بوم و بر


🔸برنامه شهرها و مدیران شهری، در روز جهانی بدون خودرو چیست؟


🔸 هر صبح‌گاهانی که خورشید بر می‌دهد،  بیشتر در می‌یابیم زندگی و محیط زیست‌مان را  به نفع حضور انسان و حضور حقه‌ی گیاهان، درختان و جانداران تغییر دهیم. در می‌یابیم راه نجات شهرها را در هم زیستی مناسب انسان با محیط دانسته و در حوزه‌ی حمل و نقل  شهری به  وجوه انسانی شهر  تاکید کنیم.
از میان تمام وسایل نقلیه، دوچرخه، کم آلاینده ‌ترین و ارزشمند ‌ترین دستاورد خلاقه آدمی است که علاوه بر بهبود تندرستی و شادابی فردی و اجتماعی، امکان جابه‌جایی‌  آدمی را به آسانی فراهم می‌کند. از این‌رو، شهرسازان  می‌کوشند خط دوچرخه را پس از پیاده‌‌راه و  مهم‌تر از حمل و نقل عمومی دانسته و معابر و شریان‌های اصلی شهرها را به آن اختصاص دهند. 
خوشبختانه در ایران نیز،  شهرهای بسیاری چون اصفهان، یزد، شیراز، قزوین،  و حتا کلان‌شهرهایی چون تهران، مشهد و تبریز؛ گام‌های بلندی برای توسعه خطوط دوچرخه برداشته‌ و می‌کوشند امکان زندگی بدون خودرو را برای شهروندان، فراهم آورند.

مدیران شهری کاشان، کدام خیابان‌ها، کدام شریان‌های اصلی شهر را برای حذف ماشین در روز جهانی بدون خودرو انتخاب می‌کنند؟

بیش از هفته‌ای مانده است تا یکم مهر‌ماه، روزی که روز جهانی بدون خودرو نامیده شده است. روزی برای زیست انسانی و مسالمت‌آمیز انسان با انسان، انسان و شهر، انسان و تاریخ، انسان و طبیعت. 

شورای ترافیک، شهرداری و پلیس راهور، ارکان مدیریتی شهر و ما شهروندان، چه مسوولیتی برابر این روز احساس می‌کنیم؟

 

محمود ساطع

این یادداشت، با اندکی تغییر در کاشان نیوز http://kashannews.net/?p=76326م منتشرشده است.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ساعت 0:29  توسط محمود ساطع  | 

🔸مادری مویه می‌کند

فرزندی بر درگاهش نیست.

دختری مویه می‌کند

برای گُرده‌ای نان

سه پاس رفته

در تاریکنای گور.

و شهری مویه می‌کند

از زمستان پیش

مانده در کوره‌راه‌های کولبری

تنی شگرف زیر آوار برف‌هاش.

 

ما

زنده به گوران این شب خاموش

یک یک، هزار یک

نوبت خود را 

انتظار می‌کشیم.

 

محمود ساطع

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ساعت 0:28  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 شده است صبح‌گاه یا عصرگاهی بایستید در کناره‌ی خیابانی از خیابان‌های شهرتان و ماشین‌ها و آدم‌هایی را که در آمد و شدند، تماشا کنید؟ 

شده است از شلوغی ماشین‌ها حال‌تان بد شود؟ حال‌تان بد نمی‌شود در شهری که پیاده‌رو ندارد. فضای سبز ندارد و جایی برای رفت و آمد آرام مردم از کنار هم ندارد. مردم بیشتری، چون من یا شما، گیج و گم‌اند. سوار بر موتور یا ماشینی، روزگارمان را سپری می‌کنیم. لای آهن پاره‌ها و ماشین‌های لندوکی که بی‌رنگ و بد رنگ‌اند، درهم وول می‌خوریم. از کنار هم عبور می‌کنیم، بی‌آن‌که فهمی از هم و از روزهامان بیابیم. روزمره‌گی و لابد اندکی روزمرگی.

