بوم و بر

روزهایی نه چندان دور، در سال‌های ابتدایی، روی صفحه‌­ی کتاب فارسی‌امان، نقشینه‌ای از مردم این کهن بوم و دیار بود. کرد و لر، فارس و بلوچ، خراسانی و ترکمن، مازن و گیل. همه دست در دست هم، با پوششی که برای‌مان قشنگ بود، ایستاده و یادمان می‌دادند که: « دست در دست هم دهیم به مهر، میهن خویش را کنیم آباد.» آن سال‌ها گذشت و من هیچ نمی‌دانستم آبادی میهن چگونه به دست می‌آید. من شیفته‌ی رنگ و طرح  آن صفحات بودم.

کمی بعد بزرگ‌تر شدم. رسیده به اول راهنمایی. سال‌های دهه‌ی شصت. سال‌هایی که از مدرسه­ بوی باروت به مشام می‌رسید. بوی لاله‌های واژگون. بو­ی زخم‌های ناسور. سال‌هایی که برادران‌مان، خواهران‌مان دیگر نبودند. در کتاب فارسی‌امان، «فهمیده» بود. فرزند سیزده ساله‌ی دشمن ستیز. و ما رویای‌مان، رفتن به زیر تانک شد. رویای آزادی سرزمین. سال‌ها آمد و جنگ به داراز کشید. و من به یاد می­‌آورم که با پدر به سرزمین‌های غربی می‌رفتیم. دشت‌های خوزستان. به جایی که برادر رفته و نیامده بود. جاده بود و  وسعت سرزمین که حیرانم می‌کرد. پدر می‌گفت: «اگر جنگ تموم بشه، ایران، یک ساله گلستون می‌شه.» آن روزهای نه چندان دور نیز آرام آرام دور شدند. جنگ تمام شد. از آن سال‌ها، بیست سال فزون تر گذشته است. اما باور پدر، بارور نشد. و من تلخی آن باور شیرین را به یادش نیاوردم. در من نیز، باورهای بسیاری عالمانه نبوده است.

آن سال‌ها گذشت. و من درست به این روزها رسیده‌ام. روزهای آغازین تیرماه نود و یک. تولد سالار آزادگان، آن‌که دینش را به جور حاکمان ریا نفروخت، به صاحبان فریب. پسر کوچکم جلو موتور نشسته بود و ما نرم نرمک در کوچه و خیابان می‌رفتیم. می‌رفتیم به ملاقات مردم. لابد شما نیز گاهی به تماشای مردم می‌روید. از روبروی فروشگاه بزرگ سلمان رد شدیم. درست جنب زمین‌های بایر کارخانه‌ی مخمل، پرده بزرگی توی چشمانم نشست. نوشته بود: «اطعام العباس» دو طرف دری فلزی، با داربستی آهنی، جای صف درست کرده بودند. انبوهی از زن و مرد، به صف شده با ظرفی، منتظر بودند. ساعت 7 عصر بود. ساعت 7 عصر. به آنی پیش کارخانه‌ی مخمل و ابریشم بودیم. کارخانه‌ای که روزی روزگاری هزار هزار کارگر و کارمند از آن نان می‌خوردند. حالا بایری است بزرگ، تقسیم شده به اضلاعی بسیار. دلم بی‌تاب شد، بی‌تاب. هزار هزار آدمی که دست‌شان در جیب‌شان بود، با پول‌های سرِ ماه، با عیدی، حالا کاسه به دست، ایستاده بودند. ایستاده برای طعام. لابد شما نیز گاهی بی‌تاب می‌شوید.

دیروز به شب می‌رسید. و من تمام کوچه و خیابان را می‌دیدم. اسفند و چراغ و شربت، رنگ به رنگ. شادمانی و شادخواری مردم، شادی‌ام را فزون می‌کرد، اما بی‌تابی‌ام رهایی‌ام نمی‌بخشید. از آنجا رسیده بودم به کوچه پس کوچه‌های مسجد جامع. از آنجا به جای دیگر. جای دیگر به جای دیگر. مردم در هیاهوی ظرف بودند، من بی‌تاب بودم. مگر می‌شود از هفت عصر، ساعت هفت عصر، در صف ایستاد. راستی، این همه از ارزش­باوری مردم از نذر و نذری خواری بر می‌خواست؟ شب به شب می‌رسید. رئیس جمهور مردمی وطنم، در تلویزیون ملی به چشم می‌آمد. در خاک ونزوئلا. در آغوش برادر فربه‌اش، هوگو چاوز، آنان نیز شاد بودند.

