بوم و بر

محمد علوی دوست تازه یافته‌ام، یکی دیگر از میهمانان نشست نقد و بررسی مجموعه داستان حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم، بود. محمد، فرهنگی است. خبرنگار ماهنامه بهشت پنهان و راهنمای گردشگری نیز هست. «ما هر چه بيشتر خاطره داشته باشيم گويي عمر هزار ساله داريم. سير و سفر، معاشرت، كتاب، دوست{... }از ما خاطره است که می‌ماند. چه خوب است در زمانه‌ای که کین‌خواهی رواج دارد، صمیمیت‌ها و مهربانی‌ها را که اساس فرهنگ ایران است، تقویت کنیم.» این بخشی از یادداشت‌های ثابت محمد علوی است که در حاشیه‌ی وبلاگش « همبودگاه نوش‌آباد» آورده است. مهربانی، گشت و گذار، کتاب، و این «هم‌بودی» او را دوست می‌دارم. و این همه را هم، خود نیز دوست می‌دارم.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 19:35  توسط محمود ساطع  | 


حیدر عنایتی بیدگلی، دوست عزیز نویسنده‌‌ام را بیش از دو دهه است که می‌شناسم. به روشنی بینا  و نویسای روزها و شب‌هایی است که به مردمان بوم و برش می‌گذرد. راوی عابران کوچه و بازار. مردمانی که هیچ کجای فضای مجازی نام‌شان نیست مگر در خانه‌ی او: وبلاگ وامابعد. نه امروز که دیرترها نیز آدم‌های ناپیدای جامعه در داستان‌هایش حاضر بودند. وقتی که نشست‌ پنجشنبه‌های کانون اندیشه جوان ـ سپهری در قبرستان سید ابوالرضا برگزار می‌شد، وقتی ما از پوسته‌ی بیرونی آدم‌ها و سطح روابط‌شان می‌نوشتیم، او ژرفای آدم‌ها را پیش چشم‌مان عریان می‌کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام مهر ۱۳۹۱ساعت 1:50  توسط محمود ساطع  | 


سرکار خانم فاطیما فاطری، داستان نویس و مدرس ادبیات داستانی است. سالی چند می‌گذرد که تلاش می‌کند چراغ ادبیات داستانی را درحوزه‌ی هنری شهر کاشان بیفروزد. مجموعه‌ای از داستان‌های ایشان، آماده‌ی چاپ شده و امید که تازگی چشم‌هامان به دیدنش روشن شود. نقد خانم فاطری بر مجموعه‌ی حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم از وبلاگ‌شان «نامیرا» را به نقل می‌آورم:

«این مجموعه داستان یک راوی دارد.»


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:56  توسط محمود ساطع  | 

سرکارخانم شهره احدیت نویسنده‌ی مجموعه داستان « سیامو» است. نیز ویراستاری چند اثر ادبی را در شناسنامه‌‌اش دارد. علاوه بر اجرای خوب و صمیمی‌  نشست بررسی مجموعه داستان حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم، نقد کوتاه اما دلچسبی  نیزخواند. متن ایشان را می‌خوانیم:

عطیه جوادی قصه‌گو است. فرقی نمی‌کند داستان بنویسد یا نه! این را از همان صفحه‌ای که خودش را معرفی کرده هم می‌شود فهمید. همان‌جا هم خواننده را می‌برد به شب‌های کودکی و نوجوانی‌اش و سفرهایی که بعدها داشته.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 15:40  توسط محمود ساطع  | 


سعید عباسپور، برای بچه‌های داستان نویس کاشان، عمو سعید است. او یکی از میهمانان نشست نقد و بررسی کتاب حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم، بود و علاوه بر نقد ـ گفتارهای شفاهی، نقدنامه‌ای نیز با خود آورده بود. در سایت ویکی پدیا چنین معرفی شده است: « سعید عباس‌پور (متولد 1338 در آبادان)  داستان نویس معاصر ایرانی است. او در فاصله سال‌های1379 تا 1389 سه مجموعه داستان روانه بازار کرده است که هرسه تجدید چاپ شده‌اند. مجموعه داستان‌های «بوی تلخ قهوه»، «پیاده روی در هوای آزاد» و داستان بلند «صداهای سوخته»که اخیرا از سوی نشر نی به چاپ دوم رسیده است، از جمله آثار منتشر شده از سعید عباسپور هستند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 13:44  توسط محمود ساطع  | 


