شب خوشی است. شب تلخی است. بیآنکه تلخوَشی خورده باشم،
خوشم. و بیآنکه خوش باشم، تلخم. خوشی
برای آنکه آن سوی زمین مردی به اقتدار میرسد که مقتدر نیست. عصیانگر نیست. مردی
که میتواند به اهالی سرزمینش بگوید سفید پوست و رنگین پوست، سرخ پوست و زردپوست.
همجنس باز و غیر همجنسباز، همه میتوانند در سرزمینشان زندگی کنند. همه میتوانند
کار کنند و آیندهشان را بسازند.
تلخم برای سرزمینم. برای سرزمینی که میبایست برای زندگی
کردن به مُردهگی تن بدهی. میبایست مزورانه، ابلهانه، احمقانه جفا کنی. ریا کنی. بمیری،
بمیرانی خودت را و دیگران را و بیآنکه بخواهی، بشوی عملهی ظلم. اکرهی فریب. حالم بد است. بد از این همه تزویر. تیره روزی، تیره ورزی. از این همه رذالت و
حماقت. تلخم.
تلخم... خوشم... تلخم....