عطیه جوادی قصهگو است. فرقی نمیکند داستان بنویسد یا نه! این را از همان صفحهای که خودش را معرفی کرده هم میشود فهمید. همانجا هم خواننده را میبرد به شبهای کودکی و نوجوانیاش و سفرهایی که بعدها داشته. وقتی جملهی «حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم» را میخوانیم، انگار پشت همین تک جمله یک داستان است، داستان یک خواستن، یک رویا، رویایی که جنگل بلوط که یک دختر کویری هیچ وقت ندیده است، به واقعیت میرسد.
فروید میگوید: کودک بعد از بزرگ شدن، بازی کردن را به کنار میگذارد، اما لذت بازی همچنان در خاطرات اوست. از آنجا که چشم پوشیدن از این لذت برای انسان کاری دشوار است، فرد بالغ لذتی دیگر را جایگزین آن میکند و آن لذت خیالپروری است. همهی ما در رویاها، چیزهایی برای خود میسازیم اما داستان نویس این جسارت را دارد که رویاها و آرزوهایش را به واژه تبدیل کند و آدمها را به مهمانی داستانهایش دعوت کند.
از این منظر در داستانهای عطیه جوادی با رفت و برگشتهایی به دنیای کودکی مواجه میشویم. داستان قالی، ساعت مچی، کتیبه و ... شاید به همین دلیل است که در همهی داستانها، حتی آنهایی که از مرگ حرف میزنند که در مجموعه کم هم نیستند( پامزار، شام آخر، پشت قبرستان، آی که نعمت خداست و ...) با زبانی شوخ و شنگ روبرو هستیم.
نویسنده در داستانهایش به جزئیات توجه زیادی دارد. بعضی وقتها چنان روی اسمها و اسم مکانها تاکید میکند که انگاری میخواهد بگوید؛ باور کن این اتفاق افتاده. برای حسامالدین تبریزی، بزرگ خاندان تبریزی، رسیدم آتشگاه، بالای تپه سیلک، بعد آزاد راه، در اولین بلوار ورودی شهر و ... همینها جانی دیگر میدهد به داستانها و من به عنوان مخاطب، مخاطبی که مال همین شهر است، دوست دارم بقیهاش را بخوانم. بخوانم تا بدانم چه اتفاقی افتاده.در این مجموعه با داستانهایی از جنس خودمان روبروییم. انگار با فضاها و آدمها آشنائیم و این همه به لطف زبان، تصویرپردازی، جزءنگری اتفاق میافتد، چیزهایی که در ذات قصهگوی عطیه جوادی بارور شده و به شکوفه نشسته است.
در مجموعه داستان خانم راد، مثل مجموعههای دیگر، چند داستان هم در ارتباط با مخاطب و ماندگاری، ناموفق به نظر میرسند. این داستان از صمیمیتی که در داستانهای دیگر در رابطه میان متن و خواننده ایجاد میشود، بی بهرهاند. به نظرم، داستانهایی هستند که جزء تجارب و رویاهای نویسنده محسوب نمیشوند و یا اینکه در زمان نوشتن، خود او را خیلی درگیر نکردهاند. داستانهای آب که نعمت خداست، پشت باغ فین و ....
و اما بعد؛ در میان داستانهای رئال، داستان گندم با استفاده از یک افسانهی اسطورهای، توانایی نویسنده در پرداخت به سوژههایی از این دست را نشان میدهد. به نظرم داستان پشت قبرستان تغییراتی کرده که به نظر من، ورژن اول آن دلچسبتر بود. داستان خوابها که به تیغ سانسور از مجموعه حذف شد، یکی از بهترین داستانهای این مجموعه میتوانست باشد که به موضوعی خاص و کمتر بیان شده پرداخته بود.{این داستان را در سایت خوابگرد میتوان خواند.}داستانی که بیشتر به خودسانسوری جامعهی ما وضعیت زنان را مطرح میکرد.
یکی دیگر از هنرهای نویسنده که دلم نمیآید از آن حرف نزنم آن است که حتا وقتی داستان با سوم شخص روایت میشود، خواننده با روایتی صمیمی و جاندار روبروست که تا آخر داستان با آن همراه میشود.