نشست نقد و بررسی مجموعه داستان « حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم» با حضور نویسنده، سرکار خانم عطیه جوادی راد در خانه‌اش برگزار ‌شد. چون خانه‌ی نویسنده کوچک بود، بسیاری به هنگام تشریف نیاوردند یا اصلا تشریف نیاوردند. اما شیرینی این پنجشنبه‌ پایانی مهرماه 1391 در خاطره‌ی نویسنده‌ای که دل‌خوشی‌ها و سرخوشی‌های فراوانی از داستان دارد، دیرپا خواهد ماند.  همچنان که روزگار نه چندان شکرین داستان‌نویسان کاشان را اندکی شیرین کرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم مهر ۱۳۹۱ساعت 1:7  توسط محمود ساطع  | 


 سال‌ها قبل یک روز در یکی از جلسات کانون سپهری کاشان از محمود ساطع پرسیدم :

 تو قصد داری با کی ازدواح کنی ؟

محمود با همان صمیمیّتی که همیشه درکلامش هست، نگاهش را به جمعی از دختران و پسرانی که روبرویش نشسته بودند ،تمرکز داد و روی چهره یکی از آن‌ها ثابت نگه داشت و گفت :

 این ورپریده !


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم مهر ۱۳۹۱ساعت 0:27  توسط محمود ساطع  | 


شده است سال‌ها بیاید و برود و  ندانی که طعم میوه‌ای را فراموش کرده‌ای. سال‌ها بیاید و برود و ندانی چقدر دلت برای خوردن یک سیب تنگ شده بوده. اگرچه بعد چیزی مثل آزار نخلد توی تنت، که جایی روی زمین در همسایگی تو، مردمانی در سوزناکی جنگ می‌سوزند. یا سوزناکی سرمای زلزله و آوار یادهای یارانی که از دست‌شان رفته است. 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  شنبه بیست و دوم مهر ۱۳۹۱ساعت 5:42  توسط محمود ساطع  | 


نشست نقد و بررسی مجموعه داستان « حالا یک کلاه آفتابی قرمز دارم» با حضور نویسنده در خانه اش برگزار می‌شود.  چون خانه‌ی نویسنده کوچک است، لطفا به هنگام تشریف بیاورید. و البته کتاب را هم از خانه کتاب کاشان خریده و خوانده باشید.

پنجشنبه  27 مهرماه 1391،ساعت 5 تا 7 عصر

کاشان، خ امیرکبیر، ابتدای خ امیرالمومنین، انتهای ذوالفقار چهارم.

حضور برای همگان بلامانع است!



+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 17:41  توسط محمود ساطع  | 

پاییز باشد و هوا دمی برود به سمت نوشتن.  وسواس بگذارد دنبالت که ویندوزت را عوض کنی. عوض کنی تا ارورهای گاه و بی‌گاه ذهنت را نیازرد. عوض کردی، می‌آیی خانه. می‌آیی بنویسی، بهانه‌ی وسواس، خانه می‌شود که تمیز نیست. لعنتی بلندت می‌کند که خانه را بلند کنی و بتکانی.  آن وقت همه‌ی زمان رفته است. و این وسواس لعنتی می‌گوید بخواب! صبح سرکار  نمی‌رسی. سرت را می‌گذاری و می‌خوابی. شب شده است و روز هم شده است. اول مهر شده ، شانزده مهر. سال‌روز سهراب شده است. قالی شویان شده است. جشن مهرگان شده است. هفته‌ها آمده و شده و رفته است و شده است تا روزی به نام امروز. تا بشود فردا. بشود دیر!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه بیستم مهر ۱۳۹۱ساعت 3:26  توسط محمود ساطع  | 



هذیان های جاده

... من از خودم می پرسم آیا جهانی که با قهر خداوندگارش به هبوط انجامید، با برادرکشی روزهای آغازینش را دراماتیک کرد و با هزاران پیامبر به میلیون ها جنگ انجامید آیا سرانجام خوشی خواهد داشت؟ همین جا از پیچی می گذرم. در زمینه ی خش خش و زر زر رادیوی ماشین، از دور چراغ های شهر را می بینم. بعد انگار چراغی در دلم روشن شود به خودم می گویم، این نشانه است! بعد به خودم می خندم. به این الهام ساختگی، به این تزریق معنا. به اینکه وقتی به این چراغ ها برسم یادم نخواهد بود که چراغی در دلم روشن شده بوده بود. به این که مقصد، شادی لحظه ای است، حاصلِ رنجی بی کران...

نوشته شده توسط م. شمیم

  


+ نوشته شده در  دوشنبه دهم مهر ۱۳۹۱ساعت 23:39  توسط محمود ساطع  |