بوم و بر

 

🔶 جایی شبیه خانه‌ای بودم و روی پشت بام می‌خواستم سیم‌های قطع شده آنتن تلویزیون را وصل کنم. پایین آمدم. ده پانزده نفری کوچک و بزرگ، هر کدام به کاری مشغول نشسته بودند. گفتم یکی از سیم‌ها قطع است. اگر می‌خواهید فیلم ببینید، درستش کنید.

از پله‌های خانه که شکلی دوبلکسی داشت، پایین آمدم. زنی آن‌جا بود که دوستش داشتم.‌ رابطه‌ای تنانه، شیرین و دل‌چسب میان‌مان گذشت.

جایی دیگر بودم. شبیه میدان گاهی _ مثل چالوجه نیاسر _ آدم‌هایی پراکنده ایستاده بودند. چندمتری بالاتر، سه چهار سگی به خط دنبال هم می‌گذشتند. قشنگ بودند. از حرکت ماندند و به بچه‌های میدان خیره شدند. یکی از سگ‌ها، لبخندی شیرین و دوست داشتنی به لب داشت، شگفت زده و بی‌قرار شدم که سگ‌ها توانایی بی‌مانندی در رابطه‌ی دوستانه با انسان یافته‌اند.

سگ‌ها رفته بودند؛ اما جمعی هفت هشت نفره ، با لباس نظامی به میدانگاهی آمدند. به نیروی پیروزی می‌ماندند که به شهری آمده‌اند. با رژه و تفنگ؛ ایستادند و به جمعیت نگاه کردند. من و زنم کنار دیواری ایستادیم. 

 زندگی و میدانگاهی حس و حال‌ مهاجم‌ها را تغییر داد؛ دست به ساز شدند و آهنگی به رقص نواختند. 

دنبال گوشی همراهم گشتم که عکس بگیرم. اشتباهی گوشی قدیمی عطی، با جلد زرد قشنگش، دستم افتاد. صدای طبل و سنج گروه عزا از سمتی برخاست و پرچم سیاه‌شان توی کادر دوربین آمد. زیاد نبودند. گروه نظامی که حالا لباس نظامی تن‌شان نبود و به شادی و پایکوبی با مردم و بچه‌ها مشغول بودند، با آمدن عزادارها، مغلوب، آرام و سربه زیر میدانگاهی را ترک کردند. گروهی تبعیدی می‌نمودند که می‌بایست بیرون شهر می‌‌رفتند. 

🔸انگار نجف‌آباد باشیم، از خانه‌ی دوبلکسی قبلی، پایین آمدم. به هوای عکاسی و پرسه زنی با دوچرخه، شهر را رکاب زدم. جا به جا باغچه‌ها، بوستان‌ها و فضاهای سبز شهری چشم‌نواز و دوست داشتنی بود. پیش خودم گفتم چه عالی. می‌توانیم چند روزی در این شهر - که یکی از شهرهای دوران دانشجویی‌ام بوده- بمانیم. بعضی روزها هم جمعی برویم فولادشهر یا کنار رودخانه، ناهاری و دوباره برگردیم همین‌جا. 

عجیب شده بود نجف‌آباد، انگار سراسر سبزه میدان با درخت‌ها و سبزه‌هایی سبزتر!

به درگاه بازاری سر پوشیده رسیدم. میان وسوسه‌‌ی عکاسی از بازار یا عکاسی از کوچه و خیابان مردد ماندم. اتاقک چوبی بسیار کوچکی در ورودی بازار چشمم را گرفت. کفاشی با ابزار و ادوات و گربه‌ای کوچک در آن نشسته بود. روی زمین نشستم از درون اتاقک گنجه مانند عکس بگیرم. 

 

🔶 ادامه در کامنت:

+ نوشته شده در  دوشنبه ششم بهمن ۱۳۹۹ساعت 23:54  توسط محمود ساطع  |