، قومی و اقلیتی کاشان دستخوش تغییراتی چند شد. محله‌ی عرب‌ها، شهرک 22 بهمن، شهرک انقلاب و شهرک مفتح، رشد طولی و عرضی شهر را موجب می‌‌شدند. به واسطه‌ی این آشنایی و مهمان‌پذیری،  در دهه‌ی بعد، با پایان جنگ هشت ساله، نوع دیگری از سفر  میان اهالی کاشان شکل می‌گرفت.

در دهه‌ی شصت، سفرهای مذهبی زیارتی، همچنان عمده سفرهای مردم کاشان بوده است. عامل سیاست و قدرت، از تمام عناصر فرهنگی تبلیغی خود استفاده می‌برد تا روان درد دیده از آلام جنگ، با تزکیه نفس از طرق مذهبی التیام یابد.  زیارتگاه‌ها و مساجد، رونق بیشتری یافتند. علاوه بر مشهد مقدس و زیارت قم که مقصد سفرهای دوردست یا نیمه دست به شمار می‌آمد، و علاوه بر مشهد اردهال که مقصد زیارتی تاریخی آیینی مردم این دیار بوده، مقصد  دیگری نیز در میان مردم کاشان و بخش مرکزی ایران، شکل گرفت. منطقه و مسجد جمکران، نه تنها مقصد تابستانه، که مقصد زیارتی هفته‌های فراوانی از مردمان این دیار شد. در این سال‌ها حسینیه‌ها، مساجد و اجتماعات محلی، در توسعه‌ی سفر نقش ویژه‌ای ایفا کردند. کاروان‌های زیارتی، از جاد‌های مشهد اردهال و جمکران، تا مشهد الرضاء و سوریه را طی می‌کردند. نزدیکی سیاستمداران ایرانی و سوری، پای ده‌ها هزار شهروند کاشانی را به سرزمین شام گشود.    ‌

در دهه‌ی هفتاد سفر و مقاصد آن تنوع بیشتری یافت. در سال‌های میانی این دهه، محمد خاتمی، با تشکیل دولتی اصلاحی، در حوزه‌ی سیاست خارجی، به  بهبود روابط بین‌الملل می‌اندیشید. « گفت و گوی تمدن‌ها»‌ « جهانی شدن» و توسعه‌ی مقولاتی از این دست در دستور کار مدیران کشوری قرار گرفت. لازمه‌ی گفت و گوی تمدن‌ها و گفت‌وگوی ادیان، « گفت و گوی اقوام» و بهبود شرایط «جامعه‌ی مدنی» بود. رسانه‌ها، سازمان‌های غیردولتی و سرمایه‌داران و سرمایه‌گذاران داخلی و خارجی، به حوزه‌ی  فرهنگ و گردشگری روی آوردند. نسیم تازه‌ای بر کالبد جامعه‌ی ایرانی وزید. در شهر کاشان، در کنار موسسات مذهبی سنتی گذشته، سازمان‌های غیردولتی و مردم نهاد شکل گرفتند. هیات کوهنوردی کاشان، کانون اندیشه جوان ــ سپهری، جمعیت کویر سبز، کانون دوچرخه سواران امام رضا ، انجمن راهنمایان گردشگری، کانون‌های صنفی، کانون‌های بازنشستگان و ...، برای اعضا خود، سفرهای متعددی ترتیب می‌دادند. سفرهایی که هرچند در آغاز عوام شهر را در بر نمی‌گرفت، اما رفته رفته ذائقه‌ی گردشگری مردمان این دیار را گوناگونی و تنوع می‌بخشید. از سوی دیگر، احیا بافت تاریخی، خریداری و مرمت خانه‌هایی چون طباطبایی‌ها، عباسیان، عامری‌ها، حمام سلطان میراحمد و چندین و چند بنای تاریخی دیگر، کاشان را به شهرهای مقصد گردشگری تبدیل کرد. توسعه‌ی گردشگری تاریخی این شهر، مرهون کوشش بسیارانی است از جمله مهندس حسین محلوجی، مهندس سیف الله امینیان و دیگرانی که به ایشان و آبادانی شهر یاری رساندند. حضور گردشگران ایرانی و خارجی، به گونه‌ای غیرمستقیم، انگیزه‌ی سفر را در دل اهالی کاشان نیز بر می‌انگیخت.

