چهارشنبه 28/ 12/ 98- نیاسر
از نیم بامداد گذشته و سیاه از روشنیام. این دو روزه مشغول باغچهی نیاسر بودم. در این قحط سال زندگی، هنوز دل خوش به جعبهی بنفشه و مینایم. یاد روزگاران بخیر.
از نخستین داستانهایی که نوشتهام، یکی قصهی مردم است. پیرمردی که هرسال به پیشواز بهار بنفشه میکارد. زنش میپرسد سر پیری و معرکه گیری. پیرمرد است دیگر. هربار بنفشهها را میکارد.. داستان را حوالی بیست سالگی نوشتهام. حالا بیست و پنج سال از آن سالها عبور کرده. انگار حدیث نفسِ میانسالی من بوده است. پیری را نمیدانم که خواهم بود یا نه. به قول سامان ؛ دوام خواهم آورد یا نه. سامان میپرسید: « چرا خانم باچی صد و چند سال دوام آورد، ولی بابایی نتونست دوام بیاورد؟» حالا حکایت من است و دوام و بیدوامیام ... لابد که میبایست دوام آورد. دوام آورد و گاه بیتاب شد و در عطر بهاری که هست و آدمهایی که نیستند، دوام آورد. یاد تکهای از شعری افتادم که سالها پیش شنیده بودم. ترانهای که داریوش میخواند. « بهار منتظر بیمصرف افتاد.» این بهار، بیمصرف افتاد. با شکوفه باراتی که دارد، دردی پنهان در خود دارد و آدمهایش به انفراد به سر میبرند.
بنفشه میکاشتم و مینا و سوسن باران و اختر، زنبق و سیر و چند پیاز دیکر.. چه بیدادی است درونم. با چشم پدر با چشم مادر میدیدم. میدیدم دار و درخت و بنفشه و گل و سبزه و زندگی را، وقتی که سبز خواهند شد!
نه پدر هست. نه مادر هست، نه هنوز باغچه به سبزی نشسته. به حتم باغچه سبز خواهد شد. و لابد پدر و مادر نخواهند بود. نخواهند آمد. شبی سه شنبه آخر سال بود. با چه اصراری آتش را، ولو خردک روشنای آن را درون اجاقِ کنارِ باغچه، روشن نگهه داشتم. به بهانهی چهارشنبه سوری، که پریدنی از روی آتش نبود و نیست. آن چه شد، خردک شرری بود که میشد روشن کرد. چوبی چند، آتشی درون و بیرون. گمان میکردم ارواح رفتگانام به روشنی آتش برمیگردند. خوشا روزگار دیرینیان که ایمانی برایشان بود. بدا به حال آیندگان که شاید همین ذره شک را هم نداشته باشند که ما داریم !
در چهارشنبه سوریهای این سالهای دیجور، خانوادهی عزیز جمالی؛ عباس جمالی، علیرضا جمالی، مادر و اعوان و انصار گرامیشان، در قمصر، بیرونی باغ و راغشان آتش چهارشنبه سوری را بر می افروختند و جماعت دگراندیش تئاتری و داستان نویس، هنرمند و غیرهنرمند را گرد میآوردند. مادر عزیزشان آش میگذاشت و چراغی بود و آتشی و پیدا و پنهانی.. یادشان به روشنی.. این چند روزه، چه قدر به یاد عباس جمالی بودهام. یاد همگان به روشنی.. تا چه شود؟
آتش بیرون، آتش درون را طلب می کند. چراغانی انگور. یاد اخوانجان هم به شادی؛ « شبهای تیره به که چراغان به می کنی / اصراف نیست هرچه کنی خرج روشنی» یاد دوستان ، بیحضورشان.
هنوز سرم گرم است. لبریز هوش و بیهوشی، مدهوشی. یاد ها درونم را روشن میدارند. شمال و جنوب و شرق و غربم. از گیلان تا سپاهان. تا گرمای تفتهی خوزستان. چقدر محتاج دیگرانم. خود و بیخود. « نیمیام ز ترکستان، نیمیام ز فرغانه» و حکایت، حکایت کشتی بیلنگری است، یله، رها، ... به خواب میروم. به روشنای زمین.