بوم و بر


شب خوشی است. شب تلخی است. بی‌آن‌‌که تلخوَشی خورده باشم، خوشم. و بی‌آن‌که خوش باشم، تلخم.  خوشی برای آن‌که آن سوی زمین مردی به اقتدار می‌رسد که مقتدر نیست. عصیان‌گر نیست. مردی که می‌تواند به اهالی سرزمینش بگوید سفید پوست و رنگین پوست، سرخ پوست و زردپوست. همجنس باز و غیر همجنس‌باز، همه می‌توانند در سرزمین‌شان زندگی کنند. همه می‌توانند کار کنند و آینده‌شان را بسازند.

تلخم برای سرزمینم. برای سرزمینی که می‌‌بایست برای زندگی کردن به مُرده‌گی تن بدهی. می‌بایست مزورانه، ابلهانه، احمقانه جفا کنی. ریا کنی. بمیری، بمیرانی خودت را و دیگران را و بی‌آن‌که بخواهی، بشوی عمله‌ی ظلم. اکره‌ی فریب. حالم بد است. بد از این همه تزویر. تیره روزی، تیره ورزی. از این همه رذالت و حماقت. تلخم.

تلخم... خوشم... تلخم.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آبان ۱۳۹۱ساعت 1:32  توسط محمود ساطع  |