هذیان های جاده
... من از خودم می پرسم آیا جهانی که با قهر خداوندگارش به هبوط انجامید، با برادرکشی روزهای آغازینش را دراماتیک کرد و با هزاران پیامبر به میلیون ها جنگ انجامید آیا سرانجام خوشی خواهد داشت؟ همین جا از پیچی می گذرم. در زمینه ی خش خش و زر زر رادیوی ماشین، از دور چراغ های شهر را می بینم. بعد انگار چراغی در دلم روشن شود به خودم می گویم، این نشانه است! بعد به خودم می خندم. به این الهام ساختگی، به این تزریق معنا. به اینکه وقتی به این چراغ ها برسم یادم نخواهد بود که چراغی در دلم روشن شده بوده بود. به این که مقصد، شادی لحظه ای است، حاصلِ رنجی بی کران...
نوشته شده توسط م. شمیم
+ نوشته شده در دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:39  توسط محمود ساطع
|