این نوشته می‌خواهد پیشنهاد ساده‌ای به شما بدهد. دوچرخه سواری کنید، همین. 

بسیاری از شهرها و مناطق زیستیِ ایران در پهنه‌ی دشتی هموار با شیبی ملایم، بهترین فرصت را برای دوچرخه سواری دارند. در آب و هوایی که همیشه بارانی و خیس نیست. سرد و سخت نیست. شاید چند ماهی در گرماگرم تیر و مرداد یا سرمای دی و بهمن نتوان آسوده بر چرخ نشست. مابقی، لذت است و سرخوشی، دل‌خوشی.

🔸وقتی به تعداد نفرات نشسته در ماشین‌ها نگاه کنید، در همان صبح‌گاه یا عصرگاهی که در کنار خیابان ایستاده‌اید، خواهید دید بیشتری‌ها تک سرنشین می‌رانند. یله به سمتی و راهی یا رونده بر سرکار. می‌توانید کمی مکث کنید و تصمیم ساده‌ای بگیرید. تصمیم بگیرید دوچرخه سواری کنید. باور داشته باشیم تصحیح  فرهنگ عمومی، با یک نفر شروع می‌شود. 

دوچرخه‌سواری به ما فرصت تماشای شهر را می‌دهد. فرصت تماشای خودمان را می‌دهد. می‌توانیم در حالی که می‌رانیم، آرام می‌رانیم، بیندیشیم. می‌توانیم به آرامش برسیم. می‌توانیم به توانایی‌هامان بیندیشیم، به آبادی  سرزمین‌مان.

محموددساطع

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ساعت 0:25  توسط محمود ساطع  | 

 

🔹  در سوگ و ستایش زنده‌یاد حسین شفایی

🔸آن‌که نشسته است، جواد شفایی است و آن‌که ایستاده، حسین شفایی.
هنرمندان نجار، درودگر، گره‌چینانی به تمام و استادانی به مردمی، تمام.
برادر بزرگ، سال‌های پیش از جهان رفته و برادر کوچک، دیروز، از رنج تن، کالبد بنهاد و از جهان برفت.
من، برادر کوچک‌تر را می‌شناسم. عیّاری تمام از طایفه‌ی هنرمندان نیک نفس کاشان.
اوایل دهه هشتاد، جناب محمد مروج حسینی، خانه‌ی تاریخی احسان را برای‌مان خرید و هبه کرد به کانون‌اندیشه‌جوان - سپهری.
 ما، جمعی جوان بودیم که خانه‌ مرکز فعالیت‌های فرهنگی‌امان شد. می‌خواستیم آن‌جا را مرمت کنیم. دست‌هامان تنگ بود. استاد معمار کاشان، آقای حلی همراهی‌امان کرد. کارگر و استادکار آمدند. عاشقانه کار کردیم، کارگری و کار فرهنگی. خانه، اندک اندک، روشنا گرفت. 
آقای شفایی را دعوت کردیم. درهای چوبی خانه را برانداز کرد. دل در خود نداشتیم که می‌دانستیم کار چوب، گران است. گفتیم مرمت‌اش کنیم؟
وقتی جوش و خروش‌مان را دید. کتابخانه‌امان را دید و دانست آهی در بساط‌مان نیست؛ خندید.
 گفت؛ «من هم معلم بوده‌ام. هنرستان درس می‌دادم.» گفت: «هر وقت داشتید، حساب کنید!»
درهای خانه تاریخی احسان را برای‌مان مرمت کرد. پولی نگرفت تا بعدها که خرده خرده تسویه کردیم. 
ده سال بعد، خانه‌ی تاریخی کاج را خریدیم. می‌خواستیم درهای چوبی موزه و کتابخانه منوچهر شیبانی را بسازیم. حاج حسین گفت؛ «نگران نباش. یه کم ساده‌تر می‌سازیم.»
ساخت و دوباره خردک خردک پول درها را تسویه کردیم. گفتم؛ حاج حسین خجالت‌ات را می‌کشیم.  گفت؛ «می‌فهمم دارید چه کار می‌کنید. می‌فهمم. نگران نباش! از آن‌ها که پول دارن، به اندازه می‌گیریم. با شما، کمتر حساب می‌کنیم!»
حاج حسین شفایی، از عیّاری ، تمام بود. عیّاری که درآمدش اتکا به هنرش داشت. برای ما که می‌خواستیم چراغی بیافروزیم از کلمه و کتاب، یاری‌گری بزرگ بود. بزرگ و بزرگوار.
ما، بی‌آن‌که بخواهیم و بدانیم در تمام این سال‌ها مدیون او و آدم‌هایی چون او بوده‌ایم. خوانده بودیم که در نهضت جنگل، کسبه و اهالی، پشت و پناه جنگلی‌ها بودند. پول کاغذ و چاپ روزنامه جنگل را به کسمایی  و دیگران می‌رساندند. ما بی‌آن‌که جنگلی باشیم و خواهان نهضتی، خواهان روشنای کلمه بودیم. می‌خواستیم با شعر و شعور و داستان، چراغی در شهر بیافروزیم. کلاس و کارگاه گذاشتیم. مجله کاج را منتشر کردیم. هنرمند و نویسنده و مترجم، تاتری و سینماگر و منتقد را به شهر میهمان کردیم تا دانسته‌هامان را از هنر و ادبیات، فزونی بخشند. 

