🔸 یک روز گفت میخواهد برایمان داستان بخواند. نه پشت میز که روی میز نشست و صدایش زیر سقف کلاس رها شد: «همهی اهل شیراز میدانستند که داشآکل و کاکارستم سایهای یکدیگر را با تیر میزدند ...» کلمه. کلمه. انگار ابری، بارانی، جهانی، کلماتی که تا آن گاه نشنیده بودیم.
« وقتی شهر شیراز، با کوچه باغهای پر پیچ وخم، ، باغهای دلگشا و شرابهای ارغوانیاش به خواب میرفت، آن وقتی که ستارهها آرام و مرموز بالای آسمان قیرگون ...» غریب بود. عجیب بود. غرق شدیم در جادوی داستان... « مرجان... مرجان.. اشک از چشمهای مرجان سرازیر شد.»
داستان تمام شد نه. تمام نشد. ما خود داستان شدیم.هیبت عیارانهی داشآکل در ما بود و ما بودیم. ما بودیم و دختری که دوستش میداشتیم، مرجان بود. جان بود، اگرچه نامی دیگر داشت. نامی دیگر داشتیم. خاموش، گیح، دری، درهایی، جهان دیگری که تا به حال نیافته و ناگهان به آن خوانده شدیم. خوانده شدم.من رها، گریزپا از درس و مدرسه، با انبوهی از تجدیدی، تنبیه و شلاق، به یکبارهگی دلداهی داستان شدم.
غروب همان روزها، در شانزدهسالگی، برای نخستین بار به کتابخانه شهر رفتم . در جستوجوی سه قطره خون. در جستوجوی هدایت.
نبود. گفتند نیست. نمیدانستم کتابهایی هستند که نمیبایست دیده میشدند. نمیبایست خوانده میشدند.
در سالهای جنگ و مرگ، در سالهای کشتار و اعدام، در سالهای ۱۳۶۶ ، ۱۳۶۷، در قحط سال عشق و شعر، آقای کریمی برایمان از هدایت خواند.
اکبر کریمی جوینانی، قدی میانه بالا، صورتی کشیده و گندمگون، چشمهایی نافذ و انبوهی موی جوگندمی که ریخته بود روی پیشانیاش. و خب راه رفتنی طنازانه. دلبرانه و جانانه هم داشت.
از صادق چوبک، از مدیر مدرسه، از سووشون. از شلوارهای وصلهدار رسول پرویزی، از نادر ابراهیمی، از غلامحسین ساعدی خواند برایمان. ما همه کشف بودیم. آنی، آناتی که ما را ما میکرد.
« هرگز از مرگ نهراسیدهام / اگرچه دستانش از ابتذال شکنندهتر بود./ هراس من - باری - همه از مردن در سرزمینی است / که مزد گورکن/ از آزادی آدمی/ افزونتر باشد.»
شعر دوید توی رگ هامان، شاملو، نیما، فروغ، و فروغ که از زنان نخوانده بودیم. از زنانگی نخوانده بودیم و مهدی اخوان ثالث، حمید مصدق و شعر تابناک سیب « و من اندیشه کنان غرق این پندارم / که چرا باغچهی کوچک ما سیب نداشت.»
سالی گذشت و سال بعد، علاوه بر آیین نگارش، کتابچهای درسی به دستمان دادند؛ درسی به نام ادبیات انقلاب اسلامی. مانده بودیم که میخواهد درس بدهد؟
وقتی آقای کریمی آمد سر کلاس، خندهام گرفت. درونم سراسر پرسش بود؛ آقای کریمی، قرار است این کتاب را درس بدهد!
کتابچهی سرهم بندی شده و مزخرفی بود. سال تمام شد و ما کنار حمید سبزواری، مشفق کاشانی، مهرداد اوستا، قیصر امینپور که بهترینهای آن کتاب انقلابی بودند، با آلبر کامو و بیگانه، با تهوع و ژان پل سارتر، با آلن پیتون و مویه کن سرزمین محوب، با تیاس. الیوت، با برشت و جنگلهای سیاه آموخته شدیم. با سیاووش کسرایی و آرش. با ابتهاج. با کوچه باغهای نشابور.
« در کوچه باغهای نشابور/ مستان نیمشب به ترنم/ آوازهای سرخ تو را باز / ترجیعوار زمزمه کردند..»
روزی از شعرهای خودش هم برایمان خواند. روزی هم داستان عاشقانهای از دوستی پسر بچهای به دختری برایمان خواند. هم داستان کوتاهی از ماجرای بولدوزری که کاروانسرای شاهعباسی قهرود را خراب میکرد و آوار پس آوار برجا مینهاد.
آقای کریمی، وقتی مجموعه داستانهای کوتاهم، « صبح روز هفتم» منتشر شد، چقدر دوست داشتم میبودی، برایت میآوردم و میگفتی؛ خب، ببینم چه آش شله قلمکاری شده؟
گاهی که راه میرفتی، گاهی که چشم میدواندی میان چشمهامان و از سرزمینها و آدمها برایمان میخواندی. حالات و آنات تو، ما را در بر میگرفت. حتا پیکان جوانان لیمویی رنگات را به یاد میآورم. صدای کاست مرضیه که « بوی جوی مولیان آید همی» اش را گذاشته بودی، باری، شنیدم. به هنگامهای که همهجا، صدای آهنگران به وضوح شنیده میشد.
آقای کریمی، کالبد تو سالهاست در مزار فیض کاشان غنوده. اما به روشنی در من و ما زندگی میکنی. وقتی روی تخته، شلخته و تنداتند، از شعر و داستان مینوشتم، گویی شما بودم. شما که بلند بلند از آلن پیتون در کلاس میخواندی: «مویه کن سرزمین محبوب ....» وقتی از شفیعی کدکنی بلند بلند میخواندی: « به شکوفهها، به باران برسان سلام ما را ...»
@boom_o_bar