بوم و بر


نشست آزاد شعر و داستان کانون اندیشه جوان ـ سپهری برگزار می‌شود. شعر، داستان، مقاله، نقد و یا متن دلخواه‌تان را هم همراه خود بیاورید.

پنجشنبه 28 شهریور ماه 1392، ساعت 6 تا 8/30 عصر

کاشان، میدان کمال الملک، ابتدای خ فاضل نراقی، روبروی مسجد آقابزرگ، خانه  تاریخی کاج

حضور برای همگان آزاد است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و ششم شهریور ۱۳۹۲ساعت 22:23  توسط محمود ساطع  | 

شده است صبح‌گاه یا عصرگاهی بایستید در کناره‌ی خیابانی از خیابان‌های کاشان و ماشین‌ها و آدم‌هایی را که در آمد و شدند، تماشا کنید؟ همین کافی است تا حال شما را از کاشان به هم بزند. شده است حال‌تان بد شود؟ حال‌تان بد نمی‌شود در شهری که پیاده‌رو ندارد. فضای سبز ندارد و جایی برای رفت و گذار نرم و آرام مردم از کنار هم ندارد. مردم چون من یا شما گیج و گم سوار بر موتور یا ماشینی، درهم وول می‌خوریم. بی‌آن‌که فهمی از هم و از روزهامان به دست بیاوریم. چون توده‌های زمختی از گوشت و پی، لای آهن پاره‌ها و ماشین‌های لندوکی که عمدتا بی‌رنگ و بد رنگ‌اند، روزگارمان را سپری می‌کنیم. همه کار داریم. همه با سرعت از کنار هم عبور می‌کنیم. روزمره‌گی و لابد اندکی روزمرگی.



ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 23:43  توسط محمود ساطع  | 


در روزهایی که گذشت، ده‌ها تن از اعضاء گروه مجاهدین انقلاب اسلامی یا به تعبیر رسمی «گروه منافقین» در اردوگاه اشرف به شکل فجیعی کشته شدند. فاجعه‌ای انسانی که انسانی بر انسانی روا می‌دارد. اینان زمانی در خاک سرزمین من، در وطنم ایران به دنیا آمده‌اند. به تعبیر شخصی یا سازمانی‌شان می‌گویند مسلمان هستند. پس هم کیش و هم میهن مردمان این مرز و بومند. و اگر این همه هم نباشد، آدمی‌زاده‌ای‌اند، هم سان ما و شما. حالا نیستند. در مرگ و در سرزمین بیگانه خفته‌اند.

من هیچ‌گاه زندگی‌ام با ایشان و سازمانی که عضو آن بوده‌اند، سمپاتی و هم‌دردی نداشته‌ام و نخواهم داشت. دست‌بری‌شان به اسلحه، برون رفت‌شان از سرزمین و راهبری‌شان در خاک بیگانه، برایم ننگ‌آور بوده است. شماری از فرزندان سرزمین من، به دست ایشان یا هم کیشان ایشان، کشته شده‌اند. این همه را گفتم که گفته باشم بی هیچ وهمی، زندگی‌شان را دوست نمی‌دارم. اما این را هم نمی‌توانم در خود پنهان کنم که اینان، هم میهن من‌اند. مرگ‌شان را هیچ‌گاه انسانی نتوانم دانست.

هر صبح که می‌خیزم، دوست می‌دارم صدای بخشایشگری عمومی را در سرزمینم بشنوم. صدای پذیرندگی انسان را از انسان بشنوم. صدای بازگشت قدم‌های میلیون‌ها هم‌وطنی را که تنها تفاوت‌های ارزشی و عقیدتی‌شان، رهسپار سرزمین‌های دیگرشان کرده را بشنوم. و لابد هنوز در سال‌های مانده از جوانی‌ام، داشتن آروز چندان عیب نباشد. ما وارثان  نیاکانی هستیم که بر ما گفته‌اند: «خون را با خون نمی‌شویند.»

در تمام سال‌های آموختگی، آموخته‌ایم که پیام­آور خاتم، رحمتن للعالمین بوده است. آموخته‌ایم پروردگار مسلمانان، رحمانیت و رحیمیت‌اش، زیبنده‌ترین و اساسی‌ترین وجه کردگاری‌اش بوده و است. اما کمی این سوتر پیروان آئین مهربانی‌اش، از جان‌بخشی و خردورزی­، سهمی و توشی چندان، برنگرفته‌اند. پبش‌تر و آسان‌تر آن می‌دانند که از هم، خودی و دگری بسازند و دگرباشی را بپیرایند.

پذیرفته است خردورزی کنیم، مهربانی کنیم و مای مردمان، از هر دین و کیش و آئین، دیرآئین و نوآئین، بایسته‌ی خود بدانیم که انسان، شایسته‌ی احترام است. دارنده‌ی حق حیات است.  مرگامرگ هم را شادی نکنیم. مرگامرگ هم را که در آفرینش، از پیکره‌ای یکسانیم، آرزو نکنیم. بنی‌ آدمیم، آدمیم، آدم.

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 1:39  توسط محمود ساطع  | 


 

رولیهلاهلا بازگشتت به خانه مبارک. امید دوباره پاهای شایسته‌ات تو را بخیزانند. برخیزانند. خشنودم در زمانه‌ای زندگی می‌کنم که تو زندگی می‌کنی. در روزهایی زندگی می‌کنم که تو هستی. به شادی‌ات، به سلامتی‌ات. من آفریقای جنوبی را به خاطر تو دوست می‌دارم. روزهایت، شبانه‌هایت قرین آرامش. قرین تن درستی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم شهریور ۱۳۹۲ساعت 2:41  توسط محمود ساطع  |