حاج حسین شفایی، پناه روزهای ناداری‌مان شد در مرمت خانه‌هایی که با امید خریده و مرمت‌اش می‌کردیم. درهای خانه‌ی تاریخی سرو را هم او ساخت. یاری‌گری و عیًاری‌اش را به یاد می‌سپاریم.

 شاملو، در سوگ مهدی اخوان ثالث گفته است: « من مرگ شاعر را باور ندارم.» جناب استاد شفایی؛ ما نیز غیاب شما را باور نداریم.

شمار فراوانی از خانه‌های تاریخی کاشان، با درها و پنچره‌هایی که ساختید، گشوده شدند. درها و پنجره‌ها، ارسی‌ها و جاچراغی‌ها، گره در گره، قوس در قوس، فروغ تابناکی از هنر شما را با خود دارند. 

کاشان، وام‌دار شما، خانواده‌ و همراهان شماست. هرگاه، دل‌‌تنگ‌تان شویم، به یادگاری‌های عزیزتان، به درها و پنجره‌ها نگاه می‌کنیم.‌ درها و پنجره‌هایی که به نور گشوده‌اید. یادتان، روشنامان می‌بخشد.


 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۹ساعت 0:17  توسط محمود ساطع  | 

🔹 جان، ارزان نیست!

    فرزندان‌مان را به مرگ فرا نخوانید.

 

🔸امروز، پانزدهم شهریور ۹۹، شماری از دانش‌آموزان و معلمان کشورمان راهی مدارس شدند. این اتفاق در شرایطی رخ می‌دهد که بسیاری از مدارس‌، فاقد امکانات حداقلی برای نظارت، کنترل و پیشگیری از ویروس کرونا هستند.

نویسنده، خود فرهنگی است و با حضور در چند مدرسه، هنرستان و دبیرستان و تماس با تعدادی از مدیران محترم شهرستان کاشان، این یادداشت را می‌نویسد.

متاسفانه بیشتر مدارس ما، هم‌چنان فاقد امکانات اولیه بهداشتی هستند و گویی ضرورت یا امکانی برای هزینه کردن در حوزه بهداشت و درمان نداشته‌اند.

