🔸نوشت یکم:
گاهی که مه میشود، زمان در من فرو میریزد. جانهای بوده و رفتهی زمین را به یاد میآورم و گاه غیاب عزیزی؛ عزیزتر از دیگری در من سنگینی میکند.
بیتاب میشوم و گریز میزنم به یادها
یادش بخیر.... یادش بخیر..
از یادآوریها، رنج؛ نرمانرم کاسته میشود و آرام آرام غیاب، معنایش را از دست میدهد. جزیی از روانم میشوند؛ جزیی از روانم میشوید. هم آمیخته میشوم با آب و خاک و درخت.
🔸 نوشت دوم:
دوباره، مایی از ما ربوده میشود.. بیهوا میگوییم: وای ... وای ....
دوباره، یادها در ما سرریز میشوند.
🔸 نوشت سوم:
این چندگاه؛ برگابرگ درختانیم که فرو میریزیم و فراوانی غیابها، فراتر از تاب و توش میشود.
به آسمان، به مه، به ابر و کوه و درخت نگاه میکنم و یادهاتان شیرینم میکند. حضورتان را، همبودیتان را اگرچه دور از هم؛ شیرین و گوارا میچشم.
🔸 نوشت چهارم:
دستم روی حروف میلغزد، فکر میکنم مقصود را گم کردهام. از آنچه که باید بنویسم. نمینویسم.
دستم مینویسد؛ «مجالی نیست!» مینویسد:« سلام، سلام...»
#محمودساطع
@boom_o_bar
https://www.instagram.com/p/CIIiessHV2Y/?igshid=ncaq57n8gjlx