🔶سال اول راهنمایی، رفوزه شدم و سال دوم را با هشت، نه تجدیدی و تک ماده پشت سر گذاشتم. سال سوم شرایطم تغییر کرد و با سه تجدیدی، فارغالتحصیل شدم. از خوشحالی کارنامهام را نگه داشتم و هنوز دارمش!
آن سالهای سیزده، چهارده سالهگی، مدرسهی راهنمایی احتشامی، شلاق و تنبیه، جز جداییناپذیر درس و آموزشمان بود. حالا که فکر میکنم خیلی از شیطنتهامان، صرفا برای خواستن تغییری در فضای تکراری آن روزهامان بود. از صدای جِک و جانور در آوردن سر کلاس تا دُم کاغذی برای هم گذاشتن در زنگ تفریح! لاجرم، تسمهی کولر نسخهی تجویزی اول و آخر مدرسهمان بود.
اما در همان شلوغی و جنگ، چند نفری از معلمهامان بودند که متفاوت باشند. آقای عربزاده معاونمان که بعدها فامیلیاش آقای کیا شد و هیچ وقت نشد که با غیظ تنبیه کند. اگر شلاق هم میخواست بزند، دستش را خیلی بالا نمیبرد. کمتر از نیمی از تسمه را میگرفت و آرام میزد.
آقای خیراندیش، معلم ریاضیمان، روانش به شادی. او هم هیچگاه دستی به شلاق نبرد. آقای کواکبی دبیر اجتماعی و جغرافی و آقای داور، معلم هنرمان.
🔸ساعت هنر، فراغت خوبی میتوانست باشد در آن حال و روزها. بدی کار این بود که از نقاشی و خط هم بهرهای نداشتم. سر و ته همهی نقاشیهایم، چند خط هفت و هشتی که کوه میشد و دو خط موازی که در پایین صفحه از هم باز میشد و رودی بود و ماهیهای قرمز داشت! چند خط منحنی که خانه بود و هشت ده گوسفند و چوپانی کنارش. همیشه همین بود با نمرهای حوالی سیزده چهارده.
🔸یک روز ساعت خط، آقای داور، نخی را توی شیشهای دوات کرد و درآورد و لای دو کاغذ گذاشت و آن را کشید. وقتی کاغذ دو لا را از هم باز کرد، دو طرح درهم پریش سیاه روی سفیدی کاغذ بر جا ماند. به چشمبندی هنرورزانهای میمانست که چشمهایم را گرد کرد.
خانه که آمدم، خدا میداند چند صفحهی وسط دفتر چهل برگ یا شصت برگمان، از میان کنده شد و لابد میباید شب شده باشد که از تجربهی کشف این طرحهای سیاه وهمآلود دست کشیده باشم.
🔸امروز با عکاسی از آبرنگ هانا، همان تجربهی شیرین برایم ساخته شد. دوربین گوشیام را پس و پیش گرفتم و این طرحها ماند. اگرنه چشمبندی هنرورزانهای است، اما تهمایهای از کشف را برایم ساخت. کشف کاغذ و رنگ، طرح و نقش؛ مهآلود و گنگ شبیه به روزهامان، سرشت و سرنوشت مان.
و لابد خوشا به حال نقاشان که ملکوت زمین از آن ایشان است.
#محمودساطع
#یاد_نوشت
#معلم_نقاشی_ما