 تهیه و خرید امکانات بهداشتی پیشگیرانه از کرونا، امری ضروری است که می‌بایست با یاری سایر نهادهای عمومی انجام می‌پذیرفت. اکنون نیز علاوه بر گندزدایی روزانه، ضرورت دارد افشانه‌های الکی و طبی در ورودی مراکز آموزشی، ورودی سالن‌های مدارس و ورودی کلاس‌های درس نصب شوند. در بسیاری از مدارس، این افشانه‌ها هنوز وجود ندارد.

مسأله ضروری دیگر، وجود تب‌ سنج‌های دیجیتالی و لیزری در مدارس است.

🔸 متاسفانه  خرید تب‌سنج‌های دیجیتالی در مدارس لازم دانسته نشده و  استفاده از آن‌ها، جزو موارد الزامی پروتکل نیست.

تجربه روزانه نشان می‌دهد علیرغم شدیدترین تدابیر و هشدارها، دانش‌آموزان ممکن است در کلاس درس، فاصله گذاری اجتماعی را رعایت کنند، اما در زنگ‌های تفریح، در حیاط و راهرو، با هم تماس داشته و امکان رعایت فاصله گذاری توسط آن‌ها، منطقا وجود ندارد. پس ضروری است در ورودی مراکز ، روزانه از دانش‌آموزان، معلمان و سایر واردین، تست تب‌سنجی گرفته شده و در صورت عادی بودن دمای بدن افراد، امکان ورودشان را تایید کنند. 
در شرایطی که مدارس، بدون خرید این امکانات و اتخاذ تدابیر جدی، بازگشایی شده‌اند، ضروری است در کوتاه‌ترین زمان، ستاد مبارزه با کرونا، فرمانداری، شورای اداری، خیرین سلامت و همه‌ی نهادهای عمومی شهرها به یاری آموزش و پرورش شتافته و مراکز آموزشی را در تهیه اقلام پیشگیری از کرونا، یاری رسانند. 
 بازگشایی مدارس و توکلت علی‌الله، برای جوامعی چون نیوزلند مفید است که از آغاز کرونا تاکنون، تنها بیست  و چند نفر تلفات  جانی داشته‌اند، نه برای سرزمینی که روزانه بیش از صد نفر، جان خود را از دست می‌دهند. لطفن فرزندان‌مان را بدون تمهیدات پیشگیرانه از کرونا، به آوردگاه مرگ فرا نخوانید.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 19:49  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸هدیه دادن و گرفتن، برای بسیاری دوست داشتنی است. برای من چندان نه. نمی‌دانم چرا؟ شاید می‌ترسم وام‌دار دیگران شوم.  شاید برای آن‌که بسیارانی را دوست می‌دارم. با بسیارانی زندگی می‌کنم و در خلوتم، همیشه  برایم عزیزند. شاید همین شیرینی برایم بس است.
امروز کسی تلفن کرد. راننده‌ای عزیز که  گفت بسته‌ای پستی آورده‌. در خانه را که باز کردم، پاکتی تحویلم داد. گفت از خیابان کارگر آورده‌ام.
خیابان کارگر در ذهن من، جای روشنی دارد. جایی در حاشیه کاشان با اقل امکانات. خوشبختانه در چند سال اخیر، ورزشگاه و بوستانی به آن افزوده‌اند. سال‌هایی آن‌جا در دبیرستان صفاری، درس داده‌ام. دانش‌آموزانی داشته‌ام  که چون هرجا، بسیار دوست‌شان داشته‌ام. 
گاهی مواقع از زیر سقف مدرسه می‌گریختیم و دسته جمعی می‌رفتیم روی ریل راه‌آهن که از نزدیک‌مان می‌گذشت. روی ریل‌ها می‌نشستیم. درس می‌پرسیدیم. گاه‌به‌گاه نانی هم می‌گرفتیم و داغ داغ می‌خوردیم. مهمانی درویشانه‌ای روی ریل‌های راه‌آهن برگزار می‌کردیم. دست می‌زدیم. ترانه‌ای، آوازی، نوحه‌ای، هرکه، هرچه دلش می‌خواست می‌خواند. زنگ خورده و نخورده، سرخوشانه برمی‌گشتیم.
🔸حالا امروز، از یکی از همان‌ها هدیه‌ای برایم آمده است. غافل‌گیر شده‌ام. چرا خودش، هدیه را نیاورد. نکند خودش بوده! برای خودم متأسفم که تصویری از او در ذهنم ندارم. 