سرکارخانم شهره احدیت نویسندهی مجموعه داستان « سیامو» است. نیز ویراستاری چند اثر ادبی را در شناسنامهاش دارد. علاوه بر اجرای خوب و صمیمی نشست بررسی مجموعه داستان حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم، نقد کوتاه اما دلچسبی نیزخواند. نقد ایشان را میخوانیم:
عطیه جوادی قصهگو است. فرقی نمیکند داستان بنویسد یا نه! این را از همان صفحهای که خودش را معرفی کرده هم میشود فهمید. همانجا هم خواننده را میبرد به شبهای کودکی و نوجوانیاش و سفرهایی که بعدها داشته. وقتی جملهی «حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم» را میخوانیم، انگار پشت همین تک جمله یک داستان است، داستان یک خواستن، یک رویا، رویایی که جنگل بلوط که یک دختر کویری هیچ وقت ندیده است، به واقعیت میرسد.
فروید میگوید: کودک بعد از بزرگ شدن، بازی کردن را به کنار میگذارد، اما لذت بازی همچنان در خاطرات اوست. از آنجا که چشم پوشیدن از این لذت برای انسان کاری دشوار است، فرد بالغ لذتی دیگر را جایگزین آن میکند و آن لذت خیالپروری است. همهی ما در رویاها، چیزهایی برای خود میسازیم اما داستان نویس این جسارت را دارد که رویاها و آرزوهایش را به واژه تبدیل کند و آدمها را به مهمانی داستانهایش دعوت کند.
از این منظر در داستانهای عطیه جوادی با رفت و برگشتهایی به دنیای کودکی مواجه میشویم. داستان قالی، ساعت مچی، کتیبه و ... شاید به همین دلیل است که در همهی داستانها، حتی آنهایی که از مرگ حرف میزنند که در مجموعه کم هم نیستند( پامزار، شام آخر، پشت قبرستان، آی که نعمت خداست و ...) با زبانی شوخ و شنگ روبرو هستیم.
نویسنده در داستانهایش به جزئیات توجه زیادی دارد. بعضی وقتها چنان روی اسمها و اسم مکانها تاکید میکند که انگاری میخواهد بگوید؛ باور کن این اتفاق افتاده. برای حسامالدین تبریزی، بزرگ خاندان تبریزی، رسیدم آتشگاه، بالای تپه سیلک، بعد آزاد راه، در اولین بلوار ورودی شهر و ... همینها جانی دیگر میدهد به داستانها و من به عنوان مخاطب، مخاطبی که مال همین شهر است، دوست دارم بقیهاش را بخوانم. بخوانم تا بدانم چه اتفاقی افتاده.
در این مجموعه با داستانهایی از جنس خودمان روبروییم. انگار با فضاها و آدمها آشنائیم و این همه به لطف زبان، تصویرپردازی، جزءنگری اتفاق میافتد، چیزهایی که در ذات قصهگوی عطیه جوادی بارور شده و به شکوفه نشسته است.
در مجموعه داستان خانم راد، مثل مجموعههای دیگر، چند داستان هم در ارتباط با مخاطب و ماندگاری، ناموفق به نظر میرسند. این داستان از صمیمیتی که در داستانهای دیگر در رابطه میان متن و خواننده ایجاد میشود، بی بهرهاند. به نظرم، داستانهایی هستند که جزء تجارب و رویاهای نویسنده محسوب نمیشوند و یا اینکه در زمان نوشتن، خود او را خیلی درگیر نکردهاند. داستانهای آب که نعمت خداست، پشت باغ فین و ....
و اما بعد؛ در میان داستانهای رئال، داستان گندم با استفاده از یک افسانهی اسطورهای، توانایی نویسنده در پرداخت به سوژههایی از این دست را نشان میدهد. به نظرم داستان پشت قبرستان تغییراتی کرده که به نظر من، ورژن اول آن دلچسبتر بود. داستان خوابها که به تیغ سانسور از مجموعه حذف شد، یکی از بهترین داستانهای این مجموعه میتوانست باشد که به موضوعی خاص و کمتر بیان شده پرداخته بود.{این داستان را در سایت خوابگرد میتوان خواند.}داستانی که بیشتر به خودسانسوری جامعهی ما وضعیت زنان را مطرح میکرد.
یکی دیگر از هنرهای نویسنده که دلم نمیآید از آن حرف نزنم آن است که حتا وقتی داستان با سوم شخص روایت میشود، خواننده با روایتی صمیمی و جاندار روبروست که تا آخر داستان با آن همراه میشود.