حالا روزی دیگر شده است و من به اندازه‌ی همه‌ی روزهای رفته‌ام، باورهای مردمان را می‌فهم. فراتر از آن، رفتارهای روزمره‌شان را می‌بینم. راستی را بر مای ما چه می­گذرد؟ این‌ها را که می‌نویسم، تمامی من نیست! نیز تمامی مردم  و شهر من. برای من هیچ‌گاه نوشتن از گرانی، خوشایند نبوده است. من دلباخته‌ی واژه‌ی بارانم در قحط سال عشق، اما انگار گریزی از سال‌های وبا نیست. حالا من معنای آبادی سرزمین را می‌فهمم. بیش از هر ارزشی، به ارزش‌مداری توسعه می‌اندیشم. به نان، به جست و جوی عالمانه‌ی نان. و این همه به دست نمی‌آید مگر به ارزش­مداری سرزمین و مردمانش. برادر من! چراغی که به خانه رواست به حیاط خلوت  قاره­­ای دور دست روا نیست! ارزش‌مداری توسعه، بی‌ارزش گذاری به مشارکت عادلانه و عالمانه‌ی مردمان امکان پذیر نیست. «ای سرزمین! کدام فرزندها، در کدام نسل، تو را آزاد، آباد و سربلند؛ با چشمان باور خود خواهند دید؟ ای مادر ما، ایران! جان زخمی تو در کدام روز هفته التیام خواهد پذیرفت؟ چشمان ما به راه عافیت تو سفید شد؛ ای ما نثار عافیت تو!» این­ کلمات از آن محمود دولت آبادی است، نویسنده سترگ ایران زمین در  «نونٍ نوشتن».

این روزها بیش از هر زمانی، بایسته است به بخشایشگری عمومی بیندیشیم. از آن میهنِ آباد، میهنِ آزاد، اندکی تا قسمتی دور افتاده‌ایم. میلیون‌ها ایرانی، بیرون از مرزهای این بوم و بر افتاده‌اند. روابط بینامتنی‌امان رو به تیرگی نهاده. براداران مسلمان منطقه‌امان دیگر برادرمان به نظر نمی‌رسند. آذربایجان، قطر، امارات، عربستان و همین روزها ترکیه، جویای منطق زیستی خودشان هستند و به راه خودشان می‌روند. از سرزمین عراق، خاک می‌آید و غبار سنگین. از ما به ایشان، گردشگر و پول و بازسازی عتبات عالیات. حالا این روزها می‌گذرند. بی‌آن‌که گاهی دیر شود، به عفو عمومی بیندیشیم. به بازگشت صدها هزار ایرانی، لابد اگرچه در پاره‌ای ارزش­ها و هنجار های رفتاری‌شان متکثرند، هرچه باشند، هرکه باشند، زادگان این خاک و بوم و برند. پیش از آن‌که جدایی‌مان افتد، باورهای هم را بخوانیم. کاغذی پیش بکش و برای روزهایی که می‌رود بنویس. بنویس و بخوان. بخوانیم هویت‌مان را، سرزمین‌مان را و باورهایی که می­‌توانند بارور شوند. به تعبیر شفیعی کدکنی عزیز در کوچه­ باغ‌های نشابور:« بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب، که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردنند. بخوان، دوباره بخوان تا کبوتران سپید، به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردنند.» روزها­مان می‌گذرند، سوزهامان نه. ناباورانه به باورهامان رنگی دیگر بیفزاییم. سبزی سبزینه‌های سرزمین‌مان را پاس بداریم.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم تیر ۱۳۹۱ساعت 12:28  توسط محمود ساطع  |