هدیه را که باز می‌کنم، خجالت می‌کشم. پرتره‌ای از من است که خوب کشیده شده. من از تماشای خودم خوشحال می‌شوم. از تماشای خود خجل می‌شوم. از تماشای خودم، به یاد می‌آورم که روزی، آنی نیستم. 
کتابی از لاوتزه همراه آن است که خوشحالم می‌کند. و نامه‌ای تا خورده، میان کتاب.. 
نوشته‌ای صمیمی، برآمده از جان.  مجید بهرامی نوشته: « دوست می‌داشته آدم مهمی بشود و بیاید پیشم. مجید نوشته، حالا یک آدم معمولی است، اما شرافتمندانه زندگی می‌کند.» 
مجید بهرامی را در گوگل جست‌وجو می‌کنم، شاید عکسی از او بیابم. نیست. عکس مجید بهرامی  دیگری است که بازیگر بوده و دیگر نیست. 
مجید‌جان شرافتت را پاس می‌دارم و زندگی و زیست معمول‌‌ات را.. به شرافت و معمول بودن تو عمیقا احترام می‌گذارم. از هدیه‌ات به جان و دل قدردانم.. امیدوارم بیاموزم چون تو شرافت‌مندانه زندگی کنم. از هدیه‌ات قدردانم. از کتاب لاوتزه قدردانم. از این که می‌دانی شیفته کتابم و می‌دانی که می‌خواهم شیفته کتاب باشید، قدردانم. 
 عکسی از آنچه فرستاده‌ای می‌گیرم و می‌گذارم کنار این کلمات. کنار این کلمات از روزی که آدینه است. آدینه‌ای به ماه شهریور. چهاردهم شهریور نودونه. در آنی که زندگی هست. امیدواریم برای همه باشد. به شادی باشد. به مردمی باشد.

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 13:57  توسط محمود ساطع  | 

 

🔹 شام غریبان سرزمین

    یادداشتی برای نسرین ستوده


🔸من سال‌هاست که شام غریبان نرفته‌ام. اما کودکی‌ام را به یاد می‌آورم که با مادرم به میدان‌گاه‌های قدیمی شهرم، کاشان می‌رفتیم و سوگاسوگ اسیران مانده از روز دهم را گریه می‌کردیم. من در هیاهوی آدم‌ها، به چادر مادرم و  مادر به اشک پناه می‌برد.
سالی بعدتر، خود، شام غریبان شدیم. برادر بزرگ در جنگ جان سپرد. و برادر عزیز دیگر هم از خانه رفت تا جای آن عزیز کشته در جنگ را پر کند. پدر هم، کامیونش را آتش کرد و راهی شد. راهی بود، راهی‌تر شد. اگر  تنها برای تامین معاش خانه به جاده می‌رفت، حالا همه وقت روانه‌ی راه و بی‌راهه‌ها بود. بیش از نود نوبت، هدایای مردمی شهر و کشورمان را رایگان، به جبهه‌ها رساند. ما، من و مادر و برادر کوچک، در غیاب‌شان غریب بودیم.

