بوم و بر

در حوالی کاشان. شب خپ کرده، دم کرده، رمق می‌برد از نفسی که بر می‌آید و می‌ رود. و من در روزهای چل ‌چلی‌ ام، پسین سال‌هایی که دور از کلمه بوده‌ام، به واژه واژه‌ی زبان مادری‌ام پناه می‌آورم. برای نوشتن، نوشتن از بوم و برم. از روزهایی که رفته‌اند، که می‌روند. از جای‌ها و آدم‌ها. از «روزگار مردم سالخورده» از نان و کتاب. گمان دارم روزمره‌گی، روزمرگی، تاریکی و تباهی با نوشتن از میان می‌رود. جهان به روشنی نزدیک ‌تر می‌شود.

 سپاس برای آنانی که یاری‌گری‌ام نموده‌اند، روشنی‌ام بخشیده‌اند. بسیارانی که در من‌اند. در بوم و بری به پهنای جهان. از پارس تا  خزر، از غازیان تا سواحل پرت. بوم و بر، بحر و بر و آدمی، من شیفته‌ی زندگی‌ام. جام تهی‌ام را به سلامتی‌شان برمی‌کشم. به سلامتی‌اتان. باشد چراغ باشد. روشنی، زندگی و دیگر هیچ!  قلم به شادی. شادیِ ایران‌زمین، جانِ‌‌ زمین.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 11:13  توسط محمود ساطع  |