 در سال‌های پایانی این دهه، در کنار پوستر کاروان‌های زیارتی، واژه‌‌ی « تور» نیز به چشم آمد. « تور سرعین» با جاذبه‌‌ی درمانی، راه گشت‌های طبیعی و سیاحتی را به روی مردم عام گشود. کمی بعدتر، « تور آستارا ـ سرعین» شکل گرفت. حالا علاوه بر جاذبه‌ی درمانی،‌ جاذبه‌ی اقتصادی نیز زمینه‌ی توسعه‌ی این سفرها را فراهم می‌کرد. افراد با ذوق و سلیقه‌ای چون آقایان ترنجی، ابوالفضل اقبال، اسلامی، دوشابی و ... ‌حد فاصلی شدند میان کاروان‌داران گذشته تا موسسه‌های مدرن تورگردانی امروزی. زنان بدون مردان، در اجتماعی چند نفره با فامیل یا همسایه‌هاشان در این تورهای کم و بیش دو روزه، ثبت نام می‌کردند و با ساک‌هایی نیمه پر، نیمه خالی بر‌می‌گشتند. دریا بود و گشت بود و خرید بود. چند روزی دور از فضای سرپوشیده خانه و بعضا دور از تحکم مردان، آزادی عمل و کنشی بود برای‌شان. بعضی از ایشان آموختند از تخته‌های چوبی قالی و قالی‌بافی که بازارش به کسادی می‌زد، راهی باز کنند به فروشندگی البسه و مایحتاج زنانه. حالا در اتاقی از خانه‌اشان، یا تبدیل پارکینک خانه به فروشگاه و نرم نرم اجاره‌ی دکانی در پاساژها و راسته‌های فرعی بازار بزرگ و تاریخی شهر کاشان،‌  

از سال‌های آغازین دهه‌ی هشتاد، سفرهای گروهی و تورهای گردشگری، متوجه مرزهای غربی شدند. بازارهای مرزی کردستان، «‌تور مریوان، دریاچه زریوار»‌از این دست به شمار می‌آمد.  همان گونه که آمد، کاشان، به واسطه‌ی تغییرات قومی و اقلیتی و مهمان‌پذیری‌اش در دهه‌های قبل، از پیله‌ی تنیده به خود خارج شد. دانشگاه‌های متعدد دولتی و آزاد، انتفاعی و غیرانتفاعی، شهرک‌های صنعتی و صنایع کارگاهی، مواجه‌ی فرهنگی مردم این شهر را با « غیر از خود» فراوانی بخشید. شمار فراوانی از سرداب‌ها و زیرزمین‌های مسکونی از انباری به فضای استیجاری تبدیل شد. شمار فراوانی از هموطنان کرد، لر، خوزی، مازنی، گیل یا دیلمی به جمع شهروندان این شهر افزوده شدند. حالا دیار بسیاری از این عزیزان نیز، نام‌آشنای مردم کاشان و مقصد سفرهای ایشان شده است.  در سال‌های پایانی این دهه، بنرهای تبلیغی « تور ارمنستان‌« نیز در کاشان چشم‌نوازی می‌کند. در این سال‌ها، گرانی دلار زمینه‌ی سفرهای خارجی دوردست را کاهش داده و ترکیه و ارمنستان، برای جذب گردشگر ایرانی جایگزین مناسبی شدند.

در دو دهه‌ی اخیر، علاوه بر سفرهای تابستانه، سفرهای نوروزی و زمستانه نیز فراوانی قابل توجهی یافته‌اند. کیش، قشم،  شیراز و گناوه، مقصد تورهای گردشگری و شرکت‌ تعاونی‌های اتوبوس‌رانی بوده است. همچنین سفر به مناطق جنگی، با انگیزه‌های سیاسی و انقلابی که عمدتا در دستور کار نهادهای سیاسی نظامی قرار دارد، عامل موثری در توسعه‌ی سفرهای دانش‌آموزی ـ دانشجویی شهر کاشان به شمار می‌روند. سفرهایی که رفته رفته توسط پایگاه‌های بسیج مساجد، گسترش یافته و اعضای دیگر خانواده‌ را هم در بر می‌گیرد.

