بسیاری از زمان و فراوانی از خاموشی گذشته است. هنوز تشنهی کلمه، تشنهی نوشتن و شیفتهی زندگیام. سالی گذشته است. هنوز چراغ کلمه، چراغ داستان، چراغ شعر به فروغ و تابناکی هماره و هموارهام است؛ اگرچه در سکوت.... حالا سال روز زیست شاعر تمامی زمانها، شاملوی بزرگ نیز بی سببی نیست. « مرا تو بی سببی نیستی/ به راستی از صلت کدام قصیدهای/ ای غزل... »
بیشک در خامش روشنای این روزهای زیست بوم و شهرم کاشان، مهمترین اتفاق ادبیات داستانی، چاپ« شاخههای عزیز اناربن» بوده است. نخستین مجموعه داستانهای میثم خیرخواه، مجموعهای که بیدریغ دوستش میداشتهام. چشم در راهش داشتهام و بسیاری بارها و بارها که دیدهام، در خود میخواستم ای کاش بر پیشانیاش، تقدیم نامچهای دیگر میداشت، تقدیم نامچهای « به نام نامی هر بامدادان، به شفق.» تا میتوانستماش با دل بازی، دست به دست ببرمش و بسیارانی را تحفه دهم. با این همه عزیز است شاخههای عزیز اناربن. نتوان از آن گذشت در سکوتی. شگفت است داستان « همسایه» ، « علی آقا روزهای پنجشنبه حرف میزند.» و چندی دیگر... بخوانیدش.
از این نگذشته، نمیتوان گذشت تا روشنای چراغی دیگر... «کانون اندیشه جوان ـ سپهری» صدای شاملو در تاریکی شب و کوچه میپیچد: «نور را در پستوی خانه نهان باید کرد..» گمان دارم صبحی، بامدادی و گاهی از گاهی که داستانی، شعری، کلمهای آفریده شود، تاریکنای شب را فروغی بخشد، پاسخ رنجهای کم شمارمان را خواهیم یافت. دیری نمیپاید... کلمه میپاید.... چراغ میپاید... روشنی، زندگی و دیگر همه چیز..! به شادی. شادیِ کلمه... بی تیر... بی تفنگ.