مادر، پناه روزها و شب‌های تنهایی‌امان شد. آوای نوحه‌ی آهنگران  از تلویزیون پر بود که مردمان را به جنگ فرا می‌خواند: «ای لشکر صاحب‌زمان، آماده شو، آماده شو ..‌»
 مادر در غیاب فرزندان و شوهری که نبود، بی‌صدا، پنهانی، نرمانرم اشک می‌ریخت. من، پنهانی نگاهش می‌کردم. هیچ شعورش را نداشتم که در آغوش نوجوانی‌ام پناهش دهم. من هم نوحه و روضه‌ی طفلان مسلم را که زنده‌یاد سعیدمنش می‌خواند، به گوش می‌سپردم و می‌گریستم.بعدتر، ترانه‌های داریوش را. من نیز چون مادرم، شب‌ها نرمانرم می‌گریستم. و عشق بود که در این میانه سرک می‌کشید و تن، کفاف روح را نمی‌داد. ما شام غریبان بودیم. در غیاب آنانی که دوست‌شان می‌داشتیم.
حالا ، نزدیک به سالی است که مادر رفته است. پدر، سه ماه نشده، پسین او رفت. فکر می‌کنم چه خوشبخت بوده‌ایم که سایه پدر و مادری بالای سرمان بوده‌ است.چه دردی کشیده‌اند یتیمان.  فرزندانی که پدرهاشان نیامدند، مگر جنازه‌ی عزیزشان . و آن‌ها که مفقود ماندند. چه شام‌های غریبانه‌ای که بر ایشان نرفته است. چه شام‌های غریبانه‌ای که بر وطن نرفته است. 
«نماز شام غریبان، چو گریه آغازم
به مویه‌های غریبانه، قصه پردازم...»
بیهوده نیست مکتوب پیام‌آور خاتم، پیوسته سفارش یتیمان را می‌کند. و رادمرد بلند بالای کوفه، کوچه‌گرد شب‌هنگام  شهر می‌شود تا به قرص نانی، غیاب پدران را  مرحمی باشد.
از آن روزها و سال‌ها، سال‌های بسیاری بر سرزمین گذشته است. اگرچه هنوز  دوست می‌داریم پناه زنی باشیم که مادرمان بوده است. پناه دست پدری، که از سفر برگردد و شادی بدود زیر پوست چهره هامان.
حالا، در این شام غریبان سرزمین، برای من، برای بسیاری، نسرین ستوده، مادری است که کوشیده پدران، مادران، فرزندان این آب و خاک را به خانه برگرداند. آنانی که  صرف باورهای متفاوت‌شان،  در چاردیوار زندان، محبوس مانده‌اند را برهاند  و شب‌های غریب‌شان را طلوع صبحی باشد. 
نسرین ستوده، نه برای خود، به وکالت از همه‌ی زندانیان سیاسی، لب فروبسته است. جان‌مایه‌ی انسانی او و شرافت شغلی‌اش را به عنوان یک وکیل ارج می‌نهیم و باور داربم داس مرگ آفرین کرونا، می‌بایست مهربانی و شفقت ما را بر می‌انگیخت. شفقت آدمی به هم‌نوعش، شفقت آدمی به شهر و سرزمین‌اش. به جهانی که در آن می‌زید.
 بایسته است فهیم‌تر شویم. بایسته است شام غریبان این سرزمین را مصلحانه به بامداد بسپریم. بایسته است زندانیان سیاسی و محبوس‌‌ماندگان را به آغوش خانواده‌هاشان برگردانیم.

محمود ساطع
شام غریبان ۱۳۹۹


boomvabar@

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 3:44  توسط محمود ساطع  | 

🔸 تو را
     ز سوگ
     گریزی نیست
     راهی نیست.
     سبز بمان
     ای همه غرور آب و خاک و زمین.

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم شهریور ۱۳۹۹ساعت 2:34  توسط محمود ساطع  | 

 

🔸 و حلوا هم که باشد
با دست‌های تو
غنچه‌ای می شود
به تماشای خورشید.

🔸 آفتابی 
بانوی شیرین زمین
به تماشای تو ام
به تماشای خورشید.

+ نوشته شده در  جمعه هفتم شهریور ۱۳۹۹ساعت 1:35  توسط محمود ساطع  |