بوم و بر

 

 

عصرگاه دوم فروردین نود و نه است. نیاسر،‌ پشت میز کارم نشسته‌ام و می‌نویسم. ساعتی است باران، ‌نرم نرمک می‌بارد. این روزها، بیشتری توی باغچه بوده‌ام. به کاشتن گل و بوته و سبزی. علاوه بر آنچه پیش‌تر کاشتم، چندتایی شمعدانی گرفتم و تخم سبزی خوردن؛ تربچه، پیازچه، ریحان، شاهی و تره. بالاخره کاشتنی‌ها تمام شد. تا ماهی دیگر که چغر گوجه و فلفل بیاید به بازار و اگر عمری بود، ‌بروم دروازه دولت، ‌از دستفروش‌هایی که کنار میدان می‌نشیینند بخرم و دوباره روز از نو، روزی از نو.

این چند شب ببیش‌تری تا سه و نیم بیدار بودیم و خانوادگی فیلم می‌دیدیم. «در مسیر تندباد» از مسعود جعفری جوزانی و «اجاره نشین‌ها» از مهرجویی. برای من و عطی، تماشای سه نفری فیلم‌ها، جذابییتی مضاعف داشت. نگران بودیم که سامان دوست نداشته باشد که خوشبختانه، ‌دوست داشت. در هر دو فیلم،‌ سکانس‌هایی شیطنت‌آمیز یافت می‌شد که سامان ببینند و بخنندد و بخواهد فیلم را عقب ببرد که دوباره ببیند. یاد عزت الله انتظامی عزیز به خیر و شادی. از قضا، در هر دو فیلم بازی‌گری و بازی‌سازی دارد.  

شب بعد،‌ «یه حبه قند» از میرکریمی را دیدیم. و دیشب علیرغم خستگی و خواب آلودگی من،  فیلم «من مادرم»  و فیلم «مردی که اسب شد». مردی که اسب شد، ‌از سر من زیاد بود و دیرگاه شده، ریتم کند فیلم هم مزید علت،‌ نیمه‌ی دومش را به خواب و بیداری گذراندم. یکی دو دفعه تلاش کردم ‌سینه خیز فرار کنم که سامان دست و پایم را می‌گرفت و نمی‌گذاشت در بروم.‌ به بازی تبدیل شده بود.    ‌

دیروز  هفت و اندی از صبح، تحویل سال بود که ما خواب بودیم. کمتر از‌ نیمی‌اش را به خواب گذراندیم. داداش وحید، هشت و اندی تماس گرفت و حال و احوال و شادباش شنیدن و گفتنی. بعد خوابم برد تا ظهرگاه و چندی به خوشی و بی‌خوشی می‌گذشت.

 روز نخست سال‌ها،‌ انگار افسرده‌گی می‌آید سر وقتم. حداقل ساعات نخست‌اش را، گوشی‌ام را بیشتری خاموش می‌کنم. ‌تا بعد آرام آرام روشن شوم. خودم ترجیح می‌دهم روز نخستِ سال، به کسی تلفن نکنم. لابد پدر و مادر و فرزند کافی‌ست. بیشتر آدم انگار دلش بخواهد یک روز اول را به خلوتی بگذراند. با خودش به آرامشی برسد، چراغی در خودش بیفروزد و آرام آرام روشن شود. بعضی دقیقه‌ی اول سال جدید نشده،‌ تنداتند به گوشی‌هاشان می‌پرند و هم را تبریک و تهنیت باران می‌کنند. دیگر زهی سعادت برای آن‌ها که یک روز پیش‌تر، پیشاپیش عید نوروز باستانی را تبریک می‌گویند. من هم یک زمانی این حماقت‌ها را داشته‌ام. این پیشاپیش تبریک گویی را؛ انگار بیشتر از سر واکردنِِ تکلیفی باشد و خلاص شدنی.  

پسینِ ظهر، به داداش بزرگ تماس گرفتم و عموجان و شوهر عمه. چندنفری از دوستان هم تلفن کردند. بهروز هاشمی،‌ زهرا جهانگرد، امید تقوایی، ‌فاطمه رسول زاده، ‌شیرین دارمی،‌ میثم اسماعیلی و آیسا. نزدیک‌ترها و دور وری‌های عزیز.

عصرگاهش از غار درآمدیم و با عطی و سامان،‌ رفتیم پایین نیاسر. از ورودی مزرعه‌ی اتابکی و عمارت کرمانی، پیچیدیم به کوچه باغ‌ها و عجب چشم‌اندازی داشت باغ و راغ. درخت‌ها به شکوفه و گل، ‌سبزه‌ها درآمیخته با ململوسی‌ها. با ماشین، تنبلانه از باریکه راه میان باغ‌ها،‌ پیش رفتیم.‌ جایی ده دقیقه‌ای ماندیم و بعد راندیم و سر از چالقاب درآوردیم. چالقاب از محلات پایین دستِ نیاسر است و  گویی چاله‌آب بوده، ‌به تلفیق و آمیزشی‌شده؛ چالقاب.

امروز کمی آدم‌وارتر بوده‌ام. شب به نسبت خوب خوابیدم. صبحی توی باغچه و بعد صبحانه‌ای کنار آب و حوض و جوی و باغچه. تعدادی از دوست و آشناها تماس گرفتند و من هم به تقریب به بیشتری بزرگ‌ترها و استادانم تماس گرفته‌ام؛ با آقای ناصر سرافرازی، آقای احمد فاضل،‌ آقای عباس بهنیا،‌ آقای احمد اسلامی، آقای حیدر عنایتی،‌ گروه مشاورین کانون و دیگرانِ عزیزی هم تماس گرفتند از جمله؛ میثم خیرخواه و شفق عزیز، مهدی صفاری‌نژاد، صادق خیمه‌کبود، اکبر رضوانیان، عباس حلواچی عزیز و تعدادی هم پیامک فرستادند یا برای­شان فرستادم.

عطی و سامان شاید فردا بروند کاشان. به دیدار خواهر عزیزش که قرار است از تهران بیاید. گمان می‌کنم نیاسر بمانم. خوشبختانه با هم راحتیم. پسِ سال‌ها،‌ ده‌سالی بیشتر، این نخستین عیدی است که فراغت داریم. هرسال را کاشان گذرانده‌ایم. در خانه تاریخی احسان و خانه تاریخی کاج؛ پیشتر هم کانون اندیشه جوان ـ سپهری. این روزها،‌ خلوت ناخواسته‌ای است که می‌شود کمی عمیق‌تر به خلوت و خواندن و نوشتن گذراند.

باران بند آمده و آسمان،‌ دمی آفتاب و مهتاب شده. اگر آسمان به قرار باشد،‌ بروم کمی فیلم بگیرم. نیاسر متاسفانه به شدت دستخوش تغییر و ساخت و ساز است. حداقل،‌ پاره‌ای از دشت‌ها را به قاب بسپارم.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم فروردین ۱۳۹۹ساعت 12:19  توسط محمود ساطع  |