یلدا به روشنی، به شادی، به آبادی سرزمین، جان زمین.
برای من شادی وطن، شادمانی سرزمین، به مثابه خیال نانی شده
است بر سفرهی آنانی که در برشان نیست. به مثابه خیالی که نمیدانم در کدام صبح
سرزمین، طلوع میکند.
امشب، این دیرپاترین شب یلدای 91، ما کنار هم بودیم. به
شعر و داستان و کلمه. روی میز خالی از انار، خالی از قاچ هندوانهای، خالی از
کاسهای کوچک آش رشته، حتی ظرفی کوچک از عدسی که بوی گلپرش، تاریکی شب را برماند.
اینها نبود و آنچه بود، حافظ بود و هشت کتاب. صدای گرم و نازنین گنجی عزیز. بود
که بود داستان میثم که حضورش، نوشتههایش، روشنی است. حیدر عنایتی، محمد علوی،
حسین بیدگلی، طبسی و رسول زاده عزیز، نسرین، شفق، مجتبی، محمد، مرضیه، ابوالقاسم.
جابر تواضعی و دوستان دیگری که بودند و دوستانی که جایشان خالی بود. یلدا میرود
و روشنی میدمد.
به شادی همگان، به حضورنان. یاد نیمای عزیز به روشنی:« فرض هر
چیز بی شک آسان است./ فرض بس دشوار، فرض یک نان است.» میشود فرض کرد انار بوده،
ظرفی از عدسی بوده، بوی گلپر بوده، بوی گلپر را یادت هست؟ گمانم صبح را به خانه میرساند.