🔶 تازه رسیده بودم نانوایی سنگک و انتهای صف ایستادم. چندان شلوغ نبود. پسری با دوچرخهاش جابهجا میشد. خواستم آنها را با دوچرخهی خودم در قابی بنشانم. عکسی گرفتم. نشد. نگاهم به دوچرخهی دیگری کنار دیوار خورد. آقایی نان به دست سمت آن رفت و خوب که دقت کردم، زین کوچک روی تنه دوچرخهاش را دیدم. اجازه خواستم عکس بگیرم.
🔸آقای گلریز بود. با کلاه و ماسک بودیم و هیچ کداممان هم را نشناختیم. از دیدار هم ذوق کردیم. آن پسر دوچرخه سوار هم، نوهاش بود. امیرضا را معرفی کرد. آقای گلریز، محمد گلریز، از بهترین دبیران علوم اجتماعی کاشان است.
بر عکس من که رها و بیقید، با شلوار جین آبی و پیراهنی بیآستین سرکلاس میرفتم، آقای گلریز همیشه با کت و شلوار، با وقار و متانت سر درس و کلاس حاضر میشد. با این همه شباهتهای زیادی هم داشتیم. اینکه میدانستیم هر دو عاشق کارمان هستیم و هر دو بچهها را دوست داریم.
از دوچرخهی آقای گلریز و زین کوچک روی تنهاش که برای نشاندن بچههای خردسال است و سالها بود ندیده بودم، عکس گرفتم.
گفت گاهی نوهی کوچکترش را روی آن مینشاند و به اتفاق امیررضا میروند دوچرخهسواری.
وقتی از هم خداحافظی کردیم، مفهوم بیبدیل خوشبختی را مزه میکردم. اینکه نان سنگک باشد، دوچرخه باشد و فراغتی و آدم با نوههایش گاهی برود دوچرخهسواری.
#محمودساطع
#روزنوشت
#دوچرخه_گردی #کاشان_شهر_دوچرخه