در روزهایی که گذشت، دهها تن از اعضاء گروه مجاهدین
انقلاب اسلامی یا به تعبیر رسمی «گروه منافقین» در اردوگاه اشرف به شکل فجیعی کشته
شدند. فاجعهای انسانی که انسانی بر انسانی روا میدارد. اینان زمانی در خاک
سرزمین من، در وطنم ایران به دنیا آمدهاند. به تعبیر شخصی یا سازمانیشان میگویند
مسلمان هستند. پس هم کیش و هم میهن مردمان این مرز و بومند. و اگر این همه هم
نباشد، آدمیزادهایاند، هم سان ما و شما. حالا نیستند. در مرگ و در سرزمین
بیگانه خفتهاند.
من هیچگاه زندگیام با ایشان و سازمانی که عضو آن بودهاند،
سمپاتی و همدردی نداشتهام و نخواهم داشت. دستبریشان به اسلحه، برون رفتشان از
سرزمین و راهبریشان در خاک بیگانه، برایم ننگآور بوده است. شماری از فرزندان
سرزمین من، به دست ایشان یا هم کیشان ایشان، کشته شدهاند. این همه را گفتم که
گفته باشم بی هیچ وهمی، زندگیشان را دوست نمیدارم. اما این را هم نمیتوانم در
خود پنهان کنم که اینان، هم میهن مناند. مرگشان را هیچگاه انسانی نتوانم دانست.
هر صبح که میخیزم، دوست میدارم صدای بخشایشگری عمومی را
در سرزمینم بشنوم. صدای پذیرندگی انسان را از انسان بشنوم. صدای بازگشت قدمهای
میلیونها هموطنی را که تنها تفاوتهای ارزشی و عقیدتیشان، رهسپار سرزمینهای
دیگرشان کرده را بشنوم. و لابد هنوز در سالهای مانده از جوانیام، داشتن آروز
چندان عیب نباشد. ما وارثان نیاکانی هستیم
که بر ما گفتهاند: «خون را با خون نمیشویند.»
در تمام سالهای آموختگی، آموختهایم که پیامآور خاتم،
رحمتن للعالمین بوده است. آموختهایم پروردگار مسلمانان، رحمانیت و رحیمیتاش،
زیبندهترین و اساسیترین وجه کردگاریاش بوده و است. اما کمی این سوتر پیروان
آئین مهربانیاش، از جانبخشی و خردورزی، سهمی و توشی چندان، برنگرفتهاند. پبشتر
و آسانتر آن میدانند که از هم، خودی و دگری بسازند و دگرباشی را بپیرایند.
پذیرفته است خردورزی کنیم، مهربانی کنیم و مای مردمان، از
هر دین و کیش و آئین، دیرآئین و نوآئین، بایستهی خود بدانیم که انسان، شایستهی
احترام است. دارندهی حق حیات است.
مرگامرگ هم را شادی نکنیم. مرگامرگ هم را که در آفرینش، از پیکرهای
یکسانیم، آرزو نکنیم. بنی آدمیم، آدمیم، آدم.