در یک جمع بندی کوتاه، می‌توان گفت انگیزه‌های مذهبی و تفریحی، قوی‌ترین انگیزه سفر کاشانیان در دهه‌های گذشته و حال بوده، با این تفاوت که جاذبه‌ها و انگیزه‌های درمانی، اقتصادی و طبیعی نیز، رفته رفته به تنوع مقاصد گردشگری مردمان این دیار افزوده است. به هر انگیزه و دلیلی، سفر همواره در فرهنگ دینی، آیینی و ملی مردمان ایران زمین ستوده شده است. روزگار باشد و سفر باشد. هفته‌ای فراغت یا شبانه‌ای. باغ فین باشد یا شاهزاده ابراهیم، قمصر یا قهرود، کله یا ارمک، سار یا وادقان، آذران یا ورکان، بام شهر باشد یا بام ایران زمین. سفر باشد و شادی باشد. کفشی باشد و کوله‌ای، جاده‌ها نزدیک‌‌تر از همیشه‌اند.

 

منابع:

1-    ساطع، محمود (1389)، کاشان در گذار سیاحان، تهران: دعوت

2-    کلانتر ضرابی، عبدالرحیم، (1356)، تاریخ کاشان، به کوشش ایرج افشار، تهران: امیرکبیر

3-    نراقی، حسن (1345)، تاریخ اجتماعی کاشان، تهران: موسسه مطالعات و تحقیقات

 

( این متن، در  سایت انسان شناسی و فرهنگ؛ http://anthropology.ir/node/24285  و روزنامه‌ی کاشان http://kashannews.net/1393/05/12/ منتشر شده است.) 

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم مرداد ۱۳۹۳ساعت 2:20  توسط محمود ساطع  | 

 

 بسیاری از زمان و فراوانی از خاموشی گذشته است. هنوز تشنه‌ی کلمه، تشنه‌ی نوشتن و شیفته‌ی زندگی‌ام. سالی گذشته است. هنوز چراغ کلمه، چراغ داستان، چراغ شعر به فروغ و تابناکی هماره و همواره‌ام است؛ اگرچه در سکوت.... حالا سال روز زیست شاعر تمامی زمان‌ها، شاملوی بزرگ نیز بی سببی نیست. « مرا تو بی سببی نیستی/ به راستی از صلت کدام قصیده‌ای/ ای غزل... »

بی‌شک در خامش روشنای این روزهای زیست بوم و شهرم کاشان، مهم‌ترین اتفاق ادبیات داستانی، چاپ« شاخه‌های عزیز اناربن» بوده است. نخستین مجموعه داستان‌های میثم خیرخواه، مجموعه‌ا‌ی که بی‌دریغ دوستش می‌داشته‌ام. چشم در راهش داشته‌ام و بسیاری بارها و بارها که دیده‌ام، در خود می‌خواستم ای کاش بر پیشانی‌اش، تقدیم نامچه‌ای دیگر می‌داشت، تقدیم نامچه‌ای «‌ به نام نامی هر بامدادان، به شفق.» تا می‌توانستم‌اش با دل بازی، دست به دست ‌ببرمش و بسیارانی را تحفه دهم. با این همه عزیز است شاخه‌های عزیز اناربن. نتوان از آن گذشت در سکوتی. شگفت است داستان « هم‌سایه» ، « علی آقا روزهای پنج‌شنبه حرف می‌زند.» و چندی دیگر...  بخوانیدش.

از این نگذشته، نمی‌توان گذشت تا روشنای چراغی دیگر... «کانون اندیشه جوان ـ سپهری» صدای شاملو در تاریکی شب و کوچه می‌پیچد: «نور را در پستوی خانه نهان باید کرد..» گمان دارم صبحی، بامدادی و گاهی از گاهی که داستانی، شعری، کلمه‌ای آفریده شود،‌ تاریکنای شب را فروغی بخشد، پاسخ رنج‌های کم‌ شمارمان را خواهیم یافت. دیری نمی‌پاید... کلمه می‌پاید.... چراغ می‌پاید... روشنی، زندگی و دیگر  همه چیز..! به شادی. شادیِ کلمه... بی تیر... بی تفنگ.

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سوم مرداد ۱۳۹۳ساعت 3:1  توسط محمود ساطع  |